تصاوير منتخب

" تجربیات ازدواج موقت " یا حکایات تلخ و شیرین؟

مجموعه تازه های نامزدی، عقد و ازدواج

" تجربیات ازدواج موقت "  یا حکایات تلخ و شیرین؟

بر اثر تقاضای دوستان و  میهمانان سایت مادر ارجمند این مطلب را گذاشتیم  نامه ای که یکی از دوستان به پروفایل بنده فرستاده بودند  همان نامه را  به عنوان یک پست گذاشتیم تادوستان  با نظرات خود تجربیات خویش را ارسال نمایند  و ما فقط  انتشار می دهیم . ما صحت و کذب این  تجربیات را تایید نمیکنیم فقط نقل قول میکنیم..
با سلام و وقت بخیر حضور مدیریت محترم سایت  برادر گرامی جناب آقای سید احمد تقی نژاد:
چندی پیش پست شما با عنوان  شکست حرمتها با ازدواج موقت را خواندم . نظرات و تجربیات کاربران بسیار خواندنی بود . نمی دانم چرا دیگر نظرات را منتشر نکردید .احتمالاً به این دلیل بوده که برخی سایت شما را با بنگاه همسر یابی اشتباه گرفتند .
                                                    
ولی به نظر من انعکاس این تجربیات بسیار می تواند راهگشا باشد و همانگونه که خودتان اشاره کرده اید ،
خوانندگان می توانند جنبه های مثبت این سنت حسنه و هم مشکلات و دردسرهایش را ببینند . تا حقیقت و فلسفه ازدواج موقت بیشتر آشکار گردد و زندگیها به جدایی نکشد و از عقد موقت نیز سوء تعبیر نشود .
تقاضا دارم پستی ایجاد کنید با عنوان " تجربیات ازدواج موقت " تا هموطنان عزیزمان ، علی الخصوص مردم شریف و مومن استان کرمان تجربه خودو تجربیاتی که در مورد  ازدواج موقت از دوستانشن شنیده و یا در فضای مجازی دیده اند برای انتشار در این سایت ارسال کنند .
بی صبرانه منتظر اقدام حضرتعالی در این مورد هستم . قبلاً از پیگیری شما تشکر می کنم .
یا علی مدد.

پاسخ خادم الصادق احمد تقی نژاد : باسلام و تشکر از ابراز محبت و پشنهادتان .  ان شاءالله اوامرا شما اجرا میگردد. بنده حقیر  صحت و کذب این  خاطرات و نظرات را تضمین نمیکنم  .تصدیق خاطرات بستگی به وجدان نظر دهنده دارد. ان شاء الله  دوستان  از تجربیات خوب افراد  استفاده  و تجربیات تلخ درس عبرتی باشد  که زندگیها را از تباهی نجات دهد. امیدواریم کهخداوند به حق جد اعلای ما حضرت زین العابدین  علیه السلام مقدمات ازدواج دائم  و اشتغال جوانان شیعه را از راه حلال فراهم نماید  . و خیر دنیا و آخرت را برای همگان مقدر و عواقب امور ما را به خیر ختم نماید. لازم به ذکر است که مردان تنوع طلب  نباید هوسرانی خود را به حساب عقد موقت بگذارند و حق همسر خویش که  در سختیها و مشکلاتشان پناهگاهشان بوده   ضایع نمایند . تا بواسطه جهل این افراد  جامعه از عقد موقت برداشت بدی داشته باشد .


نظرات (۱۹۲)

  1. سلام تشکر از پستتان
    اگر زنی خواست صیغه شخصی شود مردم بفهمند باید قید همه چیزش را بزند  صیغه خوب است تا زمانی که کسی متوجه نشده است. اگر مردم متوجه شدند  انگشت نما میشوند


  2. به نظر من راه های صحیح مقابله با نیاز جنسی عبارتند از :

    تهذیب نفس و خویشتن داری ، ازدواج دائم و اگر اینها مقدور نبود و احتمال گناه و حرام وجود داشت دارویی به نام ازدواج موقت چاره ساز خواهد بود  .

    این هم از نشانه های کمال و چاره اندیشی های دین اسلام است که در هر شرایطی برای مؤمنین راهکاری ارائه کرده است .

    جناب آقای تقی نژاد ضمن تشکر ، لطفاً این مطلب یعنی تجربیات ازدواج موقت را بصورت پست ثابت قرار دهید تا کاربران بیشتری آن را مطالعه کنند .

  3. سلام  عقد موقت خیلی خوب است به شرطی کسی غیر از خدا متوجه نشوند و فقط برای رضای خدا باشد. من بعد از اینکه همسرم را از دست دادم  صیغه برادر شوهرم شدم تا وقتی کسی خبر دار  نشد بهترین لذت را داشتیم  امان از آنروزی که پسرم فهمید   زندگی به کام من تلخ شد. خجالت میکشم باقی داستانم را بگویم  از صیغه بیزارم
  4. اولا که از سایت زیباتون متشکرم اما خاطره من برای شما من حدود 31 سالمه و دارای یک زن ویک فرزند 3 ساله هستم یکسال پیش من در شرایط بسیار بد اقتصادی بودم و مشکل مالی شدیدا مرا اذیت می کرد حتی دوبار به خاطر چکهای بی محل به زندان افتادم اما یک اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد یک روز که در خانه بودم یکی از دوستان همکار خانمم زنگ زد و من هم گوشی رو دادم به همسرم که حرف بزند در ضمن حرفهاشون دیدم حرفهای یواشکی ردو بدل می شه و بعضی وقتها یواش هم حرف می زنند که من نشنوم البته با وجودی که تو اتاق بودم اما کم و بیش می شنیدم اما باز هم چیزی دستگیرم نشد بعد از اینکه خانمم تلفنش تموم شد رفتم پهلوش نشستم و گفتم چقدر با این فاطمه خانم حرف می زنی چی چی می گین آخه .خانمم گفت تو چکار داری به کار خانومها داشتی از مسایل خصوصی خودش حرف می زد به توچه ربطی داره اینو که گفت من بیشتر کنجکاو شدم که بدونم چه خبره خلاصه دو سه روز رفتم زیر زبون خانم تا بفهمم مشکل این خانم چیه و اگه کمکی از دستم بر میاد بکنم تا آخر کار خانمم گفت بابا این شوهرش طلاقش داده الان 3 ساله که طلاق گرفته مشکلش هم شوهره من بهش گفتم آخه یه زنه 40 ساله که دیگه شوهر گیرش نمیاد اونم با این قحطی شوهر دخترای 20 ساله شوهر گیرشون نمیاد چه برسه با این فاطمه خانم . خانمم هم گفت به هر حال می خواستی بدونی که دونستی حالا اگه کمکی ازت میاد یه شوهر خوب و ایده آل براش پیدا کن .من گفتم والا من همه دوستام که هم سن و سال خودم هستند و حداقل 10 سال از این خانم کوچکترند چطوری یه شوهر خوب و جوان و خوش تیپ و پولدار واسش باید پیدا کنم خانمم گفت تازه یه مشکل دیگه هم داره اونم اینه که می خواد با یه نفر ازدواج کنه که مخفی بمونه چون اولا یه پسر بزرگ داره که اگه بفهمه می کشدش دوما یه پدر و مادر خیلی خشک مزاج داره که هر وقت از ازدواج حرف می زنه می خوان سرش رو ببرن منم گفتم بهش بگو بیخیال شوهر کردن باش چون شرایط تو خیلی سخته تازه تو اگه شوهر هم گیرت بیاد یه آدم چهل پنجاه ساله گیرت میاد که یا تو رو واسه کلفتی می خواد یا هر روز با بچه هاش جنگ داری بالاخره هم خانواده ات می فهمند آخه نمی شه که آدم شوهر کنه و شبها پیش شوهرش نباشه منم کم کم چند روز که گذشت دیگه تو گرفتاریهای خودم دست و پا می زدم که یه روز یه فکری به سرم زد با توجه به رساله و بقیه کتب دینی که قبلا خوانده بودم می دانستم که اگر من با این خانم ازدواج موقت بکنم ثواب صد سال عبادت رو بردم چون من تنها مردی بودم که از راز اون خبر داشتم و بر گردن خودم می دونستم که بهش کمک کنم اما دو تا مشکل خیلی بزرگ داشتم یکی خانمم بود که بسیار به هم علاقه مندیم و می دانستم هیچگاه رضایت نمی دهد که یک نفر به عنوان هوو بیاید توی خونه و زندگیش دوم اینکه خود فاطمه خانم بسیار تعصبی بود و ممکن بود اگر من پیشنها د می دادم دو تا فحش هم نثارمون می کرد روی همین حساب شروع کردم روی مخ خانومم کار کردن وقتی برای اولین بار این پیشنهاد رو برای خانمم مطرح کردم انگار که بهشت گفته باشن می خوان سرتو ببرن انگار مرغ پر کنده راه می رفت و بهم بد وبیراه می گفت می گفت دیگه تو منو نمی خوای و می خواست حتی ترکم کنه حتی کار به جاهای باریک کشید و چند روز هم خونه مامانش بود اما کارش درست بود که به هیچکس رازمون رو نگفته بود و گفته بود به خاطر مشکلات مالی اومده قهر ولی وقتی من بهش گفتم که این کار ثواب داره و تو قرآن و توی تمام احادیث این کار یک ثواب بزرگه کم کم به راه اومد و آرومتر شد و بالاخره خودش از فاطمه برای ازدواج موقت دعوت کرد و در کمال تعجب من فاطمه خانوم در همون پیشنهاد اول جواب بعله رو داد بعدها بهم گفت که اون هم از ثواب این کار اطلاع داشته اما روش نمی شده با هیچکس مطرح کنه چون می دونید که خیلی های بد می دونن و فکر می کنن اگه زنی پیشنهاد ازدواج موقت بده حتما بدکاره است (این یکی از انحرافی ترین آموزه های دینی است که به زور وارد دین ما شده است حتی بعضی از افراد مومن هم این طرز فکر غلط را رواج می دهند و ازدواج موقت رایک پدیده شوم و باعث انحراف می دانند در صورتی که ایراد کار از کمی مطالعه و اطلاعات کم است و اینکه خود را عقل کل بدانیم تازه اگر قبول کنیم که مسلمانیم و به راه پیامبر خود (ص) می خواهیم برویم که نمی توانیم نصف سنت پیامبر رو قبول داشته باشیم نصف دیگرش را نه ) به هر حال ما با هم صیغه خواندیم یادم میاید بعد از اولین همخوابگی من و فاطمه خانم چنان روحیه ای داشت که من می گفتم او الان می توانم تمام کشفیات دانشمندان جهان را نقد کند بسیار راضی بود و من هم برای اینکه دل یک نفر را خوشحال کرده بودم الان یکسال از آن زمان می گذرد و من خودم هم باور ندارم که تمام مشکلات مالی ام حل شده و زندگی خوبی دارم هفته ای یکبار هم فاطمه خانم میاید و صیغه می خوانیم بسیار راضی و خوشحال هستم خانم خودم هم درثواب شریک شده و به این وضع هم عادت کرده هم راضی است به تمام خانمهایی که این مطلب را می خوانند توصیه می کنم اگر دوستی دارید که مشکلش شبیه فاطمه خانم است حتما اگر راضی است این عمل ثواب را برای شوهرتان و آن خانم انجام دهید به نظر شخصی من ثوابی که دارد بیش از آن چیزی است که شما تصورش را می کنید

  5. من37 سالمه!

    میخوام داستان ازدواج موقتی رو که داشتم براتون تعریف کنم!

    اوایل جونیم بود ، شاد بودیم و شنگول!

    همیشه دوست داشتم به این و اون کمک کنم!

    با مشتری هام هم مهربون بودم چه خانم بودند چه آقا!!!

    زمان دانشجوئیم یکی از اساتیدمون که 35 سالش بود شوهرش به رحمت خدا رفت!

    یه روز به اتفاق بچه ها به منزلش رفتیم برای ادای تسلیت!

    بعد از اون روحیه استادمون خیلی داغون شد!!!

    دیگه زیاد سر درس و کلاس حاضر نمی شد و غیبت هاش هم دیگه داشت زیاد می شد!

    یه روز برا تعمیر یخچالشون بهم زنگ زد!

    رفتم منزلشون و ...


    دو ساعتی طول کشید تا بالاخره تعمیر شد!

    حین تعمیر سر صحبت رو باهاش باز کردم و باهاش صحبت کردم تا شاید بتونم از اون حال و هوا درش بیارم!

    یه کم گفتیم و یه کم خندوندمش! دیدم خیلی روحیه ش بهتر شد!!!

    بعد از اون گهگاهی بهش سرمیزدم!

    تا اینکه یه روز بهم پیشنهاد داد تا با هم ازدواج موقت داشته باشیم!

    من هم ناخواسته پذیرفتم!

    بعد خودش صیغه عقد رو خوند و من هم دقیقا متوجه نشدم چی گفت! نمیدونم شاید الان یادم نمیاد!

    فقط بهم گفت بگو: قبلت و من هم گفتم و...

    من به هیچ عنوان تا اونموقع با هیچ زن و دختری رابطه نداشتم!

    اون اولین ارتباطم بود...!اونم با زنی که حدودا 14 سال بزرگتر خودم بود!

    بعد از اون  طی اون چند ماه حسابی با هم صمیمی شده بودیم و حال استادمون هم کامل دگرگون شده بود!بچه ها گاهی از تغییر حال و هوای استادمون حرف میزند که چطوری اینقده روحیه ش تغییر کرده و من تو دلم لبخندی میزدم. اون گذشته ش رو فراموش کرده بود و من هم هر روز با ذوق و شوق به منزل استاد گرامیمون یعنی همسرم موقتم میرفتم!

    تا چشم رو هم گذاشتم 5 ماه گذشت!

    فوق دیپلمم رو گرفته بودم و قصد داشتم کارم رو ادامه بدم!

    یه روز که کنارش نشسته بودم منو بوسید و گفت:

    شهاب برات دعا میکنم که خدا یک همسر پاک و نجیب مثل خودت نصیبت کنه!!!

    از نگاهای غریبش فهمیدم که چیزی میخواد بهم بگه!!!

    آره! لب باز کرد و گفت ازت میخوام دنبال زندگیت بری و منو فراموشم کنی!

    لحظات سخت و عجیبی برام بود!

    ما که با هم مشکلی نداشتیم!!!چرا می خواد جدا بشیم؟!!

    اما مدام لا به لای صحبت هاش بهم توصیه میکرد با زنم مهربون باشم!

    چطوری باهاش برخورد کنم!چطوری همیشه از خودم راضی نگه ش دارم و...آخرش گفت: دعا میکنم با هر دختری که ازدواج میکنی با هم خوشبخت بشین و...

    دست آخر ازم تقاضا کرد که دیگه فراموشش کنم!

    اون روز موقع خداحافظی با چشم خویشتن میدیدم که جانم می رود!!!

    تا مدتها دیگه دل و دماغ کار نداشتم! مدام میخواستم برم بهش سربزنم!

    گاهی تا دم خونه شون میرفتم اما دوباره برمیگشتم!

    رستورانی که با هم رفته بودیم!

    کوهی که با هم رفته بودیم!

    گاهی میرفتم به اونجاها سرمیزدم و کمی اروم میشدم و گاهی هم دلتنگی هام بیشتر میشد!!!

    تا اینکه یه روز به اصرار مامان رفتیم به خواستگاری یه دختر!

    چشمم که بهش افتاد محبتش تو دلم نقش بست!

    دیگه باید فراموشش میکردم و ازدواج میکردم!

    تا چشم رو هم گذاشتیم دیدم سر سفره عقد نشستیم و خانومی بله رو گفتند!

    الان چندین سال از اون ماجرا میگذره!

    خدا علاوه بر منتی که بر سرم گذاشت و خانومی رو نصیبم کرد دو تا دختر خوشگل هم بهم داده که یکی زیباتر و شیرین زبون تر از دیگری!

    همیشه خدا رو به خاطر وجود همیچین زن و فرزندانی سپاسگذارم!!!


  6. سلام دوستان
    به نظر من ما خانومها حقمونه که مردها اینجوری باهامون رفتار میکنن. ما خانومها به خیال خودمون فداکاری میکنیم. مردها 4تا زن دائم و 99تا صیغه میتونن داشته باشن که دارن از این حق خودشون استفاده میکنن ولی ماها چی؟!
    تنها وظیفه زنان تولید نسل و ارضای نیاز عاطفی همسر ولی خانومها به فکر همه کار(اعم از ظرف شستن و جارو کردن،غذا پختن،تر و خشک کردن بچه،پذیرایی از مهمون،شغلشون، و...) هستن الا به فکر خودشون و آرامشو سلامت و زیبایی خودشون(زیبایی فقط آرایش نیست،باید زیبایی خودمون را با صرف وقت جهت ماسک های طبیعی و استفاده از سبزیجات و میوه جات و غذاهای سالم وطبیعی حفظ کنیم) .هیچکدوم از کارهایی رو که ذکر کردم وظیفه یه زن نیست. زمان پیامبرمون بچه رو تا 5سالگی به دایه میسپردن تا مادر بچه بتونه قوای جسمی خودش رو دوباره بدست بیاره و بتونه به شوهرش برسه ولی الان چی؟! الان جرات داری به شوهره بگو پرستار بچه بگیر. وااااااااای.... 
    10000تا دلیل میاره که نمیشه. در حالی که این حق قانونی و شرعی و مسلم یه زنه که بچش پرستار داشته باشه تا بعد از زایمان بتونه اندام و قوای جسمانی خودش رو به حالت اول برگردونه.
    ما خانومها زیادی فداکاریم. مراعات حال شوهرهامون رو میکنیم در حالی که اونا از این فداکاری سوءاستفاده میکنن.
    ماها وظیفه نداریم کار خونه رو انجام بدیم. اگه دوست داشته باشیم میتونیم شاغل باشیم و اگه شغلمون با شئونات خانواده تناقضی نداشته باشه شوهر حق مخالفت نداره ولی چیزی که هست وظیفه ای برا کار خونه نداریم. میتونیم وقتمون رو برا سوهان کشیدن ناخن هامون صرف کنیم و استراحت جهت جلوگیری از چروک پوستمون و...
    سعی کنید پولهای شوهرتون رو برا گرفتن پرستار و رسیدگی به خودتون مصرف کنید تا اونقد پولش زیاد نشه که بتونه زن صیغه ای داشته باشه. ما هم باید از امتیازات قاونی و شرعی خودمون استفاده کنیم دیگه.
  7. سلام و ادب 
    چند سال قبل با جوانی به نام یاسر ازدواج کردم، اما پس از مدت کوتاهی فهمیدم که نامزدم به مواد مخدر اعتیاد دارد اگر چه او بیکار بود اما به خاطر این که پدرش وضعیت مالی مناسبی داشت کمبودی را از نظر مالی احساس نمی کردم. یاسر چند ماه بعد از ازدواج مان و با کمک پدرش شغل مناسبی پیدا کرد ولی یک سال بعد او را به خاطر اعتیاد اخراج کردند. در این مدت من پسری به دنیا آورده بودم و تمام اوقاتم را در کنار او سپری می کردم. اگر چه من و یاسر اختلافات زیادی با هم داشتیم اما بیشتر از هر چیزی «رفیق بازی هایش» عذابم می داد. او هر روز دوستان نابابش را به منزل دعوت می کرد و تا نیمه های شب مشغول استعمال مواد مخدر می شدند. من سعی کردم به خاطر فرزندم زندگی ام را حفظ کنم ولی کارهای خلاف او پایانی نداشت و اختلافات ما هر روز شدت می گرفت تا این که تقاضای طلاق کردم و از او جدا شدم. این در حالی بود که بنا به رأی دادگاه من می توانستم هفته ای یک بار پسرم را ببینم. اما یاسر نمی خواست که من با فرزندم دیدار کنم به همین خاطر مرا اذیت می کرد و من از دوری فرزندم رنج می کشیدم تا این که یک روز ماجرای زندگی ام را برای یکی از همکارانم بازگو کردم. او نیز ادعا کرد که با همسرش اختلاف دارد و همسرش حتی لباس های او را اتو نمی کند. مدتی بعد «صادق» که خیلی از وضعیت زندگی اش ناراحت بود مرا به عقد موقت خود درآورد و از من خواست به خاطر این که بتواند مرا به عقد دائم خود درآورد برای طلاق دادن همسر اولش به او کمک کنم. او یک گوشی تلفن هوشمند برایم آورد و از من خواست تا مطالب توهین آمیزی را علیه همسرش در شبکه های اجتماعی منتشر کنم. او پس از این ماجرا و به بهانه این که همسرش در شبکه های اجتماعی ارتباطات غیراخلاقی دارد از دادگاه تقاضای طلاق کرد اما قاضی پرونده که به مطالب منتشر شده در شبکه های اجتماعی مشکوک شده بود گوشی تلفن را برای بررسی و ردیابی عامل انتشار این مطالب به پلیس فتا ارسال کرد و چند ساعت بعد کارآگاهان مرا دستگیر کردند. حالا نه تنها نقشه شوم ما برای متلاشی کردن زندگی یک زن به نتیجه نرسید بلکه خودم هم در بین همکاران و بستگانم رسوا شدم.


  8. بعد از دوران دبیرستان خواستگاران زیادی داشتم که به خاطر حساس بودن و وسواس فراوان هر کدام را به بهانه ای رد می کردم و به همه آنها جواب منفی می دادم تا اینکه ازطریق یکی از شبکه های اجتماعی با مردی به نام ” امیر” آشنا شدم و بعد از مدتی ارتباط ما به صورت تماس تلفنی در آمد او پنج سال از من بزرگتر بود و می گفت خیلی به من علاقه دارد و هیچ دختری غیر از من در زندگیش نیست و می خواهد با من ازدواج کند. به اصرار من و با وجود عدم میل خانواده به علت عدم شناخت کامل از او برای مدتی به صیغه محرمیت هم درآمدیم و رفت و آمد ما شکل گرفت اما بعد از گذشت شش ماه و در حالیکه با اعتماد به او تن به خواسته شومش داده بودم، تماسش با من قطع شد و دیگر جواب تماس من را نمی داد. مدت ها بود که دنبالش بودم تا اینکه توانستم آدرس منزلش را به دست بیاورم وقتی به در منزلش رفتم مادرش در را باز کرد بعد از اینکه خودم را معرفی کردم، لبش را گزید و دو دستش را بر هم زد و گفت: ای دل غافل تو هم فریب پسر شیاد مرا خورده ای! با شنیدن این حرف، دنیا روی سرم خراب شد، پرسیدم پسرت کجاست؟ خبری از او داری؟ گفت: ساکن یکی از استان های غربی است و گاه گداری هم به اینجا می آید. او گفت که پسرش با پرسه زدن در شبکه های اجتماعی که جزو تفریحاتش شده است با دختران جوان طرح دوستی ریخته و با آنها ارتباط برقرار می کند، تازه فهمیدم که چه رکبی خوردم و عشقی که به امیر داشتم یک عشق پوشالی بود.


  9. خجالت بکش  آقا احسان به تو میشود گفت مرد.
    یعنی واقعا این آقا فکر میکنه با این کاراش بهشتو خریده که اینقدرم با اعتماد به نفس صحبت میکنه؟؟؟؟
    درست و غلط بودنش به کنار اما اینکه این کار تکرار بشه؟؟ مثلا بعد یه مدت هم زنی که باهاش بودی و الان زنت نیستو تو خیابون ببینی 

    یعنی اون زن صیغه ای می تونه نیازهای مردو برطرف کنه ولی زن خودم آدم نه 
    تنها توجیهش هوسرانی مرد

    خدا بهت دختر بده بعدا ببینیم وقتی کسی صیغه ش میکنه بازم همینطور هورا هورا میکنی

    چطور برای زن حرام شد برا مرد حلال .... اگه مرد به زن اینطور خیانت کنه زنش یا در ذهنش یا در واقعیت بهش خیانت میکنه شک نکن

    اول میگه تمام سعیم این بود زنم نفهمه بعد میگه باعث ثبات و پایداری زندگیه این ازدواج موقت!! خوب اگه زنت میفهمید که زندگیت منهدم می شد!

    تو سن 30 سالگی با داشتن همسر دائم چند بار ازدواج موقت داشته آیا اسم اینو غیر از هوسبازی چیز دیگه ای میشه گذاشت؟
    تجربه‌های مردی است که بارها تجربه ازدواج موقت داشته است!!!!!!!!!! 
    می دونید چه دروغهایی به زنش گفته تا بارها و بارها با زنهای مختلف باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    حالم از این مردا بهم میخوره...
  10. زهرا خانم برایتان متاسفم  
    اینجا باید به بعضی از آقایون فهموند که اگه اسلام صیغه رو گذاشته به معنی این نیست که دروغ بگی و پنهون کنی
    اگه میخواید سرپرست زنی باشی به این معنی نیست که یه ماه و دو ماه صیغش کنی بلکه به این معنیه که همیشه سرپرستش باشی و ازش سیر نشی تا آخر عمرش خرجشو بدی که ثواب کنی 
    مدت دارش کرده که اگه یه روزی ورشکست و بی پول شدی باری رو دوشت نباشه نه اینکه مدت دارش کرده که هی عوضش کنی
    آقا سید خواهشا سانسور نکن
  11.  سلام  خدمت دوستان عزیز
     فضیلت_نزدیکی از راه حلال را برایتان می فرستم با ذکر منبع  تا 
    هم لذت ببرید هم ثواب جمع کنید.دیگه چی می خواهید؟

    ❣️امام صادق علیه السلام می فرمایند : 

    هیچ مباح و حلالی نزد خداوند ، دوست داشتنی تر از آمیزش با هم نیست .
    پس زمانی که مومن با همسرش نزدیکی و غسل جنابت می کند ، شیطان به گریه می افتد و می گوید : ای وای ! این بنده از پروردگارش اطاعت نموده و گناهانش بخشیده شده است .

    📕وسائل الشیعه ج۲ ص ۱۷۹



    💝خداوند حکیم اگر غریزه شهوت را در زن و مرد قرار داده است. راه ارضای صحیح آن را هم برای ما فراهم فرموده و آن ازدواج است که هم خدا از ما راضی می شود و هم غریزه ما ارضا می شود.
    اما همین خانم و آقا،دختر و پسر اگر خدای ناکرده از راه حرام به هم نزدیک شوند نه تنها مورد رضایت خدا نیست بلکه موجب شادی شیطان و غضب خدا می شود. دوستان اگر متاهل هستید قدر زن دائم خود را بدانید و از او بهره بگیرید  تمام زنان  یک مزه دارند هرچه بیشتر به دنبال تنوع بروید  از اعتبار خود میکاهید و عمر خود را تلف میکنید . من  در دوران مجردشاید بیش از 50 زن  صیغه  از راه حلال لمس کرده ام  جز سرگردانی چیزی نصیبم نشد. و میخواهم به دوستان بگوییم  اگر میتوانید ازدواج دائم کنید  دنبال صیغه نروید  من از وقتی که ازدواج دائم کردم  گرد هیچ زنی نرفتم و نخواهم رفت  . صیغه برای مجردها خوب هسته برای متاهل ترس دارد.


  12. سلام من خودم یه خانومم فکر می کنم مشکل گاهی از اونجا نتیجه می گیره که خانومای ما قدر خودشون رو نمی دونن و با افرادی معاشرت می کنند که لایق اونها نیستند و شخصیت بیمار گونه ای دارند. فکر کنید وقتی خدا میگه عده نگه داریم یعنی چی یعنی ای بنده لطیف من تو روحت لطیف تر و پاک تر از اونیه که بتونی هرکسی رو تحمل کنی باید دو ماه یا سه ماه به خودت مهلت بدی تا فرد دیگه ای رو در کنار خودت تحمل کنی. و هم اینکه کسی رو با دقت انتخاب کنی شاید روح مردان اونقدر لطافت و حساسیت نداره و میتونن زود همنشین پیدا کنن و درثانی طبق گفته دوستمون وقتی زنها عده رو نگه دارند مردها با کدوم زنها میخواند ارتباط داشته باشند و واقعا بی بند و باری از همیشه در دسترس بودن زنها در یک جامعه شکل می گیره و ارزش اونها رو کم میکنهه و چه لطمه هایی به خاطر این موضوع می بینند

    ازدواج موقت بهترین گزینه نیست . در اسلام مجوز آن داده شده ولی این به معنای بهترین راهکار بودن آن نیست بلکه یک نوع تساهلی است برای جلوگیری از بی بندوباری برای کسانی که نمیتونند از گناه دوری کنند . باید این اصل رو بپذیریم همانطور که همه دنیا پذیرفته اند که در کل نمیشه از روابط جنسی و فحشا جامعه رو به طور کامل پاک کرد و همانطور که جوامع غربی برای عدم گسترش این بی بندوباری ها به کل جامعه و شیوع انواع بیماریهای جنسی حالا به درست یا غلط اومدند مکان هایی رو دائر کردند تا افرادی که نمیتونند خودشونو نگه دارند نیازهای جنسیشو اونجا به صورت کنترل شده تر و بهداشتی تر به قول خودشون تامین کنند ولی در اسلام روش خیلی بهترو به مراتب سالم تری برای این کار در نظر گرفته که صیغه هست. نه این صیغه و نه روش غربیها بهت ین روش نیست وسالم سالم نیست ولی اگه بی بندوباری و فحشای کنترل نشده خیلی خیلی بد است روش غربی ها هم روش بدی البته با یک درجه کمتر بوده و صیغه هم روش متوسطی است


  13. سلام  آقا سید  لطفا نظر من را تایید نمایید متشکرم 
     محمود خان بدو برو دیرت نشه.شخصیتت هم در همین حده دیگه.والا مردا هم باید یه ذره شخصیت و ارزش واسه انسان بودنشون قائل بشن. مردی فقط به این چیزا نیس!!!!

    ببخشید اگر مرد نیازهای جنسی خانمش را در نظر نگیره تکلیف چیه؟یکی جواب بده

    من نفهمیدم چی شد آخرش
    یک مرد چه انتظاراتی دارد که از یک زن دائم بر نمیآید ولی از یه زن صیغه بر میاد
    دقیقا این آقا چه خلایی دارد که زن امروزی (دائم) نمی تواند بر آورده کند
    این چه ربطی به دیروزی امروزی بودن زن دارد
    از همه اینا که بگذریم تا جایی که من میدونم همان دینی که این آقا مطالب مورد نیازشون رو خوب ازش حفظ کردند مذاقین (کسانی که دوست دارند شرکای جنسی متنوع را تجربه کنن) را لعنت میکند
  14. سلام به شما 
    من همسر اول هستم و همسر بنده بدون اجازه رفته زن دوم گرفته یک مدت با اون خانم صیغه و سپس عقد دایم کرد کارمون به درگیری کشید و بنده دو فرزند دارم اون خانم هم مطلقه بوده
    وفتی حرف های عزیزان رو شنیدم تصمیم گرفتم برم و اون خانم بیارم و باهم زندگی کنیم میدونم برام خیلی سخته ولی با این حرفها فهمیدم اشتباه میکردم.اون هم حق داره
    خدایا منو ببخش
  15. بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    با سلام خدمت همگی عزیزان،
     خانم خودخواه سمیه بی **** ***** **** ** ** ***** ** بزرگ شدی
    باید بدانید فسادی که در جامعه به وجود آمده در نتیجه مدل فکری شماست!!!
    این را هم بدانید که بسیاری از مردان در بازه های زمانی خاصی همسر دوم اختیار می کنند ولی شما از آن بی خبر هستید. به عنوان مثال مردانی را دیده ام که در دوران بارداری همسرشان سراغ همسر دوم می روند ولی همسر اولشان از آن خبر ندارند. شما یا مسلمان هستید و یا نیستید؟ اگر دین شما اسلام است در مسلمان بودنتان شک کنید و اگر هم مسلمان نیستید باید بدانید که متعه به اسلام مربوط می شود و ارتباطی به دین شما ندارد!!! این مدل فکری کار دست جامعه می دهد. نمیدانم که چرا یک عده فکر می کنند بیشتر از خدا و ائمه می فهمند؟!! خیلی از خانمها هستند که اگه شوهرشان به فقرا کمک کند خوشحال می شوند و به خودشان میبالند که چنین همسری دارند ولی باید بدانند که نیاز همه مالی نیست و افرادی هستند که نیاز به یک سرپناه دارند و به شخصی نیاز دارند که نیازهای دیگری را هم بتواند تامین کند.
    به عنوان شالوده ای از این بحث به بیان کلامی از امیرالمومنین علی(ع) بسنده می کنم که فرمودند: “غیرت زن کفر است، و غیرت مرد ایمان”
    به نظرم اگر در متعه همه چیز به نحو احسن انجام شود بسیار خوب است. متاسفانه بسیاری از خانم ها نمی توانند خودشان را جای شخص دیگری قرار دهند و این اخلاق می تواند به فساد و مشکلات اخلاقی در جامعه دامن بزند. بسیاری از خانم های مطلقه و بیوه به خاطر مسائل مالی و روانی تن به کارهایی می دهند که در شان جامعه اسلامی نیست. گاهی اوقات یک زن بی سرپناه دارای فرزند هست و خانمهایی که شوهر دارند می توانند با یک پیشنهاد خداپسندانه کاری کنند که سایرین هم سرپناه داشته باشند و کاری کنند که یک بچه بخاطر آواره شدن در کوچه و خیابان در یک خانواده و یک سرپناه رشد کنند. در فامیل ما زنی بود که در یک اقدام خداپسندانه خودش برای شوهرش یکی را خاستگاری کرد و آن مرد هم زن دومی اختیار کرد و الان هم زندگی خوبی دارند و در آرامش کامل زندگی می کنند. اشکالی که می توان به جامعه فعلی گرفت این است که حتی بسیاری از زنان مسلمان هم به صورت کامل تسلیم دین خدا نیستند و قسمتی از دین را میپذیرند و قسمت دیگری را خیر. قبول دارم که مردها نیز از نظر اخلاقی و سطح شعور متفاوتند ولی ذاتاً یک مرد می تواند چندین زن را دوست داشته باشد و به آنها عشق بورزد ولی زن اینگونه نیست و درک این موضوع هم برای اکثر خانم ها بسیار سخت و در بیشتر موارد غیر ممکن است.
  16. ازدواج موقت یک نیاز طبیعی است مثل رستوران در زندگی امروز، و همان طور که غذای سریع و مراکز تهیه غذا حتى از زیرزمین مساجد سر درآورده اند، باید برای تسهیل ازدواج موقت هم فکر کرد. 
  17. سلام آقا سید  تشکر از این بحث جالبتان

    این مسئله را اگر از خانم‌های صاحب تجربه بپرسید قطعا جوابی خلاف آن دریافت خواهید داشت. یعنی شما باور می‌کنید که از بین تمام کسانی که متعه می‌کنند فقط مردها لذت می‌برند؟ پس زن برای چه هدفی متعه می‌کند؟ اگر بگویند که خب از سر نیاز مالی من نمی‌توانم باور کنم.

    متعه برای متأهل شرعا مشکلی ندارد و اگر درست انجام شود حتی باعث ثبات بیشتر خانواده نیز می‌شود. به‌این خاطر که متعه خلأهایی را از مرد پر می‌کند که متاسفانه زن‌های امروزی خیلی مایل و جاهد به پر کردن آن خلأها نیستند و به نظرم حتی توانایی این مسئله را ندارند. آن هم به خاطر عدم آموزش مناسب و عدم اختصاص وقت به‌این مسائل است.

  18. من فقط دوست دارم این اقا ی زائری رو ببینم و  به حسابش برسم و ازش بپرسم ایا حاضره برای ازدواج دائم با زنی ازدواج کنه که قبلا صیغه این و اون بوده؟ اگه حاضره اینکارو بکنه پس دیگه نباید به حرفاش ایرادی گرفت . اگه حاضر نیست پس خیلی هوسبازه. خاک توسرش.
    به نظر من به جای ازدواج موقت باید شرایط طلاق آسون تر بشه تا مردایی که از زندگیشون هیچ لذتی نمیبرن و در حقیقت با همسرشون طلاق عاطفی دارن بتونن بدون ترس از مهریه زنشونو طلاق بدن. بعد برن با یکی دیگه ازدواج کنن. اگه فکر میکنین به هر قیمتی مرد باید یه رابطه ناخوشایند رو با زنش ادامه بده پس نباید از خیانت و یا ازدواج موقت اونها ناراحت بشین.ضمنا حق طلاق رو باید به خانمها هم داد و مهریه رو  با تمام و کمال بپردازند. مثل من اگر شوهرم بخواهد زنی را صیغه کند مثل سیب زمینی پوستش میکنم . اینها از بی عرضگی خانمها است. مردها شلوارشان نمی توان بالا بکشند این دیگه غلط زیادی است. مرد یعنی برده  یک زن خوب افسار مردش را رها نمیکند  که هر غلطی خواست انجام بده.
  19.  با تشکر از سید بزرگوار که تربون آزاد را راه انداختی
    مگر ما دختر ها از فضا اومدیم ؟ مگر داریم تو مریخ زندگی میکنیم؟ اگر شما مردها نیاز جنسی قوی تری دارید خوب ما هم نیاز عاطفی قوی تری داریم در ضمن نیاز جنسی هم داریم
    خوب ما  هم دلمون میخاد با یه پسری باشیم. چطور ما خودمون رو باکره نگه داریم و دست نخورده تحویل شما بدیم غافل از اینکه شما تا دلتون بخواد با زنهای بیوه متعه داشتید؟
    چه تضمنی وجود داره بیماری مقاربتی نداشته باشید؟( مثلا اون زن مطلقه همسر قبلیش معتاد نزریقی باشه و از اون ایدز گرفته باشه و چون ایدز تا 10 سال مخفی هست با شما به عنوان یک زن سالم متعه بشه  حتی در صورت استفاده از کاندوم می دونید که تحقیقات اخیر نشون داده که ایدز از راه بزاغ هم امکان سرایت داره   همینطور هپاتیت همانطورسفلیس و...)
    چه تضمینی وجود داره زیر زبنتون مزه نکرده باشه و بعد از ازدواج دوباره سراغش نرید؟
    امان از دست شما مردای ایرانی که وقتی 18 سالتونه دنبال زن 40 ساله هستید وقتی 40 سالتون شد با وجود زن و بچه دنبال دختر 18 ساله هستید.
  20. من  31 سالمه و دارای یک زن ویک فرزند 3 ساله هستم یکسال پیش من در شرایط بسیار بد اقتصادی بودم و مشکل مالی شدیدا مرا اذیت می کرد حتی دوبار به خاطر چکهای بی محل به زندان افتادم اما یک اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد یک روز که در خانه بودم یکی از دوستان همکار خانمم زنگ زد و من هم گوشی رو دادم به همسرم که حرف بزند در ضمن حرفهاشون دیدم حرفهای یواشکی ردو بدل می شه و بعضی وقتها یواش هم حرف می زنند که من نشنوم البته با وجودی که تو اتاق بودم اما کم و بیش می شنیدم اما باز هم چیزی دستگیرم نشد بعد از اینکه خانمم تلفنش تموم شد رفتم پهلوش نشستم و گفتم چقدر با این فاطمه خانم حرف می زنی چی چی می گین آخه .خانمم گفت تو چکار داری به کار خانومها داشتی از مسایل خصوصی خودش حرف می زد به توچه ربطی داره اینو که گفت من بیشتر کنجکاو شدم که بدونم چه خبره خلاصه دو سه روز رفتم زیر زبون خانم تا بفهمم مشکل این خانم چیه و اگه کمکی از دستم بر میاد بکنم تا آخر کار خانمم گفت بابا این شوهرش طلاقش داده الان 3 ساله که طلاق گرفته مشکلش هم شوهره من بهش گفتم آخه یه زنه 40 ساله که دیگه شوهر گیرش نمیاد اونم با این قحطی شوهر دخترای 20 ساله شوهر گیرشون نمیاد چه برسه با این فاطمه خانم . خانمم هم گفت به هر حال می خواستی بدونی که دونستی حالا اگه کمکی ازت میاد یه شوهر خوب و ایده آل براش پیدا کن .من گفتم والا من همه دوستام که هم سن و سال خودم هستند و حداقل 10 سال از این خانم کوچکترند چطوری یه شوهر خوب و جوان و خوش تیپ و پولدار واسش باید پیدا کنم خانمم گفت تازه یه مشکل دیگه هم داره اونم اینه که می خواد با یه نفر ازدواج کنه که مخفی بمونه چون اولا یه پسر بزرگ داره که اگه بفهمه می کشدش دوما یه پدر و مادر خیلی خشک مزاج داره که هر وقت از ازدواج حرف می زنه می خوان سرش رو ببرن منم گفتم بهش بگو بیخیال شوهر کردن باش چون شرایط تو خیلی سخته تازه تو اگه شوهر هم گیرت بیاد یه آدم چهل پنجاه ساله گیرت میاد که یا تو رو واسه کلفتی می خواد یا هر روز با بچه هاش جنگ داری بالاخره هم خانواده ات می فهمند آخه نمی شه که آدم شوهر کنه و شبها پیش شوهرش نباشه منم کم کم چند روز که گذشت دیگه تو گرفتاریهای خودم دست و پا می زدم که یه روز یه فکری به سرم زد با توجه به رساله و بقیه کتب دینی که قبلا خوانده بودم می دانستم که اگر من با این خانم ازدواج موقت بکنم ثواب صد سال عبادت رو بردم چون من تنها مردی بودم که از راز اون خبر داشتم و بر گردن خودم می دونستم که بهش کمک کنم اما دو تا مشکل خیلی بزرگ داشتم یکی خانمم بود که بسیار به هم علاقه مندیم و می دانستم هیچگاه رضایت نمی دهد که یک نفر به عنوان هوو بیاید توی خونه و زندگیش دوم اینکه خود فاطمه خانم بسیار تعصبی بود و ممکن بود اگر من پیشنها د می دادم دو تا فحش هم نثارمون می کرد روی همین حساب شروع کردم روی مخ خانومم کار کردن وقتی برای اولین بار این پیشنهاد رو برای خانمم مطرح کردم انگار که بهشت گفته باشن می خوان سرتو ببرن انگار مرغ پر کنده راه می رفت و بهم بد وبیراه می گفت می گفت دیگه تو منو نمی خوای و می خواست حتی ترکم کنه حتی کار به جاهای باریک کشید و چند روز هم خونه مامانش بود اما کارش درست بود که به هیچکس رازمون رو نگفته بود و گفته بود به خاطر مشکلات مالی اومده قهر ولی وقتی من بهش گفتم که این کار ثواب داره و تو قرآن و توی تمام احادیث این کار یک ثواب بزرگه کم کم به راه اومد و آرومتر شد و بالاخره خودش از فاطمه برای ازدواج موقت دعوت کرد و در کمال تعجب من فاطمه خانوم در همون پیشنهاد اول جواب بعله رو داد بعدها بهم گفت که اون هم از ثواب این کار اطلاع داشته اما روش نمی شده با هیچکس مطرح کنه چون می دونید که خیلی های بد می دونن و فکر می کنن اگه زنی پیشنهاد ازدواج موقت بده حتما بدکاره است (این یکی از انحرافی ترین آموزه های دینی است که به زور وارد دین ما شده است حتی بعضی از افراد مومن هم این طرز فکر غلط را رواج می دهند و ازدواج موقت رایک پدیده شوم و باعث انحراف می دانند در صورتی که ایراد کار از کمی مطالعه و اطلاعات کم است و اینکه خود را عقل کل بدانیم تازه اگر قبول کنیم که مسلمانیم و به راه پیامبر خود (ص) می خواهیم برویم که نمی توانیم نصف سنت پیامبر رو قبول داشته باشیم نصف دیگرش را نه ) به هر حال ما با هم صیغه خواندیم یادم میاید بعد از اولین همخوابگی من و فاطمه خانم چنان روحیه ای داشت که من می گفتم او الان می توانم تمام کشفیات دانشمندان جهان را نقد کند بسیار راضی بود و من هم برای اینکه دل یک نفر را خوشحال کرده بودم الان یکسال از آن زمان می گذرد و من خودم هم باور ندارم که تمام مشکلات مالی ام حل شده و زندگی خوبی دارم هفته ای یکبار هم فاطمه خانم میاید و صیغه می خوانیم بسیار راضی و خوشحال هستم خانم خودم هم درثواب شریک شده و به این وضع هم عادت کرده هم راضی است به تمام خانمهایی که این مطلب را می خوانند توصیه می کنم اگر دوستی دارید که مشکلش شبیه فاطمه خانم است حتما اگر راضی است این عمل ثواب را برای شوهرتان و آن خانم انجام دهید به نظر شخصی من ثوابی که دارد بیش از آن چیزی است که شما تصورش را می کنید.
  21. هفت سال داشتم که پدر و مادرم را از دست دادم عموی بزرگوار و عزیزتر از جانم مرا به خانه اش آورد و بیشترین محبت را در حقم جاری کرد  16 سال بودم که عمویم را در حادثه  از دست دادم.  مرگ عمو پشتم را شکست. با اینکه عموی دو پسر بزرگتر از من داشت  مرا بیشتر از فرزندانش دوست میداشت.  از آنجایی زن عمویم زیبا بود  شش ماه بعد از مرگ عمو خواستگارانی برایش پیدا شد  از ترس بچه ها و به خاطر حرف مردم و حقوق بیمه عمویم  قبول نکرد. یک روز در منزل عمو خواب بودم که زن همسایه  آمد و با زن عمویم درد دل میکردند و متوجه بیداری من نبودند.  زن عمویم میگفت دلم شوهر میخواهد  اگر بچه ها بفهمند  مرا میکشند و  بچه هایم  سرگردان میشوند. از آنجایی غریزه جنسی سخت مرا اذیت میکرد .  از روحانی پرسیدم آیا میتوانم برای نجات از گناه زن عمویم را صیغه کنم. ایشان ثواب صیغه را برشمردند  و کتابی که این احادیث در آن نوشته بود  امانت از ایشان گرفتم. وقتی پسر عموهایم نبودند به زن عمویم  قصه را گفتم  و ثواب صیغه را  براش تعریف کردم گفت  علی  اگر مردم بفهمند که زن صیغه هستم  زبانزد و تابلو میشوم باعث ننگ است.  گفتم مگر کسی میخواهد بفهمد. به روح عمو من به کسی نمیگویم  بیا صیغه من بشو و کسی نمیفهمد صیغه ده ساله بشو هیچ کس شک نمی کنند هروقت خواستی در دسترس تو هستم. قبول کرد خودمان صیغه را خواندیم او 36 ساله و من 17 ساله بودم.  کار خدا او او خود را عقیم کرده بود راحت بودیم   یادم  است بعضی وقتها  به دبیرستان زنگ میزد گفت علی مریض است و بچه هایش در  مدرسه و دانشگاه بودند  خودش را آیش  غلیظ  میکرد همیشه غذای مقوی برایم  میداد بعضی وقتها بچه ها حسودی میکردند میگفت او بچه یتیم است و گناه دارد. با اینکه الان 38 سال دارم و بچه هایش همه ازدواج کردند من دلم رضا نمیشه با کسی ازدواج کنم.  او حسابی به خودش میرسه . به خدا قسم غیر از خدا از  این قضیه هیچ کس  خبر ندارد. چون ایشان به من محبت کردند و در دوران جوانی مرا از گناه نجات دادند  به خدای احد واحد تا ایشان زنده باشند حتی اگر با ویلچر جابجا شود  من ناخن چیده شده او را به هزار دختر  14 ساله عوض نمیکنم با اینکه خودش به من گفت تو داماد بشو. ماهی یکبار پیشم بیا  من حاضر نشدم با خودم میگویم دلش میشکند.


  22. سلام و عرض  ادب دارم خدمت  برادر بزرگوارمان جناب سید احمد تقی نژاد  وقتی پروفایلتان را خواندم تحت تاثیر قرار گرفتم. زندگی  نامه شما شبیه یک معجزه میباشد. ما را از دعای خیر محروم مفرمایید. با اینکه من زن هستم  عقد موقت را قبول دارم.  حقیقت امر شوهر من ازلحاظ مال در سطح پایین بود  من دوتا دختر دوقلو بزرگ دم بخت داشتیم.  برای هر  دوتا خواستگار آمدند . تهیه جیهزیه برای دخترانم  خیلی مشکل بود. از طرفی دوست دوران دبیرستانم  به خاطر بچه دار نشدنش شوهرش او را طلاق داده بود  او وضع مالی خوبی داشت . یک روز  به من گفت اگر شوهرت مرا صیغه کند و  من جیهزیه دخترانت را تهیه میکنم . من قبول کردم  او صیغه 99 ساله شوهرم شده   اینقدر نجیب است جهیزیه و سیمونی بچه هایم را تهیه کرده  و با حقوقش مخارج  زندگی ما را تامین میکند حتی منزلش را به نام دختران من کرده است هرساله  به کربلا و مشهد حتی حج عمره  رفته ایم بهترین زندگی را داریم.  الان می فهمم که صیغه چه نعمت بزرگی است. به خدا قسم از آن مدتی که شوهرم او را صیغه کرده است  من هیچ کمبودی در زناشویی احساس نمیکنم.   و هیچ کمبود محبتی احساس نمیکنیم. به خدا قسم  من او را عضو خانواده خود میدانم اگر یک روز او خانه برادرش می رود دلتنگش میشوم. لطفا نظر مرا تایید نمایید تا به او بگویم خواهرم دوستت دارم. از خواهران محترم میخواهم که تعصب به خرج ندهید  به خدا قسم هوو از خواهر به نظر من  نزدیکتر است.
  23. بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    ضمن سلام و اظهار ارادت خدمت مدیریت محترم سایت جناب تقی نژاد
     اول تشکر میکنم  این بحث را شروع کردید و خاطراتی را نقل قول میکنید. من میخواستم بگویم آنچه در اسلام آمده است برای صلاح حال بشر است. و دنیا پستی و بلندی دارد و تقدیر غیر قابل پیش بینی است. گرچه عقل بعضی از خانمها مثل من ناقص است  ولی باید تعصابات را کنار بگذاریم و عاقلانه عمل کرد. گرچه تمام بدبختیهای من بر اثر تعصبات بی اساس بوده  که زندگیم را به نابودی کشانده و جز حسرت چیزی عایدم نمی شود. من اعتراف میکنم و قضاوت را به عهده خودتان میگذارم.  همسایه ای ما داشتم که شوهرش دراثر تصادف از دنیا رفته بود  از آنجایی که زیبا بودند شوهرم یکبار وقتی   من در منزل نبودم  ایشان را صیغه کرده بود . وقتی من وارد شدم  خیلی التماس کرد که چیزی نگویم  من گفتم به یک شرط چیزی نمی گویم باید ***** مرا بخورد  تا من آبرویش را نبرم  او از ترس آبرو  بر خلاف میلش عمل کرد . تا اینکه یک سال  بعد  زن برادر شوهر او  از دنیا رفت و او با برادر شوهرش ازدواج کرد.  ولی او  با من مهربان بود  شش ماه بعد  من باشوهرم به مسافرت رفتیم در برگشت  به علت تصادف شوهرم قطع نخاع گردید و یکسال بعد به رحمت خدا رفت  با دخترم تنها زندگی میکردم . آن زن مهربان دخترم  را برای برادرش خواستگاری کرد و یک روز در منزل بودیم او با یک دسته گل به خواستگاری من برای شوهرش آمد. من خیلی خجالت کشیدم  الان ایشان هووی من است . من همیشه شرمنده ایشان هستم  گرچه من در حق او جفا کردم و او را به کار ناشایسته ای وادار کردم همینجا میخواهم بگویم که من غلط کردم  از شما سید بزرگوار میخواهم  محبتی بفرمایید این نظر را تایید نمایید که او غلط کردن مرا ببند گرچه او یکبار ***** مرا از ترس آبرویش خورد  من از خجالت نمی توانم تو صورتش نگاه کنم. مثل اینه هر روز دارم مدفوع او را میخورم.  امیدوارم خداوند  لطف خود را شامل این  خانم مهربان گرداند و ما را از شرمندگیش نجات دهد. 
  24. اگرچاهی کنی بهر کسی اول خودت دوم کسی . 
    من غلط کردم  بیش از کوپنم غلط کردم.
    اگر در فکر کلک و نقشه باشی خدا رسوایت میکنه.
    من زندگی خوبی داشتم از بچگی حسود بودم و آخر این حسودی کار دستم داد.  من با دختر خاله شوهرم از بچگی همکلاس  و با هم بزرگ شده بودیم.  دختر خاله شوهرم کارمند  بود  چون شوهرش معتاد بود از او طلاق گرفته بود. یک روز  با برادرم نقشه ای کشیدم  او به منزل ما آمد  تنها در خانه بود به بهانه ای برادرم را به خانه فرستادم   بعد از مدتی که درب را  به خانه آمدم و درب را باز کردم  دیدم برادر کوچکم  با دختر خاله شوهرم صیغه شده اند.  خودم را به غفلت زدم و چند تا کشیده تو گوش دختر خاله شوهرم زدم  گفتم آبرویت را میبرم التماس کرد که چیزی به شوهرم نگویم گفتم به یک شرط که 5میلیون تومن به من بدهی  تا فیلم را نشان  شوهرم ندهم.  او از ترس قبول کردم و من فیلم را پاک کردم. من نصف پول زور را به برادر دادم و نصفی را خودم پس انداز میکردم . برادرم که معتاد شد بر اثر مصرف زیاد از دنیا رفت یک روز که بعد از خرید که به خانه بر میگشم. ماشینی نگه داشت  چون دوتا  مسافرش  خانم بود  من سوار ماشین شدم  بعد از مدتی خانمها را پیاده کرد   راننده  با کمک دوستش  مرا به زور داخل پارکینگی بردند  آنها به زور به من تجاوز کردند و فیلم هم گرفتند  و تعدید کردند  که باید به خواسته آنان تن ندهم اگر هر وقت خواستند  خواسته آنان را اجابت نکنم   فیلمم را به شوهرم تحویل دهند  .  پس اندازهایم را به آنها دادم وقتی که شوهرم شبکار بود مجبور به تن فروشی می شدم و پولش را در اختیار آنها میگذاشتم.  یک شب  شوهرم شبکار بود غیر منتظره بر ای انجام کاری به خانه آمده بود وقتی که با کلید درب را باز کرد مرا  لخت با چند مرد دید   بدون اینکه ما متوجه شویم  از پشت دریچه فیلم گرفته بود فقط از من خواست اگر میخواهد آبرویش برده نشود توافقی طلاق بگیرم  و حق دیدن بچه ام را نداشته باشم. . فردایش مرا طلاق داد. و بعد از مدتی  با دختر خاله اش ازدواج کرد. من از ترس نشان دادن فیلم شوهرم قید مهریه و دیدن بچه هایم را زدم و خودم را به دیوانگی زدم. همه فکر میکنند که من روانی هستم. از آن شهر  مهاجرت کردم و به شهرستان خودم آمده ام و با مادرم زندگی میکنم. عاقبت حسودی کار دستم داد. و الان پشیمان شدم و توبه کردم و از خدا میخواهم که  گناه مرا ببخشد. و آنچه از دست دادم  جایگزینش نماید.  از شما سید بزرگوار میخواهم که دعا نمایید  که خداوند توبه ما را قبول نمایید و عاقبت به خیر شوم. باور کنید  من مجازات گناهم را در همین دنیا کشیده ام 

  25. زنی هستم 34 ساله سه سال پیش شوهرم در اثر بیماری در گذشت از لحاظ مالی مشکلی نداشتم ولی به علت اینکه بسیار زیبا هستم همیشه مورد توجه مردان هوسباز قرار می گیرم 
    یه روز یکی از دوستانم که اتفاقا در مسایل شرعی بسیار دانا بود به من گفت که چرا به سراغ ازدواح نیم روی 
    من گفتم به کسی اعتماد ندارم جونکه موقعیت اجتماعی من به گونه ای است که یم ترسم با هر کسی ارتباط برقرار کنم دوستم گفت ازقضا در اداره ای که من کار می کنم آقاییی هستن بسیار متدین و رازدار که از لحاظ مالی هم مشکلی ندارند ولی به دلیل اینکه همسرشان از لحاظ سنی از ایشان بزرگتر هستن کمی در مسایل جنسی در مضیقه اند 
    من ابتدا با تردید با مساله رخورد کردم ولی بعد با خودم گفتم چه چیزی بهتر از این 
    از دوستم پرشیدم ایشان چند ساله ان ؟ گفتند 34 ساله 
    خلاصه یک روز به اصرار دوستم بلا ایشان قرار گذاشتیم در خانه دوستم و با حضور شوهر دوستم به عنوان میهمان همدیگر را ببینیم 
    اتفاقا من از این آقا بسیار خوشم آمد 
    بعد این آقا شماره همراه مرا خواست تا با من تماس بگیرد من هم قبول کردم 
    یه هفته بعد ایشان با من تماس گرفت تا در سفر کاری ای که به کیش داشت همراهشان باشم و تمام هزینه سفر مرا خودشان لظف کردن و پرداخت کردن 
    این سفر باعث شد که ما بیشتر با هم آشنا شویم و فرصتی پیش بیاید تا این آقا پیشنهاد ازدواج موقت را بدهد من هم که میزان اعتقادات ایشان به خدا و مقدسات دینی را دیدم با خودم گفتم که ایشان همانی هستن که من سالهاشت به دنبالش می گردم 
    بنابراین به دفتذر ازدواج و طلاق رفتیم و صیغه موقت خواندیم 
    موقعی که به هتل برمگشتیم از مسیر دیگری رفتیم گفتم کجا می رویم گفتند من منزلی در کیش دارم که بهتر است این مدت را در آنجا بگذرانیم 
    از حسن نیت ایشان خوشم آمد چرا که تا قبل از ازدواج موقت این مساله را عنوان نکرده بودن 
    بسیار خوشحال شدم و آن مدت زمان را به خوبی سپری کردیم 
    الان 4 ماه است که صیغه این آقای محترم هستم و سیار از شرایط روحی و جسمی خودم راضی ام 
    خدا را شکر که این راه های حلال را برای خانمهایی مثل من قرار داد



  26. سلام خدمت برادر بزرگوار جناب حاج سید احمد تقی نژاد .خوشحالم که چنین فرصتی را در اختیار ما گذاشتید 
      من همین الان توسط یکی از دوستان با این سایت جالب آشنا شدم.آخ که چقدر منتظر یه همچین فرصتی بودم تا اتفاقای جالبی که تو مدتی که دانشجو بودم  انتقال بدهم.من چندسال  پیش یه عاشق واقعی شدم.عاشقی که فکرشم نمیتونید بکنید!اون اول برای دوستی جلو اومده بود .اما بعد از گذشت یکی دو ماه جفتمون دیدیم مثل اون کسایی نیستیم که تو دو رو برمون میبینیم.احساسمون فرا ترو پاک تراز میل جنسی بود.اون اگه اولشم منو بخاطر دوستی و سرگرمی میخواست هرگز نگفت و رابطه ی نزدیک و عاطفی ما با خواستگاری ساده و خالصانه ی اون شروع شد تصمیم گرفتیم تو اون مدتی که تو دانشگاه پیش همیم ،همدیگه رو خوب بشناسیم. پاکیه اون برای من یک چیز ثابت شده بود.من خیلی جاها باهاش تنها بودم اما هرگز دست از پا خطا نکرد(طوری بود که من به خودم شک میکردم اما به اون هرگز!!!!!) ترم آخر بودم که رابطهی عاطفی مون شدید و شدید تر میشد.ساعت ها برامون شمارش معکوس شده بود.تا این که تصمیم گرفتیم خانواده ها مونو از عشقمون در جریان بزاریم.چشمتون روز بد نبینه گفتن همانا و هرچی متلک شنیدن همانا !خانواده ی من میگفتن اون به قصد بازی کردن با من هست وخانواده ی اون میگفتن خیلی بچس(آخه 22 سالش بود). خلاصه کار ما شده بود بعد از کلاسا بریم یه جا وو زار زار گریه کنیم.تا اینکه یه بار دیدم دستام تو دستاشه و دارم گریه میکنم.دلم میخواست بپرم بغلش کنم و اشکاشو پاک کنم(و این کارو هم کردم) اما بعد از این که حالمون بهتر شد فهمیدیم چی کار کردیم! از همون موقع فقط یه فکر تو سرمون بود(یه جوری محرم شیم!) اینم بگم هر دو مون فنی هستیم وشاگردای درس خونی هم بویم ،اما از اون به بعد به جای گرفتن کتابای مهندسی میرفتیم و رساله های مختلف رو میخوندیم!!!!!!!!!!!!(البته دور از چشم اون یکی) تا این که من تو رسالهی آیت ا... مکارم شیرازی خوندم که:"برای ازدواج موقت یک دختر باکره ی عاقل و بالغ اجازه ی پدر واجب نیست اما بهتره" من دیگه مطمئن شدم اما روم نمیشد بهش بگم دلم میخواست خودش بگه.و بالاخره یه روز گفت و منم قبول کردم.و خلاصه اول یه استخاره گرفتیم که خیلی خوب اومد.بعد جاتون خالی ! عصر روز یکشنبه ی آبان ماه که هوا هم باروونی بود توی یه کافی شاپ واسه هم یه عروسی رمانتیک گرفتیم که با عروسی واقعی هم عوضش نمیکنم.دستاش نزدیک دستام بودو صیغه رو خوندیم بعد به آرومی گرمی دستاشو حس کردم. من پرواز میکردم کاملا حس کردم که بهش محرم شدم(مدت عقد رو هم تا رفتن من از دانشگاه گذاشتیم و مهریم هم یه نگاه عاشقونه و12 شاخه گل رز بود) ما حالا محرم بودیم اما مردم نمیدونستن.نمیدونید چه سخت بود.دیگه مشکل جدیدی داشتیم :"یه گوشه که با هم تنها باشیم" اصلا هم از هم سیر نشدیم سرتونو درد نیارم خیلی اتفاقا برامون افتاد .که باور کنید تو 5 یا 6 صفحه هم جا نمیشه فعلا  ما الان در شرف ازدواج همیشگی هستیم)
  27.  سلام  تشکر از پست جالبتان

    من توی دانشگاه یه دوست داشتم که بچه ی خیلی شاد و باهوشی بود . بعد از گذشت چند هفته از دانشگاه ، با هم رفیق شدیم . یه روز بهم گفت علی بیا دختر بازی برویم..

    من خیلی جا خوردم !

    گفتم پسر حیفه تو که بچه ی درس خون و باهوشی هستی و ... اونم شروع کرد به این که بابا ما هم آدمیم و نیاز داریم و اگر نیاز نداشتیم ؛ قوه و شهوت و میل جنسی نداشتیم . دینی که نیازهای طبیعی من رو در تمام شرایط سنی ، برآورده نکنه و برای اون راهکاری نداشته باشه اصلا افسانه و دروغه . و بهم نگو که چرا نمی رم ازدواج کنم خودت شرایط جامعه رو می دونی و ... خلاصه فهمیدم که اون از چه لحاظی داره میگه، گفتم خب اگر راه ازدواج دائم فراهم نیست اسلام راهی برای افرادی که در شرایط من و تو هستند داره و این راه ، ازدواج غیر دائم هست . خندید و گفت برو بابا ازدواج غیر دائم دیگه چه جورشه؟! گفتم خب ازدواج با مدت معیّن رو ازدواج غیر دائم می گن که به صورت مرسوم صیغه یا متعه نامیده میشه .

    بعد شرایط لازم طرفین و احکام جاری رو براش گفتم و متن صیغه  رو براش نوشتم . و ازش قول گرفتم که اگر کسی رو برای ارضای جنسی انتخاب کرد حتما صیغه بخونه و اونم با کراهت قبول کرد . دو هفته ای گذشت یه روز دم ظهر بود که تلفنمون زنگ زد . بابک بود : علی زود بیا خونه ی ما ۲ تا خانوم که صیغه میشن جور شده ... زود خودتو برسون در ضمن اون کاغذی که بهم داده بودی رو گم کردم اون رو هم بیار .

    منم زود لباسام رو پوشیدم و از روی رساله صیغه عقد موقت رو نوشتم و یه نگاهی هم به احکام و شرایط لازم کردم(اما حس می کردم که داره شوخی می کنه) ... رسیدم خونه شون . دیدم بله دو تا خانوم محجبه توی اتاق نشتن و بابک هم توی آشپزخونه هس . بابک گفت : علی دو تا خانوم هستن و ما هم دو تا اتاق داریم اگر دوست داری می تونی تو هم بایکیشون ازدواج کنی . منم که خداخواسته گفتم باشه . با توکل به خدا رفتم و اول شرایط خانوم ها رو ازشون جویا شدم . بعد ازشون تک تک خواسته گاری کردیم و با مهریه ی ۱۰ هزار تومن و یک بار تلاوت و معنی خوانی سوره ی الرحمن با هم عقد کردیم .

    فرداش ازش پرسیدم که چطور با این خانوم ها آشنا شدی ؟ باباک گفت : رفته بودم بیرون که یکی کسی رو جور کنم ... پیدا نکردم داشتم از کنار امام زاده رد می شدم گفتم برم به خادم امامزاده بگم شاید کسی رو سراغ داشته باشه . با دلهره ی نحوه ی برخورد خادم رفتم و سلامی کردم و گفتم حاجی من یه جوون دانشجو هستم که از شهر دیگه اومدم می خواستم ببینم اگه فرد مناسبی برای ازدواج موقت سراغ داری بهم معرفی کنی و ... و شماره ازم گرفت گفت اگر فراهم شد بهت زنگ می زنم ... منم اومدم خونه و چند روز بعد بهم زنگ زد و گفت که یه نفر هست که شرایط رو داره و مهریه رو هم ده هزار تومن به علاوه تلاوت و معنی خوانی سوره ی الرحمن رو درخواست کرده . منم ازش پرسیدم حاجی یک نفر دیگه هم سراغ داری و اون هم گفت الان نمی تونم جواب قطعی بهت بدم و فردا بهت جواب میدم . منم گفتم پس همون بمونه فردا . خلاصه یکی دیگه جور شد و زنگ زدیم بهت و آن شد که شد !

    بابک که اعتقاد درست و حسابی ای به دین و خدا نداشت بعد از چند وقت که دیدم داره توی نمازخونه ی دانشگاه نماز می خونه تعجب کردم . بهم گفت : علی حیفه که از دین خدا اینقدر بی خبریم ... من قبل از اون ازدواج موقت که داشتیم چندین بار خلاف شرع کرده بودم ... بعد از این که فهمیدم خدا به فکر انسان ها در تمام شرایط بوده و حکیمانه دینش رو بر پیامبرش نازل کرده ، توبه کردم که دیگه اون کار رو تکرار نکنم و اولین کسی رو که برای ازدواج مناسب ببینم ؛ ازدواج دائم می کنم . در ضمن خیلی چیزها هست که باید درباره ی دینم بدونم که نمی دونم ؛ امیدوارم در دونستنشون بهم کمک کنی . منم گفتم با کمال میل در خدمتیم ...

  28. خوشا به حالت ای علی آقا

    الهم الرزقنا مثل علی خان
    ماکه الان دو ساله می دویم دنبال صیغه گیرمونم نمیاد به هر زنی هم که از راه رسید(البته بیوه)محبت کردیم در حد تیم ملی اونا فکر کردن دراز گوش گیر آوردن تا میتونستن سواری گرفتن ولی بازم عیبی نداره خود خدا رو عشق است

  29.  سلام آقا سیدخسته نباشید

    بنده مردی هستم 36 ساله که یه فرزند 5 ساله از همسر دائمم هم دارم.حدود 3 سال قبل با خانمی بیوه صیغه خوانده ام.من از هر دو همسر خود راضی هستم و زندگی خوبی دارم اما حالا مشکلی که دارم این هست که همسر صیغه ای هم فرزند خیلی دوست دارند.اما من با فرزند داشتن مخالفت کردم از همان ابتدا هم گفتم که دوست ندارم که فرزند داشته باشیم.یه جورایی به نظرم دارم به هر دو زن ظلم میکنم.نمیدونم اسمش ظلمه یا چیزدیگه ای.اما هر چی هست خوشایند نیست.پنهان کاری از همسر دائمم.و محروم کردن همسرصیغه ام از بچه.

    هرچند ازاول بهش گفتم که من بچه نمیخواهم.حالا به نظر شما ایا تصمیم من درست است؟اگر درست است که نظر خودم هم همین هست چگونه با ایشون مطرح کنم که ناراحت نشن البته باید بگم که زن بسیار مومن و خوش اخلاقی هست فقط دلم میخواد که دلش شکسته نشه چون همه زنها مادر شدن رو دوست دارن.فقط یه نکته که همسر اولم از خانم صیغه ای من خبر ندارند


  30. با سلام خدمت سید عزیز و تشکر بابت ایجاد این مطلب

    نظرات دوستان را خواندم . (هم نظر موافقان و هم نظر مخالفان را)

    بنده در مقامی نیستم که بگویم ازدواج موقت کجا جایز است و در چه جاهایی صحیح نیست .

            

    اما به عنوان جوانی که در شهر تهران زندگی می کند و در آستانه 30 سالگی قرار دارد و در حال حاضر شرایط ازدواج دائم را ندارد می گویم ای کاش بنده هم می توانستم ازدواج موقت نمایم تا از برزخ فشار جنسی و بی همسری نجات پیدا کنم . لااقل تا زمانی که امکان ازدواج دائم برایم به وجود بیاید .

     

    برای افرادی که شرایط ازدواج دائم را ندارند ، ازدواج موقت می تواند چاره ساز باشد البته به شرطی که به زندگی ، آینده و آبروی فرد لطمه نزند .




  31. سلام آقا سید پروفایل شما از خاطرات عقد موقت برایم جالبتر استتو را به خدا ما را دعا کنید.

    من 35 سالمه و یک بار تا حالا ازدواج موقت کردم

    جریانش مال حدود یک سال پیشه. در همسایگی شرکتی که درش کار میکنم دفترخانه ای بود که صبح ها وقتی با اتوبوس واحد سر کار میرفتم بعضی وقتها خانمی رو میدیدم که دختر بچه 8 ساله ای همراهش بود که خودش هم کارمند دفتر خانه بود و دخترش هم در مدرسه دو تا خیابون بالاتر کلاس دوم ابتدایی بود.به مرور زمان با اون خانم و دخترش آشنا شدم و مخصوصا با دخترش صمیمیت بیشتری پیدا کردم و فهمیدم که پدرش دو سال قبل در تصادف فوت کرده. و اون با مادرش با هم زندگی میکنن و کسی رو هم در تهران ندارن. از شنیدن این مطالب یه خورده ناراحت شدم و دنبال بهانه ای بودم که بدونم تو زندگیشون کم و کسری اگه دارند کمکشون کنم.تا اینکه از طریق دختره فهمیدم که مادرش قراره از بانک وامی بگیره و نیاز به یه ضامن داره . اتفاقا من هم در بانک مورد نظر که نزدیک محل کارم بود حساب داشتم و با بعضی کارمنداش هم آشنا بودم. فرداش تو اتوبوس سر صحبت رو باز کردم و از مادره پرسیدم. اون هم از خدا خواسته مطلب رو گفت من بهش قول دادم که ضمانتش رو خواهم کرد به شرطی که بعد از این اگه باز هم کاری از دستم برمی اومد رودربایستی نکنه و بهم بگه. او هم کلی تشکر کرد. بعدها که کمی با هم راحت تر صحبت میکردیم بهم زنگ زد و گفت چون خودتون گفتین زحمتتون بدم میخواستم در خرید و انتقال یه دستگاه تلویزیون جدید به خونه کمکم کنید. من هم فرداش ماشین برادرم رو امانت گرفتم و عصر دو نفری رفتیم و از بازار یه تلویزیون 21 اینچ براش خریدیم و کمی هم پول کم آورد که خودم بهش قرض دادم. خلاصه تلویزیون رو بردیم خونشون و نصب کردم واون هم منو برای شام تعارف کرد و دخترش هم دستمو گرفته بود و به زبون مهربونش میخواست که قبول کنم . من هم قبول کردم و انصافاٌ غذای خوش مزه ای بود. در حین شام من با دخترش صحبت میکردم و شوخی میکردیم چون پیش من نشسته بود و کمی هم به پای من تکیه داده بود.در حین صحبت یه دفعه دختره گفت آقای شاکری کاش شما بابام بودی چقدر خوب میشد گفتم خوب تو مثل دخترم هستی گفت نه یعنی همیشه پیش ما میموندی گفتم خوب نمیشه که عزیزم گفت خوب چرا مامانم هم شما رو خیلی دوست داره که یه دفعه من و مادرش نگه هم کردیم بعد از شام که سپیده ( دخترش) خوابش برد به مادرش گفتم سپیده راس میگه که منو دوست داری؟ یه خورده خجالت کشید و با سختی گفت راسته که میگن حرف راستو از بچه باید شنید ما که غیر ازخدا اینجا کسی رو نداریم جز شما که گاهی کمکمون کنه این بچه هم اونقدر به شما دل بسته که همش از شما صحبت میکنه . بعد از کمی صحبت بهش گفتم که این بچس یه جوری باهاش صحبت کن که یه وقت جای دیگه حرفی نزنه ذهنیت در باره من و تو ایجاد میشه. اونم قبول کرد و موقع خداحافظی یه دفعه از دهنش در رفت و تعارف کرد که ای کاش شب تشریف داشتین ، خوشحال میشدیم. خندیدم و تشکر کردم او هم که فهمیده بود چه سوتی داده خندید و گفت اگه میشه بعضی وقتها به ما سر بزن من و سپیده خوشحال میشیم. حدود یه ماه بعد زنگ زد شرکت و گفت ما که شما رو خیلی اذیت کردیم سپیده خواسته که شمارو برای شام دعوت کنم من هم موقعیت برام مناسب بود و خانوادم رفته بودن کرج خونه مادر شون. میدونستم که شب هم میمونن. قبول کردم وقتی نزدیک غروب رفتم در آپارتمانشون رو زدم مادر سپیده درو باز کرد ... تعارف کرد رفتم تو گفتم سپیده من کجاست گفت از بد شانسی شما که یک ساعت پیش مادر همکلاسیش زنگ زد و گفت دخترش میخواد اطاقش رو برای جشن تولدش آماده کنه و خواست که سپیده هم بره کمکش و درس هم بخونن و شب هم نگهش میدارن. اون که رفت برام چای بیاره دیدم رساله احکام روی سنگ اوپن گذاشته شده و یه تیکه کاغذ هم وسطش بود من هم همینجوری برداشتم باز کردمش که دیدم صفحه مربوط به ازدواج موقته . گفتم رساله احکام مرور میکنی؟! چون دیده بود که بازش کردم و صفحه رو خوندم خندید و گفت خوب بعضی وقتها آدم نیاز داره دیگه. ...خلاصه به هم محرم شدیم و ....... صبح که میخواستیم با هم سر کار بریم به وضوح احساس میکردم که روحیش خیلی عالی بود و قبل از این که از در بریم بیرون صدام کرد و گفتم :جانم گفت : واقعاٌ ممنونم ازت . میشه بعضی وقتها افتخار بدی؟ گفتم آره میشه به شرطی که از یه ماه قبلش شروع نکنی به طرح و نقشه ریختن . هردو خندیدیم و اون روز با تاکسی رفتیم تو تاکسی دستمون تو دست هم بود چه حسی داشت؟ رضایت خدا و رضایت بنده خدا و لذت حلال . همش یکجا.

  32. سلام بر تمامی پیروان راستین ائمه اطهار من پسری 22 ساله هستم و از ابتدای دوران بلوغ ، علاقه زیادی به مسائل جنسی داشتم وتا اینکه روزی در رساله عملیه مشاهده کردم که می توان راه ازدواج موقت را پیش گرفت. ولی راستش نمی دانستم از کجا شروع کنم؟ و شخص مورد علاقه را پیدا کنم. در مفاتیح الجنان خواندم که هر کس حاجت داشته باشد و جهت یافتن آن روز پنجشنبه بیرون رود و... ان شائ الله کارش درست می شود با شرایطی/ من هم آن روز با ماشین بیرون رفتم و در راه به خانمی چادری و تقریبا 33 ساله برخورد کردم و اون رو به عنوان مسافر سوار کردم در ماشین سر صحبت را از شهر و غیره باز کردم تا به بحث ازدواج جوانان و مشکلات پیش رو پرداختم و به او گفتم که آیا خانمی را سراغ دارد که با ما با این شرایط بسازد؟ ایشان هم گفتند که بله و آن من هستم و دو سال پیش شوهرم فوت کرده و 3 تا بچه دارم و 6 ماه هم صیغه یک مرد که در بیمارستان کار می کرد بودم سپس قرار و مدار گذاشتیم و مهریه را مشخص کردیم و همانجا در ماشین صیغه را به او یاد دادم و او هم خواند بعد به مسئله مهم جا و مکان همخوابی رسیدیم که من یک آشنا داشتم که از روحانیون بود و برگه صیغه نامه می داد و مدارک گواهی فوت شوهر و 2 قطعه عکس و شناسنامه او و خودم را گرفتم و به دوستم با 5 هزار تومان پول دادم او هم برگه را داد و ما به یک مسافرخانه رفتیم و یک اتاق گرفتیم و درون اتاق رفتیم و..... و الان حدود 1 سال است که هم صیغه هستیم و مدت را هر 6 ماه یکبار تمدید می کنیم.

  33. مردی هستم ۳۴ ساله. زن و بچه دارم و از زندگیم راضی هستم. درست است تفاهم زیادی بین من و همسرم نیست ولی دوست ندارم از زندگیم غافل شوم. مشکل من وارد شدن زنی بیوه که یک فرزند ۶ ساله دارد در زندگیم هست که افکارم را بگونه‌ای حرفه‌ای تحت کنترل خودش گرفته که نه راه پس دارم نه راه پیش. درد عشقش در من بعداز یک سال و نیم که صحبت از ارتباط خواهر برادری در کارگاهم بوده شروع شده. البته الان حدود ۱ سال هست که بعلت اعتراض خواهر و مادرم از کارگاه رفته. تلفنی با او در ارتباطم و هر زمان که به او می گویم برو به زندگیت برس و انشالله برایت خواستگار مناسب پیدا می شود، شروع به خوردن دارو و افتادن کنج بیمارستانها  می کند و جلوی راهم سبز  می شود. می ترسم؛ نمی دانم چطور مشکلم را حل کنم و بطور کلی قطع ارتباط بکنم. خانم واقعا ابروداری هست و همسرش بعلت گرفتن زن دوم بوده که ایشان از او جدا شده و بعد از جداییش با من ارتباط عاطفی خیلی قوی از نوع اتشی که روزی اگر صدایم را نشنود، میمیرد، برقرار کرده. ایکاش طرفش نمیرفتم.

    بعد از حدود ۲سال بدون ارتباط جنسی، فقط بینمان صحبت از دوست داشتن و عاشقی بوده که گاهی به او ازمایشی پیشنهاد نزدیکی دادم و ایشان ردم کردند. من هر سه ماه یکبار طردش کردم که قطع ارتباط کنیم اما بیمار شده و دوباره ارتباطمان تلفنی و گاهی بیرون گشتن شروع شده. این اواخر بعد از دوسال اشتباه بزرگی کردم و ارتباط جنسی کامل هم بوجود اوردیم و چون شرایط ازدواج موقت برایمان هست، میخواهیم عقد موقت انجام بدهیم تا راحت باشیم ولی ته دلم و خواسته‌ام، جدایی و قطع ارتباط بخاطر زندگیم هست اما شرایط روحی و خودکشی کردنش جلویم را از جدایی گرفته. برای ازدواج موقت هم فکر میکنم چون گام دیگه‌ای برای نزدیک شدنش به من میباشد به صلاح نیست.

    حیرانم که چه کار کنم. اگر خانواده‌ام را در ارتباط بگذارم که مزاحم دارم، چون همه ایشان را می شناسند، خودم هم مقصر می شوم! اگر بطور کلی قطع کنم چه عواقبی برایم دارد؟ آیا دوباره قرص میخورد و به همه می گوید؟. اگر عقد موقت بکنم چه مشکلاتی برای زندگیم ایجاد خواهد داشت؟

  34. با سلام  خانواده های عزیز این حکایت را بخوانید و از تجربیات آن استفاده نمایید و البته من این حکایت را خوانده ام  نقل میکنم من خودم معتاد نبوده و از صیغه شدن می ترسم. .

    هیچی برایم مهم نبود و اصلا یک لحظه هم دوست نداشتم فکر کنم که کجا هستم ، چه کار می کنم و سرنوشتم به چه لجنزاری منتهی خواهد شد. فساد اخلاقی برایم چیزی باقی نگذاشته بود که بخواهم نسبت به آن تعصب و حساسیت به خرج دهم . اما باور کنید ته دلم پشیمان بودم و آرزو می کردم ای کاش بتوانم توبه کنم و زندگی ام را از نو بسازم.

    با اینکه بیست سال بیشتر ندارم ولی تا به حال ۳ بار ازدواج کرده ام . در سن ۱۳ سالگی مسئولیت سختی بر دوشم گذاشته شد و مجبور بودم هر روز از دوستان پدرم که برای مصرف مواد مخدر به خانه ما رفت و آمد داشتند پذیرایی کنم و آتش قلیان آن ها را چاق کنم.

    در بین دوستان بی سر و پای پدرم، مرد ۴۷ ساله ای با نگاه شیطانی خود دنبالم می کرد و چند بار نیز وقتی در خانه تنها بودم قصد مزاحمت داشت ، اما می ترسیدم در این باره چیزی به پدر و مادرم بگویم ، چون او برای والدینم مواد مخدر تهیه می کرد.

    یک روز دوست پدرم دفترچه یادداشت خود را از جیبش در آورد و گفت: چوب خط شما پر شده است و حساب تان خیلی سنگین شده ، بهتر است زودتر تسویه حساب کنید.

    پدرم با اظهار عجز از او وقت خواست تا بتواند این پول را فراهم کند اما آن روز، هاشم پیشنهادی را مطرح کرد که باعث بدبختی و سیاه روزی ام شد. او با وجود این که زن و بچه داشت و من هم همسن دخترش بودم ، گفت : اگر ۳ ماه دخترتان با من ازدواج موقت کند هم حساب گذشته تان تسویه می شود و هم یک میلیون تومان پول به شما می دهم تا کمی از قر ض های دیگرتان را پرداخت کنید.

    در این لحظه پدرم گفت : به قد این بچه نگاه نکنید او فقط ۱۵ سال سن دارد و ما نمی توانیم چنین کاری بکنیم اما تهدید های هاشم باعث شد تا خانواده ام با این مسئله کنار بیایند و مرا به عقد موقت آن مرد هوسران در آوردند.

    او ۴ ماه مرا همراه خود به خانه ای در یکی از روستاهای نزدیک برد و پس از آن که به خواسته های پلید خود رسید گفت می توانم با یکی از دوستانش که آدم ثروتمندی است نیز رابطه داشته باشم و پول خوبی به جیب بزنم.

    با شنیدن این حرف دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و از آن خانه لعنتی فرار کردم و به کمک مردی جوان به منزل پدرم برگشتم . به این ترتیب بود که قرار داد من و هاشم باطل شد و به زندگی نکبت بار خود ادامه دادم.

    ازدواج دوم من با مردی ۵۰ ساله بود که پول باد آورده اش از پارو بالا می رفت. این مرد نیز فقط به دنبال عیاشی و خوشگذرانی بود و مرا به عنوان زنی مطلقه به عقد خود درآورد.

    پدرم که پول مفت زیر زبانش مزه کرده بود به من تأکید می کرد تا می توانی با حیله و نیرنگ این مرد ثروتمند را سرکیسه کن و … !

    متأسفانه با این که این مرد را هفته ای دو روز بیشتر نمی دیدم اما رفت و آمد با او باعث شد به دام مواد مخدر بیفتم . هنوز چند ماه از ازدواج ما نگذشته بود که پلیس شوهرم را به اتهام حمل مواد مخدر دستگیر کرد و او به حبس ابد محکوم شد.

    در این شرایط من با راهنمایی یکی از دوستان پدرم که از نظر فکری در سطح بالایی قرار دارد ولی اعتیاد وجودش را از بین برده، تقاضای طلاق دادم و به خانه پدرم برگشتم.

    یک سال از این ماجرا گذشت و خانواده ام با مبلغ ۳ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان وجه نقد که از بابت مهریه ام گرفته بودند مخارج بساط دود و دم خود را مهیا کردند و صدای شان در نیامد.

    در این مدت من نیز خودم را داخل خانه زندانی کرده بودم و کمتر در جامعه ظاهر می شدم تا این که پدرم با توسل به زور و تهدید مرا به عقد پیرمردی درآورد که بیمار و از کار افتاده بود.

    در واقع به خاطر کلفتی و مراقبت از پیرمرد با او محرم شدم و پا به خانه ای گذاشتم که نیمی از موهای سرم را در جوانی سفید کرد. پیرمرد اخلاق بسیار تندی داشت و با کوچک ترین بهانه ای که به دستش می آمد مرا به باد ناسزا و فحش های رکیک می گرفت.

    روزهای بسیار دلگیری را سپری می کردم تا این که در رفت و آمدهایی که برای خرید به بیرون از خانه داشتم با زن همسایه آشنا شدم. او از تیپ و قیافه ام خیلی تعریف و تمجید می کرد و می گفت چرا پدر و مادرت در حق تو چنین نامردی کرده اند و همسر فردی شده ای که پایش لب گور است؟

    زن همسایه پس از مدتی تشویقم کرد که از خانه فرار کنم و من که برای تأمین مواد مخدر نیز مشکل داشتم طبق نقشه ای که او برایم کشیده بود مبلغی از خانه پیرمرد برداشتم و فرار کردم.

    با اتوبوس خودم را به مشهد رساندم و به نشانی منزل یکی از آشنایان زن همسایه رفتم ولی آن ها خانه خود را عوض کرده بودند . با ناامیدی به ترمینال برگشتم و تصمیم داشتم به شهر خودمان برگردم که به طور اتفاقی با زنی میان سال آشنا شدم. او باب گفت وگو را باز کرد و زمانی که فهمید فراری هستم و از درد اعتیاد رنج می برم مرا همراه خودش به خانه ای برد که لانه فساد بود. روزهای اول قرار گذاشتیم که فقط برای این زن و میهمانانش آشپزی کنم اما در مدت کوتاهی اسیر وسوسه های شیطانی شدم و تن به گناه و معصیت دادم و … !

    من دوست ندارم خودم را در آینه ببینم چون از خودم تنفر دارم. هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا سرنوشت من به لجنزار فساد و اعتیاد ختم شد و این سوال مدام در ذهنم مرور می شود که آیا خودم چه قدر در بدبختی هایی که به سرم آمده نقش دارم؟ اما این را می دانم که اگر پدر و مادر درست و حسابی داشتم من هم امروز مثل هزاران زن هم سن و سال خودم که با غرور و وقار در خیابان ها راه می روند و صاحب خانه و زندگی هستند ، بودم .

    از تمام کسانی که به مواد مخدر آلوده شده اند تمنا می کنم به خاطر بچه های تان هم که شده ، از همین امروز تصمیم جدی بگیرید و اعتیاد خانمان سوز را کنار بگذارید. هم چنین به تمام کسانی که قصه تلخ زندگی ام را می خوانند نیز می گویم مراقب افیون مواد مخدر باشید چون هستی مان را نابود و خاکستر می کند و دودمان ما را به باد می دهد.

  35. سلام  . من خانوم 30 ساله هستم .  من این حکایت را از زبون دوستم چند سال پیش برایم تعریف کرد بیان میکنم و خود شاهد قضیه زندگیش بودم. 

     دوستم به من گفت :((وقتی  دیپلم گرفتم و بیکار بودم . هر روز با مامانم می رفتیم مسجد محل . اونجا  یکی از خانما آقایی رو معرفی کرد و گفت این پسری قصد ازدواج داره اما مریضه . من که از عشق و عاشقی چیزی سر در نمی آوردم به شرطی که آقا خونه محل سکونت خودش رو به نامم کنه باهاش ازدواج کردم .  طفلک عمرش به دنیا نبود و ۷ ماه بعد از ازدواجمون فوت کرد . مرد خوبی بود.

     ۸ ماه بعد از فوت آقا من خیلی بی تابی  می کردم و مرتب می رفتم مسجد تا پیش نماز محل نصیحتم کنه . بعد یه مدت حاج آقا خودشون بهم پیشنهاد داد که باهم ازدواج موقت کنیم . یه مدتی باهم ازدواج موقت کرده بودیم و بعد از سالگرد آقا باهم ازدواج دائم کردیم . حاج آقا هم پسر بودند .

     برای این که حاج آقا رو بیشتر پایبند زندگی بکنم بدون این که بهش چیزی بگم ، جلوگیری نکردم و حامله شدم .

     همراه با بزرگ شدن بچه و بالا رفتن وزن من ، حاج آقا از من دور و دورتر میشد. یک هفته مرخصی گرفتم و افتادم دنبال حاج آقا . همون موقع فهمیدم که حاج آقا یک زن دیگه صیغه کرده ماشاء الله حاج آقا قوه اش رو هم داشت .

    به حاج آقا گفتم حاجی آخه چرا این کارو کردی مگه کم و کسری از من دیده بودی ؟ تو هر  وقت که اراده می کردی که من در خدمت بودم . چرا به خودم نگفتی ؟ اما حاج آقا خندید و گفت خودت که می دونی من خیلی میلم بالاست و فکر کردم این برای بچه ضرر داره و خودت رو هم ضعیف می کنه . این کارو واسه خاطر خودت کردم . موقته . تا وقتی که بچه به دنیا بیاد . بعد دوباره به همون روال سابق برمی گردیم . حکم خدا رو اجرا کردم خانم . خلاف شرع که نکردم .  

     بعد از تولد بچه هم گفت چاق شدی بوی شیر میدی خوشم نمیاد ازت . نه  تنها اونا رو ول نکرد تازه بهش مزه هم داده بود . از پس خرج و مخارج برنمیومد و منو  بیشتر از قبل تحت فشار قرار داده بود که بریم خونه من زندگی کنیم . منم اومد تو مسجد همه جا گفتم که حاج آقا زن صیغه ای داره ، عدالت رو رعایت نمیکنه و پشت سرش نماز نداره . دو ماه آزگار تو نمازخونه موقع نماز جماعت میومدم و ضجه میزدم . 

     یه روز وسط دو نماز بلندگو رو برداشت و پشت تریبون اعلام  کرد که من فقط همین یه زن رو دارم . باقی همه شایعه است . ذلیل مرده دروغ می گفت . من این طرف نشسته بودم و به شدت گریه می کردم . برای این که آخرین ضربه رو بهش بزنم حتی غش هم کردم . خانمها زیرآبش رو زدند و از مسجداخراج شد .

      اون دیگه واسه من شوهر نمی شد . یه عمر می بایست بشینم بچه اش رو   من بزرگ کنم و آقا عشق و حالش رو یه جا دیگه ببره . به هرکی می گفتم می گفت حقشه خلاف شرع که نکرده . نمی بایست دست رو دست بذارم . می بایست یه کاری کنم که خودش به خوبی و خوشی و به سرعت طلاقم بده . نمی شد که یه عمر به پاش بشینم . خب من هم احتیاجاتی دارم . جوونم هنوز . نمی بایست که پاسوز اون بشم .

      بعد از اون روز دیگه  خونه نیومد و دو ماه بعدش هم طلاقم داد . به طور توافقی جدا شدیم . البته گفت من استطاعت مالی ندارم و بچه رو داد به من . مامانم هم قبول کرد که طفلکی بچه ام رو بزرگ کنه . حالا دیگه شوهر پیدا کردن کار سختی نبود . 

     خب بچه که پیش مامانم بود . خونه رو هم به پیشنهاد بابا فروختم و باهاش شریک شدم و  خونه بابا اینا رو با شراکت همسایه مان کوبیدیم و ساختیم . یه واحد از ساختمون نوساز مال من بود همسایه پسری داشت !  این قدر براش زبون ریختم تا پسره خودش با پای خودش اومد خواستگاریم . یه واحد از سهمیه خودشون رو هم انداختند پشت قباله ام . و الان راحت شدم و زندگی خوبی را داریم. پسره را مثل موم تو دست گرفتم))

    خوشا به حالش  اما من بیچاره جوانی خواستگارانی داشتم  به هرکدام ایرادی میگرفتم  الان سگ هم به من نگاه نمی کنه تا چه برسه به خواستگار. از بسکه خودارضای با  دیدن عکس ورزشکاران  کردم. اعصابم خورد شده هیکلم مثل جونور جنگلی شده. از خودم بدم می آید  روزی صدبار مرگم را طلب میکنم.

  36. سلام عرض میکنم خدمت مدیریت محترم سایت مادر ارجمند آقای تقی نژاد

    گرچه موضوع زندگی من ربطی به این قضیه ندارد ولی درست عبرتی است که کسی دنبال زنا نرود.

    من کارمندی بودم در یکی از شهرستانها کار میکردم  4روز در هفته کار میکردم  2 روز استراحت  میکردم.  یکی از همکارانم  خانم بود یک اشتباهی کرد  چون خانم زیبایی بود نقطه ضعفی از وی داشتم به او پیشنهاد رابطه دادم  او قبول نکرد به من گفت من شوهر دارم و از خدا می ترسم  ولی خواهری دارم که بیوه هست  با او صحبت میکنم  او را برایت صیغه میکنم. و خودم مهریه اش را می پردازم.  او همین کار را کرد صیغه یکروزه . گفتم این تکراری است  او شش مورد از زنان دیگر را برایم جور کرد . ام شیطان بهم میگفت خودش دیگر مزه ای دارد.  وقتی دیدم که ایمان ایشان محکم است به هیچ قیمتی حاضر نیست  خودش را در اختیارم بگذارد تصمیم به نقشه شیطانی گرفتم .  داروی خواب آور در شیشه آب معدنی اش  ریختم   وقتی ایشان تشنه شدند آب خورد  کم کم خوابش برد  من هم دنبال چنین فرصتی میگشم  با او خودم را ارضا کردم  و آثار جرم را پاک کردم وقتی که ارضا شدم پشیمان شدم  و به بهانه ای مرخص ساعتی گرفتم  و کسی جز خدا از این موضوع خبردارنشد. حتی خودش هم متوجه نشد از آن روزی عذاب وجدان دارم یکماه بعد از این حادثه  وقتی که کارم تمام شد به منزل رفتم فراموش کردم کلید را از درب بردارم. آخرهای شب دیدم چندنفر وارد منزلمان شدند  البته با نقاب و مسلح بودندو  آنها  اجناس قیمتی مارا بردند  و دست و پاو دهان مارا بستند و به من و همسرم در مقابل  یکدیگر تجاوز کردند  حتی به دختر 8 سال ام رحم نکردند. شنیده بودم که اگر به ناموس کسی تجاوز کنی به ناموست تجاوز میکنند  اما با چشمانم دیدم که علاوه بر ناموس به خودم هم تجاوز کردند. این موضوع را به کسی نگفتیم و اولین جایی موضوع را گفتم به شما میگویم تا شاید کسی دنبال بی ناموسی و زنا نرود. که علاوه بر عذاب آخرت  گناهش در همین دنیا دامنش را میگرد. امیدوارم که خداوند مرا ببخشد.

  37.  در یک خانواده پرجمعیت به دنیا آمدم. پدرم با کارگری و رنج و تلاش زیاد، مخارج ما را تامین می کرد اگرچه وضعیت مالی مناسبی نداشتیم، اما پدرم با هر سختی که بود هزینه های تحصیل ما را فراهم می کرد.

    با آن که پس از گرفتن دیپلم در دانشگاه آزاد قبول شده بودم، اما هیچ وقت برای تامین شهریه دانشگاه با مشکلی مواجه نشدم و توانستم در یکی از رشته های مهندسی دانش  آموخته شوم. در همان روزها بود که با رضا آشنا شدم و مدتی بعد با هم ازدواج کردیم. رضا بیکار بود و هیچ گاه برای پیدا کردن کار تلاشی نمی کرد. پدر و مادرش هم او را به خاطر بداخلاقی هایش طرد کرده بودند و هیچ کمکی به او نمی کردند. حدود ۲ ماه از برگزاری مراسم عقدمان سپری شده بود که من در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم، اما رضا همچنان بیکار بود و تا نزدیک ظهر می خوابید. همین موضوع به مشکل اساسی زندگی ما تبدیل شد تا این که مجبور شدم در دوران عقد از او طلاق بگیرم. اگرچه بعد از ماجرای طلاق دچار افسردگی شده بودم اما سعی می کردم تنهایی ام را با گشت و گذار در شبکه های اجتماعی اینترنت پر کنم. در این میان با جوانی که ۱۰ سال از من کوچک تر بود در یکی از شبکه های اجتماعی آشنا شدم. وقتی فهمیدم سعید با رایانه آشنایی کامل دارد از او دعوت کردم تا در شرکت استخدام و همکار من شود. مدت زیادی از رابطه دوستی و همکاری من و سعید نگذشته بود که او پیشنهاد ازدواج موقت به من داد و ما با وجود مخالفت های شدید خانواده هایمان با یکدیگر ازدواج کردیم. اما پس از گذشت ۵ سال از ازدواج موقت مان او با دختر دیگری ازدواج کرد و حاضر نشد مرا به عقد دائمی خود درآورد. این گونه بود که اختلافات ما با یکدیگر آغاز شد. اگرچه مدت ۲ سال است که هیچ ارتباطی با هم نداریم، اما او حاضر نیست پول هایی را که در مدت ۵ سال به بهانه های مختلف از من قرض کرده است پس بدهد. در این مدت وقتی من به خاطر پول رهن منزل اجاره ای ام از او شکایت کردم او نیز با پرونده سازی و تهمت های نابجا مانند داشتن رابطه نامشروع موجب آبروریزی در بین اقوام و همکارانم شد. حالا هم با وجود آن که دارایی ام را برای او هزینه کرده ام به خاطر تهمت های او در آستانه اخراج از کار قرار گرفته ام و به خاطر یک اشتباه همه چیزم را از دست دادم...

  38. من 19 سالمه دو سال پیش نامزد کردم نامزدم پسرعمویم  خیلی دوستم داشت ولی من هیچ احساسی بهش نداشتم چون با پسر همسایمون در ارتباط بودم خیلی هم دیگه رو دوست داشتیم واسه هم میمردی یه عشق پاک و ساده ما دو سال با هم حرف میزدیم قرار میذاشتیم و همدیگه رو میدیدیم قصدمون ازدواج بود ولی اون و خانوادش مشکل مالی شدیدی داشتن و من با این قضیه هیچ مشکلی نداشتم فقط میگفتم خودشو میخوام یه روزی توی پارک برام از آرزوش گفت .گفت آرزو داره دستامو بگیره تو چشماش نگاه کنم و بهش بگم دوسش دارم من هم اولین و آخرین بار دستاشو گرفتم تو چشماش نگاه کردم و بهش گفتم که چقدردوستش دارم اونروز واسه دوتامون یه روز بزرگ بود روزی که دلگرم شدیم به این که هیچ کدوممون نامردی نمیکنیم من رو سر اون قسم میخردم اون رو سر من که خیانتی در کار نیست دقیقا بعد 5روز سرو کله ی پسر عموی عاشق پیدا شد باباو مامانم کلی باهام حرف زدن که پسر خوبیه و من باید امشب جواب مثبت بدم نمیدونم چی شد راضی شدم و نامردی رو در حق عشقم تموم کردم و بله رو به پسر عمه ای که هیچ احساسی بهش نداشتم گفتم الآن هفت ماهه عذاب وجدان دارم هنوزم دوستش دارم و دلیل و بهانه ای برای طلاق گرفتن ندارم همچنین دلیلی برای خیانتم نمیدانستم چیکار کنم خاطراتم اذیتم میکنن وقتی مبدیدمش و دیوونه میشم اون هم حال خوبی نداره من با اون تصمیمی که گرفتم زندگی سه نفر رو خراب میکردم اول زنگی خودم بعد زندگی عشقم بعدم زندگی پسر عموم که دوستش ندارم و مجبورباشم باهاش زندگی کنم که دوستش ندارم . بلاخره تصمیم را گرفتم  با پسر عمو یم حقیقت را گفتم او هم گفت چون صداقت داشتی من توافقی  طلاق میگیرم بدون اینکه چیزی بگوید کفت ماتفاهم نداریم  او مردانگی کرد و مرا طلاق داد و من هم برایشان دعا کردم   پسرعمویم با دختر خوبی ازذواج کرد و من رضایت والدینم  برای ازدواج پسر همسایه سخت بود  به هر طریقی خانواده را راضی کردم  اول عقد موقت کردیم و در اولین جلسه حامله شدم  خانواده ها از ترس آبرویشان مقدمات ازدواج دائم  را فراهم کردند.   ما هم زندگی خوبی داریم. الان در زیریک سقف زندگی میکنیم 
  39. گچ کار بسیار ماهر و زبردستی بودم که در یکی از شهرستان مشهد مشغول بکار بودم و دوستان و همکارانم مدام در گوشم می خواندند برای کسب درآمد و کار بیشتر باید به تهران بروی .با یکی از دوستانم که در تهران مشغول گچ کاری بود تماس گرفتم و اوضاع واحوال ساعات کاری و  دستمزد و محل خواب را جویا شدم و به سمت پایتخت حرکت کردم.
    بعد از رسیدن به تهران آدرس محل کار دوستم را با هر زحمتی بود پیدا کردم . آنجا یک آپارتمان بلند و دارای تعداد زیادی واحد ساختمانی بود، فردای آن روز در یکی از واحدهای آن آپارتمان مشغول به کار شدم . در آن واحد پنجره ای مشرف به آپارتمان روبرو داشت که هر چند وقت یکبار جلو پنجره می رفتم و به واحدهای روبرو نگاه می کردم .
     بعد از چند روز یکی از واحدهای روبرو توجه ام را به خودش جلب کرد در آن واحد زن جوان تنهایی زندگی می کرد که در روز چندین مرتبه با وضعیت نامناسبی جلو پنجره می آمد و به من و کار کردنم نگاه می کرد .
     توجه ام را بد جوری به خودش جلب کرده بود، تا اینکه یک روز متوجه شدم شماره تلفن موبایلی را با خط درشت بر روی مقوایی نوشته و به من نشان می دهد با دقت شماره ها را خواندم و در گوشی همراهم ذخیره کردم بعد با آن شماره تماس گرفتم .
     زنی جوان با لحن و صدایی نازک گوشی را برداشت و بعد جلو پنجره با وضعیت نامناسبی بزک کرده حاضر شد . اسمم را پرسید و بعد محل زندگی و وضعیت تاهلم را جویا شد و من هم با آب و تاب فراوان  مشخصات خودم را و اینکه مجرد هستم گفتم .
    آن خانم پیشنهاد ازدواج موقت به من داد و من ساده لوح با روی باز قبول کردم . شبها پیش نسرین بودم و روزها به کارم در آن آپارتمان مشغول بودم .

    نسرین به منظور بالا رفتن قوای جسمی و جنسی به من پیشنهاد استفاده از شیشه و مواد مخدر رو داد و من هم پس از کمی مقاومت قبول کردم . بعد از  مدتی معتاد به شیشه شدم به طوری که صاحب کارم اجازه کار  کردن در آن واحد را به من نداد و نسرین هم به بهانه های گوناگون و گرون بودن قیمت مواد از من پول زیادی می خواست.

    نسرین وقتی دید از عهده مخارج بر نمیام من رو از خانه اش بیرون انداخت من هم با سرافکندگی به محل زندگیم برگشتم اما پدر و مادرم با دیدن وضعیتم من رو سرزنش می کردند  حیرانم که من چرا با یک زن غریبه ارتباط برقرار کردم

  40. بنده 42 ساله هستم و سه ساله که از زندگی مشترکم می گذره، همسر فردی شدم که از نظر خانوادگی خیلی با ما اختلاف داشتن، هم از نظر سطح فرهنگ، هم تحصیلات،   دوران عقد بسیار تلخی داشتیم که دوبار به فکر طلاق به صورت جدی افتادم اما اومد گریه کرد و خواهش و تمنا و شیرینی و گل اورد تا راضی به ادامه زندگی بشم! بعد از عروسی چند روزی واقعا زندگی شیرینی داشتیم تا دو هفته بعد دوباره همه بحث ها و دعوا ها از سر گرفته شد، سر بسته بگم که فحش و بد و بیراهی نبود که رد و بدل نشه، ایشون مدام تهمت به خانواده من می زدن و من که از این بحث ها خسته شده بودم کم کم صدام درومد و من هم همون ها رو بهش بر می گردوندم، این داستان ادامه پیدا کرد و مدام بدتر شد، ما تقریبا هر دو روز یه بار بحث و جدل داشتیم، تا اینکه من برای اولین بار مجبور شدم همسرم رو بزنم! ایشون چند بار تحمل کرد اما کم کم اون هم انتقام گرفت، کلا زندگی ما این طوریه که یه روز عاشقانه و روز بعد دعوا و بحث و کتک، نمی دونم میشه اسم این رو زندگی گذاشت یا نه! و چرا زندگی رو ادامه می دم، مطمئن هستم که ته زندگی ما هم طلاق خواهد بود! دیگه از بدبینی و کژ فهمی به ستوه اومدم و نمی تونم تحمل کنم! ایشون مدام من رو تهدید می کنن تو زندگی و این به شدت من رو عصبانی می کنه ، از الفاظ زشت استفاده می کنه، وقتی ناراحتم هیچ واکنشی نشون نمی ده و مدام تکرار می کنه من به زندگی با تو هیچ تعهدی ندارم و خیلی وقتا دم از طلاق می زنه! چه راهکاری برای من پیشنهاد می کنین! سه ساله آرامش ازم سلب شده، من که فوق العاده به دین و مذهب عقیده داشتم مدتهاس فرصت  نماز و عبادت ندارم بس که به امور دنیوی مشغولم، و مجبور شدم الفاظی به زبون بیارم و حرکاتی بکنم که نه در شان منه و نه عقیده منه فقط به دلیل اینکه این مدت به شدت از نظر روحی آزرده شدم این واکنش ها رو نشون می دم و بعدش به شدت ناراحت می شم ولی ته دلم می دونم که خیلی ناحق نبوده فقط من رو داره از نورانیت خارج می کنه!  دلم میخواه از این شوهر لعنتی طلاق بگیرم. عقد موقت همه چیزش خوبه فقط عده نگه داشتنش سخته. اگر 50 سال داشتم  همین کار را میکردم تا پدر این مرد بسوزم   مهریه  ام را میگرفتم و او را زندان میکردم خودم صیغه میشدم و خوشی میکردم   تا  دیگر اینکارها را نکنه. اشغال کثافت  فکر میکنه  اسیر گیر آورده.
  41.  خدمت تمامی  بازدید کنندگان و مدیرسایت مادر ارجمند  سلام عرض میکنم. میخواهم بگویم که فقط تقوی پیشه کنید که خدا با شماست. من دختری بودم که در 17 سالگی ازدواج کردم  سه سال بعد از ازدواج شوهرم قطع نخاع شد  از 20 سالگی تا سن 51 سالگی از نعمت زناشویی محروم بودم  به خدا حتی والدین و خواهرانم میگفتند طلاقتت را بگیر من به خاطر خدا  و تنها پسرم این کار را نکردم.  حتی پسرم را داماد کردم و 2 تا نوه هم دارم . بعد از اینکه شوهرم از دنیا رفت  من به خاطر اینکه یائسه بودم و عده نمی بایستی نگه دارم. و از لحاظ مالی هم تامین هستم و حقوق بازنشستگی و حقوق بیمه شوهرم که کارمند بوده و پسرم  کار دارد و دستش به دهانش میرسد. از طریق صیغه نیاز خودم را تامین میکنم. چون در شهر مذهبی هستم. هر روز صیغه یک طلبه  و یا جوان فقیر میشوم الحمدلله قبافه من به 20 ساله ها میخورد. خدا را شکر کردم در زمانی که شوهرم زنده بود چندین پیشنهاد زنا به من داده شد   من دامنم را به گناه آلوده نگردم. و به شکرانه اش الان بهترین و مذهبی ترین پسران را دارم  والله یک ریال هم از آنها نمی گیرم حتی اگر فقیر باشند پولی هم بهشان میدهم .مهریه  یک روزه را برای طلاب  فقط قرائت یک جز قران قرار میدهم.  به فضل خدا غیر شبهای جمعه که پسرم میهمان است تمام روزها  صیغه هستم فقط صیغه یکروزه هستم  به هیچ وجه صیغه مرد متاهل نمی شوم  حتی اگر برای یکساعت یک میلیارد مهریه کند قبول نمیکنم.. خدا شاهد است  به خاطر خدا حتی کسانی که زیبا نیستند و کسی حاضر به ازدواج با آنها نیست  به خاطر خدا صیغه آن میشوم  و دیگر با هیچ مردی  دوبار صیغه نمیشوم. و خدا را شکر غیر خدا هیچکس خبر ندارد. در قران نوشته در بهشت پسران زیبا رویی در خدمت زنان با ایمان هستند  من آنها را در همین دنیا بدست آوردم  از پسر 17 سال تا 35 ساله همه را تجربه کرد و میکنم. خدا را شکر که دینم نیازم را تامین کرده است.
  42. سلام 
    عقد موقت  بهترین هدیه ای است  اگر به کسی ضربه ای وارد نشو د و خانواده ای  از هم نپاشد.  
     من  زمان خدمت سربازی در شهر ری خدمت میکردم  از خدا همیشه میخواستم  خداوند عقد موقتی نصیبم  نماید. 8ماه به آخر خدمت بودم یک روز صحن حرم با یک خانم  همسن خودم برخوردیم او از من خواست که صیغه اش کنم. اولش ترسیدم فکر کردم نقشه ای دارد. او سوگند خورد  که شوهر ندارد فقط به خاطر غریزه جنسی رنج می برد گفتم من آه ندارم که با ناله سودا کنم. گفت من تا آخر خدمت صیغه ات میشوم هر وقت خواستی جا و مکان هم دارم. من عصر پنج شنبه و روز جمعه با او بودیم . تمام مخارج را او میداد. ولی مهریه ای بر گردنم گذاشته تا عمر دارم باید انجام دهم. او  به من 100نومن پول 4 لیتر بنزین داد و گفت مهریه من  این است هر وقت ماشینی گرفتی  همیش 4 لیتر بنزینی همیشه همراهت باشد اگر در بین راه کسی دیدی بنزین تمام کرد  کارش را راه بیانداز و پول بنزین را بگیر  دوباره 4 لیتری  را پر کن وهمیشه همراهت باشد تا زمانی که ماشین داشته باشید. الان باورکنید  شاید کار صدها نفر را راه انداختم و دعای خیری پشت سرم میباشد. از برکت دعای خیر مردم خداوند بهترین دختر و بهترین ماشین و بهترین کار و زندگی را برایم مقدر کرده است. به نظر من مرد متاهل نباید دنبال صیغه برود مگر مردی که نتواند نیاز جنسیش را برآورده نماید.  چندی پیش درحرم امام آن خانم را دیدم گفت وقتی که عده ام تمام شد پسر خاله ام که زنش مرده بود و از خودم کوچکتر بودبا من ازدواج دائم کرده است و الان دوتا به دارد و زندگی خوبی را دارد خوشحال شدم.
  43. سلام تشکر میکنم از این مدیریت سایت که چنین پست آموزنده ای گذاشتند. 
    گرچه من دوست نداشتم که شوهرم همسر صیغه ای داشته باشد.  شاید این داستان را باور نکنید. از  مادر خدا بیامرزم  شنیدم . به من میگفت :  من شبی خواب دیدم  حج عمره رفتم  یکماه بعد میگفت کربلا رفتم  درد سرتان ندهم ماهی دو سه زیارت میگفت در حالی که خدابیامرز فقط  یکبار تو عمرش مشهد رفته بود. من هم اهمیتی نمی دادم میگفتم. از بس که در فکر زیارت هست خواب میبنه. اتفاقا  من خودم در خواب  دیدم چند مرتبه  در سفرهای زیارتی بود. از او پرسیدم چه کار میکنی که اکثر خواب زیارت کردن شما را می بینم.  چون دختر کوچکش بودم ومن را بیشتر از همه دوست می داشت  به من گفت و او قسمم داد که به کسی چیزی نگویم من حتی به شوهرم هم نگفته ام.  او گفت من حمامی بودم چند ین نمره داشتم  اتفاقا درایام تبلیغ روحانی در روستایمان بود چند سال بعد از مرگ پدر  تبلیغ میکرد یکروز که برای حمام میخواست بیاید ثواب صیغه را به من گفت  من هم قبول کردم صیغه اش بشوم  او در ماه رمضان  مرا صیغه و مهریه من را این قرار داد که هر زیارتی که خداوند قسمتش کند یک زیارت  به نیابت از او بجا بیاورد.  من چند سالی که برای تبلیغ می آمد صیغه اش میشدم. کسی خبر دار نبود . بعدا که زنگ می زد میگفت روحانی کاروان شده است  حتی یکبار به من گفت من یک حج واجب بجایت نیابتا انجام دادم والله بعد از مرگ مادر هم بعضی اوقات خوابش را می بینم در کربلاست  . مادرم وصیت کرد دخترم اگر  روزی بیوه شدی حتی برای یکبار هم شده صیغه بشو  نمی دانی چه ثوابی دارد. به جان بچه ام گرچه صیغه را تجربه نکرده ام شاید بیش از 40  مورد ازدواج موقت را جور کردم  فقط برای انسانهای مجرد و زن مرده ها  بدون اینکه بچه هایشان بفهمند.  فقط میگویم هزینه واسطه گری من را اگر زیارتی قسمتتان شد فقط یک سلام به جای من بدهید. و جواب گرفتم  چون در ایام اربعین چندین مرتبه خواب دیدم کربلایم   وقتی خانمها می آمدند می گفتند به خدا من نایب الزیاره شما بودم. البته من شوهر خوبی دارم دلم نمی خواهم که ایشان را از دست بدهم والله  دختر خواهر بزرگه خودم که بچه دارد و توان ازدواج دائم را ندارد و از بچهها یش می ترسد. صیغه شوهرم کردم  نه کسی شک میکند و نه کسی می فهمد  وقتی بچه هایش مدرسه است به بهانه ای خانه ما می آید من هم خانه را ترک میکنم.  حتی با هم مشهد میرویم تازه صیغه 99 ساله مهریه اش   شوهرم هر روز زیارت آل یس بخواند  و ثوابش را برای ما هدیه نماید. 
  44.  سلام  با تشکر ازمدیریت سایت
     در یکی از نظرات حواهری راجع به  زیارت مادر مرحومش نوشته بود  خواهرم مادر خدا بیامرزت نانی برای خودش و شما پخته است   شما آن آرد را پیدا کن تا ما هم بتوانیم نانی برای خودمان بپزیم. . مادرت شانس داشتن شغلش ایجاد میکرد. من 12 ساله که بیوه شدم حاضرم صیغه کارگر رفته گر  محله مان بشوم وقتی  به جای مهریه یک صلوات بفرستد  میترسم اگر بگویم آبرو ریزی کند . به  خدا از بی شوهری خیلی رنج می برم  نه جایی دارم  نه کسی  و نه دلش را . من عاشق صیغه من حاضرم صیغه 99 ساله بشوم به یک صلوات بر محمد و آل محمد و قتی خاطرات پستتان را میخوانم و اسم صیغه را می نشنوم م از لپ و لوچه هایم آب سرازیر میشود . ای کاش خدا یک پیرمرد 70ساله هم نصیب ما میکرد.
  45. سلام آقا سید تو را به جدتان این نظر را تایید کنید تا مندلم خنک شود .
    مردهای ایرانی همون یکی هم که دارن نمیتونن باهاش درست رفتار کنن و سیرش کنن
    عدالت رو برقرار کنن
    حالا چطور بین دوتا یا بیشتر میتونن عدالت برقرار کنن
    این مردها فقط از اسلام صیغه وازدواج مجدد دوم وسوم یاد گرفتن کاشکی دومی و سومی را هم نگه میداشتند  پیش آنها هم  2بار  رفتند سیر میشن
    اسلام خیلی چیزها داره که اقایون راعایت نمیکنن
    مثلا اسلام گفته مهریه زنو بدن 

    اقایون تا پای طلاق نرسه مهریه رو که نمیدن هیچ 
    تازه با جورکردن هزار مدرک وکلک از زیر اون هم در میرن.دولت هم که داره همون مهریه رو که حق هر زنی هست با این قوانین جدید از بین می بره!!!!!
    شوهر من بینی اش را بگیری نفسش  در میره  همیشه دم از صبغه میزنه. 
    مرد زن دار  اگر دنبال صیغه رفت باید سنگسارش کنند مگر  زنش مانع  رجوع او گردد. نا گفته نماند  این حق مرد است که اگر روزی ده بار هم بخواهد زن خودش را در اختیارش بگذارد  نه اینکه مثل شوهر من دو سه ماهی به ضرب زور بشه دو دقیقه ازش کار بکشم. ای کاش خدا این طور مردم را خلق نمی کرد  بزرگان دین و عربها قوی بودند اگر  میخواستند   در یک شب ده زن را سیر کنند  میتوانستند  . نه این مردهای امروزی. به اینها نمیشه بگی مرد باید بگویند نامرد .تازه حالا مثل زن آرایش یاد گرفتند  رو دستها و بازو  کمرشان عکس دختر میکشند  تا پسرها از آنها بهره برداری کنند ای خاک توسرشون. تازه ناس را از افغانیها یاد گرفتند.
    اینکه گفتند صیغه خوبه  بله برای مردی که زنش مرده نوش جونش  گورا وجودش . بر مرد زن حرومش باد. کم جون مجرد هستند که نمی توانند ازدواج کنند.
  46. دختری هستم 35 ساله که چند سال پیش ازدواج کردم ولی در دوران عقد از هم جدا شدیم گرچه با هم رابطه داشتیم ولی دوشیزه هستم. خیلی افسرده بودم و زندگی خوبی از لحاظ روحی نداشتم. دارای تحصیلات عالی و از ظاهر خوبی هم برخوردارم. اما با تمام این تفاسیر نتوانسته‌ام موقعیت مناسبی برای ازدواج مجدد داشته باشم. با اینکه خواستگارانی هم داشته‌ام اما به نتیجه نرسیده است. نیازهای شدید عاطفی، روحی و جنسی دارم که آزارم می‌دهد. اما چون خودم را جزو قشر روشنفکر  می‌دانم، از صیغه و اینگونه مسائل متنفرم. همیشه خودم را قدرتمند نشان می‌دهم. آقایان همیشه تحسینم می کنند که دختر خوب و محکمی هستم. اما درونم چیز دیگری هست. دلم صیغه میخواهد.می ترسم اگر عقد موقت شوم چند روز بعد خواستگار پیدا شود و من در عده باشم و اگر خواستگار بفهمد صیغه بوده ام   سوء ظن پیدا میکند.
    واقعا دارم می‌بینم که توان ادامه دادن به این روش را ندارم. میل جنسی و عاطفی از  ایمانم من قوی‌تر است. این یک نیاز طبیعی است که نمی‌شود انکارش کرد. تمام تفکراتم با خودم در جنگند. از طرفی ظاهرا با ازدواج موقت مخالفم و از سوی  دیگر نیاز شدید عاطفی و جنسی آزارم می‌دهد. واقعا با خودم درگیرم. به تازگی یکی از آشنایان، که به نوعی همکار من هم محسوب می‌شود، بعلت  میل بالایش  پیشنهاد عقد موقت را داده است. حالم بد شد اگر چه در درون خودم از این موضوع استقبال کردم.  انسان خوبی است و چند سالی است که از ایشان شناخت دارم.  دعا کنید یک شوهر زیبا قسمتم شود. تا ناکام از دنیا نروم.

  47. انشاءالله موانع ازدواج تمام افراد مجرد و بی همسر خصوصاً این خواهر گرامی بر طرف شود و به لطف خدا یک زندگی خوب و سالم داشته باشند .

    اگرچه ازدواج موقت یک راه حل شرعی و حلال است اما هیچوقت جای ازدواج دائم را نمی گیرد .




  48.  با عرض سلام و آرزوی خوشبختی از سید بزرگوار و شما بازدیدکنندگان محترم

    مطالب سایت آموزنده است.میخواستم موضوعی را به دوستان بگویم . بنده قصد جسارت ندارم.من همسر دارم و تا بحال به صیغه هم حتی فکرش را  نکردم . میخواهم به شما بگویم شاید کسی مشکلش را بتواند حل کند.  خدا را ناظر میدانم. که  من مرد35 ساله هستم که خدا زیبایی خاصی به من داده است و میل جنسی من بالا است. ولی به فضل خدا تا این لحظه خدا کمکم کرده و نگذاشته اسیر  نفس شیطانی گردم. کار من طوری است که بیشتربا زنان در ارتباطم. من تعمیرگار لوازم خانگی و لوله کش ساختمانی هستم. اگر بگویم بیش از 200 مورد پشنهاد نامشروع از طرف دختران و زنان شوهربه من داده اند    دروغ نگفته ام و همه را جواب رد دادم.

    در عوض زنی دارم  که که یکسال بعد از ازدواجمان   بعد زایمان تنها فرزندمان وقتی نزدیکی میکردم از درد به خود میپیچد تحمل ندارد و دکترها میگویند نزدیکی برایشان ضرر دارد.زیرانیرو و غریزه  من  طوری است در هنگام نزدیکی دیر ارضا میشوم. حداقل نیم ساعت طول میکشد. از طرفی در شب خواستگاری زنم با من شرط کرد تا زنده هستم به غیر از به هیچ کس فکر نکنم و با هیچ زنی( حتی از راه حلال)   رابطه نداشته باشم و من هم به خاطر خدا روی عهدم پایدارم. از خدا میخواهم که مرا در عمل به وظیفه یاری نماید.  میخواستم بگویم انسان اگر از خدا کمک بخواهد خودش درمان میکند. والله کسانی به من پیشنهاد عمل نا مشروع  میدادند و حتی پول هم به می دادم  به خاطر خدا  قبول نکرده ام  ولی خدا کمک کرده است.یک روز  زن شوهرداری به من پشنهاد نامشروع داد و تعدید کرد که اگر به خواسته ام تن ندهی آبرویت را می برم من قبول نکردم و گفتم من فقط از خدا کمک میگیرم و قدرت خدا از مکرشما زنان بالاتر است. او با شنیدن این کلمه ترسید. به خدا گفتم خدایا خوت مرا ا ز راه حلال سیر کن. از آن شب  من دو شبی یکبار در خواب محتلم میشوم  خواب میبینم که زیبا ترین دختر مثل حوریبهشتی   همسرم شده و در خواب با او ارضا میشوم.طوری است که یکساعت به اذان صبح بیدار میشوم که غسل میکنم و نماز شب میخوانم و شکر خدا را به جا می آورم. . میخواستم به جوانان عزیز بگویم فقط از خدا کمک بگیرید و گول  هوای نفس را نخوردید.  والله من 9 سال است که به خاطری بیماری همسرم  نتوانستم نزدیکی کنم. در عوضش خدا کمکم کرده است. که میل به هیچ زنی ندارم. من زنم را خیلی دوست دارم  . و تا زمانی که زنده باشد  به عهدم پایدارم.حتی یک زن بیوه را صیغه نمیکنم  فقط به خدایم گفته ام اگرشده   یک روز بعد از همسرم از دنیا بروم و  و برای یکبار هم شده عقد موقت را تجربه کنم حتی با پیر زنی که با عصا  راه میرود. قانع ام  تا ثواب عقد موقت را بدست بیاورم.

  49. سلام آقا سید بی زحمت نظر مارا هم تایید نمایید.
     میخواستم به جناب  آقامحمد جواد بگویم خیلی مردی   شیر مادر حلالت.  ای کاش مردهای امروزی از شما یاد میگرفتند اول به خاطر قول مردانگی و دیگر به خاطر هدیه مردانگی (دیر ارضا شدن غریزه جنیسیتان)وخداوند شما برای یکبار هم  میشد قسمت ما میکرد. بنده زن مطلقه ای هستم  عطش غریزه جنسیم خیلی زیاد است  4مرتبه شوهر کردم هیچکدام نتوانستند مرا ارضا کنند.  تصمیم گرفته ام وقتی عده ام تمام شد  ازدواج دائم نکنم چون در این زمانه مردی پیدا نکردم. فعلاقصد  ازدواج موقتدارم. ای کاش آدرس  شما داشتم.   من در 4 ازدواجم  هیچکدام از شوهرایم نتوانستند 5 دقیقه تحمل کنند که زیرشان را خراب میکردند زود ارضا میشدند. بی شرفها با این حالشان  آنها چشمشان دنبال کس دیگری بود. خودمانیم گمانم که چاخان میکنی. اگر راست میگویید  که دیر ارضایی دارید ماشاالله به کمرتان  شاه فنر است. اگر دروغ گفتی  گردن خودت  یک حالی به ما دادی.
  50. سلام آقای تقی نژاد : شما که بر پروفایلتان  خادم الصادق نوشته اید و دم از امام صادق می زنید و زندگیتان را برای امام صادق وقف کرده اید چرا این احادیث امام صادق درباره عقد موقت هست نمی گذارید.  اگر واقعا خادم صادق هستید این نظر را تایید میکنید  با ذکر منبع کپی کرده اممن این احادیث را از سایتهای مذهبی و شناخته شده و با ذکر منبع گذاشتم  تا شاید یکی به آن عمل نماید و چون دسترسی به عقد  موقت ندارم   لااقل از  ثواب آن بی نصیب نمانم متشکرم:


    در حدیثی از امام باقر (ع) نقل شده که از حضرت سوال کردند : آیا بر کسی کهازدواج موقت میکند ثوابی هم می دهند ؟ و آن حضرت در پاسخ فرمودند : هر گاه کسی به خاطر رضایت خدا و مخالفت با تحریم کننده آن . زنی را به عقد موقت خود درآورد . به خاطر هر کلمه ای که با آن زن سخن بگوید . برایش حسنه نوشته می شود . دستش را به سوی او دراز نمی کند مگر اینکه خداوند به خاطر آن ثوابی برای او ثبت می کند . واگر به او نزدیک شد خداوند به میمنت آن . گناهی از او می بخشد . پس اگر غسل جنابت نمود . به عدد موهای بدنش که آب غسل از روی آن جریان پیدا می کند خداوند . گناه از او می بخشد . راوی با تعجب می پرسد : به تعداد موها؟؟؟ حضرت فرمودند : بله به تعداد موها.

    منبع:کتاب هدیه آسمانی ص۱۵۱

     

     

    امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به معراج رفت، فرمود: جبرئیل نزد من آمده و گفت: ای محمد(ص) خداوند تبارک و تعالی می فرماید: من گناهان زنانی که از امت تو متعه  شوند را بخشیدم. رسائل ج 14/ لئالی ج 3 / من لا یحضر ج 33.

    در خلاصه الاخبار از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که یک روز به یارانش فرمود: «‌برادرم جبرئیل ، از پروردگارم برایم هدیه‌ای آورد که خداوند به هیچ یک از پیامبران پیش از من هدیه نکرده بود و آن متعه است. لئالی ج 3 ص  243

    در روایت است که : مؤمن، کامل نمی شود تا این که متعه انجام دهد.من لا یحضر ج 3 / وسائل ج 14.

     

    هشام بن سالم از امام جعفر صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند: مستحب است که مرد متعه کند و برای مردان شما دوست ندارم که از دنیا بروند بدون اینکه حتی یک بار متعه کرده باشند. وسائل ج 14 باب 2 حدیث 7

    اسماعیل بن فضل هاشمی نقل می کند که امام صادق علیه السلام به من فرمودند : آیا از هنگامی که از نزد خانواده ات خارج شده ای متعه کرده ای ؟ گفتم: چون مشاغل زیادی دارم خداوند مرا از آن بی نیاز کرده است.  حضرت فرمودند: حتی اگر بی نیاز باشی من دوست دارم که سنت پیامبر صلی الله علیه و آله را احیا نمایی. وسائل ج 14 باب 2 حدیث

     

     

    رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:هرکس یکبار متعه کند، یک سوم او از آتش جهنم آزاد می شود وهر کس دو بار متعه کند، دو سوم او از آتش جهنم آزادمی شود وهرکس سه بارمتعه کند، تمام بدن او از آتش  جهنم آزاد می شود.

    از سلمان فارسی و مقداد و عماریاسر رضوان الله علیهم اجمعین مرویست رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: هرگاه مردی با متعه خود بنشیند، فرشته ای بر ایشان نازل می شود وایشان را پاسبانی میکند تا اینکه ازآن مجلس برخیزند وحق تعالی به فرشتگان میگوید: نظر کنید به این دو بنده من وگواه باشید که من آمرزیدم ایشان را ،پس امیر المومنین علیه السلام برخواست وگفت:یارسول الله! چیست جزای کسی که در این باب سعی کند؟(یعنی واسطه شود) فرمود: برای اوست ثواب مرد متعه کننده و زن متعهشونده،یا علی!متمتع و متمتعه از غسل فارغ شوند ،به هر قطره که آب از بدن آنها ساقط می شود ،حقتعالی ملک وفرشته ای بیافریند که تسبیح و تقدیس خدای سبحان کنند و ثواب آن از برای آ ن دو نفر غسل کننده باشد.

    یا علی! هر که این سنت را سهل گیرد و آنرا احیا نکند، او از امت من واز شیعه تو نمی باشد ومن از او بیزارم.



  51. سلام و برکات خداوند شامل حالتان باد.

     بنده از سادات هستم .میخواستم از شما سید بزرگوار و  آقای خراسانی و آن کسی که پیشنهاد چنین پستی را دادند   تشکری داشته باشم. که ثواب عقد موقت  را نصیب من نمودند: من دیروزاز زن دادشم  فهمیده بودم که آقای تقی نژاد سایتی را به نام مادر امام صادق ساخته است و تربیون آزادی راجع به عقد موقت راه انداخته  است  جهت کنجکاوی بیشتر تمام نظرات این سایت راتا آخر  دنبال کردم  .  من با عقد موقت مخالف بودم  اگر میگفتند فلان شخص صیغه شده  او را با یک جنده برابر میدانستم تقصیری نداشتم به ثواب آن واقف نبودم.

    وقتی نظرات و خاطرات  عقذ موقت را خواندم  با خودم گفتم چرا من ازاین نعمت محروم باشم. اتفاقا دادشم که شش سال پیش بر اثر تصادف از دنیا رفته دیشب میهمان او بودیم. او سه بچه هم دارد و او خانمی دارد که دوست دوران تحصیلم بودهد حتی من خودم او را برای برادرم انتخاب کردم.  گفتم من بیایم او را صیغه شوهرم کنم  مهریه را خواندن 5 سال نماز وگرفتن روزه برای برادرم قرار دهم که شوهرم نیابتی بجا بیاورد. من وشوهر وزن دادشم کنار هم بودیم  نظر آقای خراسانی را نشان شوهرم  دادم  دیدم هر دو خجالت میکشیدند  گفتم  زن داداش بیا صیغه99 ساله شوهرم بشو مهریه را 5 سال نماز و روزه قضا برای برادرم قرار بده  کسی هم نمیخواهد بفهمد آنها قبول کردند. چون من در  دومین روز عادت ماهیانه بسر میبردم از رساله  توضیح المسائل آنها  صیغه خواندند و همان دیشب  آنها صیغه شدند و به هم رجوع کردند .  ناگفته نماند شوهرم میلش بالا بود هفته 5بار به من رجوع میکرد . با خودم هم خودم نفس راحتی میکشم هم او به نوای میرسد. و بچه های برادرم بی سرپرست نجات پیدا میکنند .و خاطرم از عروس شدن زن دادشم راحت میشود. صبحی که از خواب بیدار شدم زن دادشم  مرا بوسید و اینقدر مرا دعا کرد به خدا قسم آقای تقی نژاد شما و آقای خراسانی  و همان کسی که چنین پشنهادی به شما دادند.را دعا کردند. خدا را شکر میکنم که  این ثواب را روزی ما قرار داد . و شوهرم شوکه شده بود به گفت تو فرشته ای و جز فرزندان حضرت رسول کسی لایق این گذشت را ندارند.  آقای تقی نژاد دیروز  زن داداشم اول پروفایل شما و داستان زندگیتان را نشانم داد وقتی  که پروفایل شما را کامل خواندم  فهمیدم که شما هم از ساداتید و از نسل جدمان امام سجاد خوشحال شدم و گفت  اگر صیغه ثواب نداشت این سید هم مطلب را نمی گذاشت. دیگر اینکه در پروفایلتان نوشته بودید یکشبه حافظ حدیث کسا شدید  اگر ممکن است کلیپی از خواندن حدیث کسا را از خودتان در پروفایلتان بگذارید  .از شما میخواهم که دعا کنید   ما عاقبت به خیرو  مشمول شفاعت جدمان امام سجاد واقع گردیم.

  52.  

    سلام

    آقای تقی نژاد از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم. خواهش میکنم نظر مرا هم تایید نمایید  که حکایتی که دستگیرم شده. من خانمی اهل کرمان هستم  عاشق اهل بیت عصمت و طهارت.  من از سالی که ازدواج کردیم روزهای 13 نوروز به امامزاده سیدجلال الدین اشرف شرفیاب می شدیم واعتقاد خاصی به امامزاده شما  دارم.  شوهر من قریب 6 سال به رحمت خدا رفته و من 3 فرزند از او دارم .  هر ساله فقط  روزهای 13 نوروز هم به قصد زیارت و هم به قصد ماسه نبردی و تفریح  می آییم..  امسال هم خوش گذشت گرچه بعد از طوفان جوجه کبایمان را خاکمال کرد و گرسنه رفتیم  عوضش از امامزاده جایزه بهتر از او گرفتم برای همیشه سیرم کرد.خداوند را شاهدم که هر سال که به این امامزاده شما می آمدیم دست خالی نمیرفتیم هر حاجتی داشتم اینجا روا می گردید. عصر روز 13 فروردین خانمی به نام مریم که خادمه امامزاده بود دو نمونه  تقویم توزیع میکرد  دونمونه تقویم به ما هم داد که در آنها از روز بزرگداشت امامزاده خبر داده بود. اگر از حق نگذرم  بی شوهری خیلی برایم سخت بود نیاز جنسی سخت مرا آزار میداد و از طرفی بچه ها و خواهرشوهرم  مانع ازدواجم میشدند  امسال نذر کردم اگر امامزاده نیاز را برطرف کرد بیشتر به زیارت آقا میرومو نذر میکنم هرساله در روز بزرگداشت امامزاده 25 شوال  تا زنده باشم می آیم. یکی از  آن تقویمها  تقویم صادقیه 1396 بود   که  از سه  سایت معرفی کرده بود   وقتی پروفایلشان را خواندم دیدم یک نفر بنام شما  تقی نژاد است. داستان زندگیتان را وقتی خواندم لذت بردم و به حالتان غبطه خوردم. و از بین سه سایت سایت مادر ارجمند  خصوصا این پست تجربیات عقد موقت را انتخاب کردم  . فکری به خاطرم رسید گفتم  روز دوشنبه خواهر شوهرم را به منزل دعوت میکنم و از امامزاده تعریف میکنم و بعد مطالب و نظرات سایت مادر ارجمند در راجع به عقد موقت نشانش میدهم ببینم عکس العملش چیست؟ زنگ زدم گفتم عصر د  به خانه ما بیایید و شام دور هم باشیم . او قبول کرد . او به خانه آمد  نیم ساعت بعد گفتم  بی بی فاطمه  بیا  پروفایل این خادم صادق را بخوان و داخل سایت برو ببین چه مطالب خوبی گذاشته  او پشت کامپیوتر نشست و پروفایل شما را  می خواند  من به بهانه آشپزی  رفتم وقتی که یک چایی برایش آوردم دیدم درست همین پست را میخواند خودم را به بیراه زدم که خبر ندارم خلاصه داستانها وقتش را پرکرد   او هم آدم باحوصله بود تمام نظرات با دقت میخواند .بقیه نظرات را بعد از نماز مغرب میخواند نزدیک ساعت 11 بود که بچه همه خوابیدند و من توی گوشی و شوهرش را مشغول دیدن تلویزیون بود .که به من و شوهرش نظری که آقای خراسانی راجع به  ثواب عقد موقت داده بود برای هردوی ماخواند و گفت یک پیشنهاد دارم که کاری را انجام بدهیم ثوابش گیر هرسه ما بیاید .  به من گفتم دوست عزیزم تو باید صیغه  شوهرم بشویید و شوهرم شما را صیغه 99 ساله نماید زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: هرگاه مردی با متعه خود بنشیند، فرشته ای بر ایشان نازل می شود وایشان را پاسبانی میکند تا اینکه ازآن مجلس برخیزند وحق تعالی به فرشتگان میگوید: نظر کنید به این دو بنده من وگواه باشید که من آمرزیدم ایشان را ،پس امیر المومنین علیه السلام برخواست وگفت:یارسول الله! چیست جزای کسی که در این باب سعی کند؟(یعنی واسطه شود) فرمود: برای اوست ثواب مرد متعه کننده و زن متعه شونده   ،یا علی!متمتع و متمتعه از غسل فارغ شوند ،به هر قطره که آب از بدن آنها ساقط می شود ،حقتعالی ملک وفرشته ای بیافریند که تسبیح و تقدیس خدای سبحان کنند و ثواب آن از برای آ ن دو نفر غسل کننده باشد.

    یا علی! هر که این سنت را سهل گیرد و آنرا احیا نکند، او از امت من واز شیعه تو نمی باشد ومن از او بیزارم.

    تاثواب واسطه گری هم گیر من بیاید . بند شد و رفت رساله را آورد به من گفت تو صیغه همسرم بشو و همسرم 5سال نماز و روزه برای برادرم بجا بیاورد. من چیزی نگفتم گفتم هرچه شما بگویید.خلاصه از آن جایی که او در عادت ماهیانه بود  شب گذشته من تا صبح در رختخواب شوهرش خوابیدم و نیاز جنسیم برطرف شد.. خدا را شکر میکنم که با توسل به امامزاده سیدجلال الدین اشرف حاجتم روا گردید. عهد کردم هرساله تا زنده هستم اگر خدا بطلبد در 25 شوال به زیارت امامزاده بیایم ازشما خواهشی دارم که حقیر را دعا کنید و در امامزاده شما نایب الزیاره ماهم باشید و دیگر اینکه از شما و آقای خراسانی و بی بی فاطمه خواهر شوهرم و شوهرش که سبب خیر شده اید تشکر نمایم. التماس دعا.

  53. خانم آرایشگر

    با سلام و عرض ارادت خدمت تمامی بازدید کنندگان سایت مادر امام صادق علیه السلام.

    خانمی به نام خانم ف  که از سادات بودند  نظری داده بود و من هم میخواهم نظرم را اعلام کنم..

     من که زن هستم  و شوهرم نیاز جنسیش بالاست درد او را میفهم.  من شوهر خیلی خوش تیپ داشتمم   تنها عیبش عطش نیاز جنسی و دیر ارضایی او بود.  البته من با سیاست زنانه  او را مثل موم در دستم نگه داشتم. باور کنید اوائل ازدواجمان شبی دوبار  حداقل هرباری نیم ساعت  نزدیکی میکرد که از حال میرفتم. از اسم مرد بدم می آمد از بسکه درد داشتم. با خودم گفتم دختر دایی که شوهرش فوت کرده  او را راضی میکنم که صیغه اش بشود  او اینقدر خوشحال شد. از آنجایی شغلم آرایشگر بود حسابی به او رسیدم  که از  فردایش گفت برای همیشه با شوهر خدا حافظی میکند ..پیش خودم گفتم من  که آرایشگر هستم  زنان پولداری که به هر طریقی بیوه هستند  صیغه شوهرم میکنم وقتی من راضی باشم هم پولی از زنان میگیریم و هم بهترین  آرایشها را برایشان انجام می دهم و پول میگیرم.. بلاخره زنان را آرایش میکردم در اختیار شوهر می گذاشتم شوهرم که خوش اندام و قد بلند بود  حسابی از خجالتشان در می آمد تا اینکه دو تا زن بودند گفتند یک شب در میان شما به منزل ما بیایید  شبی 500000 تومن میدادند  به خدا خرج ما را میداند اگر کسی می پرسید شوهرتان چه کاره است . میگفتم تو کار خیره. یکی از خانمها که شوهرش از سرمایه دارها که در اطریش کارخانه داشت و از او طلاق گرفته بود  و خود سهامدار کارخانه در تهران بودند و گفت من ماهی 30000000میلیون تومن به شما میدهم که دور آن خانم خط بکشید  من شما را به سفرهای توریستی و خارجه میبریم. من شوهر را آرایش میکردم و در اختیلر او میگذاشتم. آن زن آنقدر میل جنسیش بالا بود از کرمهای جوان کننده و اسپره  هم کمک میگرفت. تا اینکه یک روز به من گفت فلانی چند میگیری که دور شوهرت خط بکشی . کفتم دو تا ساختمان به من بخر یکی در قم ویکی در تهران و 200 میلیون پول نقدبده . او قبول کرد من و شوهرم توافقی طلاق گرفتیم . خانه تهران را ماهی دو  میلیون تومان  اجاره دادم و خانه قم را فروختم 4واحد آپارتمان در پردیسان خریدم که دوتا را کرایه دادم ماهی 500 تومان میگیرم و یک طبقه را به یک شیخی دادم  به جای اجاره صیغه اش شده ام و خانمش هم در جریان کار  است و از او یک فرزند هم دارم چون در یک ساختمان زندگی میکنیم  . خدا را شکرش خانمش حسود نیسته البته من از شوهرش نه خرجی میگیرم  حتی خرج لباس خود  و پوشک بچه اش و مخارج زندگی و خوراک را می دهم . چون بچه اش پسر بود  گفتم اگر با من کنار بیاید همین آپارتمان را به نامش میکنم. البته من نیاز جنسی من  کم است شاید ماهی سه بار داشته باشم فقط یک سرپناه میخواستم.  که خدا برایم جور کرد.ناگفته نماند من با هوویم مثل دوتا خواهر زندگی میکنیم..

    این بود قصه زندگی ما میخواستم تجربه ام را در اختیارتان بگذارم. زنی راضی است که شوهرش  زن دیگر را صیغه کند که مردش نیروی جنسیش بالا باشه و زن برای فرار چنین راهی را انتخاب میکنه . فقط زنان با تقوایی مثل  خانم ف که از سادات بودند  بعید نیست. 
  54. سلام تشکر دارم از تقی نزاد که چنین فرصتی را در اختیار ما گذاشتند:
    فکر می کنم با این موضوع  عقد موقت نباید اینقدر احساسی برخورد کرد. 
    زنهای متعصب از آن طرف  ماجرا را نگاه نمی کنید که چقدر از جوانها گرفتار زنا هستند و روابط گناه آلود پنهانی یا نیمه پنهانی یا آشکار که می توانند همان روابط و دوستی ها را کمی متعهدانه تر و محدودتر و ساختیافته تر در قالب ازدواج موقتی شرعی بدون گناه، بدون فحشا و پنهانکاری و بی مسئولیتی و دوری از خدا انجام دهند. هر کسی می داند که ازدواج دائم هزار برابر بهتر از ازدواج موقت است ولی آیا همه برای آن در جامعه آمادگی دارند. آیا آسیبهایی که از آن روابط گناه آلود به جامعه وارد می شود فکر می کنید کمتر از آسیبهایی است که از اشتباه استفاده کردن از صیغه به وجود می آید؟ آیا داستان مردان و زنانی که پس از ازدواج دوستی های خیابانی گناه آلود خود را رها کرده اند کمتر از داستان کسانی است که صیغه خود را رها نکرده اند (که در هر حال می توانستند اگر فرهنگی بهتری در جامعه بود همان را به ازدواج دائم تبدیل کنند)؟
  55. سلام و درود خدا برپیروان حق و حقیقت.
    من  با خانواده عمه ام همیشه با هم بودیم پدر و عمه تنها یک خواهر برادر بودند با هم انس داشتند برای اولین بار که با واژه آسمانی عقد موقت آشنا شدم  دوران دبیرستان بود که از طرف پسر عمه ام  به من پیشنهاد داد اولش ترسیدم پسر عمه با عمه ام صحبت کرده بودند  و عمه ام با پدرم صحبت کردند که و پدرم خودش اجازه داد و عقد موقت من وپسر عمه را خواند .چون پدر م با شوهر عمه ام گاو به گاو کرده بودند . پدر و عمه در یک ساختمان دو طبقه زندگی میکردیم. عمه ام دو پسر داشت و من هم یک برادر. من و پسر عمه ام هم سن و سال بودیم  . عمه مرا خیلی دوست میداشت و گیری برایم نمی داد من و پسر عمه ام از همان 17 سوالگی رابطه زنا شویی داشتیم و اتاق خوابمان جدا بود بهترین لذت و خوشی را بردیم  تا اینکه در 25 سالگی ازدواج دائم کردیم  سه سال بعد  که من حامله بودم شوهرم به رحمت خدا رفتند. خیلی ناراحت بودم  که  دو ماه بعد از به دنیا آمدن پسرم  .برادر شوهرم که 9 سال از من کوچکتر بود به پیشنهاد عمه مرابه  عقد موقت در آورده .گرچه شوهرم را از دست دادم اما عقد موقت کمبودهای زندگی و نیاز جنسیم را تامین میکند من قربون اسلام بشوم که همه جور هوایم را داشته . عمه  گفته هنوز زوده که اورا زن بگیره تا 4 سالی در عقد موقت باشید برایت سخت نگذرد بعد او را راضی میکنم با تو ازدواج  دائم کند.میخواستم بگویم عقد موقت هدیه آسمانی و وسیله خوشبختی ام  بوده  خدایا هیچ بیوه زنی را از این هدیه آسمانی محروم مفرما .
  56. اگر خدا بخواهد به کسی چیزی بدهد میدهد مهم اینکه  باید ظرفیت داشته باشید. من  خاله ای داشتم که بچه دار نمیشد شوهرش مهریه اش را داده و او را طلاق داده بود  و خودش از ازدواج مجدد بدش می آمد اسم شوهر می آمد حالش بهم میخورد او وضع مالیش خوب بود کارمند بود او یک دختر از پرورشگاه آورده بود . تمام دارایی اش را به دختر داده بود من 15 سال داشتم که پدر و مادر و برادم در صانحه تصادف از دست دادم. خاله مرا به خانه آورد و گفت پیش من بیا شش ماه که گذشت خاله ام  خودش دختر خوانده اش را به عقد موقت 5ساله من در  آورد او ما را آزاد گذاشته بود  و گفت شما را راحت باشید ما از همان اول همبستر بودیم  یکسال از عقد موقت گذشت که او حامله گردید  خاله گفت مدتت را ببخش او را به عقد دائم در بیاور. وقتی بچه به دنیا آمد  خودش تمام کارهای بچه را انجام میداد و او به ما میگفت شما جلوگیری بچه نکنید چون خانمم طبیعی میزاید وقتی بچه ام سه ماه بود خانمم  برای بچه دوم حامله شد. خلاصه  الان دوتا پسر داریم  خاله ام تمام زندگیش را بنامم کرده و خیلی تحویلم میگیرد . خدا را هزاران بار شکر میکنم که با عقد موقت بهترین لذت زندگی را به من بخشیده.
  57. با سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان سایت مادر ارجمند 

    شما رابه امام رضا داستان عقد موقت مرا بخوانید درس عبرتی است برای شما: 

    اسلام دین  کاملی است و جوابگوی نیازهای جامعه میباشد.و تعصبات  زنانه نه تنها کاری را انجام نمیدهد بلکه مانع هلاکت انسان میشود.اگر از حق نگذریم اینجا تقصیر من بود . شوهرمن میل جنسیش خیلی زیاد بود  هرچه غذا میخورد معلوم نبود که غذاها کجای بدنش میرفتند اصلا شکم نداشت  جذب نیروی جنسیش میشد..

    زمانی که من در عادت ماهیانه بودم او دختر خاله اش که بیوه و حدود 20سال از خودش بزرگتر بود بدون اطلاع من  صیغه کرد بود . البته میل جنسی من هم بالا بود . حسد بر من غلبه کرد گفتم تو جای مادر من هستی من  به بچه هایت میگویم . او از ترس آبرویش هرچه طلا داشت به من داد و من به شوهرم گفتم  تو با این پیرزن نزدیکی کردی من دیگر حاضر نیستم با تو زندگی کنم تو باید طلاق و مهریه ام را بدهی. او از ترس قبول کرد  خانه وماشینش را گرفتم توافقی طلاق گرفتم. با خود گفتم من هم یک قانونی برای خود وضع میکنم  خانه و ماشینی  میگویم بیوه ام وصیغه میشوم  هم نیاز جنسی ام را تامین میکنم و هم منبع درآمدی برایم میشود .  برای نفرت و انتقام از واژه صیغه سه روز بعد از عقد بدون اینکه عده نگه دارم کارم را شروع کردم (البته زنا بود نه صیغه)اول صیغه ساعتی بعد یکروزه خلاصه پول خوبی به جیب میزدم. با هر آدم خوش تیپی که بود در ارتباط بودم. بعضی روزها با چند نفر ارتباط داشتم کاری به عده نگه داشتن نداشتم.چند سالی بدین نحو سیری شد  تا اینکه یک روز آمدم ترمینال گفتم  صیغه مسافر ان میشوم  اتفاقا  یک آدم خوش تیپ و درشت اندام دیدم  گفتم  صیغه میخواهید او قبول کرد و با هم او را به خانه آوردم  او دزد بود چند ساعتی باهم بود وقتی کارش تمام شد.  نمی دانم  که چه طور مرا  بیهوش کرد و  او تمام طلاهای دستم را برداشته و هرچیز قیمتی  تو خانه بود برداشت و فرار کرد و رفت..حدود 8 ساعت بیهوش بودم بعد از به هوش آمدنم خیلی ناراحت شدم حقیقت ترسیدم که به پلیس زنگ بزنم. گفتم جبران میکنم . خودم را آرایش کردم با ماشین به یکی از خیابانها رفتم در انتظار مشتری بودم  جوانی در پارک بود گفتم صیغه نیاز نداری . گفت چند روزه گفتم یکروزه قبول کرد گفتم جا دارید گفت بله از شهر دور هست . از ترس مورد قبلی قبول کردم و   حرکت کردیم به یک سوپری رسید  گفت نگه دار گرسنه ام. دوتا رانی و چند کیک گرفت به من گفت شما بخورید من رانندگی میکنم  نمی دانم چه چیزیدر آنه کرده بود چیزی نفهمیدم وقتی به هوش آمدم خودم را   در یک زیر زمین ساختمان دیدم  که  از بوی  گند افغانی ها حالم به میخورد  گفت اتاق کارگرهایمان است. خواستم که صیغه را بخوانم گفت من بدون صیغه با تو اینکار را میکنم من صیغه را قبول ندارم ما جهاد نکاح داریم. من از جهاد نکاح اطلاعی نداشتم   و  قبول کردم  با من همبستر شد.بعد از نیم ساعت دیدم سر و کله افغانیها دارند پیدا میشود  یک بسته دستمال کاغذی و سطلی آوردند  نوبت به نوبت می آمدند حالم بد میشد  آنها رحم نداشتند یک هفته مرا نگه داشتند شاید در یک هفته دوساعت خواب نکردم  بین خودشان مرا تقسیم کرده بودند نیم ساعت به نیم ساعت خودشان عوض میشدند.  هرچه گریه میکردم داد میزدم  رحم نداشتند آن مرد از نفری 50000 تومن میگرفت . گفتم من پول نمیخواهم ولم کنید  گفتم بنا نیست پولی به شما بدهم. تازه شما اگر با ما کنار بیایید بعد از شش ماه دیگر آزاد میکنم تازه من کارم را شروع کردم.   دیدم این مرا رها نمی کند  گفتم ماشین را بهت میدهم ولم کنید .گفت ماشین مال خودم هسته ببین زنده میمانید.. گفت به یک شرط آدرس منزل را به من بدهی و مرا به خانه ات ببرید   اگر دروغ بگویید تو را میکشیم. آدرس را نوشتم  آنها  دهان و دست و پایم را بستند ودر صندوق عقب گذاشتم مرا به داخل خانه بردند. و یک کامیون  آوردند تمام وسایل خانه را بردند ودست و پا و دهانم را بستند. به خدا قسم تا موکت های خانه را بردند. از آنجایی که پدر و مادرم هم از دنیارفته بودند و جای نداشتم برو  تصمیم گرفتم خانه را بفروشم خانه ای را رهن نمایم و وسایل خانه بخرم. وقتی خانه را50000000 فروختم و 5 میلیون کارت به کارت کرد و 4500000 ایرانچک داد  از بنگاه که بیرون رفتم . بدون اینکه متوجه بشوم  کسی درتعقبم بود و کیف پولم را دزدید . من ماندم 5میلیون پولی که در کارت بود . آن وقت غمهای عالم  به سراغم آمد بی کسی  بی پولی .چون جایی نداشتم گفتم میروم مشهد یک هفته زیارت و توبه میکنم  شاید فرجی باشد . با اتوبوس به مشهد آمدم به یک هتل اول غسل کردم بعد از چندین سال  نماز را خواندم و در حرم امام رضا توبه کردم از امام رضا خواستم که زندگیم را به من برگرداند روز بعد در حرم امام رضا همسرم را دیدم در کنار مقبره شیخ حسنعلی نخودکی دعا میکرد.از من پرسید چکار میکنی گفتم حسادت همه چیزم را گرفت.الان همه چیزم را از دست داده ام. او گفت بعد ازاینکه تو مرا رها کردی با دختر عمه ام  ازدواج کردم از او یک دختر سه سال دارم او سر زایمان  از دنیا رفته است. او را پیش مادرم گذاشتم  آمده ام اینجا  از امام رضا میخواستم  دوباره تو را به زندگیم برگرداند دیشبخواب دیدم به من گفتند فردا  برو کنار قبر  نخودکی همسرت می آید  او پشیمان  شده او را ببخشش و اشتباهش را به رویش نیاور من هم چنین کردم. همانجا توسط یکی از روحانیونی که کنار قبر نخودکی زیارت میکرد صیغه 99 ساله او شدم با یک صلوات بر محمد  و هرساله یک سفر زیارتی امام رضا  (ع). چند روز مشهد بودیم و به منزلشوهرم آمدیم و مادر شوهرم مرا تحویل گرفت و بچه را به من دادند یکسال بعد خوادوند پسری به ما دادند که نام او غلامرضا گذاشتیم الان زندگی خیلی خوبی داریم  من به شوهرم گفتم هر وقت میل صیغه داشته باشی صیغه کن . البته من با دختر خاله اش صحبت کردم و او هم صیغه شوهرم شده است.   الان خدا را شکر که دوباره زندگیم را به من برگرداند.   

  58. سلام  آقا سید : عقد موقت نگو   بگو  بلای خانه مان سوز بگو  پل صراط یعنی بگو  کفاره گناهان بگو جهنم.
    داستان زندگی فرخنده  تا حدوی شبیه زندگی من بود  ولی من تن فروشی نمیکردم . من تا به حال 6 ازدواج داشتم  با مردان ازدواج میکردم دو ماه بعد از عقد بهانه ای را پیش میکردم و مهریه را اجرا میگذاشتم بعد توافقی نصف مهریه  می گرفتم و طلاق میگرفتم..  در طول 5سال 6تا طلاق داشتم  . بعده طلاق عده را نگه میداشتم. همسر بعدی را انتخاب میکردم.  وقتی ششمین طلاق را دادم  . بعد از تمام شدن عده یک روز جوان دانشجویی خوش تیپ به من پیشنهاد عقد موقت داد  با خود گفتم عقد موقت را امتحان میکنم عقد موقت 9روز و 9 ساعت  شدم  این جوان  از فامیلهای شوهر اولم بود  خیلی زرنگ بود من نمیدانم چطوری از من اثر انگشت گرفته بود که اینجانب زکیه دختر ...... خودم  را به عقد موقت آقای محمد......  99 ساله در آوردم  به مهریه یک میلیون تومن در آوردم زوجتک نفسی فی المدت معلوم علی المهر المعلوم و اثر انگشتم پایش بود. من فکر کردم 9 روز و 9 ساعت بوده ولی او کلک زد 99 ساله نوشته بود  حتی من  متوجه نشدم محضر رفته و عقد محضری کرد مثلی که زبونم بسته شده و یک میلیون تومن به من پرداخت کرد و رسید دریافتی هم داشت.   توی این 9روز خیلی برای گذشت  حسابی دلی از عزا درآوردیم بعد از تمام شدن عده  به او گفتم اگر  بخواهی صیغه را تمدید نمایی  من به کمتر از آن مبلغ هم راضیم.  گفت بگذاز مدتش را تمام  بشود  گفت تو صیغه 99 ساله هستی این نوشته خودت و این عقد محضری . فهمیدم چه کلاه بزرگی به سرم رفت  . گفت یک میلیارد میگیرم مدتم را میبخشم. خلاصه مجبور شدم که آنچه از 6 شوهر قبلی  گرفته بود  و سهم الارث پدری  توانستم 700 میلیون تومن جور کنم و گفت باید تا 5 سال دیگر صیغه و کنیز  من باشی تا سر و سامانی من بگیرم. من 700 میلیون را سپرده کردم مجبور شدم قبول کنم  که بعد از 5 سال به او بدهم  الان از سود سپرده  اجاره منزل خرج و خوراک و تحصیل دانشگاه او را مجبور بدم و کلفتی او رابکنم.  بعد از 5 سال که طرف عشق و حالش را کرد و مدرکش گرفت پول مرا بگیرد و به شهر خودشان برود . الان دومین سالی است در صیغه اویم. خودم کردم که لعنت بر خود شد.  این نظر را دادم تا همه بدانند گر چاهی کنی بهر کسی اول خودت دوم کسی . چون من سابقه دار بودم حتی ترسیدم شکایت کنم کسی حرفم را باور نمیکرد.
  59. سلام و تشکر  این پست شما آینه عبرت است.  اگر از حق نگدرم این هم گرفتاری حق زکیه بود.
     بود . خدا لعنت کند  زنانی امثال  زکیه  که 6نفر را بد بخت کرد. بلاخره چوب خدا صدا ندارد. من زنی داشتم که با چند مرد در ارتباط  بود  یک مرتبه در حین عمل  دیدم   میخواستم او را بزنم به من گفت تو پول جلو دادی  100 تا سکه من را بده  من هم میروم او چند برادر چاقوکش و لات  داشت.   من چند روزی بدون اینکه آبرویش را ببرم از خانه قهر کردم. برای رهایی از اینکار به دوست دوران خدمت سربازی که اهل شهر دیگری بود جریان را گفتم آنها وضع مالیشان خوب بود اتفاقا خواهری داشت که در دوران عقد شوهر از دنیا رفته بود و خانواده مذهبی بودند  من خواهر او را عقد موقت کردم  گفتم اگر طلاقش دادم عقد موقت میبندم.  او گفت من نجاتت میدهم. او ماشینش را به یک جوان خوش تیپ داد و به او گفت  برو به این خانم  صمیمی باش و مودبانه صحبت کن و مخش را بزن. و شماره اش را بگیر   و شماره من را بهش بده و بدون گوشی نزدش برو.  و به من بده  چون خانم دو سه شماره داشت حتی بعضی از شماره ها را من نداشتم .شب خانم به رفیقم زنگ میزنه  رفیقم میگوید حیف شما نبودی که زن فلانی شدی  طلاقت را بگیر  من نوکریت را میکنم.  نیم ساعتی صحبت کردند. رفیقم گفت   هر وقت شناسنامه ات را باطل کردی  من در خدمتم. طولی نکشید که به من پیام داد که من با شما تفاهم ندارم اگر مرا طلاق بدهی مهرم را میبخشم. گفتم اگر روی حرفت باشی فردا ساعت 9 صبح فلان محضر . گفت با کمال میل  فقط  یک شاهد تو بیار یک شاهد هم من میاریم. گفتم باشه . ده دقیقه به برادر خانمم زنگ زد گفت فردا توافقی طلاق میگیرم. برادر خانم گفت  هر وقت طلاق گرفتی به من زنگ بزن. فردا ساعت 8 به محضر آمده بود  در کمتر از دو روز طلاق گرفتم . بعد از طلاق به برادر خانمم  زنگ میزند من طلاق دادم و شناسنامه را عوض کردم امروز بیا برادر خانم میگوید بعد از تمام شدن عده 4ماه و ده روز او ناراحت میشود و یک حرف بی تربیتی میزند و برادخانمم میگوید من فکر کردم مسلمانی  و عده را صبر میکنی  اگر عده را صبر نکنی  با مان ازدواج کنی حرام ابد وعقد باطل است  گفت من نمیتوانم  برادر خانم گفت  تو که نمی توانی صبر کنی من هم با تو نمی توانم و سیم کارت را بیرون آورد و در سطل آشغال انداخت. عصر همان روز من  مدت عقد موقتم را  بخشید  و عقد دائم بستیم. و الان از زن دومم یک پسر دارم. و زندگی خوبی دارم.
  60. سلام به  مدیر   و تمامی میهمانان و بازدید کنندگان سایت مادر ارجمند 
    خدا پدرم را به سخت ترین عذابها گرفتار نماید.
    بر اثر اعتیاد مرا به عقد موقت یک قاچاق فروش بی ناموس  درآورد. هرچه گریه والتماس کردم  اثری نداشت. مادرم از غصه دق کرد و مرد.
    او حتی از پدرم چند سال بزرگتر است. من به سنش کاری نداشتم  چون منزلش خانمی تیمی بود  میبایستی  آرایش کرده چای درست کنم آتش منقل کنم.  ولی من اینکار را نکرده با چادر و مقنعه  حاضر میشدم.ولی به حضرت زهرا با اینکه شوهرم بی غیرت بودند من به یک نفر  اجازه تعرض ندادم . من ایمان  خودم را مدیون جلسات امام حسین و سفره های حضرت رقیه میدانم.  من هر روز مقید به زیارت عاشورا بودم  و امید داشتم که امام حسین دستم را میگیرد. طولی نکشید  که شوهرم سنگ کپ کرد و به درک واصل گردید. من به خانه دختر خاله مادرم  که تنها بودند رفتم  او پسری داشت  که خانمش  او را تحویل نمیگرفت و خانواده شوهرش را امل میدانست. بعد از تمام شدن عده  دختر خاله مادرم از من خواست به عقد موقت پسر در بیایم من قبول کردم  من صیغه یکساله او شدم . بعد از سه ماه علائم بارداری را مشاهده کردم از آنجایی که شوهرم از زن اولش بچه نداشت خیلی تحویلم میگرفت . 5 ماهه بودم که هویم در جاده شمال در اثر تصادف از دنیا میروند . بعد از مرگ هویم  مدت عقد را شوهرم بخشید و مرا به عقد دائم در آوردند.وقتی بچه ام به دنیا آمد مادر شوهر بهترین دوست و رفیق من می باشد.  . خدا را شاکرم که با زیارت عاشورا تمام کمبودهای زندگیم را جبران میشود. میخواستم پیامی به  دوستان سایت مادر امام صادق بدهم  همیشه به یاد داشته باشید که از سختیها نترسید و به خدا توکل کنید. و این را بدانید عقد موقت اگر اختیاری و با صداقت همراه باشد خیلی خوب است و اگر اجباری  و مکر و حیله ای در کارباشد بلای خانه مان سوز و بد میباشد. میخواستم بگویم  خدا انسان را مختار آفریده اگر انسان بندگی کرد و راه خدا را رفت که سعادتمند و میشود . و اگر کفران نعمت و ناسپاسی کرد  به عقوبت گرفتار میشود. به  جانم تنها  دخترم قسم  به شوهرم گفته ام که هرگاه میل به صیغه داشته باشی خودم برات پیدا میکنم. تا من هم در ثوابش شریک گردم.
  61. یه زن رفسنجانی

    با سلام والتماس دعا خدمت  خادم الصادق

     من همیشه  از اسم صیغه حالم به هم میخورد و دشمن کلماتی مثل  صیغه , زن دوم و... بودم. 

    دو هفته به پایان سال 1395 بود که در مصلی رفسنجان  تقویم صادقیه  بعد از نماز پخش میکردند  در تقویم شعری زیبا دیدم  که اینقدر به رفسنجانی بودنم بالیدم که جز خدا کسی نمیداند

    از شهر رفسنجان نظر داریم به سامان بقیع

    مولا امام صادق هست آنجا میهمان بقیع

    .در پایین تقویم از  چندتا سایت نامبرده بودند. به هر سه سایت رفتم  من اگر مطلبی را سرچ میکنم اول درباره  سایت تحقیق  میکنم که آیا آن معتبر است یا خیر؟  در این سایت پروفایلی بنا م پروفایل خادم الصادق بود که اشاره ای به زندگی شما شده بود. که مرا تحت تاثیر قرار داد ای کاش  فیلمی از خواندن حدیث کسا که یکشبه در عالم خواب حفظ کرده بودید میگذاشتید تا کوردلان حقانیت مذهب تشیع را بدانند. اتفاقا به همسرم گفتم امسال یک سری به زیارت امامزاده سیدجلال الدین اشرف برویم او هم قبول کرد  برای اولین  سه روز بعد از عید به امامزاده سیدجلال الدین اشرف آمدیم  خیلی ناراحت شدم که چرا دیر به زیارت آقا آمده ایم.  درباره کاروان صادقیه از یکی از خادمان امامزاده پرسیدم که از شما خیلی تعریف کردند و ان شاءالله امسال تصمیم داریم در روز بزرگداشت امامزاده به سیدجلال الدین اشرف بیاییم  در بین سایتهایتان سایت مادر ارجمند که مطالبش درباره رازهای موفقیت بود  پسندیم. یکی از پستهایی که بیشتر دنبال کردم و با دقت تمام نظرات را خواندم  پست تجربیات ازدواج موقت بود من قبلا از ثواب عقد موقت اطلاع نداشتم و ازدواج موقت را تنوع طلبی مردان میدانستم. از آنجایی که شش هفت ساله برادر شوهرم به رحمت خدا رفته و دختر عمویم  که همسرش است به خاطر بچه ها و حرف مردم حتی فکر ازدواج را نمیکند . با خودم نیتی کردم که اگر من دختر عمویم را به عقد موقت شوهرم دربیاورم آیا ثوابی به دست می آورم یا خیر  به روحانی در قم که همیشه از او استخاره میگیرم  تماس گرفتم و جواب استخاره را خواستم. گفت نیتی که انجام میدهد خدا و بنده او راضی هستند  در صورتی اگر کسی از اینکار خبردار نشود. و آبروی مومنی برده نشود. به شوهرم گفتم اول جا خورد  وقتی سکوت شوهر را دیدم  به دختر عمویم گفتم گفت خجالت میکشم  فهمیدم که دلش میخواهد از ترس آبرویش  قبول نمیکند  گفتم به این قرآن نمیگذارم کسی از این موضوع خبر دار شود  باز سکوت کرد  خودم او را صیغه 99 ساله کردم  مهریه را قرار دادند که شوهرم در روز جمعه برای سلامتی امام زمان 1000 صلوات بفرستد. قبول کردم  دیشب  آنها را به منزل دعوت کردیم. و مقدمات را برایشان فراهم کردم که  به روح امام  شب گذشته در عالم خواب دیدم که یک کادو ی از پیغمبر به دستمان رسید گفتند این مخصوص شما سه نفر است. شما مدیون من هستید اگر نظرم را تایید نکنی و من هم مدیون همه بازدیدکنندگان هستم  اگر بخواهم وقتشان را بیهوده بگیرم و بازیشان بدهم.البته خداوند از نیتم ما آگاه است.   خدا را شکر میکنم که ثواب این عمل خیر نصیبم گردید و توانستم با یاری خداغرور وتعصب بیجایم را بشکنم و آنچه که مورد رضای خدا است انجام دهم. التماس دعا با تشکر 

  62.  بلا نسبت بعضی از مردان این قدر به همسراول تند خویی میکنند وقهر وزور گویی نیامدن به منزل هزار کار دیگر که رضایت زن راجلب میکنند وبعد اسم ثواب وشراکت همسر دراین امر را بران اضافه  میکنند
    متاسفم برای شما اقایون که راحت کار خود راپیش میبرید .وبعضی از شماها یزید این زمانه هستید 
     نظر من این است اگر مردی  پیدا بشه و بتواند نیاز جنسی و نیاز مالی زنش را تامین کند  اگر این کار را بکند خوبه ولی اگر مردی تو کار زن خودش مانده بیخود میکنه مثل شوهر خواهر من  که تن پروره رفته یک بیوه را صیغه کرده که کارمند بازنشسته  آن دو حقوقش را میگرند میخورد و خواهر بیچاره من را  رها کرده با فطریه  روزه وکلفتی داره شکم بچه هاش سیر میکنه. 
  63. شعله خانم  خدا پدر شما را بیامرزد. من حق به شما  میدهم  کار  شوهر خواهر شما اصلا درست نبوده است. باور کنید من از نظر مالی و کار و زندگیم هیچ کمبودی ندارم  با اینکه همسرم جوابگوی نیازهای جنسی من نیسته ولی گوش شنیدن هوو یا زن صیغه را نداره  با اینکه بچه دار هم نمیشه  و حق با من است.. حتی اجازه نمیده برای مدت کمی زنی صیغه کنم  بچه ای از او بگیرم و بعد از دوسال طلاقش بدهم  میگوید اگر اینکار را بکنی مهریه را اجرا میگذارم نمیدانم چه خاکی بسرم بریزم .از شما بازدیدکنندگان محترم میخوام مرا راهنمایی کنید.
  64.  سلام خواهش میکنم حرف مرا هم گوش کنید و به خاطر عقد موقت تا عمر دارید مثل من عذاب وجدان نگیرید.
    به من میشود گفت مرد .وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق منشی بیوه  شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام( منشی صیغه شده ام) حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است.  زن صیغه ای یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید. میهمانان سایت مادر ارجمند توجه کنید هیچ چیز جای زن اول را نمیگیرد.غفلت از ان پشیمانی میرود . من خیلی پشیمان شده ام  از خودم بدم می آید و حسرت یک لحظه با او بودن را دارم.
  65.   سلام میخواستم بعضی از فرق های ازدواج موقت با زنا را برایتان بگو و توضیحی هم بدهم  تا کسی اگر از شما  بچه شیعه بپرسد جواب داشته باشید به خدا اگر یاد نگیری روز قیامت خدا از شما نمیگذرد. و مسئولی و در گناه دیگران شریکی  :

    اگر در  کشور اسلامی صیغه موقت علنی نیست علتش اینه: در خفاست برمی گردد به تعصبات فرهنگ ما. اگر امروز به دختری پیشنهاد دوستی بدهی راحت تر قبول می کند و حتی تا آخر ممکن است با تو پیش بیاید. اما اگر پیشنهاد صیغه شرعی فقط برای دوستی عادی بدهی بهش بر می خورد. این به علت فرهنگی است که شاید تاثیر گرفته از فرهنگ اهل تسنن باشد که صیغه را حرام می دانند و البته دلیل دیگرش هم سوء استفاده برخی از این ایین است. کما اینکه الان در کشور از همه قسمت های دین سوء استفاده می گردد و باعث شده همه دین برای برخی مشتبه شود. به هرحال صیغه نیاز به علنی بودن ندارد.

    بعضی از فرق های ازدواج موقت با زنا :

     

     

    1 - در ازدواج موقت رضایت زن شرط اصلی است اما می توان زنی را مجبور به زنا کرد .

     

     

    2 - در ازدواج موقت امکان آمیزش جنسی دسته جمعی نیست ، اما در زنا هر تعداد پسر می توانند با یک دختر آمیزش کنند و بر عکس .

     

     

     

    3 - در ازدواج موقت اگر فرزندی متولد شود حلال زاده است در صورتی که در زنا اگر فرزندی به دنیا بیاید حرام زاده است.

     

     

    4 - در ازدواج موقت پس از پایان زمان مقرر زن و مرد به هم نا محرم می شوند اما در زنا زن و مرد می توانند تا ابد به هم محرم باشند.

     

     

    5 - در ازدواج موقت مهریه باید پرداخته شود اما در زنا مرد می تواند بدون پرداخت مهریه به کار خود مشغول شود .

     

     

    6 - در ازدواج موقت در صورتی که نزدیکی صورت بگیرد ، پس از تمام شدن مدت ، زن بایدچهل و پنج روز و یا به اندازه دو حیض کامل ، عده نگه دارد ( از ازدواج با مردان دیگر پرهیز نماید ) اما در زنا زن پس از اتمام نزدیکی می تواند با مرد دیگری نزدیکی کند .

     

     

    7 - در ازدواج موقت ، صیغه ی عقد بین زن و مرد خوانده می شود ، که نشان دهنده تسلیم بودنآنها در برابر خداوند است ، اما در زنا عشوه گری و چشم چرانی مقدمه کار است .

     

     

    8 - در ازدواج موقت دختران باکره زیر 9 سال ( نابالغ ) و دختران باکره دیوانه ، نیاز به اجازه پدر یا جد پدری است ، اما در زنا دختران دیوانه و نابالغ به راحتی راضی به همبستری مخفیانه می شوند.

     

     

     ازدواج موقت در بعضی از موارد ، زمینه ازدواج دائم می شود ، اما یک مرد هیچ گاه حاضر نیست با زنی که زنا کرده است ، پیمان وفاداری ببندد و بر عکس .

     

     

    10  کسی که ازدواج موقت می کند ، هم ثواب می کند و هم خود را از گناه نجات می دهد ، اما کسی که زنا می کند ، زشتی گناه از چشم او می افتد و نفس او برای پذیرش گناهان دیگر نیز آماده می شود


    ایا همان چند جمله عربی که همان هم در زنا کفته می شود البته به فارسی حتی مفصلتر 

     ببینید آنقدر دلیل هست که نمی دونم کدوم رو بنویسم.

    ببینید طبق حدیث: الاعمال بالنیات

    یعنی ارزش عمل به نیت آن است علت هم این است که در عمل گاهی ممکن است ریا باشد و انجام دهنده برای نمایش آن را بکند اما نیت اگر خدایی باشد مهم است. وقتی کسی زنا می کند نیتش هوای نفس است. اما صیغه کننده (اگر نیتش واقعی باشد و فقط برای ظاهر نکند) ارضای غریزه در راستای رضای خداست. بعد اینکه کسی که زنا کرد احساس گناه می کند و قبح گناه می ریزد بر او اما برای صیغه شخص این حالت را ندارد. بعد هم اگر شخص نیت رضای خدا داشته باشد صیغه را می تواند به زبان خودش بخواند(هرچند عربی آن بهتر است) و نیازی به مفصل تر خواندن ندارد و .....

    اما چرا عمر این کار را کرد؟ این داستانی است که می خواهم نقل کنم و صحتش با توضیحات بالا بر عهده خود شما

    ____داستان از آنجا شروع شد که روزی عمر در فکر فرو رفته بود.و یکی از یاران وی علت را پرسید و او اختلاف با امام علی را علت گفت. آن شخص گفت از پیامبر شنیدم که محبت علی در دل زنا زاده نمی گنجد. پس او آمد و این دو متعه را حذف کرد تا زنا و زنا زاده زیاد شود و محب علی کم گردد.

    اما یکبار دیگر دلیل واضحی ذکر می کنم. طبق کتب اهل تسنن و مستدل...

    قال العمر بن الخطاب : متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أنهی عنهما 

    دو متعه در زمان رسول الله بود که حلال بود من حرام می کنم ؛متعه حج و متعه نساء.دومتعه در زمان پیامبر بود ومن از ان نهی می کنم .متعه حج ومتعه نساء

    خب حالا به نظر شما ما اهل تسنن سنت رسول الله را انجام می دهند یا سنت خلیفه دوم را؟ (طبق گفته خودشان)


    سخن آخر:نمی دانم چرا اسلام این قدر مظلوم است. در امری چون حجاب که آن را واجب بر شمرد سختگیر و خرافاتی می دانند و کنار میگذارند و دم از آزادی می زنند ولی ازدواج موقت را که اسلام به آن  آزادی نسبی می دهد آن را فحشا می خوانند. بعد هم می روند دنبال زنا. حرف خودتان هم متضاد شده.



    ودر پایان اگر یکی از بستگان خود شما با مردی صیغه یک روزه شود عکس العمل شما چه خواهد بود والسلام.

    این سوال (همه سوالات البته) بسیار تکراری است اما می خواهم این بار به روش جدیدی پاسخ دهم. اگر جواب های قبلی را می خواهید در آرشیو وبلاگ موجوده اما این بار پاسخ جدید هست.

    پاسخ: من از شما یک سوال دارم؟ اگر یکی از بستگان خود شما با مردی یک روز برود زنا کند عکس العمل شما چه خواهد بود؟ در ادامه بگویم مطمئن باش عکس العمل بنده در قبال صیغه شدن فامیلم بهتر خواهد بود از عکس العمل شما در رابطه با زنای فامیلتان با دیگری. والسلام


  66.  سلام آقای تقی نژاد خدا قوت 
    ماجرای آشنایی من و مریم به 13 سال قبل باز می گشت. من 19 ساله بودم و مریم 18 ساله را نخستین بار هنگام اسباب کشی در حیاط خانه عمه‌ام دید، احساس کرد باید به زن بیوه و دخترانش کمک کند. همان روز دستم زخم بزرگی برداشت و مریم داشت دستم را پانسمان می‌کرد که به او دل باخت. همان شب دختر به خانه من زنگ زد و حالم را پرسید. من نه به‌سربازی رفته بود م و نه دبیرستان را تمام کرده بودم، اما دلم را به دریا زدم و از مریم خواستگاری کردم همه چیز سریع اتفاق افتاد و با هم ازدواج کردیم. انگار سرنوشت آما در همان اسباب کشی جا به جا شده بود.
     نزدیک به 13 سال از جشن عروسی آما می‌گذردکه از آن مدت 11 سال را خوب و خوش زندگی کرده بودیم و دو دختر از او دارم  داریم و دو سالی خزان زندگی مشترک آنها فرا رسیده بود. مدتی است آرزوی پرده بکارت مرا اذیت میکرد  او یکسال ازدواج کرده بود بر اثر اعتیاد شوهر از شوهرش طلاق گرفته بود. مریم یتیم بود اینقدر  زن خوبی بوده در دوران سربازی  با کار کردن در آموزشگاه خیاطی مخارج زندگیمان را تامین میکرد الان هم کمک خرج زندگی ماست. حتی از پس اندازهایش یک ماشین خریده و بنام من کرده  تنها دغدغه ای که من داشتم در آرزوی پرده بکارت به سر می بردم با خودم میگویم معلوم چه مزه ای دارد.  ناگفته نماند من نسبت به دوستانم وضع مالیم خیلی خوبه خانواده مریم ازلحاظ مالی از  ما   بهتر بودند . مریم  خیلی خوب بود  گفتم من خودم  برایت از دختر باکره ای خواستگاری میکنم.  او دختر دایی داشت که  سرطان   داشته و دکترها جوابش کرده بود  و خودش خبر نداشت. او با دایی اش صحبت کرد حکایت مرا با او گفت و دایی اش به خاطر مریم قبول کرد  مریم خودش دختر دایی را راضی کرد که اگر ازدواج کند بیمارش خوب میشود. و او قبول کرد و دایی مریم اجازه  داد که من مریم را صیغه کنم.  من او را صیغه کردم و با هم یکجا زندگی میکردیم  همان شب اول بکارت دختر دایی اش نسرین را برداشتم  فقط لذت بکارت در یک دقیقه بود .در دفعات بعدی هیچ فرقی نمیکرد. کم کم  وضعیت روحی نسرین بهتر شده بود و مریم به او انس گرفته بود و آثار حمل در نسرین ظاهر گشت. دیگر مریم دلش نمیخواست دختر دایی اش بمیرد او نذر کرد اگر شفا بگیرد هر شب نماز شب بخواند   یکروز ما به اتفاق همدیگر به خانه عموی نسرین در رفسنجان رفتیم و از آنجا  به زیارت امامزاده سیدجلال الدین اشرف  رفتیم و همه با هم دعا کردیم که نسرین بیماریش بهبود بخشد. یک شب در جوار امامزاده سیدجلال الدین خوابیدم  فردا نسرین گفت دیشب خواب دیدم که سیدی بزرگوار لیوان شربتی به من داده است.  دیگری اثری از بیماری نسرین نبود و نسرین شفا گرفت  و من یک پسر از نسرین دارم و دو دختر از مریم اینقدر زندگی خوبی را داریم و این را میخواستم بگویم که دست تقدیر چنین حکم کرد.  آقای تقی نژاد وقتی پروفایلتان را خواندم و دیدم مسئول کاروان صادقیه در جوار امامزاده هستید میخواهم خواهش کنم هر وقت که زیارت میروید به نیابت از میهمانان سایت مادر امام صادق زیارت نمایید از بزرگواریتان متشکرم 
  67. ازدواج موقت سرنوشت مرا چنان رقم زد که حتی باورش را هم نمی توان کرد .من زمانی که جوان بودم چندین خواستگار خوب برایم پیدا شد که پدر و مادر به خاطرفقر و دست تنگی قبول نکردند. تا اینکه پدرم به رحمت خدا رفت  ما خوش نشین یکی از خوانین فارس بودیم  در منزلشان خانه کوچکی بود مادر کلفتشان بود . ارباب یک پسر و یک دختر داشت.  یک روز مادر ارباب  به مادرم گفت پسرم 18 سال دارد و جوان است میترسم به گناه بیافته چند بار دیدم با زنان جنده در تماسه میترسم ایدز بگیره و بچه ام از دستم برود  میخواهم دخترت صیغه پسرم بشود.و سی میلیون تومن مهریه قرار داد .سن من 35 سال بود من خوشحال شدم گفتم چه کسی حاضر است با دختر وفقیر  و مصرف گذشته  مثل من ازدواج کند آن هم اگرپیدا شود پیرمرد زن مرده  به سراغم می آید  قبول کردم او  مهریه را نقدا پرداخت کرد من پول را سپرده 5ساله کردم.پسر خوش تیپی  و مهربانی بود . او همه چیز را برایم می گرفت بهترین آرایشها را بر روی من امتحان میکرد. فقط هیچ کس از این موضوع خبردار نشد جز مادر او و مادرم .  بیش از یکسال و نیم با او بهترین خوشیها را داشتیم.تا اینکه او و پدر و خواهرش در صانحه تصادف به رحمت خدا رفتند یک هفته از مرگشان گذشت  که علائم بارداری را مشاهده کردم وقتی آزمایش رفتم و مطمئن شدم به مادرش گفتم او اینقدر خوشحال شد که مرگ پسر را فراموش کرده بود. اینقدر هوایم را داشت به من گفت اگر بچه ام را سالم به دنیا بیاوری 100میلیون تومن بهت میدهم بهترین غذا و پرستار خصوصی برایم گرفت حتی آشنا داشت عقدنامه محضری صادر کرد  اینقدر به من توجه میکرد تا اینکه بچه بدنیا آمد  وقتی بچه به دنیا آمد  یک پرستار گرفت فقط به من میگفت بچه را شیر بده خیلی هوایم را داشت تمام دارایی را بنام پسرم زد.  یکسال بعد زن داداش مادر شوهرم از دنیا رفت . شش ماه بعد از مرگ عروسشان  از من خواست تا صیغه 99 ساله برادرش بشوم . من هم قبول کردم  و از او هم خداوند یک دختری به من عنایت کرد . خداوند را شاکرم که به وسیله عقد موقت مرا گرامی داشت و به برکت صیغه صاحب همه چیز شدم. 
  68. خدایا غلط کردم مرا ببخش .
    من بچه روستا هستم  در دوران دانشجویی خیلی دختران مردم را اغفال میکردم و مخ میزدم.  یک روز به یک خانمی که به من پیشنهاد عقد موقت را داد  من به او خیانت کردم  در منزل برادرم که در شهر زندگی میکرد و او با همسرش 10 روز به مشهد رفته بودند . من دو تا از  رفیقها را دعوت کرده قبلا به آنها گفته بودم شما کنار دریچه پشت پرده مخفی شوید وقتی که من خانم را آوردم شما فیلم بگیرید و بگویید  اگر با من راه نیایید  من فیلمتان را پخش میکنم.  طبق نقشه من او را آوردم او خودش صیغه را خواند و من قبلت گفتم او مهریه را 14 صلوات قرار داد.  هردو خودمان را لخت کردیم بعد از اینکه کارمان تمام شد طبق نقشه من سرفه ای زدم آن  دو نفر آمدند و گفتند اگر خودت را در اختیار ما نگذاری ما فیلم داریم و آبرویت را میبریم.  آن زن گفت من گناهی نکرده ام  من  خودم را صیغه کرده ام و موقع صیغه شدن صدای خواندن خطبه و قبلت این نامرد خدا را شاهد گرفته و این کار را برای رضای خدا انجام داده ام  دیگر اینکه خداوند هم از ما فیلم گرفته  من به هیچ وجه حاضر نیستم  خودم را دراختیار این افراد پست قرار دهم  تا دو ساعت دیگر در صیغه تو هستم طبق عهدی که بستم  بر روی عهدم پایدارم  من گفتم من سهمم را را به آنها می دهم آن زن چنان سیلی تو گوشم زد که پرده گوشم پاره شد .گفت بی غیرت تو داری ناموست را می فروشی. آن دو نفر گفتند ما فیلمت را پخش میکنیم  او در جوابشان گفتم من هرچه فکر میکنم خلافی نکرده ام و من این عمل را برای رضای خدا انجام داده ام  و خدا هم  وکیل من است او اجازه نمیدهد  شما موفق شوید و  اینکار را بکنید  ولی تو یادت باشد روزی را خواهی دید که ناموست در مقابل در چشمان  خود و دوستانت بهش تجاوز میکند . او قبول نکرد و تا مدت صیغه آنجا بود آن دو نفر رفتند وقتی میخواستند از داخل کوچه وارد خیابان اصلی بشوند دست چپ رفته و متوجه نشدند با ماشین پاترول تصادف میکنند و درجا کشته میشوند. هنوز نیم ساعت از وقتش مانده بود من خودم مدت را بخشیدم و قتی که بیرون رفتیم دیدم که مردم سرخیابان جمع هستند وجنازه آن دونفر  گوشه خیابان افتاده است  او به من گفت  این دونفر را دیدی خدا چطور به سزایشان رساند یادت باشد تا تو  هم سزای عملت را خواهی دید. 
     این قضیه گذشت تا اینکه بعد از 4سال در اردیبهشت ماه برای کارکردن  به تهران رفتیم  ما 6نفر از بچه های یک روستا و دوست بودیم  بچه ها   بعد از  ده روز کارکردن به صاحب کار گفتند  اگر بتوانی شما  خانم را بیاورید  یک شب خوش باشیم ما یک هفته دیگر هم اینجا کار میکنیم و گرنه فردا صبح میرویم.  او گفت چشم من این کار را انجام میدهم  من یک دختر دانشجو ی سراغ دارم چندین بار پیش من آمده خیلی خوب چیزی است پولش را خودم میدهم ولی شما قول بدهید اینجا باشید  و کارم را تمام کنید بچه ها قبول کردند. گفت من فردا شب سه کیلو گوشت میخرم  به من گفت شما که آشپزیت خوبه  بپز و پیاز هم بخورید تا صبح هرچه  انجام دهند و سوخت گیری کنند. اینقدر خوشحال شدیم.  او گوشتها را به من داد من در اتاق دیگر آشپزی میکردم  به من گفت هر وقت غذا را آماده کردی بیاور.از جایی که من آشپزی میکردم  تا اتاق 300متری فاصله داشت  اتاق آشپزی کنار موتور خانه بود من هم آشپزی میکردم. صاحب کار رفت  خانم را کنار بچه ها برده بود و خودش به آشپزخانه که کنار موتور بود جای من آمد  گفت من خانم را آوردم  بچه ها نوبتی مشغول شوند و شما هم آشپزیت تمام شد  شما را میبرم.  دو ساعتی طول کشید من  غذاها را برداشتیم با صاحب کار آمدم کنار اتاق بچه ها  وقتی داخل شدم و خانم  آرایش شده را دیدم دستهایم شل شد و پایم طاقت راه رفتن را نداشت دیدم  که آن خانم خواهر خودم است او دانشجوی دانشگاه آن شهر بوده است . من نمیدانم که   هر 5  نفر به خواهر  تجاوز کردند  یا نه ؟ آنها هم خجالت کشیدند به ارباب بگویند که خواهر فلانی است. صاحب کار به من میگفت  شما که اینقدر اسرار  میکردی و خانم خانم میزدی  چرا دست و پایت شل شده بود . دلم میخواست  زمین دهان باز کند  و مرا ببلعد و این خواری را نبینم. یادم از نفرین آن خانم صیغه ای آمد که در مقابل چشم خود و دوستانت به ناموستت تجاوز میکنند و جرات نداری.  از آن روز به بعد خورد شدم  بعد از چند سال نتوانستم لکه ننگی که بر دامنم گذاشتم پاک کنم  میخواهم به دوستان و میهمانان مادر امام صادق بگویم من غلط کردم  شما را به خدا دنبال ناموس مردم نروید اگر بروید در همین دنیا به ناموستان تجاوز میکنند من تجربه خود را برای شما بیان کردم تا شاید کسی مثل من دچار چنین سرنوشت شومی نگردد. 
  69. سلام به خدمت تمامی میهمانان سایت مادر امام صادق علیه السلام 

    بنظر حقیر ازدواج موقت مثل ساندویچ است در برابر غذای خانه .همانطور که انسان در مسافرت و یا نبودن در خانه و.... مجبور به استفاده از ساندویچ میشود اسلام عزیز نیز متعه یا صیغه را برای چنین شرایطی تجویز کرده است کما اینکه روایتی از پیامبر نقل شده که ایشان فرموده اند متعه برای مردی است که بهمسر دسترسی ندارد

    لذا کسانیکه مخالف متعه و صیغه اند لطفا بسوالات من جواب دهند
    در ایران فعلی خودمان نزدیک به ۶ میلیون زن بی سرپرست و دختر نا امید از ازدواج (بالای ۳۵ سال ) داریم به این جماعت مطلقه ها را نیز اضافه کنید و هکذا سه میلیون دختر بالای ۱۵ سال تا ۳۵ سال .
    حال چه کسی باید پاسخگوی نیازهای عاطفی ، جنسی این جماعت کثیر باشد در حالیکه فقط ۳ تا ۴ میلیون پسر بالای ۲۰ سال داریم که مجرد میباشند وبیش از نصف این جوانان نیز حال و حوصله و امکانات ازدواج را ندارند !
    بماند که تعداد تازه متولدین دختر و پسر هم باهم برابرند در حالیکه شانس زنده ماندن و رسیدن به ۵۰ سال در مردان بسیار کمتر از زنان است زیرا مردان در حوادث جنگ ،جاده ، خیابان ،کارو.....اولین وبیشترین قربانیان را تشکیل میدهند .و مردان بیوه ! اندکی وجود دارد
    - حال زنی که تحت پوشش امداد است و ۴ بچه نقلی دارد چه کسی حاضراست با وی برغم داشتن ۳۵ سال سن ازدواج دایم کند .و کدام مردی حاضر است برای ابد سرپرستی چنین خانمی را بعهده بگیرد حال این خانم از چه کسی طلب مهر و محبت کند
    - دخترانی که به ۴۰ سالگی رسیده اند کدام پسری بسراغ انان میرود .در حالیکه در ایران تنها ۹درصد ازدواجها سن دختر بیش از پسر است

    حال میرویم سراغ طرف دوم معادله
    - مردیکه در سفر کاری تا یکسال ،ششماه کمتر یا بیشتر بهمسر خود دسترسی ندارد چکار باید بکند
    - مردیکه همسر دارد ولی سال در دوازده ماه مریض است چکار باید بکند
    -جوانیکه غریزه چون صیاد اسیرش کرده ولی تمکن مالی برای ازدواج دایم ندارد چه بکند
    -مردیکه زن دارد ولی این زن میل جنسی ندارد چه باید بکند .نگویید اگر معادله برعکس بود زن چکار کند .زن چون اشپزخانه را در دست دارد میتواند با تغذیه مناسب شوهرش را شیر کند ولی مرد نمیتواند زن را اسیر کند !
    اسلام برای اینکه تمام مشکلات عاطفی و اقتصادی این جماعت کثیر نسوان بی شوهر و مردان پر عاطفه !را حل کند متعه را حلال کرده است الان را نگاه نکنید که سازمانهای امدادی و حمایتی نون بخور ونمیر به زنان بی سرپرست وبد سرپرست و مطلقه میدهد .قبل از ان در طی ۱۳۰۰ سال قبل که تعداد بسیار ی از خانواده ها بی سرپرست شده بودند وسایه محبت و درامد را از دست داده بودند چه کسی فریاد رس بود آیا مثل المان بعد از جنگ دوم جهانی اقدام به واردات مرد از دیگر سرزمینهای اریایی میکردند! یا نه با همین مردان موجود بایستی مشکل جامعه را حل میکردند .لذا اسلام کوتاهترین راه که صیغه باشد را روا دانست تا مردانیکه تشنه ابزار محبت اقتصادی و عاطفی میباشند احساسات خود را به این طبقه از نسوان تقدیم کنند تا در جامعه سارق و فاحشه بیداد نکند
    ختم کلام آنکه زنان معمولا حسودند و خواستار تصرف کامل جسم و روح و مال مرد خویش! .حتی اگر ویلچر نشین و روبه موت باشد حاضر بپذیرش هووی دایم نیست لذا مردان زن ذلیل امروزی! مجبورند به صیغه متوسل شوند تا سرریز محبت و ثروت خود را به محتاجان جامعه تقدیم کنند
    من از همینجا از زنان متاهل که سایه بالا سر دارندمیخواهم درک کنند که زن همسایه بی شوهر ،، زن مطلقه و دختران سن بالا نیز شوهر میخواهد و کمک خرج اقتصادی و مردان محروم و تشنه محبت نسوان نیز اگر مقداری به محتاجان کمک کنند چیزی از مال و وجودشان کم نمیشود در نتیجه جامعه امن میشود دیگر این خانم شبها هراس نخواهد داشت که اگر شوهر دیر بخانه آمد سراغ فاحشه رفته و الان نیز ممکن پسر سارق و عاطفه ندیده همان خانم فاحشه بهمراه دوست زنا زاده اش بیاییند سراغش تا هم مال و هم آبرویش را بغارت ببرند
    پس بیایید کمی عاقلانه بیندیشیم و جامع نگر باشیم و مثل عمربن خطاب حلال پیامبر و خدا را حرام و زشت نشماریم .گفتنی است طبق روایات جناب عمر تا روز قیامت مقصر ۵۰ درصدی فعل قبیح زنا در جوامع اسلامی خواهد بود زیرا اگر وی متعه را حرام اعلام نکرده بود الان در اکثریت جامعه اسلامی این فعل حرام شمرده نمیشد و این کراهت جامعه شیعه نیز ارث بجا مانده از زمانیست که اکثریت جمعیت ایران سنی بودند امیدوارم روزی برسد که متعه بستر زنا را جمع کند
    گناه تمام میهمان سایت مادر ارجمند بر گردنم درضمن اگر بنده دختری داشتم که به ۴۰ سالگی رسیده بود و شوهر پیدا نکرده بود حاضر بودم او را به ازدواج موقت مرد نیازمند و با اخلاق و مسلمان دراورم زیرا وقتی گوشت نباشد چغندر هم سالار است ! شاید هم بلطف خدا ازدواج موقت منجر به ازدواج دایم شود زیرا خداوند اجازه داده تا هر مرد عادلی ۴ تا همسر اختیار کند که اگر چنین شده بود حالا ۷-۸ میلیون زن محروم از محبت شوهر در ایران نداشتیم
  70.  

    سلام بر همه بازدیدکنندگان سایت مادر امام صادق علیه السلام  خواهش میکنم داستان زندگی مرا بخوانید

    خانواده ما  خیلی با دایی کوچکه ام  رفیق بودند  دایی کوچکه که نامش علی بود 7 سال از من بزرگتر بود من هم به او وابسته بودم چون از بچگی مرا با خود به همه جا میبرد و خوراکی میگرفت موتور سواری یادم میداد و....

      5 سال پیش دایی ام با دختر عمویش ازدواج کرده بود  و مادرم دختر عمویش را خیلی دوست میداشتند اگر  روزی یکبار همدیگر را نمیدیدند به هم زنگ میزدند. از اتفاقات بد روزگار مرگ ناگهانی دایی  در اثر تصادف بود که کمرمان را شکست. 4سال بعد از مرگ دایی  و بعد از اتمام خدمت سربازیم مادرم پیشنهاد داد که من با زن دایی ام که دختر عموی مادر بود ازدواج کنم. حقیقتش چون زئ دایی ام خوشگل بود بد میلم نبودم گفتم زود است. مقدماتازدواجرا برایمان مهیا کردند و بدون گرفتن مراسم به زیارت امام رضا ع رفته در پس از برگشت با زن دایم زندگی مشترک را شروع کردیم.

    زن دایی زنی مومنه و با حیا و اهل زندگی و قانع بود  ولی من چسب دلم نبود به او حتی یکبار هم چیزی نگفتم. چون باکره نبود  با او زندگی میکردم  من حتی راضی بودم ماشینم را بفروشم فقط  برای یکبار شده لذت دختر باکره را بچشمو این آرزو را به گور نبرم. از آنجایی که مسافر کشی میکردم  یک روز یک مادر و دختری مسافرمان بود  که شوهرش در بیمارستان بود دکترها گفته بودند باید 5 میلیون به حساب بریزی تا شوهرت را عمل نمایند  آن خانم از مشتریهای ما بود و مرا میشناخت  گفتم فلانی  حتی دخترم حاضره صیغه بشه و  بکارت خودش را بفروشه تا پول درمان بابایش جور بشه. وقتی چنین پیشنهادی را دیدم خیلی خوشحال شدم  گفتم من حاضرم اینکار را انجام بدهم  چون خودت میدانی من با زن داییم ازدواج کرده ام که بیوه بود  گفت خدا خیرتان بدهد در این مورد به کسی چیزی نگویید . من سریع به بنگاه ماشین رفتم و ماشین پژو را فروختم و پراید نویی خریدم و مایه تفاوتش که 6میلیون بود گرفتم و شب به خانه آنها رفتم  وقتی داخل خانه آنها رفتم و زندگیشان را دیدم خیلی دلم سوخت  وقتی دیدم که  دختر با اجازه مادرش میخواهد بکارتش را بفروشد  و با حالت گریه خطبه صیغه را میخواند با خود گفتم من چرا به خاطر هوی و هوس اینکار را انجام بدهم  به آنها گفتم من پشیمان شدم  مادش با گریه گفت  مگر دخترم پسندت نشد گفتم بله دختر شما دختر خوبی  است من میخواهمیک معامله دیگر بکنم  من 6میلیون به شما میدهم در عوضش از خدا میخواهم خودش آنچکه صلاح میداند برایم مقدر نماید پولها را به او دادم و خداحافظی کردم.آنها هم خیلی برایم دعا کردند. اشک شوق  از چشمانم جاری شد و لذت این عمل اینقدر برایم شیرین بود که قابل توصیف نیست.  یک جبه شیرینی گرفتم به منزل آمدم  مادر و همسرم گفتند شیرینی چیستگفتم شیرینی ماشین است . گفتند معلومه میشه ماشین بهتری را گرفتید وقتی ماشین پراید را دیدند شوکه شدند گفتند این ماشین را معامله کردم و مایه تفاوتش را پس انداز کردم  که به دردمان بود هر دو گفتند هرکار کردی خوب کردید.  شب  موقع خواب وقتی همبستر شدم احساس کردم که لذت امشب از شبهای گذشته بهتر است و خانمم مانعی را داخل رحمس احساس میکرد میگفت امشب مثل شب عروسی درد دارد  حدسم درست بود خانمم باکره شده بود  نه یکبار بلکه هر وقتی نزدیکی میکردم باکره بود  .خدا را شکر کردم  روز بعد که مسافر کشی میکردم  در وسط جاده کیف پولی را دیدم که پر از دلار و مدارک  که صاحبش را پیدا کردم صاحب آن 7میلیون تومن هدیه داد   که من رفتم ماشینم را عوض کردم و ماشین خودم را گرفتم و هدیه ای برای خانمم گرفتند . آنها هم با پول من پدرشان را عمل کردند و الان سایه پدر بالای سرشان است.. ماشین من بیمه خدا شده چندین بار تصادف کردم کوچکترین خسارتی را نداده و در کارم خدا برکت قرار داده است. من نیت کردم خدایا هرچه کار میکنم یک دهمش را برای رضای خدا به آن خانواده دختر برای  جهاز میدهم والله قسم  مسافری دربستی به طول من میخورد هروز بیش از  500000 تومن کار میکنم که برای خودم میماند. و یک از دوستانم را برای خواستگاری دختر فرستادم و آنها با هم عقدکردند. خدا را شکر میکنم که لذت وصل با خودش را نصیبم کرد. 

  71. سلام به شما خادم الصادق 
    من همسر اول هستم و همسر بنده بدون اجازه رفته زن دوم گرفته یک مدت با اون خانم صیغه و سپس عقد دایم کرد کارمون به درگیری کشید و بنده دو فرزند دارم اون خانم هم مطلقه بوده
    وفتی حرف های  آقای عبدالله  رو شنیدم تصمیم گرفتم برم و اون خانم بیارم و باهم زندگی کنیم میدونم برام خیلی سخته ولی با این حرفها فهمیدم اشتباه میکردم.اون هم حق داره
    خدایا منو ببخش امیدوارم که همسر و هویم هم مرا ببخشد  و از آقای عبدالله هم تشکر میکنم که با نظر خود  در این امر خداپسندانه مرا یاری نمود ند
  72. سلام خدمت دوستان
    همه شاهدیم سن ازدواج جوانان چه پسر و چه دختر بالا رفته و مسئله متعه میتونه عاملی برای به آرامش رسیدنشون باشه؛ و من بعنوان دختر رشیده حق دارم از این نعمت الهی استفاده کنم اما آیا با برخوردای ناخوشایند خانواده و اجتماع میتونم متعه کسی بشم؟ لطفا دوستان مرا راهنمایی نمایید. من شرایط ازدواج دائم را ندارم خواهش میکنم واژه ازدواج دائم را پیشنهاد ندهید
  73. با سلام

       من یه جوان 22ساله ام که یه تجربه تلخ از ازدواج موقت دارم در ابتدا خیلی کنجکاو بودم شرایط ازدواج دایم برایم فراهم نبود لذا تصمیم گرفتم  مخفیانه به صورت موقت همسری داشته باشم بعد از پرس وجوی فراوان بالاخره یه خانمی 47 که دارای فرزند بوده شرایط مرا قبول کرد اما شرایط مدت یکسال و با مهریه یک میلیون تومان و قرار شد زوجه زندگی خودش رو داشته باشه و من هم که در حال تحصیل بودم به تحصیل خودم ادامه دهم اما بعد از گذشت یک ماه زوجه حامله شد و درخواست نفقه کرد و توقعات خانم شکل تازه ای به خود گرفت به طوری که مجبور شدم از محل خود فرار کنم  زیرا آبرویم در محل رفت  اتفاقا  دو تا دختر به دنیا آورد بلاخره برادر خانمها به دنبالم گشتند و مرا سیری  کتک زدند و گفتند هرکه خربزه میخورد باید پای ارزش هم واسته. و به خاطر  از ترس برادر خانمم مجبور شدم  با او زندگی کنم این خانم 3 سال از مادرم بزرگتراست. این عقد موقت باعث شد دانشگاه را رها کنم و برای نفقه  کارگر ساختمانی بشوم. من با سنش مشکلی ندارم ای کاش اخلاق داشت  روزها سر ساختمان کارمیکنم و شبها میبایستی بچه نگهدارم. اگر خودکشی  گناه نداشت خودم را میکشتم.  به خدا قسم خجالت میکشم در مراسم اقوام حاضر گردم  تازه میبایستی خرج پسر معتادش که دو سال از من کوچکتر است  بدهم. این عقد موقت  حکم اسارت بر گردنم انداخت. 

  74. ازدواج موقت مادرم بهترین آرامش  روحی را به من داد.  پدر خدا بیامرزم 4پسر داشت. من فرزند بزرگ بودم  پدرم سهامدار یک کارخانه و چندین هکتار باغ انار  در یزد داشت. وصیت کرده بود تا  زمانی مادر زنده باشد حق تقسیم اموال را نداشته باشد  خودش در زمان حیاتش به تمام فرزندان خانه و ماشین و چندین سهم و دو هکتار باغ به فرزندانش داده بود. مادرم انسان سخت گیر و خسیس بود از دستش نم پس نمی داد. هرچه به مادرم میگفتم بابا حدود 15 سال نماز و روزه قضا دارد پول بده نیابتی به جا بیاورم که گردن من نباشد او میگفت پدرت میبایستی کور بشود خودش بخواند مگر من میگفتم نخواند.  یکروز به منزل آمدم  دیدم کفش یک مرد در خانه است  آهسته آهسته وارد منزل شدم بدون اینکه آنها متوجه شوند  دیدم مادرم با باغبانمان هم بستر بودم. خودم را نشکستم. گفتم من دیشب خواب بابا را دیدم به من گفت پسرم تو برو صیغه موقت را بین مادر و باغبان بخوان  و مهریه اش را نماز و روزه قضای  15 سال مرا بجا آورند . هر دو جاخوردند دیدم باغبان دارد میترسد چشمک زدم که نترس . به خدا نگذاشتم  لباسهیشان را بر تنشان کنم همان جا زنگ زدم به 118 اطلاعات قم را گرفتم و تلفنی با مرجع ام  دفتر آقای مکارم  توسط روحانی که مسائل را پاسخ میداد خطبه عقد موقت مادرم  را با باغبان خواندم و و هزینه نماز و روزه 15 سال پدر را سوال کردم  مادرم چک15میلیون تومن پول نماز و روزه پدرم را  به من داد و خیال خودم راحت شد. آنها را عقد موقت یکماه کردم  مادرم به خاطر ترس از آبرو  تمام خواسته های مرا تامین میکند . من هم به کسی چیزی نمیگویم  من هرماه مدت  صیغه را تمدید میکنم و از مادر 3میلیون میگیرم. مادرم هم از دل و جان این پول را  میدهد و بهترین غذاهای مقوی را برای باغبان فراهم  میکند. این عقد موقت  رحمت است هم به باغبانی که زنش مرده و هم به پدرم که  نماز و روزه پدرم را بجا آوردو  هم مادرم ثواب میبرد و هم پولی گیر ما می آید. از تمام وجود داد میزنم جانم فدای اسلام.
  75. فقط خانمها بخوانند

    گناه دوست دختر و معشوقه داشتن هر مردی صد درصد به گردن همسرش می باشد.
    👫 من و شوهرم رضا چهار سال پیش با عشقی آتشین ازدواج کردیم. من دختر زیبای ۲۲ساله و شوهرم جوان فعال ۲۸ساله ای بود،زندگی سعادتمندانه بسیار خوبی داشتیم،لیکن اوضاع ما ناگهان عوض شد،شوهر خوب و سر به زیر من که همیشه زود به خانه می آمد ناگهان عوض شد و با چند نفر عرق خور دوست شد.
    🔷شبها دیر و مست به خانه می آمد،من هم که جوان و بی تجربه بودم به جای اینکه برای جلوگیری او راه درستی پیدا کنم راه راعوضی رفتم.
    🔶اولین عکس العمل من، دعوا و داد و بیداد بود، بدین وسیله هم اعصاب خودم، هم اعصاب او را ناراحت نمودم، نتیجه این شد که شوهرم هر شب دیرتر به خانه می آمد،بعدا شروع به بی اعتنایی نمودم، وقتی به خانه می آمد خودم را به خواب می زدم و از جایم تکان نمی خوردم، و آبگرمکن را خاموش می کردم تا در سرمای سخت دست و صورتش را با آب سرد بشوید، صبحا آنقدر دیر از خواب بیدار می شدم که مجبور می شد صبحانه نخورده از منزل خارج شود، وقتی می خواست لباس عوض کند نمی دانست لباسهایش کجاست ، لباسهایش نشسته بود . خیال می کردم بدین وسیله به ستوه می آید ورفتارش را عوض می کند اما روز به روز بدتر می شد.رفته رفته عرق خوری او هر شب شد، گاهی می گفت هر چه تو لج کنی من بیشتر لج می کنم،این راهِ درست کردن من نیست.
    🔵یک شب وقتی به خانه آمد بوی عطر زنانه ناشناسی به مشامم رسید،بعدا چند تار موی طلائی رنگ از روی شانه هایش پیدا کردم،عکس زنی را در کیف جیبی اش پیدا کردم که امضا شده بود،داشتم دیوانه می شدم، وقتی به اداره رفت پیش مادرم رفته جریان را برایش تعریف کردم، مادرم یک ساعت برایم حرف زد و برایم اثبات کرد که رفتارم غلط و اشتباه است.
    ❣️وقتی به خانه برگشتم عوض شده بودم،آن روز بعد از ظهر دو ساعت خوابیدم تا وقتی شوهرم می آید خواب آلود نباشم،غروب که شد دوش گرفتم خودم را آرایش و زیبا کردم، لباسهای خوب پوشیدم، عطر ملایمی زدم، شام خوشمزه ای که مورد علاقه شوهرم بود پختم، وقتی به خانه آمد به استقبالش رفتم با مهر و محبت و ادب شروع به صحبت نمودم،کمک کردم لباسهایش را در بیاورد.
    بلافاصله صابون و حوله برایش آماده کردم،تا با آب گرم دست و صورتش را بشوید، بعدا یک لیوان شربت آبلیموی خنک به دستش دادم تا سر بکشد و اثر مشروب از سرش بپرد، آن وقت شام خوشمزه ای را که بوی مطبوعش فضای خانه را پر کرده بود آوردم و گفتم:حیف مثل اینکه شام خورده ای، امشب غذای دل خواهد را پخته ام، و خودم شروع به خوردن کردم.
    شوهرم یک مرتبه با لحن دلسوزانه ای گفت تا حالا شام نخورده ای، با خنده گفتم مهم نیست منتظر شما بودم،فرقی نمی کند شما که مقابلم باشی کافی است،شب را خوابیدیم، 
    💕صبح زودتر برخاستم و خودم را آراستم و همه چیز را مرتب کردم و با نوازش از خواب بیدارش کردم، صبحانه لذیذی خورد، لباسهای تمیز و اتو کرده و کفشهای واکس زده اش را پوشید و تا پشت در بدرقه اش کردم.
    شب آن روز هم دیر و مست به خانه آمد اما رفتار من همان بود، یک هفته به همین ترتیب گذشت شب هشتم دو ساعت زودتر و شب نهم سر شب به خانه آمد شب دهم مثل دو سال اول زندگیمان پس از تعطیلی اداره به خانه آمد،چند روز گذشت در سطل خاکروبه چشمم به یک عکس پاره پاره شده افتاد، دیدم همان عکس سابق است.

    🍎خدایا من توانستم شوهرم را به زندگی سعادتمندانه برگردانم.

    🤔اگر لجبازی کرده بودم چه می شد؟
  76. اسلام فکر همه چیر رو کرده و دستورات لازم هم وجود داره ؛ اما نمیدونم چی شده که صیغه بین مردم اینقدر زشت و ناپسند شده؟
    من خودم رو میگم جوان هستم و توانایی ازدواج رو ندارم ؛ اگر این مسئله بین ما جا افتاده بود قطعا من و سایر عزیزانی که مشکل ازدواج دارن ؛ نبادید اینقدر دچار سختی میشدن
    به کاش باید بسنده کنیم که ؛ که ای کاش شرایط مهیا بود و میشد این نوع ازدواج رو انجام داد ؛ و زن و مرد ؛ دختر و پسر از این فشار های وحشتناک شهوانی راحت بشن و با ارامش بیشتری به مسائل عبادی و کاری خود ادامه بدن ؛
    شاید خیلی ها مثل من توانایی ازدواج موقت رو هم نداشته باشن یا به علت نبودن شخص مناسب و یا خجالت و یا .....
    اما یادمون باشه این قانون اسلام و شریعت ما هست و نباید با نگاه منفی این مسئله رو زیر سوال برد ؛ قطعا هر چیز و یا هر کسی که باعث شک و شبهه و تمسخر و .. در مورد این قانون بشه ؛ بی شک روزی باید به درگاه خداوند پاسخگو باشه ؛ چه بسا گناهانی مثل زنا و ... در پرونده اون ثبت شده باشه که این گناهان نتیجه صحبت های اون شخص علیه این امر مقدس باشه
    شما های که امکان ازدواج موقت براتون فراهمه یادتون باشه ؛ نباید کاری کنید که به این امر مقدس ضربه وارد کنید و باعث بدبینی ازدواج موقت بین مردم بشید که در این صورت شما هم باعث تضیعف این امر مقدس شده اید و روزی باید پاسخگوی این امر باشید
    با توجه به اینکه شرایط ازدواج موقت برای من محیا نیست پس با توکل بر خدا به خویش تنداری میپردازم ؛انشا الله بتونم خودم رو پاک نگه دارم و من روسیاه توی این زمینه شرمنده خدا نشم
    انشالله همه کاربران نزد خداوند رو سفید باشید ؛ بنده حقیر رو هم دعا کنید تا بتونم خودم رو پاک نگه دارم
    ایمیل بنده هم اگه اشکال نداره منتشر کنید تا اگه شخصی مناسبی پیدا شد بتوانیم با هم آشنا و ازدواج موقت انجام بدهیم
    aliagha@shmail.ir
  77. سلام بر جوان دانشجو 
    بنده حاضرم به عقد موقت جوان دانشجو در بیایم به شرطی 
    1.مهریه من این باشد  فکر ازدواج دائم را  با هیچ کسی نداشته باشد
    2. مدت صیغه 99 ساله 
    3.چون من به خاطر عقیم بودن شوهرم  طلاق گرفتم من خواهان 4فرزند هستم 
    4. به شرطی جوان دانشجو از نسل سادات باشد تا بچه های من سید باشند. 
    5. سن من 41 سال میباشد با سن من مشکلی نداشته باشد و خرجی مرا تامین کند. 
    6. جوان دانشجو دچار بیماری زود ارضایی  نباشد 
    7. جوان دانشجو ریشی باشد مثل زن  بدون ریش و سبیل نباشد 
    8. اهل نماز شب باشد.
    9. اگر شرایط مرا قبول کرد شماره تلفن بدهد من از ایمیل سر در نمییاورم.
    10. حق سکونت را به من بدهد.  اگر مرد عمل هستی بسم الله.
  78.  

    با سلام خدمت خواهر گرامی سرکار خانم "بیوه"

    پیشنهاد شما که از ازدواج دایم هم سخت تره .

    این کجاش ازدواج موقته ؟

    با این شرایطی که شما مطرح فرمودین موافقان این سنت الهی نیز عطای آن را به لقایش می بخشند . چه برسد به مخالفان آن ؟

    خواهرم امیدوارم مشکل و نیاز جنسی شما هم زودتر به لطف خدا بر طرف بشه و به نظر میاد یک ازدواج دائم منطقی و صحیح بهتر بتونه نیازها و توقعات شما رو برطرف کنه.

    مطرح کردن این توقعات در قالب ازدواج موقت ذهنیت مردم را نسبت به این سنت حسنه عوض می کنه .

    یاعلی مدد

  79. سلام آقایی  بنام مستعار امین چنین نظر داده است :(سلام من نیاز جنسی زیادی دارم و شرایط ازدواج دائم ندارممیخوام اگه خانم چادری و مذهبی و زیبا هست باهاش ازدواج موقت کنم.فقط شرایط عجیب و غریب نذارید تو رو خدا! قول میدم محرمانه بمونه)
    میخواستم به امین آقا بگویم  شما مردها تا کارتان تمام میشود از زنان بیراز میشوید من به یک شرط  حاضرم به  عقد موقت  شما در بیایم شما  اول یک مرتبه از سوره بقره بنویسد تا من به اعتماد شما یقین حاصل کنم  و بعد  از اگر قیافه ات خوشم  بیاید   من یکماه  به عقد موقت شما در می آییم  شما هم یکسال نماز و روزه قضا برای پدر مرحوم بجا بیاورید بنده 37ساله و سبزه هستم.اگر مرد عمل هستید  بعد از اینکه از سوره بقره یک مرتبه نوشتید  آن وقت شماره تلفنتان را بنویسید اگر هم قادر به اینکار نیستید  لطفا دیگر نظر ندهید.
  80. بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    سلام یلدا خانم شما اینجا را اشتباه آمدید  ای کاش پدر خدا بیامرزتان  نماز و روزه  اش را  خودش گرفته بود .  خدا را شکر شما معلم املا نشدید.  من فکر امین آقا را نمیدانم قبول کند یانه ؟  من اگر از بی زنی بمیرم حاضر نیستم که با یک بیوه یکساعت صیغه بشوم. بیوه ای که باکره بودنش به کسی دیگری داده  درد و سرها و گرفتاریهایش را جایی دیگریآورده. این مثل مرغی است که تخمهایش را جایی دیگر کرده و قدقدتاسش را اینجا آورده است . یلدا خانم متاسفم برایتان. خدایی یلدا خانم خودتان یک مرتبه از بقره خواندی که میگویی ** ***** ******** *** *** ** *** *** ***** ** *** **** ******** ** *****
  81. خانها و آقایان چراسخت میگیرید  و میخواهید با این پیشنهادیتان  مانع ازدواج موقت گردید پیشنهاد شما باعث میشود  گناهان در جامع بیشتر شود و شما مسئول باشید . من خودم یک جوان مجردم  نزدیک منزلمان پارکی هسته تابستانها چادر مسافرتی میزنم  در پارک اواخر شب خانم بیوه ای هسته که چند تا بچه بزرگ دارد  به سراغم می آید هر دو دفع شهوت میکنیم  بدون اینکه کسی متوجبشود. آن خانم فقط مهریه را 1000 تومن صدقه برای سلامتی آقا امام زمان قرار  داده است. آن خانم خوشبختانه یائسه می باشد در ماهی شاید کار 20 نفر را راه بیاندازد  . میخواستم به جوان مجرد بگویم شما به فکر زن جوان نباشید  که پیداکردنش مشکل باشد. زیرا زن جوان درد سر دارد. به نظر من فقط یائسه ها را باید صیغه کرد.
  82. ازدواج موقت مثل تور ماهیگیری است. من 26 سال هستم   سال قبل که خانم حامله بود و ویرار داشت از بوی همسر بدش می آمد  فقط تلفنی با او در تماس بودم  چون میل جنسیم بالا بود با خاله خانم که 51ساله  و یائسه و همسایه ما  بود عقد موقت بستم بدون اینکه کسی متوجه شود  او  دو روزی یکبار به منزلمان می آمد و مرا فیض میداد .  الان  با اینکه خانم زایمان کرده  دلم نمی آید او را رها نمایم   با این حال به بهانه مواظبت از بچه خواهر زاده اش   او هفته ای 2بار  به من رجوع میکند . به خدا قسم من لذت عقد موقت را از عقد دائم بهتر میدانم  با اینکه خانمم 31 سال از خاله اش کوچکتراست.  من نمی دانم خدا چه لذتی در عقد موقت قرار داده که در عقد دائم نیست. عقد موقت وقتی کارت تمام میشوددعای خیر برایتان میکنند ولی عقد دائم  زن ازترس غسل کردن یکسر غر غر میزند تمام لذتش برایم تلخ میشود. به خدا قسم  تا زنده باشم من لحظه ای نمی توانم بدون عقد موقت بسر ببرم. حتی پارسال 15 روز زن صیغه ام  در سفر زیارتی بود  با زن عموی 55 ساله ام  عقد موقت کردم اینقدر مرا دعا کرد من به برکت دعای او به همه چیز  رسیدم  من حتی ماهی یکبار بار  به زن عمویم مراجعه میکنیم  زن عمویم وضع مالیش خوبه هزینه سفر مشهد  و تفریح ماهانه ما را میدهد من هم جبران محبت میکنم. و کسی هم شک نمیکند . میخواستم بگویم بهترین لذت  عقد موقت در یائسه بودن آن است. 
  83. سلام آقا سید تشکر که تربیون آزادی برای عقد موقت گذاشتید تا خاطرات تلخ و شیرین عقد موقت بیان شود و درس عملی برای کسانی که از ازدواج موقت هیچ اطلاعی ندارند داده شود متشکرم 
     من دختری بودم که بر اثر  بدپسندی والدینم تمام خواستگارانم را رد کردند سنم به بالای چهل رسید . بر اثر سخت گیرهای والدینم  هیچ کس برایم پیدا نشد تا اینکه والدینم از دنیا رفتند  من با یکی  همکارانم که مطلقه بود با هم زندگی میکردیم.  یک روز او  که بر اثر فشار جنسی زیاد  مرد نا بینایی  که در بازار متکدیگری میکرد  او را به بهانه به منزل ما دعوت کردند  ما هر دو صیغه او شدیم  سه روز  او را به زور نگه داشتیم فقط لحن صدایمان را عوض میکردیم دو نفر خودمان را به جای 6نفر جا زده بودیم  من تا آن لحظه لذت زناشویی را ندیده بودم  با خودم گفتم بعد از تمام شدن عده  خودم را  به عقد موقت در می آوریم. بعد از تمام شدن عده ام  با پسر عمویم  که17 سال و دهن قرص بودم  ازدواج موقت کردم  او به بهانه انجام بعضی از کارهای منزل به خانه دعوت میکردم.  بعد از یکسال از او حامله شدم   این موضوع کسی خبر نبود تا این  که پسر عمویم و عمویم در سانحه تصادف از دنیا رفتند 6 ماه بعد از مرگ عمو و پسر عمویم  پسرم بدنیا آمد  زن عمویم وقتی بعد ازآزمایش فهمید از پسرش حامله هستم خیلی خوشحال شد و بیشتر مراقبم بود   . یکسال بعد از مرگ عمویم یک مستخدم مجرد برای خانه آوردیم  ماهی 500000 تومن به او میدادیم  بعد از چند روزی هر دو صیغه او شدیم  کسی هم خبر دار نیسته . با اینکه ده سال از من کوچکتر بود بعد مدتی با من ازدواج دائم کرد و از او یک دختر  آوردم با زن عمویم عقد موقت کرد الان بهترین زندگی را داریم . فرزند اولم را زن عمو بزرگ میکند و فرزند کوچک مرا خودم تربیت میکنم.  و شوهرمان  یک شب در میان به ما رجوع میکند. و زندگی شیرینی بواسطه عقد موقت داریم. ناگفته نماند شوهر ما حکم  یک نوکر  دست به سینه  ما میباشد.
  84. سلام خدمت برادر دانشجو  حرف شما صحیح است این فقط به خاطر بی عرضگی شماهست. شما اگر عرضه داشتید تا به حال زن صیغه چندتا هم داشتید. باید مخ بزنید  من  الان چند سالی هست که ازدواج موقت کرده ام. هر زنی که به هر طریقی بیوه میشود  دلش جنس مخالف را میخواهد گرچه شرم مانع رویت میشود  زن میخواهد تا کسی نازش را بکشد همانطوری که  شما مردها دلتان میخواهد ما بیشتر از شما میل داریم. به خدا من صیغه ده ساله  صیغه یک پیرمرد 68ساله از سادات   که از بیمارانم بود   خدا را شاهد میگیرم اگر در صیغه نبودم  با کمال میل در خدمت شما بودم  با مهریه 14 صلوات بر محمد و آلمحمد . من نیاز مالی ندارم  فقط چند سال پیش پیرمرد سیدی  در بیمارستان آپاندیز داشت و زنش مرده بود  من عاشقش شدم و خودم پیشنهاد ازدواج موقت دادم با مهریه روزی 3 صلوات ببر محمد و آل محمد برای سلامتی آقا امام زمان .  4 سال دیگر صیغه ام تمام میشود و یائسه میشوم به حضرت  مهدی قسم اگر زده بمانم بعد از یائسگیم  صیغه روزانه میشوم و مهریه اش را 3 صلوات قرار میدهم.  الان که آقا سید هفته ای یکبار می آید جا و مکان و خرج خوراک را خودم میدهم.  امیدوارم که خداوند موردی بهتر از من برایت قرار دهد. من ایمیل شما را یاد داشت کردم ان شاءالله  بعد از تمام شدن عده در خدمت شمایم.
  85. خانم پرستار شما از کیسه خلیفه میبخشید؟ یا وعده سر خرمن می دهید؟ زحمت کشیدید. تا چهار سال دیگر جوان دانشجو پدر 2تا بچه هم هست. شما فعلا زن مردم هستید بیخود میکنید این چنین وعده  ای می دهید بلکه خدا خواست شما تشریف بردید و فاتحه مع الصلوات . ولی در مورد بی عرضگی جوان من هم شک ندارم اینجا را خوب آمدید. من میخواهم از دانشجو بپرسم  شما در فامیل  و محله تان  یک زن بیوه و یائسه وجود ندارد؟ به خدا قسم اگر هر زنی که بیوه باشد و در عده کسی نباشد  و بفهمد که دهان قرص و امانتدارهستید  امکان ندارد که پیشنهاد شما را رد کند . به خدا قسم من  که 32 ساله هستم و 5 سال که ازدواج دائم کردم  از سن 17 سالگی تا 27 سالگی  شاید 300 مورد صیغه کردم از زن 25 ساله گرفته  تا پیرزن 62ساله. به خدا قسم 18 ماه در خدمت سربازی بودم  دو تا زن کارمند را صیغه کرده بودم پول مخارج سفر  و حتی سوغاتی خانواده از آنها میگرفتم.  به جان تنها پسرم  در دوران مجری یک خانم مطلقه  15000000 پول ماشین پراید به من داد تا بی وسیله نباشم الان هم والله چهارتا زن صیغه ای دارم  و یک زن دائم  از هر زنی ماهی یک میلیون تومن پول میگرم فقط هفته ای یک روز میهمانشان میشوم  حتی خانمم نمیداند که شغل من چیست میگویم کارم قاچاق نیسته میگویم تو کار خیر است. برادر تو باید اول برادریت را ثابت کنید بعد دعوای ارث ومیراث کنید
  86. سلام علی آقا   رحمت بر شیرت  من هنوز در حسرت لحظاتی که در 13 سال پیش در عقد موقت شما بودم . یادش به خیر  همانطوری که خودت گفتی تمام مخارج دوران سربازیت را در شیراز میدادم   ای کاش برای همیشه با شما بودم . و به چنین سرنوشت شومی دچار نمیشدم. همانطوری که خودت در جریان هستی من حاضر بودم  زندگی و عمرم را به کسی بدهم که دوستم دارد.  من بعد از پایان خدمت سربازی شما  بعد از تمام شدن عده ام  یک جوان زبان بازی مرا فریب دادو صیغه 99 ساله اش شدم  به مهریه 99 میلیون تومن .  بر اثر سادگیم تمام حساب هایم را بدستش دادم  نصف زمینهای مرا فروخت  و یک روز مهریه من را 99میلیون پول نقد  به حسابم و ریخت و 4 شاهد گرفت. که من مهریه ام را پرداخت کرده ام. من هم اثر انگشت زدم بعد از چند روز پولها را از چنگم در آورد و ماشین را فروخت  از زمینهای پرتغال و  فروش محصولات و زمینهای کشاورزی    برای خودش خانه و مغازه و کاسبی راه انداخت . کم کم به من رغبت نشان نمی داد  یک روز که تعیقبش کردم  دیدم رفته با دختر خاله اش ازدواج کرده و  وقتی اعتراض کردم مرا به باد کتک گرفت و گفت ای پیر زن بیوه  نه به  تو رجوع میکنم و نه میگذارم جایی ازدواج کنی . او 600میلیون تومن از من باج گرفت  تا مدت را به من بخشید  گرچه الان او بین ما نیست  ولی  من یک زن ورشکسته که حتی فامیلهایمان من را طرد کردند. این نتیجه  سادگی من است میخواستم به خواهران بگویم که فریب پسران خانه را نخورید اینها پولهایتان را میگیرند و بعد با دختر مناسب خودشان ازدواج میکنند و شما را رها میکنند. علی آقا خواهش میکنم کمکم کن  به خدا چند وقت است یک غذای سیر نخوردم  خودت میدانی که نه بچه ای ندارم و نه پدر و مادری   تمام دارایم از دستم رفت ای کاش حداقل کمک مالی برای میکردی.  گرچه نفرین من دامن جوان را گرفت و جوانمرگ شد ولی برای من چه فایده دارد. خواهران محترم اگر میخواهید صیغه شود حداکثر صیغه یکساله شوید تا گیر نیافتید. 
  87. بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    سلام به آقای دانشجو.
    شما فقط شعار میدهید  پای عمل میریسد درجا میزنید.  آیا شما حاضرید با یک خانمی که خانه و ماشین و استطاعت مالی و سه تا فرزند  دارد متولد 1358میباشد عقد دائم ببندید .او مخارج شما را تامین میکند  شما فقط نقش شوهر را بازی کنید  از شهرتان مهاجرت نمایید و به شهر ****** بیاید زندگی کنید فقط اویک فرزند از شما میخواهد  شما نمیخواهید یک ریال خرج نکنید. البته مهریه اش  فقط یک فقره چک سفید امضاء در صورتی که شما بخواهید  باشخص  دیگر ازدواج دائم کنید   و او را  طلاق بدهید  و عند مطالبه نباشد . شما مباشر و نماینده او باشید. چنانچه بخواهید خیانت کنید  باید تا آخر عمر آب خنک بخورید.من با ایمیل کاری ندارم شما خودتان را معرفی کنید و شماره تماس بگذارید.
  88. سلام مونس خانم
    من کجا شعار دادم ؟ من میگم چرا خام ها این شرایط عجیب و غریب رو مطرح میکنن...!
    بحث من شرایط عقد موقت هست ؛ خانمی که شما میگید دنبال ازدواج دائم هستش
    خب خداروشکر  خانمی که شما میگید استطاعت مالی داره فرزند هم داره ؛ با شرایط این خانم ایشون میتونن ازدواج دائم داشته باشن.
    یا حتی این خانم میتونن ازدوج موقت داشته باشن و نیاز های خودشون رو و شخصی که بهشون رجوع میکنه برطرف کنه
    این شخص مورد نظر شما میتونه به یک نفر اعتماد کنه و عقد موقت چند ساله داشته باشه ؛ اخه همه امکانات رفاهی رو داره فرزند هم داره پس با این ازدواج میتونه نیاز های عاطفی و جنسی خودش هم برطرف کنه
    ایا شما به فرض اجازه ازدواج دائم به فرزند پسرتون با خانمی که 10 سال از پسرتون بزرگتر باشه و سه تا فرزند هم داشته باشه میدید؟
    تورو خدا شما چنین اجازه ای میدهید؟ پس من شعار نمیدم این شما خانم ها هستید که شعار میدید
    اینکه میگید شماره بدید ؛ به گفته مدیر سایت اینجا موسسه ازدواج نیست فقط بحث و تبادل
    همین که لطف کردن و اجازه انتشار ایمیل هم دادن باید ازشون تشکر کرد

    به ایمیل من هم میتوانید پاسختون رو ارسال کنید
    aliagha@shmail.ir


  89. سلام جناب دانشجو دیگر شما اینقدر از این و آن چاره نجوییئد خودتان تصمیم بگیرید  وتجربیات عقد موقت را تلخ نکنید.  اگر شما بخواهید  میتوانید.  به خدای مهربانم  من با یک زن جنده عقد موقت بستم و بعدا همان را عقد دائم کردم و از او دو فرزند دارم حتی به خاطر او از شهر خودمان مهاجرت کردم.  حکایت من چنین است: چند سال پیش همسایه ما به مشهد رفت پسرش تنها بود شبها من کنارش میرفتم یک شب یک زن جنده  زیبا را آورد تا صبح   زن در منزل بود چند بار پسر همسایه به او تجاوز کرد.  به خدا من با او همبستر نشدم  به زن گفتم  زنا گناه دارد  من به خاطر خدا اینکار را نمی کنم  شماره ام را به او دادم و گفتم اگر توبه کنید و پاک شوید من حاضرم با تو ازدواج کنم و دستت را بگیرم.  به پسر همسایه گفتم دیگر من با تو دوست نیستم  شمانباید زنا کنید. درست بعد از 4ماه به من زنگ زد گفت فلانی به همان خدا من از آن شب توبه کردم و دیگر گرد زنا نرفتم آیا تو  روی حرفت هستید گفتم بله  قراری گذاشتیم در نزد امامزاده رفتیم  او قسم خورد گفت به خدامن از آن شب دیگر گرد بی عفتی نرفتم  آیا تو حاضرید با من ازدواج کنید  گفتم بله  گفت شرطی دارم تو را به همان خدایی که به خاطرش گناه نکردی  بعد از عقدمان گناه مرا به زبان نیاور . گفتم چشم به شرطی که تو هم خدا را در نظر داشته باشید . به خدا قسم بر خلاف نظر پدر و مادرم با این زن با اینکه 7 سال از خودم بزرگتر بود ازدواج کردم حتی از ارث محروم شدم  به خاطر او از شهرمان مهاجرت کردم در شهر دیگری  ساکن شدم. غریبی کشیدم   خدا هم کمک کرد  الان در شهری که زندگی میکنم  صاحب خانه ماشین  و کار خوب و اعتبار دارم و زندگی خیلی خوبی دارم سال گذشته  یک روز به منزل پدرم رفتیم و آشتی کردیم  زندگی ما از دیگر خواهر و برادرانم بهتر  است  حتی پدر و مادرم را به شهر خودم آوردم  خدا را گواه میگیرم  یک مرتبه به روی خانمم نیاوردم  و الان اینقدر به خانمم اعتماد دارم که به چشم خود اعتماد ندارم . و او را دوست دارم  و خدا را شکر میکنم که توانستم کمک کنم و یک نفر را نجات بدهم . به خدا قسم من همین زن را حافظ 10 جز قرآن کردم و کمک مربی قرآن است. خدا را شاهد میگیرم از آن شب دیگر آتش بر بدنم سرشده است زغال داغ را در دستم یکساعت نگه میدارم  اگر انسان مجاز بود در برابر بنده اعتراف کند خودم را معرفی میکردم و در مقابل همگان نگه داشتن آتش در دستمان نشان همه می دادم. چون می ترسم اگر حکایت زندگیم را بگویم آبروی زنم برود و بر تربیت بچه هایم اثر بد داشته باشد و خدا هم چنین اجازه ای  را نداده است. از شما جوان دانشجو سوال دارم آیا شما حاضرید  به خاطر خدا چنین کاری را انجام بدهید؟ 
    در پایان از برادر بزرگوارمان جناب آقا سید احمد هم تشکر میکنم  وقتی پروفایلتان را خواندم  والله  خیلی خوشحال شدم  یکی به خاطر حفظ حدیث کسا و دیگری به خاطر  پیدا کردن جد و نسب پدری بعد از 23 سال  آن هم  در عالم خواب   از شما میخواهم که ما را هم دعا کنید. التماس دعا 
  90. خطاب به یک دوست
    اگه رک بخوام بگم به هیچ وجه چنین کاری نمیکردم شاید باعث راهنمایی و هدایتش میشدم اما ازدواج نه
    مشورت گرفتن و از دوستان که تجربه ازدواج موقت دارن چه اشکالی داره ؟
    نظرات من باعث تلخ شدن ازداج موقت شده ؟
    مگه من چی گفتم؟
    اگه دوستان صلاح نمیدونن و اعتراض دارن به من و پیام های من ؛  خب اصلا نظر نمیدم و یا اصلا به این سایت نمیام


  91. سلام و درود فروان برجوان دانشجو  راهکاری دارم چون شرایط من مثل شرایط شما بود.  میل جنسی من بالا بود  من با مسجد  انس داشتم   اتفاقا خادمه مسجد زنی بود حدود 55 سال   یک  روز  دو ساعت قبل از نماز به مسجد رفتم  و شروع به گریه کردن کردم  زن جای مادرم حساب میشد  گفتم می ترسم  اگر بتو بگویم جایی بگویید  آبرویم برود قسم خورد که جایی گفته نشود  من هم قرآن را آوردم و گفتم به قرآن  به کسی چیزی نگوید او قسم خورد چیزی نگوید. من دردم را گفتم گفت از دست من چکار بر می آید  رساله را آوردم و ثواب صیغه را گفتم  و گفتم بیا به خاطر خدا  اینکار را بکن سکوت کرد و ترس داشت  من قسم خوردم که چیزی نگویم .  همان جا صیغه را خواندیم قرار شد هر وقت که بخواهم و میهمان نداشته باشد دو سه ساعت قبل از نماز صبح به منزلشان بروم .در نزدیک مسجد منزل او بود  . او دو بچه داشت که هر دو ازدواج کرده بودند . او کلید خانه را به من داد  من از تاریکی شب استفاده  وقتی  ساعاتی قبل  از نماز  او را دیدم   خودش را آماده کرده بود  خیلی مرا تحویل گرفتم این لذت زناشویی اینقدر برایم شیرین  بود که هیچگاه فراموش نمیکنم. به خدا لذت آن شب از لذت شب عروسی بیشتر بود  بعد از نزدیکی در منزلشان غسل کردم و نماز شکر و نماز شب به جا آوردم  یک شب در میان  به منزلشان میرفتم. اینقدر مرا دعا میکرد که به  برکت دعای او تمام گرفتاری هایم حل شد. بعد از 6 سال  ازدواج موقت  من ازدواج دائم کردم  ولی هفته ای  یکبار به آن خانم مراجعه میکردم تا اینکه در 2سال پیش او به رحمت خدا رفت  بعد از مرگ او من هفته ای یک شب نماز شبم را به او هدیه میکنم .  آقای دانشجو  خودتان باید شرایط را بسنجید و قانع باشید تا جایی من اطلاع دارم اگر بخواهید با واسطه اینکار را انجام دهید غیر ممکن است چون هیچ کس نمیخواهد کسی از این راز سر در بیاورد. این را میگویم اکثر زنان بیوه دلشان میخواهد  فقط ترس  از آبرو مانع اینکار میشود. ای کاش می دانستم اهل کدام شهر هستید.؟
  92. سلام خدمت سرور گرامی آقای علوی
    از شما سپاسگزارم که بدون اینکه بهم بگی بی عرضه راهکار و خاطره خودتون رو تعریف کردید ؛ از گفتار شما متوجه شدم که باید خودم تلاش کنم و با واسطه نمیشه کاری کرد ؛ از طری هم باید فکر ابروی خودم هم باشم چون پیشنهاد مستقیم با این توجه به اینکه وجهه صیغه انچنان جا افتاده نییست ؛ برای من خیلی وحشتناک به نظر میرسه ؛ چون خودم ادم راز نگه داری هستم ؛ اما میترسم اگه به کسی چه مستقیم یا غیر مستقیم بگم هم شخصیتم خورد بشه و هم ابروم بره و....
    خودمم نمیدنم چکار کنم . ان شا الله که بتونم خدم رو پاک نگه دارم
    با نوشتن اسم شهر مشکل ندارم اما مطمعنا توسط مدیر حذف میشه چون نمونه هاش رو توی سایر نظرات دیدم
    و ثانیا باید حد و حدود خودمم رو بدونم و از قوانینی که مدیر سایت مطرح کردند عدول نکنم
    التماس دعا از همه کاربران عزیز

  93. سلام   بر برادر عزیزم آقای دانشجو 
     معلوم میشود انسان پاک و با اراده ای هستید  خداوند از حورالعین به شما تزویج کند . من دلم میخواهد به  ازدواج موقت شما در بیایم  ولی وضعیت طوری است که این کار غیر ممکن است .   بعد از مرگ شوهر در خانه پدر شوهرم  زندگی میکنم  و به خاطر دوتا  بچه هایم  مجبور روی هوا و هوسم پا بگذارم  عوضش  برادر شوهری دارم که 10 سال از من کوچکتر است  بنام ع. ح من از طریق نظرات همین سایت  دارم خودم را در  دلش جا میزنم  شما که قلبتان پاک است دعا کن  این وصلت جور شود . من به پاک بودن شما اعتماد دارم و مطمئنم هستم جوان پاکی مثل شما دعایش اثر دارد. به خدا قسم  اگر آزاد بودم و به خاطر بچه هایم نبود  خودم تا آخر عمر کنیزیت  را میکردم و به صلواتی صیغه شما میشدم. ولی خانواده شوهر غیرتی هستند  کسی را جای برادرشان  نمی توانند ببینند . از آقا سید ه میخواهم نظرم را تایید کند تا من شب نشان برادر شوهرم بدهم و بداند که زن برادرش دارد چه زجری میکشد تا به غیرتش برخورد و به خواسته من تن دهد. در محضر خداوند قسم میخورم که اگر برادر شوهرم من را عقد موقت کند  تا عمر دارم برایش دعا میکنم و هر وقت که خواست زن بگیرد خودم خواستگاریش می روم  فقط  هفته ای یک ساعت پیش من بیاید.  اگراین وصلت جور بشود هر روز 1000 صلوات نذر آقا امام زمان میکنم. 
  94. سلام بر بنده محبوب خدا  دانشجوی پاکدامنی از نوشته هایش   مشخص میشود از تربیت خانوادگی بالایی برخوذدار هستند خداوند به ایشان جزای خیر عطا نماید. من غیر از دعا کاری از دست بر نمی آید . من تجربه خودم  از عقد موقت در اختیار ایشان و همه  میهمان مادر امام صادق ع  میگذارم اگر کسی شرایطش مثل من باشد استفاده نماید.
    هفت ساله بودم که پدرم در اثر سرطان از دنیا رفت  امیدوارم هیچ مسلمانی  بی موقع یتیم نشود.  مادرم با اینکه تنها فرزندش من بودم و از زیبایی  خاصی برخودار بود چندین خواستگار برایش پیدا شد  ایشان به خاطر من قبول نکرد.   مادرم هیچ کم و کسری برایم نگذاشت هرچه میخواستم برایم تامین میکرد و من را مسجدی و هیئتی تربیت کرد. زمانه گذشت من 18 ساله بودم  یک روز در منزلمان خواب بودم  که مادرم با یکی از همکارانش که از شوهرش جدا شده بود  با هم صحبت میکردم  آنها متوجه  بیدار شدن من نگردیدند من خودم را به خواب  زدم در حرفهایش فهمیدم هر دو دلشان شوهر میخواهند  ولی شرم مانع میشود.  یادم هست در ایام ماه رمضان روحانی مجردی که برای تبلیغ به محل ما آمده بود با من رفیق بود  به او پیشنهاد صیغه شدن مادرم را بهش دادم  فهمیدم که بد میل نیست  گفتم من فردا شب شما افطار دعوت میکنم خودت را آماده کن ولی مادرم خبر ندارد.  روز بعد که برای سحری از خواب بیدار شدم  دروغ مصلحتی به مادر گفتم گفتم مادر نمیگویم چه خوابی دیدم در عالم خواب  به من الهام شده که با ازدواج مادرت موافقت کن.  مادرم گفت خجالت بکش ولی ته دلش خوشحال بود.  در افطار وقتی حاج  آقا  افطار کردند میخواستند بروند گفت حاج آقا سوالی دارم  آنها را غافل گیر کردم گفتم حاج اقا من میخواهم مادرم را صیغه شما کنم  مادرم مرادعوا کرد  گفتم امکان ندارد  حاج آقا ثواب صیغه  را بگو  بلاخره بعد از نیم ساعت مادرم را راضی کردم او قبول کرد مقدمات را فراهم کردند  تا آخر ماه مبارک مادرم صیغه حاج آقا شد بدون اینکه کسی بفهمد . بعد از ماه رمضان به مادرم گفتم  مادر بعد از تمام شدن عده  خودم شوهرخوبی برایت پیدا میکنم  البته من با مادرم دوست بودم و راحت حرفم را میزدم.  مادر میگفت: صیغه را کسی نفهمید اگر مردم  عقد دائم را بفهمند  خجالت میکشم . گفتم اصلا نگران مباش  .سه ماه بعد  یکی از تجار که خانمش فوت کرده بود و خجالت میکشید ازدواج  کند  با او صحبت کردم و مادرم را به عقد موقتش در آوردم. هفته ای دوبار مادرم به او رجوع میکرد و کسی از این موضوع خبر دار نگشت. یک روز به مادرم گفتم مادر خواهشی  دارم  حقیق امر من خیلی اذیت میشوم اگر میتوانی دوستت را چند وقتی به عقد موقت من در بیار مادرم اینکار را انجام داد سالها دوست مادرم به عقد موقت من بود. تا اینکه سال گذشت ازدواج دائم کرد  اتفاقا تاجر از من خوش آمد و دخترش را به عقد  دائم من در اورد  خودش  برایم خانه و ماشین  خریده و مرا سر دفتر خودش قرار داده است.  خدا را شکر میکنم که شیرینی عقد موقت را نصیبمان گردانید. الان  مادرم به عقد دائم  پدرش در آمده  هم پدر او و هم مادر من در یک خانه زندگی میکنیم . 
  95. سلام به آقای دانشجو
     ببین آقا پسر بگذار  حرف دلم را بزنم که تا به حال از زبان هیچ زنی از  نشنیدی و اگر در فضای مجازی نبود  من هم اگر میمردم جوابتان را نمی گفتم. زن تا وقتی که مزه شوهر را لمس نکرده اگر تا صد سال بی شوهر باشد  میتواند بی شوهری را  تحمل کند  ولی وقتی  در  بغل شوهر رفت و لذت جنسی را چشید نمی تواند بی شوهری را تحمل کند  ولی خداوند برای زن حیا را قرار داده تا مانع اینکار بشود . این را بدان هیچ زنی به ایمیل شما پاسخ نمیدهد مگر شما را سرکار بگذارد من که شوهرم مرده و چندتا بچه دارم و در منزل پدر شوهرم زندگی میکنم   با یک دکتری  آشنا شدم  روزهای سه شنبه  به خواهر شوهرم میگویم نوبه دکتر دارم او با ماشین من را میبرد پایین میکند  من خودم را از حلال ارضا میکنم و  وقتی کارم تمام شد زنگ میزنم که دنبالم بیاید.  من صیغه دکتر شدم.  به خدا قسم دختر خاله من  که شوهرش مرده  او به امارات میرود به بهانه درس خواندن 4ماه می ایستد و از حرام خود را سیر میکند. این را بدان تمام زنان بیوه میل دارند  بعضی از حرام و بعضی  از حلال . تمامشان میخواهند کسی خبر دار نشود . بعضی زنها که آزادند از این شهر به شهر دیگری  میروند و خودرا ارضا میکنند. من با اینکه زن هستم و در منزل خانواده شوهر هستم  خودم را از حلال ارضا میکنم تو یک دانشجوی دست و پا چلافتی. که نمیتوانی  یکی را از حلال برای خودت پیدا کنی. به جان دوتا بچه هایم  من حاضرم  قطع عضو باشم  اما شوهر داشته باشم.  به خاطر آبرو بچه هایم  مجبور که مخفی کار کنم. هیچ لذتی بهتر از زناشویی حلال نیست. من از خدا دلم میخواهد همسایه مجردی داشته باشم  که مرا صیغه کند هفته ای سه مرتبه بدون اینکه کسی ببیند  مرا ارضا کند ولی بیمار باشم  سخت ترین دردها را تحمل کنم . به خدا تنها درد بی درمان بی شوهری است. خدا لعنت کسانی که عقد موقت را بد جلوه دادند. و حلوت زندگی مرا گرفتند که من میبایستی با ترس و لرزبروم در ظرف کمتر 5 دقیقه پیش دکتر بروم و هنوز ارضا نشده بیرون بیاورم. ناگفته نماند دکتر من آبدارچی بیمارستان است  سه شنبه که مطب دکتر تعطیل است  آبدارچی دکتر میشود.
    ای برادر دانشجو  خودت باید تلاش کنید. اگرمن زن آزاد و از وضعیت مالی خوبی برخودار بودم  به یک سبحان الله  صیغه شما میشدم  حداقل یک شب شوهر را لمس میکردم. نا با ترس و لرز  چشم ببنه دلم نبینه . ای خدای مهربان اگر هرزنی را میخواهی  تبیه کنی بدترین دردها رابه سراغشان بفرست ولی شوهرشان را مگیر. 
  96. سلام به خواهر عزیز ملیکا خانم
    خیلی خیلی ممنون که صریح و شفاف حرف خودتون رو زدید ؛ و وقت گذاشتید برای نوشتن این متن و بیان حرف های دلتون ، چنتا نکته از حرف های شما اویزه گوشم میکنم ؛ سعی میکنم در اینده و در زندگی حالا چه ازدواج دائم و چه ازدواج موقت انجام بدهم ؛ سپاس از شما
    از خدا سلامتی و تن درستی شما رو میخوام برای همیشه ؛ هیچ وقت ناشکری نکنید و از خدا نخواید که مثلا مریض باشید اما همسر داشته باشید ؛ الحمدالله شما فهمیده و پاک هستید و گرنه از طریق حرام ادمی میتواند خودش را ارضا کند
    اما خداوند به شما این حیا و پاکدامنی رو داده که که به دنبال ارضاء حلال هستید و از همین طریق خودتون رو ارضا میکنید سپاس خداوند بزرگ رو بابت عفت و حیا و تندرستی شما و ....
    انشا الله مناسب ترین شخص از نظر روحیات و اخلاقیت نصیب شما بشود و در کنار سلامتی و عفت تون به اوج لذت جنسی و عاطفی و احساسی برسید ؛ که قطعا خداوند در این راه پشت و پناه شما خواهد بود انشاالله.
    دعای من کمترین برای شما ؛ سلامتی و نهایت ارامش و اسایش و دل شاد و بدون دغدغه
    آمین

    از ملیکا خانم کمال تشکر رو دارم که وقت گذاشتن و پاسخ دادن که چند نکته ناب از سخنانشون برای زندگی خودم گلچین کردم اما از سایر خواهران عزیز هم میخوام حرف هاشون رو صریح و شفاف بیان کنن ؛ اگر چه مبنای بیانشون توهین به بنده حقیر باشه
    علت اسرار بنده اینه که از لابه لای این بحث ها آموزه های رو یاد میگیرم که قطعا در زندگی اینده و اکنون من راهگشا خواهد بود
    تشکر و باز هم تشکر
    به خاطر ترس از ملیکا خام دیگه اسم ایمیل هم نمیبرم (خنده)
  97. بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    خدمت برادر بزرگوارمان جوان دانشجو سلام ویژه دارم. میخواستم بگو یم. برادر شما دنبال ازدواج موقت نرو  اگر خواستی بروید  حتما از زنان یائسه استفاده کنید . ای کاش آدرس شما را داشتم  من زنی برایتان سراغ دارم 63ساله  پستش میکردم  میفرستادم.  من یک مادر شوهری دارم  که لذت زندگی مرا با غرغر زدنهایش گرفته. بنا بود با پدرم دو سال پیش مادرم به رحمت خدا رفته بود  باهاش ازدواج کنه  به خاطر زبان درازش ترسید  پدرم رفت یکی دیگر را گرفته . ** **** ** ** ** ** **** ***** . مادر شوهرم  ماهی 1600000تومن حقوق بازنشستگی شوهرش را دارد و خانه هم دارد . اگر شما باهاش ازدواج میکردی من تا عمر داشتم  دعاگویتان بودم  شما که میخواهی درس بخوانی  این را با خودت ببر به شهرتان  خانه ای کرایه کن خرج خودت را هم میدهد. هم نفس راحتی ما میکشیم و هم شما ثواب میبری .گرچه عقد موقت باعث ریختن گناهان میشود ولی اگر مادر شوهر مرا ****  * ** **** ***** ****** باعث میشود تمام گناهان  تمام طایفه تان  آمرزیده گردد. *** ** ****** *** ***   *** **** ** ****** ****** *** ** **** ***** *** **** پیامی به خانمها دارم ای خواهران اگر خواستگاری برایتان پیدا شد حتما برسید مادرش زنده است یانه؟  اگر زنده باشد تا عمر دارید قید  ازدواج رابزنید  یا  با اجازه پدرتان صیغه شوید..
  98. خادم صادقیون

     بسمه تعالی 
    باسلام و صلوات بر محمد و آل محمد
    خدمت تمامی میهمانان سایت مادر اربابم امام صادق علیه السلام سلام و خوش آمد میگوییم . بنا به سفارش دوستان ما این پست را گذاشتم تا تجربیات تلخ و شیرین  عقد موقت بیان شود  نه اینکه بنگاه همسریابی ایجاد گردد. از این تاریخ  خانمها و آقایانی که آدرس و شماره تلفن  میدهند . نظراتشان  را حذف میکنیم. برای نظم دادن   نظراتی که شامل مباحثه و مجادله  میگردد  آنها را نمایش نمی دهیم.  ما بارها تاکید کردیم که ما صحت و کذب نظرات را تایید نمی کنیم. صحت اطلاعات و خاطرات بر عهده خود شخص میباشد. اینجا فضای مجازی است . امیدوارم که خداوند ما را در عمل به وظیفه یاری نماید. 


    • پاسخ:

      با سلام مجدد 
      بنده حقیر  کشاورز میباشم و سواد و فرصت پاسخگویی به نظرات را ندارم از همینجا از همه بزرگوارنی که با نظرات خود ما را در  عمل  به وظیفه  یاری میدهند تشکر میکنم . و عذر خواهی میکنم که قادر به پاسخگویی نیستم.خصوصا از بزرگواری که به نام جوان دانشجو   که با راهنماییهای خود زینت بخش سایت ما گردیده. به اربابم امام صادق علیه السلام من این شخص را نه دیده ام و نه میدانم ازچه شهری می باشدو نه به ایمیلشان پیام دادم.  فقط میدانم این جوان پاکدان نیتشان خیر است . امیدوارم که خداوند به ایشان جزای خیر بدهدو نیازهای شرعیش را برطرف نماید. . بنده این سایت را در روز مادر  بنام مادر ارجمند بی بی ام فروه سلام علیها  تقدیم اربابم امام صادق علیه السلام  کرده ام. امیدوارم که مقبول حق واقع گردد. وظیفه خود میدانم از طراح و سردبیر این سایت مهندس جواد زینلی تقدیر و تشکر نمایم.
  99. سلام آقای تقی نژاد خداقوت   اگر فضای مجازی نبود این راز را با خود به گور می بردم. 

    خدایا خانواده مرا  ببخش.خانواده ما  مقید به حال و حرام نبودند  پدرم تا قبل از مرگش اکثرا چشمش دنبال ناموس مردم بود  مخ میزد  بیشتر با زنان شوهردار در ارتباط بود . مادرم هم دست کمی نداشت صبح آرایش میکرد بیرون معلوم نبود با چه کسانی  در ارتباط بود. من حالم به هم میخورد از اینکار . خدا را شکر هر دو به سزایشان رسیدند . اینقدر اینها بی شرم بودند حتی پدر و مادرم در مقابل من  و خواهرم عمل زناشویی انجام میدادند سال 1382 من 16 ساله بودم یادم شب یلدا که شب  جمعه بود  خانواده عمویم میهمان ما بودند  تا صبح با ماهواره فیلمهای مستجن  می دیدند  عمو  تازه  عروسی گرفته بودند . مشروب خوردند . عمویم  با مادرم و پدرم با زن عمو  همبستربودند  خواهر 12 ساله ام از من خواست که با او باشم  من حالم به هم میخورد  فبول نکردم پدرم چنان سیلی به گوشم زد  من فرار کردم بیرون رفتم که خداوند بزرگ دستم را گرفت و برای همیشه مرا از این جهنم نجات داد که زلزله رخ داد  من این زلزله را عیدی فاطمه معصومه میدانم . به خداوند بزرگ قسم بهترین امداد غیبی که شامل حالم گردید همین زلزله بم بود. میخواستم بگویم ماهواره دین مردم را گرفته بود. البته مادر بزرگ مادریم  انسان مومنی بود من تا 15 سالگی تحت تربیت او بودم او تنها بود  او مرا مذهبی بار آورد. بعد از مرگ مادر بزرگم مجبور شدم به خانه پدری بروم  که خداوند مرا نجات داد. وقتی که از زلزله نجات پیدا کردیم . دو سالی در بم بودم  برای ما خانه ساختند . من هم خانه و زمینهای مغازه را فروختم به قم آمدم  گفتم میخواهم  میهمان فاطمه معصومه باشم. در قم یک منزل دو طبقه  و دو باب  مغازه خریدم. من مغازه ها  و یک طبقه را کرایه دادم و هر روز  به مسجد اعظم و شبستان امام خمینی  می رفتم و پای صحبتهای علما می نشستم  یک  روز روروی ایوان طلا بودم  به فاطمه معصومه گفتم بی بی ما را از تنهایی نجات بده  وقتیکه از صحن بیرون رفتم  نزدیک بازارچه  مزار شیخان  خانمی 25 ساله به من گفت  شما  دنبال همسر بودی گفتم چطور گفت من از خانواده فقیری بودم که پدر نداشتم سال گذشته ازدواج  کردم  یکماه بعد از ازدواج شوهرم در ساختمان کار میکرد بر اثر بی احتیاطی  از بالای ساختمان به زمین می افتد و از دنیا میرود . من هم بی کس بودم  به فاطمه معصومه پناه بردم  که چهره شما در خواب دیدم . ابتدا او را صیغه یکماه به مهریه 100هزارتومن  و  بعد از تمام شدن مدتش چون دیدم زن نجیب و با تقویی می باشد  او را به عقد دائم در آوردم و ثمره این ازدواج یک  فرزند   دختر بنام  فاطمه  دارم. من و همسرم  در جوار فاطمه معصومه از جلسات مذهبی  فیض می بریم و با کرایه مغازه ها  و منزل  زندگی میکنیم و خدا را شکر میکنیم.  میخواستم به دوستان بگویم  که هیچ وقت گرد زنا و عمل نامشروع نروید که بلای خانه مان سوز است. من نایب الزیاریه شما  و بازدیدکنندگان  مادر ارجمند میباشم . و دعا میکنم که خداوند بزرگ  وسایل عیش و نوش جوانان  را از حلال فراهم نماید. 
  100. الهی العفو الهی  العفو
    خدایا از سر تقیصرتات من در گذر . از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم  همیشه دنبال عیش و نوش حرام بود. به دنبال  زنان شوهردار میرفتم و با آنها ارتباط برقرار میکردم. و کیف میکردم  طوری چرب زبان بودم  هر زنی که چشمم می گرفت ولو چند سال طول بکشد  تا از او کامی نمی گرفتم  دلم آرام نمیشد. البته سلاح من چرب زبانی بود  با خانواده شان رفت و آمد داشتم و  اعتمادشان را بدست می آوردم  بعد خیانت میکردم  و پول میگرفتم . طوری رفتار میکردم که آن زن شیفته اش باشد.  یک روز با یک زن  در خانه اش همبستر بودیم   که شوهر و برادرشوهرش  وارد شدند . زن گریه کرد گفت او امروز به زور به من تجاورز کرده  با او کاری نکردند . دست و پای مرا بستند برادرش به من تجاوز کرد   برادرش آرایشگر بود مرا آرایش زنانه کرد  شب چشمها و دست پایم را بستند و داخل صندوق عقب ماشین گذاشتند  ومرا  جایی حدود 15 افغانی بود بردند و   تا صبح افغانیها به من تجاوز کردند  از درد  می پیچیدم  بدنم خون آلود شد . و از من فیلم گرفتند  مرا به خانه  ام بردند  و آن دو برادر    فیلم را نشان خانم دادند به زنم در مقابل چشمانم تجاوز کردند . و گفتند  او به زن من تجاوز کرده ما هم به او تجاوز میکنیم. من خجالت کشیدم  که منزل بمانم من هم از شهرمان فرار کردم.  همسرم تماس گرفت باید طلاقش بدهم خجالت کشیدم تو صورتش نگاه کنم.  بعد از یکسال همسرم از من طلاق غیابی گرفت. مدتی بعد از طلاق  با برادرخانم برادرش  با او ازدواج میکند . زمانه گذشت بعد از دو سال یک روز یک خانم  میانسال  بیوه خودش پیشنهاد صیغه را به من داد  من هم  خواسته اش  قبول کردم  او  صیغه یک روزه شد  بعد عقد دائم   شد و مهریه اش را تامین مخارج زندگی و 500 سکه بهار آزادی  قرار داد.  بعد از یک  هفته دیدم این خانم  سه پسر بزرگ دارد  من میبایستی مخارج آنها را تامین کنم  جرات حرف زدن را ندارم  دوتا پسرهاش چاقوکش هستند  من برده اینها شدم  جرات نفس کشیدن را ندارم.  البته خانم از خودش خانه دارد  من می بایستی در یک کارگاه تیرچه بلوک تیرچه بریزم هر کاری آنها گفتند انجام دهم  ولی اختیاری از خودم ندارم. شب و روز باید کار کنم .این را میخواهم بگویم  من هرچه به ناموس مردم تجاوز کردم بیشتر از آن به من و زنم تجاوز کردند و این خانمم  هر کجا دلش میخواهد میرود  و با هرکه میخواهد ارتباط برقرار میکند  قدرت اعتراض ندارم.  این شد زندگی . من 
  101. دوستان عزیز مواظب  باشید مثل من به خاطر صیغه کردن کتک نخوردید.
    چند سال پیش در حرم امام خمینی بودم  خانمی با قیافه  مظلوم نزد من آمد  و به من گفت  آقاپسر  صیغه لازم ندارید.  من هم به خاطر ثواب صیغه  از خدا هم خواستم  گفتم با کمال میل . او از آنجایی که  جوان خوشتیپی بودم قبول کردم من گفتم که بنده قادر به پرداخت مهریه نیستم. گفت من به خاطر ثواب اینکار را میکنم. ما را به داخل خانه برد و صیغه را خواندیم  وقتی در اوج لذت جنسی بودیم که دیدم درب باز شد و مردی داخل شد . نگو این خانم دروغ گفته بود  شوهرش در بیمارستان  کار میکرد در ساعاتی که صیغه من بود با ساعت کارشوهرش تنظیم کرده بود. ولی شوهرش بدون اینکه به من چیزی بگوید مشتی بر سر خود زد و گفت من امروز با یکی از همکاران خانم که دوتایی در یک مکان خلوت با هم بودیم به یکدیگر رابطه داشتیم   این مرد هم باخانم ارتباط داشته است.
     میخواستم به جوانان عزیز بگویم که هر خانمی ادعای بیوه  بودن  و پیشنهاد صیغه داد  به حرفش باور نکنید تا نامه طلاق یا فوت شوهر  را نشان نداد. صیغه را نخوانید. و دیگر اینکه از راه حرام به به ناموس مردم تجاوز نکنید.
  102. سلام خدمت آقاسید. چند ماهی که است پستهای رازهای موفقیت این سایت را میخواندم  تا اینکه  پر بحث ترین پستتان تجربیات عقد موقت  رسیدم  تمام نظراتش را خواندم  میخواستم پیشنهادی بدهم  برای جذب بیشتر در این پست همه نظرات و پیشنهادات  را تایید نکنید فقط خاطره ها را تایید کنید. تا در وقت  بازدیدکنندگان صرفه جویی شود. 
    11ساله بودم  که مادرم را از دست دادم زیر دست زن بابا افتادم خیلی سخت گیر بود خدا نیامرزتش. 14 ساله شدم تازه پا به دبیرستان گذاشتم  که زن بابا مخ پدرم را زد  مرا صیغه1ماهه برادر  چشم ناپاکش کرد.  پدرم از آنجایی که معتاد و بی غیرت  بود. رو حرف زن بابا  حرف نمی زد. حرف حرف زن بابا بود . زن بابا مقید به حلال و حرام نبود  خود را آرایش میکرد و با آرایش زننده  جلو  معتادهای که برای گرفتن دود  به خانه ما امده بودند ظاهر میکرد . حتی با بعضیها مخفیانه ارتباط جنسی داشت. او مرا وادار میکرد که به جوانان حالی بدهم  من هم مجبور بودم  حتی برادر ناپاکش 100000 تومن از جوانها میگرفت  مرا تا صبح تحویل خانه تیمی میدادند. جرات اعتراض نداشتم  اگر قبول نمیکردم مرا به قصد مرگ میزدند. حتی در ایامی که در عده ماهیانه بودم به من رحم نمیکردند. یک شب  به من گفت باید خودت را آماده کنید دو نفر  پول دار  می آیند باهاش برو حسابی به انها حال بده که  آنها جای دیگری نروند و مشتری ما باشند. من هم از قبل که نقشه فرار را داشتم  نزدیک 5میلیون که پس انداز کرده بودم  با شناسنامه و کارت ملی ام را برداشتم و یک چادر مشکی و کفش و مقنعه  که قبلا تهیه کرده بودم  در کیف گذاشتم  با آرایش زننده  به همراشان رفتم  . دو جوان  به دنبال من امدند من هم باکفشهای پاشنه بلند  رفتم . در ماشین حسابی با آنها گرم گرفتند  به نزدیک پارک رسیدیم   گفتم  نگه دارید من دستشویی دارم  از فرصت استفاده کردم داخل دستشویی شدم لباس و مقنعه و کفشم را عوض کردم و چادر را پوشاندم  . مسیر را عوض کردم آنها مرا نشناسند  به خیابان آمدم و با تاکسی به ترمینال آمدم  و با اتوبوس به مشهد آمدم  داخل یک مسافرخانه آمدم  و غسل کردم  و به زیارت امام رضا آمدم گفتم امام رضا نجاتم بده  خسته شدم از همه بی عفتی کمک کن تا پاک بشوم  . برای اولین بار بعد از نماز در نماز خانه مدارس نمازخواندم  اتفاقا در مسافر خانه ای رفتم یکی از شرکای مسافرخانه  تازه همسرش از دنیا رفته بود وقتی که با من صحبت کرد و متوجه شد مجرد هستم.  پیشنهاد صیغه موقت  یکماه  داد. من قبول کردم که خرج مرا بدهد و به  مهریه یک میلیون تومن. کم کم در دوران عقد موقت روزها به حرم میرفتم احگام شرعی  را یاد گرفتم وبه عبادت و مناجات روی آوردم و توبه کردم. من حجابم را کامل رعایت کردم و شبها  آرایش میکردم و به خودم می رسیدم  در این یک ماه حسابی دلش را از اعضا دراوردم و او را شیفته ام کردم. مدت را یکماه دیگر تمدید کرد. پس از چند بار تمدید بعد از مراسم سالگرد زنش  به عقد دائمش در آمدم . خیلی آقا و خوش اخلاق بود. من هر روز به حرم میرفتم  اتفاقا این فقط یک دختر ده ساله دارد که حافظ نیمی از قرآن است با او دوست شدم و خودم را در دل خانواده شوهر جا زدم با محبت بیش از اندازه که همه  به به خود جلب کرده ام.  خدارا شکر میکنم که خداوند مرا هدایت کرد  و از گناه و معصیت نجات داد.  الان هم یک پسری دارم که اسمش رضا گذاشتم اینقدر پدر و دختر او را دوست دارند که قابل توصیف نیست. میخواستم توصیه ای به دوستان بنمایم همیشه از گناه فرار کنید که خدا کمکتان میکند.  
  103. بنده اهل سنت بیرجندی  بودم   و قصد تخریب  اعتقادات شیعه را در باب صیغه   داشتم من  بیوه سی و یکساله هستم.  بعد از فوت شوهرم  یکبار  به مشهد میرفتم  وصیغه مرد   عرب شدم یک میلیون  5 روزه داد. وقتی عرب رفت  پول به من مزه کرد    ماهی پانزده روز  به مشهد میرفتم هر شبی صیغه یک نفر میشدم  یک روز یک عربی به من گفت یک هفته چقدر صیغه میشوید گفتم 5میلیون قبول کرد  قرار شد شبها به مسافرخانه اش  بروم  و شبی یک میلیون بدهد . من در روز بعد با خود  گفتم صبحها صیغه ساعتی میشوم.  یک روز صیغه عربی شدم همراهش می رفتم که عربی که صیغه 5روزه اش  بودم  در بین راه مرا دیده بود  و تعیقیب کرد من متوجه نبودم   شب که من رفتم  به من گفت تو جنده هستی   من هم سنی ام با قانون خودمان جهادنکاح رفتار میکنم  چند تا مشت تو گوشم زد و او دهانم را با چسب بست و به من تجاوز کرد  توی این چهار روز باقی مانده عربها را می آورد به من از سمت جلو و عقب به من تجاوز میکردند  حتی بعضیها از راه دهان  چهار روز زندانی بودم     روز چهارم   او تنها آمد دهان مرا باز کرد  در دهان آلتشان را قرار دادند  و منیشان را به خوردم دادند و مدفوعشان را در سطلی جمع کردند به زور گفتند باید مثل حنا بر سرت بمالی و موهایتان را رنگ کنید  دهانم بسته بود اگر اعترا ض داشتم با آتش سیگار  خالکوبی میکرد و در آخر  گفت باید باقیمانده  این نجاستها را بخورید یا با کارت سرت را می برم و بدنت را قطعه قطعه میکنم و در ساک میگذارم  در سطل اشغال میگذارم . بر خلاف میلم   قسمتی از نجاست را خوردم  نتوانستم  باقی نجاست را بخورم . گفت  به فاروق اکبر عمر قسم قبل از رفتن  تو را  میکشیم و بدنت را قطعه قطعه میکنم  ود ر سطل زباله میگذاریم .  هرچه قسم خوردم من سنی هستم قبول نکرد. در همان حال با خودم گفتم اگر از مرگ نجات یابم شیعه میشوم.  به خدا قسم بعد از چند دقیقه دیدم بیهوش شد  دست و پایم را باز کردم  و خودم را شستم  هرچه پول و دلار داشت برداشتم  و فرار کردم   در خیابان امام رضا رفتم و در هتلی  اتاقی گرفتم . روزها به حرم می رفتم  یک روز از روحانی سوال کردم که میخواهم شیعه بشوم  و نماز خواندن را یاد گرفتم  بعد از دوبتر پاکی  به یکی از روحانیون گفتم من زن بیرجند و سنی بودم  بیش از دو ماه شیعه شدم  اگر گزینه ای برای ازدواج دائم سراغ دارید به من معرفی کنید  گفت اگر پسرعمویم خانمش مرده باهاش صحبت میکنم اول عقد موقت ببندید بعد از چند ماه عقد دائم کنید.  مقدمات ازدواج موقت را فراهم کرد  بعد از سه ماه به عقد دائمش در آمدم  او دوتا بچه کوچک دارد  و از آنجایی که من بچه دار نمیشدم  بیشتر تحویلم گرفت من هم بچه هایش را به فرزندی قبول کردم.و خدا را شکر زندگی راحتی دارم. میخواستم این مطلب را به عرض دوستان برسانم که خیلی زنان بیوه سنی  و یا شوهر دار  استانهای مرزی  به مشهد می آیند و صیغه عربها میشوند  و عده هم نگه نمی دارند  توجه داشته باشید  فریب این زنان را نخورید اکثرا جنده هستند. 
  104. سلام بر امام جعفرصادق ریئس مذهب و تشکر از مدیر سایت 
    من مطلب سودابه را تایید میکنم.  من یک راننده بودم در مشهد  مسافر و لاف کشی میکردم   زنان فاحشه را  به عنوان زن صیغه ای برای عربها جور میکردم . اگر زن فاحشه  برای ایرانی 50000 تومن میگرفت از عربها بنام صیغه از 200000 تومن تا 3000000میلیون تومن میگرفتند .  بعضی زنها در عده ماهیانه هم بودند  به خاطر پول  به این عمل تن می دادند.  من یک زن را در نقاط مشهد  در روزی 4مرتبه جابجا میکردم  پولش را نصفه میگرفتم.  در ظرف یکسال نزذیک 700میلیون به جیب زدم  خودم هم از بعضیهایشان  استفاده جنسی می بردم. اینقدر خوشحال بودم  حتی بیشتر زنان  سنی از دیگر نقاط خراسان  به این عمل دست میزند  از زن شوهر دار گرفته تا دختران دانشجو. من برای خود  عیش و نوشی و برو بیایی داشتم جز پول به چیز دیگری فکر نمیکردم. تا اینکه  زمانه تغییر کرد و چرخ برگشت.   یک روز که عرق خورده بودم  هواسم دست خودم نبود با اینکه 4تا خانم به همراه بودم با ماشینی تصادف کردم و مقصر شناخته شدم . و بیمه ماشینم  تمام شده بود  3تا دیه از ماشین خود و دوتا دیه از ماشین که با هاش تصادف کردم  به گردنم خورد.  اکثر پولها را خرج دیه دادم  یک پسر داشتم یکی دچار بیماری شد که حتی برای درمانش خانه  را فروختم  آخر خوب نشد و از دستم رفت  .  خانم سرطان رحم گرفت یک شب رفتم به حرم امام خواستم که زندگیم را روبرا کند و همسرم شفا یابد در عالم خواب  دیدم  مرا در جهنم میسوزاند و میگویند بردن   آبروی زنان شیعه را در زن عربها ازتمام گناهانت بیشتر است. با اینکار خانواده ها از هم میپاشند زنان مهریه هایشان را به اجرا میگذارند و هنوز طلاق نگرفته بنام صیغه  خودشان را اختیار عربها قرار میدهند . دیگر اینکه خیلی دختران دانشجو به خاطر فقر دست به تن فروشی میدهند  و در گناهشان  شریک هستی.  چندی بعد  همسرم از دنیا رفت . و توبه کردم  با اینکه دوستانم در مسافرخانه میگفتند  خانم بیاور قبول نکردم.  وقتی توبه کردم  چندی بعد با خانمی که از بستگانم بود و چند سال پیش شوهرش مرده بود و یک  دختر کوچک دارد عقد موقت کردم  بعد از سالگرد خانم ازدواج  کردم  و الان در یک مغازه کار میکنم . میخواهم به کسانی که از حقیقت صیغه میخواهند اطلاع کسب کنند بگویم  اکثر زنانی که در مشهد بنام صیغه می آیند اهل مشهد نیستند جنده ها خودش را به عنوان صیغه غالب میکنند  حتی بعضهایشان مسلمان هم نیستند و پول میگیرند  خواهش میکنم به گفته زنان اطمینان نداشته باشید اگر زنی را  اقوام و محل خودتان میشناسید که بیوه هسته و  در عده  نیسته باهاش عقد موقت ببندید ثواب داره  در غیر این صورت این جنده  عقد نبندید که انواع بیماریها را دارند. و روزی چند بار صیغه این و آن میشود  که  گناه نابخشودنی داره. خدایا مرا ببخش. 
  105.  سلام بر اسوه حیا و عفت حضرت ام فروه سلام الله علیها  با تقدیر و تشکر از کاربران با حیای سایت مادر امام صادق .میخواستم تشکری از شما کاربران بکنم چرا  که این اولین سایت خانوادگی در فضای مجازی آمده که یک تصویر بی حجاب ندارد حتی اگر در مورد گناهان بی حجابی مطلب میگذار یک کاریکاتور بی حجاب نگذاشته. 
    20روز بعد از مرگ همسرم 30 مرداد1388 با آرایش غلیظ و لباسهای بدن نما برای خرید به میدان میوه و تره بار رفتم. موقع بازگشت به خانه سوار یک پراید سفیدرنگ که به ظاهر مسافرکش بود شدم. مردی مسافر در صندلی عقب بود  که متوجه حضور او نگردیم و من در صندلی جلو نشستم. چند دقیقه بعد مرد مسافر چاقویی زیر گلویم گذاشت و با تهدید مرا وادار به سکوت کرد. او و راننده چشمانم را بستند و مرا به یک ویلا بردند.

    نمی دانم آن زیر زمین کجا بود. وقتی به آنجا رسیدیم دو آدم ربا با چند نفر از دوستان شان تماس گرفتند و آنها را هم خبر و همگی به من تعرض کردند. 10در آن زیر زمین اسیر بودم و روزی با دهها نفر  آزار قرار گرفتم. متجاوزان از من فیلم هم تهیه و تهدید کردند اگر شکایت کنم آن را تکثیر می کنند. التماس هایم برای اینکه مرا رها کنند فایده یی نداشت تا اینکه  با خدا عهد کردم که اگر از این مکان  نجات پیدا کنم برای همیشه چادری و با حجاب بشوم و نمازم را ترک نکنم.  بعد از 10بالاخره در  اواخر شب یک فرصت مناسب توانستم فرار کنم. برای اینکه آبرو ریزی نشود  از شکایت منصرف شدم . و به منزل آمدم و خودم را تطهیر کردم و نمازم را بی چادر  خواندم  فردا به بازار رفته و دوتا چادر مشکی و سفید  و چند تا مقعنه  و رساله  توضیح المسائل خریدم . و به دوست دوران دانشگاهم که با حجاب بود اهل ورامین بود  زنگ زدم . قصه مرگ شوهر را گفتم گفتم نیاز به آرامش روحی دارم میخواه چند روزی پیشت بیایم او خوشحال شد . به ورامین رفتم  سه روز ماندم  بعد از سه روز به منزل آمدم  شب جمعه برای اولین بار با چادر به سر قبر شوهرم آمدم  یکی از فامیلهای شوهرم که حجاب مرا دیده بود شش ماه بعد از مرگ شوهر یکماه عقد موقت کرد و بعد از یکماه در 20 اردبیهشتماه 1389شهر کرج زندگی خویش را  با سفر زیارتی مشهد شروع کردیم . و به برکت این ازدواج دوتا فرزند  پسر با فاصله سنی 3 سال دارم . شوهرم فرهنگی است  خودم دوره مربیگری جامعة القران را دیده ام در یک جامعة القران  مربی هستم.  میخواهم به تمامی خواهرانم پیام بدهم  اگر زن حجاب داشته باشد مثل اینکه که سلاح دارد  زن بی حجاب مثل نجاستی که مگسها را به دور خود جمع میکند . من اگر بعد از مرگ شوهرم  مثل جنده ها بیرون نمی رفتم  اینقدر بلا سرم نمی آمد  باز هم خدا را شکر میکنم که هدایتم کرد. 
  106. در محل زندگیمان آبرو داشتیم بعد از مرگ شوهرم خیلی تحت فشار  محرومیت جنسی  بودم. داشتن یک پسر 15 ساله عقده ای و همسایگی در جوار منزل برادر شوهر  امکان صیغه شدن  وجود نداشت. از طرفی خانواده شوهر  خیلی تعصبی بودند . یکبار  به  اتفاق پدر شوهر و مادر شوهر  به مشهد رفتیم و در هتلی مسکن گرفتیم.   گفتم  اینجا  دلی را از اعضا در بیارم در شب جمعه  در ساعت 8  موقع شام داروی خواب آور   به غذای هر دو دادم  و صیغه  صلواتی دو ساعته  مرد آخوند  شدم. خیلی بهم چسبید . بعد از غسل کردن  کنار آنها خوابیدم.  آنها متوجه نشدند . گفتم هرجور هست باید خودم را نجات بدهم.  شیطان مرا گول زد فردا شب  داروی خواب آور به آنها دادم و آرایش کرده از مسافرخانه بیرون زدم که یک تاکسی نظرم را جلب کرد  بدون در نظر گرفتن عده  گفتم صیغه نمیخواهید گفت من مشتری دارم.  گفت شبی در یک مسافرخانه برو تا صبح یک میلیون کاسب شو.  از آنجایی تشنه بودم و مزه پول مرا هوایی کرد قبول کردم  در مسافرخانه  بدون صیغه با 14 تا پانزده نفر همبستر شدم بعد از چهار ساعت به  هتل آمدم  که هنوز خواب بودند  بعد از شستشو  دیگر شیرینی نماز من گرفته شد . به بهانه سردرد روز بعد به حرم نروم  آنها با یکی از همسایه ها رفتند . گفتم چند روزی در مشهد هستم  سوختگیری کنم. بعد از رفتن آنها با خدمتگزار هتل صیغه شدم و کم کم  زشتی گناه برایم عادی شد و حرمت شکسته شد شماره تلفن جوان خدمتگزار را گرفتم. بعد از تمام شدن قصد ده روزمان  به شهرمان رفتیم. وقتی به خانه آمدیم  زیاد پایبند حجاب نبود که از دست پسرم کتک خوردم.  با جوان خدمتکار تلفنی در ارتباط بودیم که پسرم فهمید مرا به باد کتک گرفت  من فردایش  وقتی پسرم مدرسه رفت شناسنامه و طلاو جواهراتم و چمدانم را برداشتم با ماشین حرکت کردم  ماشین را در یک پنگاه  1 میلیون زیر قیمت  فروختم و سریع به ترمینال آمدم و سوار ماشین مشهد شدم. وقتی با جوان خدمتکار تماس گرفتم  گفت بیا صیغه عربها بشو من روزی 500 هزارتومن برایت جور میکنم . منزلی  اجاره کردم و جوان خدمتکار  کارش را رها کرد و نزد من آمدو خودش را برادر من معرفی میکرد  او مشتری جور میکرد ما هم خانه داشتیم. چند وقتی  در عیش و نوش بودم تا اینکه دیدم  دچار ناراحتیهای رحم گردیم وقتی به دکتر رفتم گفتند سرطان رحم است. یک روز غسل کردم و به حرم آمدم و از خداوند خواستم که مرا ببخشد و توبه کردم  منزل و سیمکارتم را عوض کردم و در یکی از منطقه های پایین شهر خانه کوچکی  اجاره کردم.  و روزها  روزه میگرفتم و به حرم می رفتم و دعا میکردم بعد از چند ماه اثری از بیماری نبود شفای خویش را از امام رضا گرفتم بعد از مدتی با یکی از مغازه دارها که از خانمش  به خاطر نداشتن بچه  طلاق گرفته بود  صیغه شدم  بعد از چند ماه صیغه با او ازدواج دائم کردم  وقتی که فهمید  فرزند دارم به من گفت به خانواده ات زنگ بزن و جریان ازدواجت را بگو آدم با شعور و منطقی بود  خودش با پدر شوهر و برادر شوهر و فرزندم صبحت کرد و از آنها دعوت کرد به مشهد بیایند  و فرزندم را به فرزندی قبول کرد . خلاصه بدون کوچکترین اختلافی  دو خانواده با هم روبرو شدند و باپسرم مثل دو دوست رفتار میکنند  . میخواستم به خانمها بگویند اگر صیغه میخواهید بشوید  حتما عده نگه دارید اگر زنا کنید باید در همین دنیا مکافاتش را بکشید و آخرت جای خودش .خدایا  خودت به ما رحم کن و ما را به راه راست هدایت کن. 
  107. سلام و وقت به خیر آقا سید واقعا  خاطرات ارسالی جالب است اگر نام پست را کلید اسرا ر میگذاشتی  به جا بود. 
    پدرم به خاطر اعتیاد از  مادرم جدا شد. پدرم بعد از طلاق مادرم   بر اثر ترزیق  بی رویه  از دنیا رفت.  مادرم  که  بر اثر فشار زندگی  و مشکلات روحی از غصه دق کرد و مرد.   من که23 ساله بودم  به خانه تنها فایلمان خاله ام آمدم    خاله ام بچه دار نمیشد و شوهرش قصد زن گرفتن داشت.  . خاله مرا  تحویل میگرفت و بیش از حد به من محبت  کرد.  خاله به من گفت تو به شوهرم محرم نیستی  بیا صیغه محرمیت  موقت سه ساله  بخوان تا  اینجا راحت باشید. خودشان بدون محضر و مخقیانه  صیغه را خواندند.کم کم  به  اوضاع من میرسید  مرا آرایش میکرد تا شوهر خاله مجذوب من شد. یک شب  مرا تنها گذاشت و  خاله به خانه یکی از همسایگانش رفت  شوهر خاله که فبلا با خاله هماهنگی کرده بودند  ثواب صیغه و نزدیکی را به من گفت  که دلم هوایی شد  او به من رجوع کرد  کم کم  از اینکار لذت می بردم وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که باردار هستم.  خاله بیشتر از من مراغبت میکرد و  حاملگی مرا مخفی کرد مدرسه را رها کردم تا اینکه بچه ام به دنیا آمد . چون با  خاله ام 8 سال تفاوت سنی نداشتم . درشهر با نام خاله بستری شدم و نام بچه ام در شناسنامه خاله نوشته شد بعد از اینکه بچه ام را دو سال شیر دادم  خاله به بهانه های مختلف مرا از خود دور میکرد و بنای ناسازگاری کرد  و شوهر خاله دیگر بچه ای داشت از من خوشش نمی آمد و  مدت صیغه تمام شد  . مرا به یک پیرمرد زن مرده ای دادند پیر مرد وضع خوبی داشت من به خاطر حقوق بیمه قبول کردم  با پیرمرد 2 سال زندگی کردم که از دنیا رفت  فرزندانش اینقدر خوب بودند که خانه و وسایل خانه  را به من دادند و از حقوق بیمه  پدرشان استفاده میکردم. چندی بعد شوهر خاله و خاله که برای آوردن بچه از مهد قرآن  رفته بودند تصادف میکنند و هر دو می میرند  و دوباره خداوند بچه را به من بازگرداند. و بچه ام صاحب تمام دارای پدرش شده بود. 5ماه بعد از مرگ شوهرم   با یک مرد 30 ساله  کارمند بانک که شوهرش به خاطر بچه نداشتن از او طلاق گرفته بود در آمدم   عقد موقت 99محضری بستیم و   زندگی خویش را شروع کردم الان خداوند را شاکرم که مرا تنها نگذاشت و امکانات زندگی را از حلال برایم پیدا کرد  . و فرزندم را دوباره به من برگرداند.  قبلا از دست خاله و شوهرش ناراحت بودم ولی الان میگویم این تقدیر بوده است.   شوهرم اینقدر مرا دوست دارد چون  همسر قبلی به خاطر گرفتن مهریه همه چیزش را گرفته بود. و الان صاحب همه چیز میباشد. 
  108.   با سلام و تشکر از خادمین به آستان مقدس امام صادق علیه السلام از اینکه کلید اسراری از عقد موقت گذاشتید.سپاسگارم

    من مقید به حجاب نبودم سه سال  پیش مجبور به ارتباط با مردی  در همسایگی مان شدم و حالا احساس می کنم اگر به همین شکل پیش میرفتم  نابود میشدم

    «خانواده من در استان فارس زندگی می کنند و من برای تحصیل به تهران آمدم و پدرم خانه ای برایم خرید و بنامم زد و من به تنهایی در آن زندگی می کنم.»

     «یک روز وقتی دیدم از لوله حمام طبقه بالایی مان آب می چکد  با ناز سراغ آنها رفتم و پسر  همسایه با خوشرویی اجازه گرفت تا فردای آنروز برای تعمیرات به خانه ام بیاید پذیرفتم و چون باید به کلاس می رفتم قرار گذاشتیم صبح در را به رویش باز کنم و وقتی کارش تمام شد او در را ببندد.همین کار را هم انجام دادیم و شب وقتی به خانه رفتم دیدم لوله تعمیر شده است البته در طول روز چند باری به موبایل مرد همسایه زنگ زدم و می دیدم در حال کار است.»

    «یک ماه نگذشته بود که از شماره ای ناشناس فیلمی برایم ارسال شد که با دیدن آن شوکه شدم لحظه استحمام من و حتی استراحتم در اتاق خواب فیلمبرداری شده بود همان لحظه شک کردم کار مرد همسایه باشد و هنوز در حیرت بودم که پیامی دریافت کردم که نوشته شده بود درست حدس زدید من  همسایه شما هستم و اگر به حرف های من گوش نکنید این فیلم را پخش می کنم و آبرویتان خواهد رفت. خیلی ترسیدم و او خواست شب به خانه من بیاید تا با هم حرف بزنیم تصورم این بود می داند پدرم پولدار است و می خواهد اخاذی کند اما او خواست به من تجاوز کند  تا اینکه چاره ای ندیدم که به من تجاوز مقعدی نماید.

    «هرروز افسرده‌تر می شدم   همه ساعات روزم از خودم متنفر بودم تا اینکه خواستگاری پیدا کردم و ازاو خواستم من و فیلم را فراموش کند تا من ازدواج کنم که کلی با من درگیر شد و تهدیدم کرد آبرویم را خواهد برد. او نقطه ضعف میدانست به خاطر ترس از آبرو  جرات شکایت را نداشتم. کم کم  از ترس او به خواستگار جواب رد دادم . او هر روز یکی را می آورد میبایستی خرج را بدهم و خودم را در اختیارش بگذارم تا جایی که در روزی 10  تا 15 نفر از دوستاش به خانه می آمدند و کم کم درس را انصراف دادم. هم می بایستی کلفتی کنم هم تن فروشی. دیدم اگر با این وضع ادامه بدهم کم کم میبایستی قهوه خانه بزنم  یک شب که فکر کردم اگر پدرم سرزده بیاید چه خاکی بسر کنم  گفتم خدایا میخواهم توبه کنم خودت کمک کن  اگر از این مهلکه نجات یابم دیگر دیگر گرد خلاف نخواهم رفت.  و حجاب را رعایت میکنم. بلاخره فردایش خانه  را زیر قیمت  فروختم 600میلیون تومن پول کرفتم و به شهر ری آمدم  3واحد آپارتمان گرفتم  دو تا را کرایه دادم یکی را خودم و روزها  روزه  و در حرم می ماندم و به جلسات مذهبی میرفتم.  کم کم  با خانمی  آشنا شدم  که او مرا برای برادرش خواستگاری کرد  او مهندس ساختمان بود . به او گفتم  پدرم خانه ای در تهران برایم خرید که درس بخوانم من درس خواندن را رها کردم و خانه را فروختم و شماره تلفن را عوض کردم و یکسال از پدرم خبر ندارم.  با مهندس ازدواج کردم بعد از شش ماه مهندس به خانواده ام زنگ زد  آنها خوشحال شدند  به اتفاق شوهرم به فارس رفتم  پدر و مادرم اینقدر خوشحال شدند و ما را تحویل گرفتند . من به برکت توبه  دوباره اعتبار خانوادگی خویش را بدست آوردم. میخواستم  به خواهران عزیزم بگویم باید همیشه حجاب داشته باشیم و دیگر اگر اشتباهی کرد نترسید ا گر بخواهید  مخفیکاری کنید بابد هر روز باج بدهید آخر آن نامرد  کار خودش را میکند. و رازتان را فاش میکند. مطمنم  انسان هرچه گناه بکند اگر واقعا توبه کند خدا گناهش را می بخشد و کمکش میکند چون خدا مهربان است. 

  109. از بچگی بیشتر خانه خاله بودم  خاله ام دوتا دختر داشت  دختربزرگش  که 15 سال از من بزرگتر بود و مجرد  ومعلم بود  و دختر کوچکه اش که 5 سال از من بزرگتر بود ازدواج کرده بود. بعد از مرگ شوهر خاله  من هر روز سر میزدم  و برایشان خرید میکردم  .ناگفته نماند دختر بزرگه  سبزه و تو دل برو بود. حسابی به خودش میرسید .یکروز که من به خانه رفتم  او تنها بود  او از من خواست با اورایطه برقرار کنم  من هم ثواب صیغه را شنیده بودم  با خوشحالی گفتم اگر صیغه بشوید من حرفی ندارم  او گفت هرجور شما راحت هستید. من هم بدون سختگیری با او در ارتباط بودم  چند وقت بعد از علائم دختر خاله فهمیدم که بار دار است . گفتم کار خلاف شرعی نکردم  مدت را بخشیدم و عقد دائم کردم  بعد از بدنیا آمدن  بچه ام  به طور کامل در خانه خاله زندگی میکردم  وضع خاله خیلی خوب بود . دختر خاله گفت پسرخاله من میدانم مورد پسندشمانیستم ولی اگر بخواهید  زن دیگری هم بگیرید بگیر و مرا طلاق بدهی من حرفی ندارم من بچه ای دارم که عصای دستم باشد . از غیرتم به دور بود .گفتم نه او به من گفت حداقل اگر صیغه خواستی مجازی  من با اسرار او قبول کردم  او خودش از یکی شاگردانش  که در دوران عقد بیوه شده بود برایم پیدا کرد و یکماه صیغه اش کرد دیدم زیاد فرقی نمی کند بعد از یکماه او را رها کردم و با دختر خاله زندگی خوشی را دارم . الان هیچ مشکلی با اختلاف سنی ندارم  و حاضر نیستم هیچ دختری  را صیغه کنم . میخواستم بگویم اگر زن حسابی به خودش برسد و با شوهرش  محبت کند  و در امر زناشویی تمکین شوهرش باشد و در هیچ موردی دریغ نورزد هیچ مردی حاضر نیست زنی راصیغه کند. مردها تشنه محبت هستند . وقتی زن تحویلش نگیرد مجبور هست جایی دیگر را پیدا کنند و خود را تخلیه کنند.
  110. با سلام و درود فروان بر رهروان طریق حق 
    در خانه ای بزرگ شدم که رعایت حلال و حرام نمیشد در طایفه ما اربابها  عروسها با برادر شوهرها دست میدادند و دامادها با خواهر زن دست می دادند حتی  در خانه مان اگر میهمان می آمد هیچکدام از اعضای خانواده چادر و روسری سر نمیکردیم. ما اطلاعی از اخبار کشور نداریم  بیشتر از طریق ماهواره  در ارتباط بودیم. مشروب همیشه سر سفره ما بود. گرچه  به نام مسلمان بودیم و بیشتر از اعتقادات بهاییت استفاده میکردیم. الان که بعد از چند سال توبه کرده و از منزل فرار کردم اقرار میکنم.  از مسلمانی فقط دهه اول محرم و اربعین را قبول داشتیم . نه کاری به نماز داشتیم و نه روزه میگرفتیم. در سن 14 سالگی مورد تجاوز عمویم قرار گرفتم و بکارت خود را از دست دادم درحالی که پدر و مادرم اطلاع داشتند.  وقتی که زنها در عده ماهیانه هستند  از زنان دیگر بهره جنسی میبرند حتی از خواهر و خواهر زاده و برادر زاده و زن داداش .حتی بعد از مرگ مادر بزرگم من را مجبور کردند که با پدر بزرگم رابطه جنسی داشتم که فردایش فرار کردم که من قبول نکردم به جایش مادرم  اینکار را با کمال افتخار را انجام داد.  من دوستی داشتم در دوران مدرسه که با هم خیلی صمیمی بود اینقدر زبان قرص بود که محرم اسرار بود.او خانه ما یکبار نیامد ولی من بارها خانه آنها میرفتم و از زندگیشان  لذت می بردم و حسرت چنین زندگی را داشتم.  هر وقت به خانه آنها می رفتیم  در منزلشان نماز میخواندم . دوستم یک برادری از خود بزرگتر داشت و شغل برادرش برقکار ساختمان بود  و با او در خانه استیجاری  زندگی میکرد.  ولی وضعیت مالی خوبی نداشتند پدرشان کارگر ساختمان که سال گذشته از دنیا رفته بود و مادرش چند سال قبل ازبعد از سالها بیماری از  دنیا رفته بود  من برای فرار از خانه نقشه ای کشیدم  به بهانه های مختلف پول و طلا میگرفتم و حتی ماشین زانتیا خریدم.   با فروش طلایم سرمایه بالغ بر 300 میلیون  پس از انداز کردم و به خانه دوستم رفتم  و کسی خبر دار نشد من صیغه برادرش شدم  و  ابتدا ساختمان 2 طبقه ای  به قیمت 130میلیون  در یکی از شهرهای همجوارخریدیم و ماشین 405  و وسایل خانه خریدیم و به زیارت امام رضا رفتم و بعد از زیارت زندگی خویش را شروع کردیم. الحمدلله به  نان حلال شوهرم قانع هستم و خواهرش با پسر عمویش ازدواج کرد که در طبقه بالای ما زندگی میکنند و با شوهرم شراکتی مغازه لوازم التکریکی زده اند . بهترین زندگی را خدا برایم داده است یک فرزند سالم که نامش را رضا گذاشتم. و خدا را شکر میکنم . خدا رحمت کند امام خمینی که فرمودند یک روز شما کارگران به یک عمر سرمایه داران می ارزد. دقیقا همین جور است . من شرافت نان کارگری را از سرمایه حیوان سالاری  را عوض نمی کنم. به خدا قسم حاضر نیستم  حتی برای یکبار به خانه پدریم برگردم. میخواهم به خواهران و برادران دینیم بگویم  قناعت سرمایه تمام نشدنی  است. فقرو عزت نداری  شرف دارد بر سرمایه اربابها.  به خدا قسم  در زندگی که خدا برایم عطا کرده رعایت حلال و حرام میشود و من با چادر مانوس شدم.  از شما برادر بزرگوار جناب آقای تقی نژاد تشکر میکنم که چنین فرصتی را درفضای مجازی  ایجاد کرده اید. از شما خواهشمندم مرا از دعای خیر خویش بهرهمندفرمایید التماس دعا
    • پاسخ:

      با سلام و تحیت 
      خداوند را شاکرم  که  لطفش را از شما دریغ نکرد و شما را به حق هدایت کرد که از سوی هوای نفس و امیال شیطانی  به سوی  کمالات روحی هجرت نمایید. بنده حقیر محتاج دعای شمایم. در همیجا  به اطلاع  تمامی میهمانان سایت مادر ارجمند میرسانم که:  نظرات پیشنهادی شما در این پست نمایش داده نمیشود  اینجا فقط  نظراتی که جنبه خاطره و آموزنده هست  به نمایش گذاشته میشود.  از دوستان خواهشمندیم که نظرات انتقاد و پیشنهادی را در پستهای دیگر بگذارید.
  111. سلام جناب آقای تقی نژاد من این نظر  را بابیان  خاطراتی که در پست شکست حرمتها بوسیله ازدواج موقت برایتان قبلا ارسال شده بود  در این پست میگذارم  تا دوستانی که آن پست را نخوانده اند این خارات را بخوانند. 
  112. بهترین خاطره زندگیم عقد موقت بود. در زمان خدمت سربازی در شیراز خدمت میکردم یک روز در مرخصی شهری  شب جمعه ای بود  به زیارت حضرت احمد بن موسی مشرف شدم . بین خودم و امامزاده  یک شوخی کردم گفتم ای امامزاده آیا میشود  امشب یک زن حلالی برای من برسانید . بعد از اینکه زیارتم  تمام شد  خانمی محجه کنارم آمد و گفت  سرکار صیغه نمیخواهید. من جا خوردم و ترسیدم . گفت نترس به همین شاه چراق من زن بیوه هستم  که شوهرم مرده  و قصد کلا برداری ندارم  ایشان گفت من به بابایم گفتم شبی تا صبح تو حرم هستم  ایشان مرا برد در خانه اش تا صبح آنجا بودیم و در مدت 8ماهی که خدمت داشتم تمام شبها ی جمعه کنار ایشان بودم ایشان بهترین غذاها را برایم درست میکرد. چون کارمند بیمارستان بود و حقوق بگیر بود خرجی مرا هم میداد. بعد از خدمت سربازی با ایشان تماسی گرفتم به من بعد از تمام شدن عده با یک کارمند بانک ازدواج کرده ام و زندگی خوبی را دارد. من هم 3 سال بعد از خدمت ازدواج کردم و یک پسر دارم. شیرین ترین خاطرات زندگیم 8ماه آخر خدمت در شیراز بود یادش به خیر  هر وقت شیراز میروم یادم از آن خاطرات می آید.

  113. عقد موقت فرشته نجاتی است .که لذت دنیا و سعادتمندی آخرت  تضمین میکند. بنده  جوان مجردی بودم که  به کارگری  مشغول بودم.  چند سال پیش  برای پیوند  زنی به شهری از استان کرمان رفتم . آنجا برای اربابی که خانم 50 ساله بود کار میکردم وقتی که برای تسویه حساب رفتم و قتی مرا دید  به من گفت فلانی  من شوهرم مرده  من برای  ارضا غریغ جنسی مجبورم  سالی 6 ماه امریکا بروم  که کسی مرا نشناسد اگر تو قبول بکنی هفته ای دو روز پیش من بیایید من  ماه به ماه حقوق برایتان می ریزم و نیازی نیست دیگر کارکنید. گفتم اگر قبول بکنید صیغه من بشوید و من گناه نکنم من حاضرم . از  توضیح المسائل  خطبه را خواندیم  و ایشان ماهی  دو میلیون تومن به من میدهد و من چهار روزی یک شب  به منزلشان می روم و به عنوان مباشر مشغول هستم هم مرا بیمه کرده و هم ماشینی برایم گرفته. با اینکه 25 سال از من بزرگتر است  من نزدیک دو سال است که با دختری که 8 سال از خودم کوچکتر است زدواج کردم به همسرم گفتم من کارم جوری است که 4شبی یک روز سر کار هستم   او هم قبول کرد خوشبختانه زن صیغه ای من یکسالی است میگوید هفته ای یک روز بیا . بعضی وقتها الان من 10 روزی یکبار میروم و دو روز میمانم . من به برکت صیغه شغل راحتی دارم که خوشبختی خویش را  مدیون اسلام میدانم.

  114. صیغه بهترین پشتیبان من در دوران دانشجویی بود.  وقتی دانشگاه قبول شدم و رفتم در منزل زن 50 ساله ای که مطلقه بود  کسی نداشت. تنها  و بازنشسته بیمارستان بود . از من ماهی 50هزارتومن کرایه میگرفت وبعضی اوقات غذا هم برایم می آورد. کم کم به من نزدیک شد و گفت من خرج زندگیت را میدهم و کرایه از شما نمیگیرم به شرطی که مرا صیغه کنید .قبول نکردم کم کم راضیم کرد  اول می ترسیدم  کم کم به این کار  رغبت پیدا کردم  با اینکه جایی مادر بزرگم حساب میشد   و 31 سال بزرگتر از من بود به خودش میرسید .  یک ماشینی برایم خرید و با اینکه خانواده ما وضعیت مالی خوبی نداشتند  به آنها کمک میکرد حتی جهیزیه خواهرم را داد و خواهرم راعروس کرد.  . من شرمنده  اش شدم گفتم تا ایشان باشد با کسی ازدواج نمیکنم . چند وقت تمام دارایی را بنام من کرد و همسری را برای من انتخاب کرد  و گفت    به همسرت در این مورد چیزی نگو  و بعد از مدتی گفت شما زندگیتان را بکنید من دوست دارم به خانه سالمندان بروم و آنجا راحتر هستم و نیازی به شوهر ندارم حقوق بازنشستگیش را به خانه سالمندان میداد و در آنجا زندگی میکرد  بعد از دو سال  در روز 21 رمضان با حال روزه  دعوت حق را لبیک گفت.  من هر شب جمعه سر مزارش میروم و با نثار قربانی و خیرات  یادش را گرامی میدارم
  115.  عقد موقت شانس و اقبال میخواهد که ما نداریم. و برای مردمتاهل  درد سر دارد. یادم هست. دو سال ب پیش از گیر ماه رمضان میخواستیم فرار کنیم به مشهد برویم با ماشین شخصی از جاده شمال و تهران  نیت حرکت کردیم به اتفاق خانواده به زیارت عبدالعظیم رفتیم  . خانمی  زیبا به من گفت آیا میخواهید صیغه شما بشوم  گفتم باشه  به دنبالش رفتم  به خانه ای رفت  استکان چایی برایم آورد  و گفت صبر کن تا خودم را آرایش کنم و آماده بشوم. اینقدر خوشحال شدم .   یک مرتبه  دیدم دو مرد آمدند گفتند هرچه دارید رو کن  و رمز کارت بانکیت را بده . ما تو را زندانی میکنیم  تا برویم حسابت را خالی کنیم. خلاصه کارت ما از حساب جاری بود  4000000 به حسابمان بود  میخواستیم به مشهد برویم  از ترس کشتن  مجبور شدم  هرچه داشتم بدهم  نامردها تمام حساب را خالی کرده بودند رفته بودند طلا فروشی طلا خریده بودند. دیگر نتوانسیم به مشهد برویم حتی دویست هزارتومن پول بنزین زنگ زدیم خواهرم به حسابمان بریزد تا برگردیم   الان وقتی اسم صیغه برده میشود  ترس همه وجودم را فرا میگیرد.
  116.   صیغه اولین لذتی در عمرم چشیدم.  من مجرد بودم از آنجایی که وضعیت مالی خانواده ما تعریفی نبود   کارگر روز مزد بودم برای کارگری به میدان رفتم. یک روز خانمی جوان آمد مرا برای شخم باغچه برد . از آنجایی که خداوند مرا زیبا آفریده بود این خانم عاشق من شد . وقتی باخبر شدم که این خانم دو سال پیش از همسرش جدا شده و مطلقه هست گفتم . اگر صیغه بشوید من قبول دارم. از آنجایی که این زن از خوانین سیرجان بود .  قبول کرد و گفت  ما در فارس یک موتور کشاورزی داریم  شما بیا نقش  خواستگار را بازی کن  و خودت را مهندس جا بزن  یکماه همراه من بیا برویم آنجا .من هم همین نقش را بازی کردم  خودش پول به حساب من میریخت و هرچه میگفت من اجرا میکردم و سه برابر حقوق کارگرانش میداد. یکماهش شد سه سال   هرجای ایران میرفت من را باخودش میبرد . وقتی پدرش  از دنیا رفت  و از آنجایی یک برادر و خواهر بیشتر نداشت و این خواهر بزرگ بود  حسابدار خودش بود  از سهم خودش سهامی از کارخانه ای در اصفهان خرید و گفت این کارخانه بنام شماست و با من ازدواج کرد و من به برکت عقد موقت صاحب همه چیز شدم و الان پدر دو فرزند هستم . من توانستم با یاری خدا این زن را محجه و مومنه بار بیاورم وبرادر و خواهریم را به خانه بخت برسانم و در کارخانه ام کار کنند. و خانه خوبی  برای پدرم  خریدم و مخارج زندگیشان را تامین میکنم. و خدا را بی نهایت شکر گزارم.
  117. سلام جناب آقای تقی نژاد این پست  نظراتش عالی است.ای کاش  این نظرات را منتشر میکردید. من اعتقاد دارم  کسی که زن خوب و مومنی دارد نباید دنبال صیغه برود ولی کسی که در سفر است و همسر ندارد و برای زنان مطلقه خوب است و ثواب دارد به شرطی کسی متوجه نشود اگر  مرد و زنی شناخته آنها مورد سرزنش و تابلو میشود. من یکبار  در زمان مجرد به خاطر ثواب در ایام  تبلیغ  با خانم مطلقه یک ماه در مناطق محروم  این ثواب نصیبم شد و بعد دیدم زن خوبی است با ایشان ازدواج کردم و از او 3 فرزند دارم . ایشان با اینکه زن هست مرا قسم داده گفته اگر خواستی زنی صیغه کنید من مانع نمی شوم و من به  احترام او با هیچ زنی خطبه عقد موقت نمی خوانم.


  118. عقد موقت تنها  وسیله  نجات من بود . بعد از مرگ پدرم ده سال پیش بر اثر نداشتن علم تجارت ورشکست  شده  بودم. و  مقداری پسته سالی کردم و موقع چک رسید پول نداشتم   مجبور شدم مدتی خودم را مخفی کنم. رفیقی از دوستان خدمت سربازیم در بم داشتم به بم رفتم  و  جریان  فرارم را به دوستمم گفتم . دوستم گفت  آیا حاضرید مدتی زنی را صیغه کنید  و در خانه آنها بنشینید  و تا هر وقت خواستید اینجا باشید.. گفتم باشه . فردا مرا برد منزل یکی از اقوامشان  که از شوهرش  طلاق گرفته بود  وقتی زن مرا دید  از من خوشش آمد  و گفت تا چه مدت  میخواهید  اینجا بمانید گفتم تا زمانی که بتوانم از گیر طلبکارها در امان باشم. گفت من 5 سال صیغه تو میشوم و تو اینجا بمان  من تمام قرضت را می پردازم. .من هم چاره ای جز قبولی نداشتم. گفت من مهریه ای از شما نمی خواهم  براثر  بچه دار نشدن شوهرم مرا 6  ماه طلاق داده و رفته  پدر و مادرم غصه میخوردند  شما  در عرف مرا به عنوان زن دائم بپذیر  که حرفی  پشت سرمن نباشد. . گفتم مانعی نیست  . زن  با پدر و مادرش زندگی میکرد . خانه مهریه اش را فروخت و پولش را به من داد و گفت برو قرضت را ادا کن که کسی  پدر مرحومت را فحش ندهد. و کسی از این ماجرا خبردار نشد. من قرضم را ادا کردم و آمد در خانه پدرش می نشستیم این زن تنها فرزند خانه بود که پدر و مادرش معلم بازنشسته و خودش پرستار بیمارستان بود.  من در خانه آنها بودم کارهای خانه را انجام میدادم و از پدر و مادرش پرستاری میکردم . زن یکسال از من بزرگتر بود . با خودم گفتم این زن فرشته نجات من بود  زندگی من را نجات داد پس بهتر است که من دل این زن را شاد کنم .  وقتی که خانم از سر کار آمد به ایشان گفتم . خواهشی از شما درآمد که مرا به عنوان همسر دائم قبول کنید گفت من بچه دار نمیشوم  و شما جوان هستید  گفتم من بچه نمیخواهم فقط شما را میخواهم . ایشان قبول کردند. یک شب  همسرم در بیمارستان بود من تنها بودم با خدایم درد دلی داشتم گفتم ای خدای مهربان تو کمکم کردی و دستم را گرفتی   از همین زن فرزند صالحی به من عطا کن. به خدای واحد چند وقت بعد خانمم حامله شد    فرزند پسری خدا به من داد و نام پدرم را گذاشتم  به یاری خداوند الان صاحب  دو فرزند هستم و مغازه ای داریم  و زندگی بر پایه تعالیم اسلام شروع کردیم و همیشه خدا را شاکریم و احساس میکنم خوشبخترین زوج جهان هستیم.

  119.  عقد موقت خوب است تا جایی  خیانت نباشد.  چند  سال پیش دوستی داشتم از  از قشر سرمایه دار و مومن. این دوستمم خواهری داشت  که به  ایشان علاقمند شدم با اینکه از فاصله طبقاتی برخوردار بودیم و خانواده ایشان مخالف بود دختر  با همه سختیها  خانواده اش را وادار کرد که با  ازدواج من موافقت کنند.  به خاطر زخم زبان اقوامش حتی از شهرشان هجرت کرد  .  با کمکهای پدرش در شهرمان صاحب خانه و فروشگاه و ماشین و ...شدیم . و تمام زندگیش را به پایم ریخت .  و صاحب فرزند دختری شدیم.   تا اینکه  شیطان مرا وسوسه کرد  با یکی از کارکنانم که زیبا بود  به خاطر رابطه ما  از شوهرش جدا شد . بعد از  تمام شدن عده   او را صیغه کردم مدتی بعد خانم متوجه شد . مرا نفرین کرد  چندی پیش تصادف کردم و پایم  قطع شد  . با این حال  زن اولم  از من پرستاری میکند و محبتش را بیشتر کرده و زن صیغه حتی یکبار به دیدنم نیامد خواهشمندم که نظرم را تایید کنید و  خانمم  این را ببیند و  غلط کردن مرا بشنود  در محضر خدا قسم میخورم هرگز خیانت نمی کنم و از مهربانی و ایثار ایشان سپاسگزارم. به نظر من عقد موقت برای مرد زن دار  بزرگترین بلای خانمانسوز  وفتنه است این را گفتم که کسی مثل من دچار اشتباه نشود . با رایزنی مدت صیغه ام را بخشیدم و ان بار دیگر با شوهرش ازدواج کرد.

  120. پسری هستم 19 ساله چندی پیش با یکی از معلمین که همکار و هم سن مادر م بود و از شوهرش طلاق گرفته بود   مخفیانه پیمان عقد موقت بسته ام.  ایشان تنها میباشد  اتفاقا یکماه پیش با او به مسافرت به شمال و مشهد و شیرازرفتیم تمام مخارج مرا  او به عهده گرفت این در حالی است که  مادرم خبر ندارد.و او از من حامله است   خیلی دلم میخواهد با ایشان ازدواج کنم  اگر مادر و پدرم بفهمند  دعوایم میکنند..  با اینکه 21 سال از من بزرگنر است من حاضرم با ایشان ازدواج کنم..خودش میخواست بچه را سفط کنیم گفته اند قتل حساب میشود  من حیرانم چکار کنم؟ بهترین تصمیم این است  با والدینم صحبت میکنیم اگر قبول نکردند  با خانمم  به شهری دیگر و زندگیمان را شروع میکنیم.


  121. صیغه  نردبان  خوشبختی من بود. من دختری  از سادات را دوست میداشتم که مادرم مخالفت میکرد.  مادرم چون برایم زحمت کشیده و  از سه سالگی که من یتیم شدم  قبول نمیکرد  و   با ازدواج با این دختر مخالف بود. و  چاره ای اندیشدم که هم جبران محبت مادر شود و هم از مخالفت  مادر راحت شوم  این فکربه مغز  هیچ کارگردانی خطور نکرد من از فضل خدا میدانم. از آنجایی من بچه یتیم بودم به سادات  احترام خاصی داشتم. با یکی از سادات بنام سید محمد از  یاسوج  که سالی چند ین مرتبه به رفسنجان می آید یکماه رفسنجان و یکماه یاسوج میباشد . به سید گفتم سید تو بیا مادرم را صیغه کن  در مدتی که در رفسنجان هستی در رفاه باشی و  فکر مادرم  به سید مشغول کنم تا به من گیر ندهد. ابتدا  رفتم کلید سازی  یک کلید خانه ساختم  و رنگ سبز زدم و زمانی مادرم میهمان خاله بود  سید را به خانه آوردم  و تمام  جاهای خانه را نشان سید دادم و اطلاعاتی در ا ز زندگیم و پدرو دایی و ....... دادم و کلید سبز را به سید دادم.  سید را سیر کردم و رساله ای به سید دادم که خطبه بلد شود.و به سید گفتم  فردا شب خودت را آماده کن.  شب موعود بعد از اینکه  شام خوردم  سید به من زنگ زد  به مادرم گفتم مادر شبی  همکارم تنهاست  میخواهم به جایش  سرکار ببروم از من خواهشی کرده تا صبح من نمی آیم مادر یک ترموس چایی و مقداریی آجیل همراهم کرد و من رفتم خانه سید به سید گفتم برو  الان وقتش است  خودم در اتاق سید خوابیدم  سید آرایش کرده و عطزده طبق نقشه  عمل کرد . سید درب را باز میکند . سلام مادرم رابه اسم صدا میزند ای کنیز مادرمان زهرا  ای (نام مادرم) احسنت بر عفت و صبر شما  خیلی سختی کشیدی و خداوند رنجهایی چندین ساله شما  اجر دهد.  چادرت را به سر کن که نگاهم به حرام نیافتد خلاصه ای از اطلاعات زندگی مادرم را میدهد و میگویدمن مامور شده ام   خطبه صیغه را بخوانم و تو بر من حلال شوید  کلید سبزی به من داده اند و مرا خبر داده اند  هر وقت این زن پاک تنها باشد  من مامورم نیاز جنسی این کنیز جدمان را برطرف کنم. مادرم خوشحال و راضی میشود  سید  او را  عقد موقت میکند  به مادرم میگوید برو خودت را آرایش کن . من به سید  کاندوم و داروهایی  که دیر ارضا یی دادم.  خلاصه سید تا اذان صبح آنجاست و غسل میکند و شماره مادرم را میگیرد و میگوید هر وقت خواستم  بیایم خبر بدهم. وقتی مادرم مشغول نماز است سید خانه را ترک میکند. نیم ساعت بعد من رفتم  و خودم را به خستگی زدم.  گفتم ای کاش دیشب نرفتم  گفته فردا شب هم باید بیاید مادرم گفت ثواب داره   اگر میخواهی از دستت راضی باشم کار مردم را انجام بده. فهمیدم دیشب براش خوش گذشته  روز  بعدسید از تلفن کارتی زنگ میزند   امشب میهمان میخواهی  مادرم میگوید  حتما بیا  من هم کنار سید بودم. و صدای مادرم را میشنیدم .به سید گفتم شبی  در حین لذت و لحظه خوش بودن مسئله مرا مطرح کن بگو اگر میخواهی بیشتر نزدتان بیایم با ازدواج فرزند با دختر مورد نظرم موافقت کن که خدا  شما را نعمت صیغه محروم نکند.   وقتی سید رفت  نیم ساعت بعد من رفتم.  گفتم من خسته شدم دیگر  به جایش شیفت نمیدهم از خدا میخواهد.  مادرم مرا آرام کرد گفت پسرم من هرچه فکر میکنم میبینم  تا زنده هستم میخواهم عیشت را بینم با هرکه دوست داری ازدواج کن.. برای  اینکه مادرم شک نکند فردا قفل درب را به بهانه خراب شدن عوض کردم . و کلیدی از همین قفل  جدید به سید دادم  و رنگ سبز زدم. مادرم نگران قفل  وکلید بود  با خودش گفت شاید سید دیگر نتواند بیاید.  شب بعد من به بهانه ای بیرون رفتم  بلافاصله  سید می آید و او را غافل گیر میکند . مادرم وقتی  کلید عوض شده سید را می بیند خوشحال میشود و به اعتقاد و اعتماد سید افزوده میشود . سید میگوید وقتی فهمیدم  نگران عوض شدن قفل هستی  آمدم که نگرانیت را برطرف کنم.  به مادرم میگوید وعده دیدار ما بعد از عقد پسرتان.  من در مراسم عقدتان حاضر میشوم ولی با عینک و بدون  شال و  کلا. بلاخره مادرم سریع مقدمات عقد ما را فراهم کرد  و سید را در مراسم در نزد میهمان میبیند. . الان مادرم با سید صیغه شده  وقتی سید رفسنجان است ماهی چندین مرتبه رجوع میکند. مادرم اصلا خبر ندارد  که این نقشه ماست  . هر وقت مادرم با زنم بحثی رخ میدهد  به سید میگویم او گوشزد مادر میکند خلاصه  مادرم   از ترس خبردار شدن  سید  با عروسش مداوا رفتار میکند و احترامش را نگه میدارد.   از مدیریت محترم میخواهم که به اینماه مبارک نظرم را تایید کند  و نظرم را نشان مادر بدهم و بگوید مادر راحت باش  صیغه که گناه نداره و لازم نیست  این سنت حسنه  از من مخفی نگه دارید.  حداقل با پسرش  راحت  باشدو و همیجا به مادرم میخواهم بگویم مادرجان دوستت دارم. نوکرتم.



  122. از برکت دعای پیرزنی که صیغه کردم صاحب همه چیز شدم  در دوران دبیرستان  در شهر درس و در خانه پیرزنی  دریک اتاق مستاجر بود م این زن حدود 65 سال سن داشت  یک روز به من گفت خواهش دارم  مرا امروز صیغه کن  حدود 40 ساله است تا با مردی همبستر نشدم  میخواهم این آرزو بر دلم نباشد.  به خاطر ثواب و نشکستن دل پیرزن به خواسته او عمل کردم  عقد موقت را جاری کرد   بعد از تمام شدن  کار  چند دعا برایم کرد  والله همه آنها به اجابت رسیدند روحش شاد و یادش گرامی .
  123. سلام و خسته نباشید  چندسال پیش  مادرم بیمار شد از آنجایی که خواهرم  بچه کوچک داشت من همراه مادرم در بیمارستان  بودم  با یکی از پرستاران خانم که از شوهرش جدا شده بود  آشنا شدم    شماره ایشان را گرفتم او را صیغه کردم  مدتها گذشت  دیدم خانم خوب و پاکی است  با ایشان ازدواج کردم   با اینکه 7 سالی از من بزرگتر است تفاهم داریم  ماشینی برایم خرید در آزانس کار میکنم   من بنای زندگیم را در عقد موقت میدانم و از زندگیم راضی هستم و یک فرزند دارم 
  124. عقد موقت باعث شد از گناه نجات پیدا کنم.. .

    هفت سال داشتم که پدر و مادرم را از دست دادم عموی بزرگوار و عزیزتر از جانم مرا به خانه اش آورد و بیشترین محبت را در حقم جاری کرد  16 سال بودم که عمویم را در حادثه  از دست دادم.  مرگ عمو پشتم را شکست. با اینکه عموی دو پسر بزرگتر از من داشت  مرا بیشتر از فرزندانش دوست میداشت.  از آنجایی زن عمویم زیبا بود  شش ماه بعد از مرگ عمو خواستگارانی برایش پیدا شد  از ترس بچه ها و به خاطر حرف مردم و حقوق بیمه عمویم  قبول نکرد. یک روز در منزل عمو خواب بودم که زن همسایه  آمد و با زن عمویم درد دل میکردند و متوجه بیداری من نبودند.  زن عمویم میگفت دلم شوهر میخواهد  اگر بچه ها بفهمند  مرا میکشند و  بچه هایم  سرگردان میشوند. از آنجایی غریزه جنسی سخت مرا اذیت میکرد .  از روحانی پرسیدم آیا میتوانم برای نجات از گناه زن عمویم را صیغه کنم. ایشان ثواب صیغه را برشمردند  و کتابی که این احادیث در آن نوشته بود  امانت از ایشان گرفتم. وقتی پسر عموهایم نبودند به زن عمویم  قصه را گفتم  و ثواب صیغه را  براش تعریف کردم گفت  علی  اگر مردم بفهمند که زن صیغه هستم  زبانزد و تابلو میشوم باعث ننگ است.  گفتم مگر کسی میخواهد بفهمد. به روح عمو من به کسی نمیگویم  بیا صیغه من بشو و کسی نمیفهمد صیغه ده ساله بشو هیچ کس شک نمی کنند هروقت خواستی در دسترس تو هستم. قبول کرد خودمان صیغه را خواندیم او 36 ساله و من 17 ساله بودم.  کار خدا او او خود را عقیم کرده بود راحت بودیم   یادم  است بعضی وقتها  به دبیرستان زنگ میزد گفت علی مریض است و بچه هایش در  مدرسه و دانشگاه بودند  خودش را آیش  غلیظ  میکرد همیشه غذای مقوی برایم  میداد بعضی وقتها بچه ها حسودی میکردند میگفت او بچه یتیم است و گناه دارد. با اینکه الان 38 سال دارم و بچه هایش همه ازدواج کردند من دلم رضا نمیشه با کسی ازدواج کنم.  او حسابی به خودش میرسه . به خدا قسم غیر از خدا از  این قضیه هیچ کس  خبر ندارد. چون ایشان به من محبت کردند و در دوران جوانی مرا از گناه نجات دادند  به خدای احد واحد تا ایشان زنده باشند حتی اگر با ویلچر جابجا شود  من ناخن چیده شده او را به هزار دختر  14 ساله عوض نمیکنم با اینکه خودش به من گفت تو داماد بشو. ماهی یکبار پیشم بیا  من حاضر نشدم با خودم میگویم دلش میشکند.

  125.  صیغه باعث تا شیرینی عبادت را بچشم.  وقتی 22 ساله بودم به تنهای  جهت زیارت بی بی عصمت در کوهبنان  رفتم  . هنوز هیچ وقت با زنی  ارتباطی نداشتم حتی صحبت کردن. آن شب بعد از اینکه دعای کمیل خواندم.  دو رکعت نماز خواندم با خدایم عهد بستم ای خدای مهربان من امشب دلم هوس زن کرده خودت از حلال برایم برسان اگر رساندی تا عمر دارم نماز شب میخوانم . همین امشب . برای فردا نشود نمی توانم تحمل کنم .  به داخل چادر رفتم وقتی خاموش زده شد. دیدم درب چادم باز شد  دختری  داخل آمد و گفت ج... آقا هنوز نخوابیدی گفتم خواهر اشتباه آمدی . گفت شما مگر ج.... نیستی و با خدا نذر نماز شب نبستی.. گفتم بله از کجا فهمیدی. گفت من هرساله با مادر و دایی ام سالی یکبار به زیارت بی بی می آییم.  پدرم 5 سال پیش فوت کرده  خودم طلبه هستم . دیرشب نماز  حاجت خواندم و از خدا قسم همسر مومنه ای برایم پیدا شود. دیرشب خواب بابایم را دیدم که به من گفت فردا شب هم همین جا بمانید .قبل از نماز مغرب جوان ریشی  چادر نارنجی  سمت راست بر پا میکند جوان متدینی است  به اسم ج...عهد بسته و زن  میخواهد من به تو اجازه میدهم تو فردا شب به چادرش برو متوجه باش کسی تو را نبیند  تو صیغه اش بشو و نیازش را  برآورده کن. اشک شوق در چشمانم جاری شد و قصه خودم را گفتم . دختر گفت  تا مادرم بیدار نشده من صیغه را بخوانم. او صیغه را خواند  به او رجوع کردم   بعد از  خواسته ام تمام شد. ابتدا او رفت دسشویی با آب سرد غسل کرد و بعد من با آب سرد غسل کردم و اولین نماز شبم را خواندیم و دو هفته بعدبا ایشان به محضر رفته و به  عقد دائم در آمدیم. از آن شب  نماز شبم ترک نشده و شیرینی نماز شب را حس میکنم. حتی اگر شب دیرقت بخوانم یک ساعت به نماز شب بیدار میشوم. امکان ندارد یک شب خواب بیافتم.  فرزند اولم دختری بود  حاصل  عقد موقت بود حافظ 10 جز قرآن است . خداوند به کار ما برکت داده صاحب همه چیز هستیم.  خدمت تمامی میهمان این فضا که متعلق به مادر ارجمند است و تمامی نظر دهندگان بشوم . من از زمانی به سن بلوغ رسیدم با هیچ زن نامحرمی حتی شوخی هم نکردم. و ارتباطی نداشتم. که خداوند کارم را اصلاح کرد.

  126.  با اینکه  زن زیبا و مهربانی خدا برایم فراهم کرده و صیغه کردن زن مطلقه یائسه در دوران خدمت سربازی  شیرین ترین  خاطره  فراموش نشدنی  در طول عمرم است.است. از وقتی که ازدواج کردم نه فکر صیغه را دارم و نه اینکار میکنم. منظورم  اینه جوان مجردی که شرایط ازدواج را ندارد حتی اگر با زن 60 ساله هم نکاح موقت ببندند مثل اینکه با حوری بهشتی تزویج کرده.
  127. خداوند را شاکرم  و  که از دنیا نرفتم تا عقد موقت قسمتم شد. اگر شبانه روز شکر گزاری کنم باز ناشکری کردم.  من مجرد هستم  در ایام پسته چینی نگهبان ترمنال ضبط پسته  میشوم.  دو سال پیش با یکی از خانمهای کارگر  که برای کار به ترمینال آمدند آشنا شدم و ایشان را صیغه کردم . قرار ملاقاتم را در امامزاده رضا لاهیجان گذاشتیم.  روزها که بچه هایش مدرسه هست  در آنجا این سنت حسنه را اجرا میکنیم.  مهریه ایشان  سالی 1200000 هزارتومن  داده ام.  چون بعد از ماه رمضان زن عقد میکنم مدتم را می بخشم  و برای همیشه با عقد موقت خدافظی میکنم. اختلاف سنی من با  آن  زن صیغه ای19 سال است.
  128. خدا را گواه میگیرم با اینکه متاهل  و 23 ساله  و دارای زن زیبایی هستم . حاضرم حتی برای یک مرتبه یک پیرزن 70 ساله زشتی که باید او را تر و خشک کنند. صیغه کنم تا به ثواب صیغه  برسم . به قرآن مجید راضی دارم تا آخر عمر سخت ترین بیماریها نصیبم شود و تا عمر دارم در فقر باشم فقط 10 دقیقه  زن صیغه داشته باشم ببینم چه مزه ای میدهد. تصور نکنید من هوس بازم  من حاضرم بمیرم و در سختی باشم  که نگاهم به نامحرم را نبیند. به خدا چندین مرتبه فرصت گناه فراهم شده بود من اجتناب کردم.

  129. راحت شدم  شش سال شوهرم مرده بود  با روزه درمانی خودم را آرام میکردم  وقتی که در این پست شما از ثواب عقد موقت خبر دار شدم    و خاطرات صیغه را دیدم دو روز پیش به سرگذر رفتم و یک کارگر  جوان دیدم و شماره اش را گرفتم گفت اگر کاری در شب باشد شما می آیید . او قبول کرد  شب گذشته زنگ زدم  او آمد  و او مجرد بود  صیغه  یکشبه ایشان شدم . واقعا لذت بردم  زن پنجاه با یک پسر 21 ساله تا دوساعت به سحر  کنارم بود صدهزار تومن  هم اجرتش را دادم .. .صیغه آرام بخش ترین دارویی تا بحال من دیده ام  . بعد غسل کردم  برای روزه خودم را آماده کردم. من یک دختر و یک پسر دارم که هر دو ازدواج کرده اند. تنها در خانه هستم  . سنم 50 ساله است .و یائسه هستم الان هر وقت نیاز داشته باشم میروم یک  پسربچه می آورم و خودم را ارضا میکنم و ثواب میبرم . غصه من این است که چرا در این مدت 6سال اینقدر سختی کشیدم. و از حقیقت صیغه آگاه نبودم. من صیغه هیچ مرد متاهلی نمیشوم.

  130. سلام جناب تقی نژاد موضوع بحث عالی است آخر ما نفهمیدم شکست حرمتها با اجرای عقد موقت صورت میگیرد یا عدم اجرای آن. این موضوع مرموز است مثل طمعه ای  که شکار را به تله می اندازد  جامعه را به این سو گرایش میدهید.  خوب نقطه ای دست گذاشتید.دستتان درد نکند  گله ای از شما داریم  که  چراتمامی نظرات را تایید نمیکنید.. من به حقیقت صیغه اعتقاد دارم. من پدرم از دنیا رفته بود  مادر ساده لوحی داشتم.  چون ما توان خرید جهیزیه را نداشتم شخصی پول دار   پسری ساده لوح داشتند   مرا یکماه صیغه پسرش کرده  و مبلغ 5میلیون مهریه داد اگر پسرش توانی زناشویی را داشته باشد مرا عقد ببندد.و گرنه   بعد از یکماه از هم جدا میشدیم..  چند روز بعد از عقد یک روز پدر شوهر به نزد من آمد و از من عمل منافی عفت کرد گفتم تو مثل پدرم هستی؟ اینکار حرام است  گفت اگر به خواسته من تن ندهی میگویم تو دختر فاسدی هستی  قبول نکردم گفت  10میلیون به تو میدهم   خواسته ام را اجابت کن. و این را بگیر پول جهیزیه تو میشود. قبول نکردم گفت به  خدا میروم آبرویت را میبرم  . گفتم  تو اگر به همه عالم بگویید و همه عالم شاهد بشوند من نمیترسم چون گواه  و شاهد پاکدامنی من خداوند است و دست او از هر دستی بالاتر است.. گفت اگر خدا تو را آدم حساب میکرد فقیر نمی آفرید.  او رفت دلم شکست  او را به خدا واگزار کردم  او چند قدمی رفت  که فرمان ماشین مزدایی بریده میشود به ماشین او میخرد و در جا میمیرد. من این موضوع را به کسی نگفتم.  بعد از  تمام شدن عده  خواهرانش به من پیشنهاد عقد دائم کردند   بنا شد نصف ارث شوهرم را مهریه من کنند.  با ایشان ازدواج کردیم اتفاقا شوهر خوب و مطیع بود  از او صاحب دو پسر شدم  تا اینکه 6سال بعد از ازدواجمان همسرم     غش میکند  و به رحمت خدا میرود دو سال بعد از مرگ شوهر   صیغه سه ساله شخصی که زنش بچه دار  نمی شد  شد م و  برای او یک دختر  آوردم.  چندی پیش همسر اولش  سرطان سینه میگیرد و میمیرد الان  همسر دائم شدم  شوهرم کارمند بانک و مردی دیندار و با تقوی و بین بچه هایم فرق نمی گذارد. این را میخواست بگویم عقد موقت برکت است متاسفانه در جامعه ما مثل زنا تعبیر میشود. به روح پدرم  من از زمانی که بلوغ رسیدم خیلی جا کلفتی کردم ولی با هیچ مردی  رابطه حرام نداشتم تنها چیزی که سرمایه و دارایی من در تمام لحظات تنهایی ام بود توکل به خدا بود به خدا قسم از همه فامیلم سرمایه بیشتر شده و دست همه اقوامم را میگیرم و کمک حالشان هشتم هرکدام مشکل مالی برایشان پیش می آید تا حد توان مشکلشان را حل میکنم. خواهر شوهرمان تمامشان به نان شب محتاج شده اند  به همه آنها کمک میکنم. این از فضل خداوند بزرگ است. آقای تقی نژاد وقتی پروفایلتان را خواندم  فهمیدم خیلی  عاشق امام صادق  هستی . اگر واقعا او را دوست دارید این نظرم را تایید کن
  131.  من پسر 18 ساله مجرد هستم.   دلم میخواهدفقط 10 دقیقه  زن صیغه داشته باشم ببینم چه  مزه ای میدهد؟  من پیرزن فرتوت صیغه شده از حلال را زیباترین دختر از راه حرام نرجیح میدهم.
  132. اولین لذت زندگیم را در عقد موقت یافتم.  ما چهار برادر بودیم من برادر سوم هستم   حدود هفت سال پیش   سه تا از برادر ها در یک سال خواستگاری کردند   آن دو برادر  بزرگ هنوز عقد کرده اند من  صاحب دوتا بچه  و خانه و زندگی هستم .  وقتی که من به خواستگاری همسرم رفتیم  نامزد کردیم  در روز بعد پدر خانمم زنگ زد و گفت بیا خانه  کارت دارم  رفتم  در خانه  شان  دختر و مادر و پدر بودند.  قرآنی که نشان برده بودیم آورد و قسم داد وبه من گفت   آیا تو دختر من را پسند کردی و نیت ازدواج دارید گفتم اگرنمیخواستم   قرآن را نمیآوردم .ایشان گفت  به این قرآن  به کسی چیزی نگو  خودش  صیغه عقد موقت یکساله جاری کرد  گفت هروقت دلت خواست بیا و با زنت  کنار هم باشید.  دختر من ناموس توست خودت ناموست را حفظ کن.  من سختیگری نم کنم  تا شما گناه نکنید وقتی من لذت زناشویی را چشیدم  تلاش بیشتری کردم و خانه ای رهن کردم و  ساده ازدواج کردم   حتی خرید هم نکردیم  با یک زیارت امام رضا  زندگیمان را شروع کردیم  و عروسی نگرفتیم من شاگرد بنا بودم   خودم را به ساخت و ساز زدم الان با یاری خدا دو تا خانه  و سه زمین و دوتاماشین دارم . خداوند پدرخانم را بیامرزد  کمک مالی نداشت بکند  حتی  من جهیزیه را خودم تهیه کردم ولی سختگیری  نکرد.   من هرسال برایش قربانی میکنم. و شبهای جمعه یادش میکنم به خداوند قسم من شیرینی عقد موقت را هیچ وقت از ذهنم نمی توانم پاک کنم. اما برادرهای بزرگم به خاطر چشم هم  چشمی و حرف مردم و تهیه شام و عقدبندان و خرید  هنوز  نتوانسته اند یک  ماشین وزمین خانه ای بخرند. با اینکه آنها استای بنا بودند. به نظرم ساده زیستی و با خدا بودن انسان را خوشبخت میکند نه سختگیری و چشم هم چشمی. نظرم را تایید کنید تا مردم عبرت بگیرند.
  133. سلام تشکر میکنم از بحثهای و خاطرات جالب. گرچه بنده توفیق  اجرای این سنت حسنه را پیدا نکردم  چون زن متدینی دارم از خدا میخواهم  این توفیق  هرگز نصیبم نشود. ولی مطالب جالب این بحث برایم جالب است  هروقت فرصت شد. دنبال میکنم . این باعث شد تا من  خواهری دارم که بیوه است  قبلا یک نفر میخواست با او نکاح موقت ببندد مخالف بودم الان موافقت خودم را اعلام کردم و این پست شما را به او نشان دادم. فقط به شاگردم که مجرد است قسمش میدهم به کسی چیزی نگوید. و خودم عقد موقت را در محضر برایشان میبندم.
  134. با سلام.ای خدا چقد گناه کردم چقدر توبه.چقدر عهد بستم چقدر عهد شکستم.فکر می کنم خدا دیگه یه نیم نگاه هم به من نمیکنه.اینقد حضرت زهرا رو واسطه قرار دادم ولی متاسفانه دوباره گناهم تکرار شد.و اینقد به رحمت خدا اعتقاد دارم به بخشش خدا اعتقاد دارم که هنوز هم توبه می کنم .گاهی وقتا از خدا می خوام این حس شهوت رو از من بگیره منم داماد نشم و مجرد بمونم وقت و فرصتمو صرف خدمت به اسلام کنم زندگیمو جوونیمو وقف اسلام کنم.اما وقتی به خودم نگاه می کنم یه مشکلی (زود...)دارم که نه می تونم ازدواج دایم (موفقی) داشته باشم نه موقت.خدا خیلی امتحانم کرده حتی تو زمین کربلا اما من به نظر خودم پیروز بیرون نیومدم.هدف اینه عبد باشم ولی عاصی هستم و این شهوت چند لحظه ای خیلی جلوی منو گرفته نمیزاره پاک زندگی کنم.خودم هم تو کار خودم موندم خنده ام میگیره .فقط از خدا میخواهم که نجاتم بده .بنظر بنده ازدواج موقت مرحله نهایی هستش و زود نباید رفت سمتش.خدا همه ما رو کمک کنه.غرض از نظر گذاشتن این بود که دعام کنید .توبه هم سخته خاطره ها از گناه پاک نمیشه مشکله. خدا به خانم های مطلقه و یا شوهر از دست داده صبر بده صبر صبر صبر خودشون رو تا میتونن کنترل کنن نشدنی نیس ولی آسون هم نیس.اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیله
  135. خاطره من از عقد موقت جز درد سر نبود  من زن خوبی داشتم  کارگری داشتم که معتاد  و زن طلاق داده بود  و با دخترش خوش نشین ما بودند  با پدرش صحبت کردم که دخترش را به عقد موقت من در بیاورد  وقتی به روستا می آیم تنها نباشم. تمام جهیزیه او را تامین کنم. هرچند  دختر 15 ساله راضی نبود  از ترس پدر قبول کرد .هرچه دختر گریه کرد به خاطر خدا  از  خیر من درگذر  هوای نفس بر من غلبه کرد. دختر نفرین کرد الهی روز خوش نبینی و به نان شب محتاج باشی. چون انسان هوسرانی بود  بعد از چند روز زنی دیگر صیغه کردم برای راصی کردن یک چک سفید  دادم که ایشان مبلغ سیصد میلیون کشید از ترس آبرو ریزی رفتم پسته سالی کردم و ورشکست شدم زنم از غصه مرد. و کم کم در زندان به خاطر  بدهی معتاد شدم با فروش تمام املاک و دستگاه ظرف پسته و منزل شهرمان  دستمان از مال دنیا کوتاه شد و تنها دختر 12ساله ام که با من زندگی میکرد به خاطر آبرو ریزی نشود به یک  بلوچ  سنی مذهب   قاچاقچی به خاطر بدهی دادم. حالا خودم شدم نگهبان انبار یکی از کارگرهای پدرم.  که او شوهر همان دختری که مرا نفرین کرده میباشد.  آن دختر چندروز بعد فوت پدر معتاد معتادش  به منزل  دایی میرود  و بعداز مدتی جوانی زن مرده او را میگیرد. و صاحب دو پسر میشود.  من هر روز تاوان کارهای بدم را باید پس دهم . اگر من به زن خودم قانع بودم این همه  بلا به سر نمی آمد . خدایا غلط کردم. لطفا نظرم را تایید کنید.
  136. عقد موقت  وجدانم را راحت کرد. الحمدلله  وضعیت مالیم بد نیست سالی  سیصد میلیونی پسته داریم غیر از پولهای سپرده.  من دوفرزند دارم  حدود دوسال پیش  غریزه جنسی من کور شد هرچه دکتر رفتم جواب نداد و قادر به انجام عمل زناشویی نمی باشم .  همسرم اذیت بود و حاضر نبود  به خاطر بچه ها طلاق بگیرد.   یک روز وقتی  به خانه شهریم وارد شدم  او فکر نمیکرد که من زود خانه بیایم  دیدم با شخصی به عنوان  تعمیرکار یخچال در حال زنا بودند. آنها متوجه من نشدند و من هم  بدون اینکه متوجه شوند از پشت شیشه فیلم را گرفتم.  خانه را ترک کردم برای اینکه همسرم زجر نکشد  با همسرم صحبت کردم گفتم تو تقصیری ندارید  بیا با هم توافقی طلاق میگیریم  به کسی چیزی نمی گویم فقط قهر ساختگی  را درست میکنیم. شما در شهر زندگی کنید من در روستا  من که نیاز به زن ندارم  توهم صیغه دوستم بشو و قسمش میدهم کسی نفهمد و خودت را ارضا کن.  اول راضی نمی شد وقتی که فیلم را نشانش دادم شرمنده شد و قبول کرد فقط قسمش دادم  فقط صیغه او بشود و از حرام با کسی در ارتباط نباشد که آبروی بچه هایم برود  بعد دید نمیتواند   تحمل کند و به خاطر خودش طلاق گرفت . کسی خبر ندارد.    من فقط  ماهی 5000000 تومن به حسابش میرزم  و ماشین صمندی برایش خریدم.   هروقت دلش خواست به امامزاده رفته و در یکی از زائرسراها  با هم در  در خدمت یکدیگرند. لذت من شده زیارت  اهل بیت  . من هم خودم را با زیارت آرام میکنم. منظور این است عقد موقت باعث که همسرم گناه نکند و اذیت نشود والله غیر از من و دوستم که چند  سالی زنش مشکل داشته و نمیتوانست با او نزدیکی کند که همسرم را صیغه کرده و خداوند کسی خبر ندارند. مطمئنم که اگر من عاقلانه عمل نمی کردم  او به فساد کشیده میشد.  آبروی خانوادگی ما میرفت. پس بدانید صیغه اینجا چاره ساز است و مانع انجام گناه میشود خوشحالم که اسلام جوابگوی مسائل ماست. و به  شیعه بودن میبالم.  خدا لعنت کند کسانی در دین بدعت کردند و صیغه را برداشتند. حالا فهیمدند  و داعش  آمده جهاد نکاح را مطرح کرده  که زنای آشکار است. تشکر از پست زیبایتان






  137. سلام جناب آقای تقی نژاد من این 2نظر  را بابیان  خاطراتی که در پست شکست حرمتها بوسیله ازدواج موقت برایتان قبلا ارسال شده بود  در این پست میگذارم  تا دوستانی که آن پست را نخوانده اند این خاطرات را بخوانند. 
  138. عباس
  139.  بزرگترین سرمایه ای در عمر حاصل شد از عقد موقت بود.در زمستان 1365 پدر و مادرم در حادثه تصادف جان باختند   من و خواهر بزرگم به منزل مادر بزرگم  رفتم  چند سال که زندگی کردیم پسرخاله به خواستگاری  خواهر آمد و با او ازدواج کرد  پس از مدتی مادر بزرگم به رحمت خدا رفت   من در کوره آجرپزی کار می کردم  و شبها همان جا میخوابیدم  جمعه ها به منزل خواهر م می آمدم  تا اینکه خداوند فرزند  دختری به خواهر داد  دخترش سه ماه بود که  شوهر خواهرم  در زیر آوار رفت و خواهرم بیوه شد به خاطر تنهایی  خواهرم  مجبور شدم از شغلم دست بکشم  در یک مغازه مصالح ساختمانی  نزدیک خانه خواهرم به عنوان فروشنده  مشغول کار شوم. شش ماه که کار کردم  دوستان زیادی پیدا کردم.   اتفاقا  یکی از کارخانه دارها   که دایی رفیقم که زنش طلاق گرفته و به امریکا رفته بود  از طریق دوستم پیشنهاد عقد موقت داد.میخواستم دوستم را بکشم. دوستم عصر با روحانی محله به  محل کارم آمد و فضائل عقد موقت را گفت  . گفت  طرف پول دار یکماه خواهرت صیغه شود اگر بد بود و تفاهم نداشت   شما مهریه را میگرید و طلاق می افتد   از حرف مردم می ترسدم که  قسم خوردند به کسی چیزی نگویم.   با خواهرم صحبت کردم حرفی نزد.  من گفتم مهریه اش یک زمین از زمینهای مغازه او قبول کرد.  وقتی خواهر  شب رفت و محبتها و اخلاق خوب و  زندگی او را دید  راضی شد.  اتفاقا  شوهر خواهرم  کارگاه مصالح ساختمانی که  صاحبش قصد فروش داشت خرید و به من گفت سرمایه و مکان از من فروش از شما  درآمد به طور مساوی تقسیم میکنیم.  بعد تمام شدن عده خواهرم به عقد دائم  او درامد  و دامادمان به من گفت عباس من مصاح ساختمانی رابه تو بخشیدم و سندش را بنامم زد.  خواهرم از او پسری آورد او از زن قبلیش دختری داشت که به امریکا رفته بود. حتی دامادمان به خواهرم گفته  من دختر تورا مثل بچه ام بزرگ میکند.  خلاصه زندگی بر وفق مراد  چرخید  و من هم  دختر عمویم که بیوه بود و از شوهرش جدا شده بود عقد موقت بستم  با اینکه 5 سال از خودم بزرگتر  و فقیر بود  بعد یکماه او را به عقد دائم در آوردم.  الان دو تا فرزند  خداوند به من داده. من هیچ کاهستی در زندگیم با شکر خدا ندارم  و یک آپارتمان در مشهد خریده ایم. و خواهرم نمیشود  سرمایه اش را حساب کرد من این  خوشبختی را ازبرکت  عقد موقت میدانیم آگر آنروز من تعصب نا آگاهانه می ورزیدم  هنوز میبایست در بدبختی بسر بیبریم. خدایا ما را سیر کردی تمامی شیعیان مولا علی را سیر کن.
  140. سید محمدحسنی

    عقد موقت همچون نهر زلالی است که  زنگار  دلهای انسان را می زداید  و طراوات تازه ای به انسان می بخشد.  من با اینکه از همسرم 15 سال بزرگتر هستم و همسرم چهارده ساله بود به خانه من آمد  لذتی که در عقد موقت با دختر عمویم که 12 سال از من بزرگتر بود حس کردم در عقد دائم ندیدم.. به نظر من اگر مرد چهارتا همسر دائمی مثل حوری بهشتی داشته باشد  در عمرش حتی پیرزنی را صیغه نکرده باشد ناکام از دنیا رفته. چون  عقد  موقت اطاعت از خداست و خدا وعده بخشش گناهان را داده و خدا خلف وعده نمیکند.  به نظرم اگر انسانی پولی را برای حج خرج میکند برود یک پیرزن  را شاد کند بدون اینکه کسی بفهمد ولو او زشت و فرتوت باشد.. البته  من با هوسرانی مخالف هستم منظورم اینه که شیعه برای یکساعت از عمرش شده زنی را صیغه کند تا گناهش را پاک کند.  و امر خدا و رسول را اجابت کند.نه اینکه هوسران باشد

  141. سلام و التماس دعا خدمت تمامی میهمان مادر ارجمند و مدیر یت سایت.

    من  دختری  از خانواده فقیر بودم در  18 سالگی عروس شدم و یکماه بعد از عروسی  بر اثر صانحه تصادف شوهرم را از دست میدادم. خواستگارانی زیادی هم داشتم.  همسایه ای داشتم که پیرمرد 70 ساله بود  زنش مرده بود هرچه میخواست ازدواج کند بچه هایش به خاطر  طمعکاری  مخالفت میکردند. به این شب قدر و خدا را شاهد میگیرم دلم برای این مرد سوخت یک روز  در شب جمعه  که خیراتی برای او بردم او را تنها دیدم. به او گفتم به کسی چیزی نگو کلید خانه ان را به من بده من آخر شب می آیم و صیغه تو میشوم  . او کلید را داد و خیلی خوشحال شد.  شب ساعت  یک منزلش رفتم  گفت شبی تا الان نخوابیدم  . خطبه را خواندم و خودم را در اختیارش گذاشتم. بعد از تمام شدن کارشان دعایی کرد گفت امیدوارم به حق ابوالفضل خدا تو را خوشبخت و سعادتمند و سرمایه دار و عاقبت به خیر شود.  پنچ روز بعد این جریان آن پیرمرد به رحمت خدا رفت و 6ماه بعد  یکی از سادات   به خواستگاریم آمد  جوان خوب و متدینی بود در مغازه لوازم خانگی کار میکرد  . من به برکت دعای پیرمرد صاحب همه  چیزشدم  دو فرزند دارم که هر دو حافظ قرآن هستند  یک منزل در قم داریم.  سه تا نمایندگی لوازم خانگی داریم. نکته جالب این است من به دنبال هوسرانی نرفتم حتی یکماه بعد از مرگ شوهرم  اینقدر جوان چشم چران  خودشان را  برایم  حاضر میکردند والله به هیچ کدام روی خوش نشان ندادم. به این پیرمرد فقط به خاطر ثوابش   اینکار را کردم. منظورم این است  اگر انسان به خاطر خدا کاری بکند  خدا عمل او را چندین برابر اجر میدهد. والله  خانواده ما نسبت به اقوامان از نظر موقعیت اجتماعی و مالی پایین ترین  خانواده ها بود الان به شکر خدا  شوهر من خیر و سرمایه دارترین خانواده و معتمد شهر  است همه غبطه زندگی ما را میخوردند . نمی توانم چطوری شکر خدای بزرگ و مهربان را به جا بیاورم. مطمئنم این از دعای خیر  آن پیرمرد است . شاید این حرف را باور نکنید  به این شب قدر من بیش از چندین  زن بیوه  فقیر که  از غریزه جنسی رنج میبرند برای شوهرم صیغه کردم  و به خانه خودمان می بردم.  و کمک مالیشن میکردیم.بدون اینکه کسی متوجه شوند حتی خانمها میگویند تو چطور آدمی هستید.

  142.   سلام و ضمن قبولی طاعات و عبادات در این ماه مبارک رمضان

    جوان بودم و مجرد  زن دایی داشتم که در بچگی به من محبت میکرد  انسان مومن و متدینی بود  زن داییم از شهر دیگری بود  بعد از مرگ خدا بیامرز داییم  تنها  و با حقوق بیمه دایی  و کرایه مغازه هازندگیش را میگذارند.  مادرم  از زن دایی ام خوشش نمی آمد  چون میگفت اینه وصله درخت ما نبودند و این زن باعث شده تا برادرش  اجاقش کور باشد و بچه دار نگردد.  و برادش تمام اموالش را  به او داده است. این زن در شهر ما تنها بود  تا اینکه یک روز پایش میشکند  هیچ کس به ملاقات و کمکش نمی رود  من از آنجایی بر خلاف میلم مادرم به دایی و خانمش علاقه بودم   او را به بیمارستان بردم از او پرستاری کردم  به دروغ گفتم عمه من است. برای اینکه محرم باشم صیغه عقد موقت بستم  تا بتوانم  او را نظافت کنم.  روزی چندین بار به او سر میزدم  و هرچه لازم داشت برایش فراهم میکردم  بدون اینکه مادر متوجه شود.  حتی بعد از بهبود یافتن وضعش به او سر میزدم  . تا اینکه  به من گفت  خواهشی از شما دارم   من به تو محرم شده ام  تا وقتی ازدواج نکردی   هر وقت خواستی  خودت را ارضا کنید  من در خدمتت هستم . اول  ترسیدم فکر کردم که گناه دارد  وقتی نماز جماعت به مسجد رفتم  بعد از نماز از روحانی سوال کردم  ایشان ثواب اینکار  رابرایم شرح داد. و گفت خیر دنیا و آخرت را دارید.  عصر  رفتم منزلش و به او گفتم  ببخشید اول فکر میکردم گناه دارد  وقتی از روحانی سوال کردم  به من گفت  ثواب داره و خدا را خوش می آید . من در خدمتت هستم منتها تو میدانید که  من مهریه ندارم  زن دایی گفت  تا زمانی  زن نگرفتی من صیغه تو میشوم  و هرچه اموال دارم بعد از مرگم بنامت تو میکنم . قبول کردم  زن داییم حدود 21سال از من بزرگتر بود.و من 22 ساله بودم . او خودش را آرایش کرد  و باهم وضو گرفتیم و دو رکعت نماز شکر را خواندیم و به هم رجوع کردیم.  کار خدا چندی بعد زن دایی ام حامله شد.  حتی میخواست بچه اش را سقط کند قبول نکردم گفتم حرام نیست . با او به محضر رفتم  و در محضرعقدمان را ثبت کردیم.  به زن دایی  گفتم  بیا دو سه سالی از این شهر برویم قم   او خانه  و مغازه هایش اش را فروخت و یک آپارتمان 4طبقه  و دو باب مغازه در قم خرید. یک طبقه برای خودش و سه طبقه را کرایه داد ه است. یکی را به خانواده فقیری داده که او به جای کرایه خدمتکارش هم می باشد و دو طبقه را به دو نفر دیگر داده است.  من ماهی دو سه بار به او سر میزدم تا اینکه فرزندمان به دنیا آمد  مستاجر مان دو دختر دارد  که تمام کارهای زن دایی را به جای کرایه انجام میدادند .  دو سال بعد بچه دوم به دنیا آمد من هم داماد نشدم و هیچ کس از این موضوع خبردار نبود. هرچه مادرم میگوید ازدواج کن  میگفتم باشد. تا اینکه یکروز زن دایی به من پشنهاد ازدواج با دختر مستاجر را داد و به من گفت  با او ازدواج کن هم من تنها نیستم  و هم خودت  اذیت نمیشوید از حرف مردم. قبول کردم   با او ازدواج کردم  چهار ساله میگذرد که او بچه دار نمی شد . فقط دو تا پسر از زن دایی دارم  و دکترها گفته اند  خانمت نمی تواند حامله شود. به زن دومم گفتم نگران مباش   بچه دومم باشه مال تو. به خدا قسم  اینقدر زندگی خوبی دارم  که خدا میداند . تا اینکه چند وقت پیش  پدر و مادرم را به قم آوردم  و  آنان را به خانه خود بردم و زنانم را برایشان معرفی کردند اینقدر پدر و مادرم خوشحال شدند که گفتند ماهم به قم می آییم الان والدینم هم به قم آمدند و در سایه حضرت معصومه زندگی میکنیم. آقای تقی نژاد از شما خواهشی دارم که نظرم را تایید نمایید  و پیشنهادی دارم که  بجای شکست حرمتها با ازدواج موقت  عنوان را تغییر داده  بنویسید برکت زندگی در سایه عقد موقت.

  143. عقد موقت مثل سرمایه ای است در سختیها انسان  را نجات میدهد. خدایا از فقر به سوی تو پناه میبرم .

    پدرم فلج بود با مادرم که دختر یتیم و فقیری بود ازدواج کرد. پدرم براثر ضعف توان کار کردن را نداشت.  از آنجایی که مادرم حدود 15 سال  از پدرم بزرگتر بود و اداره زندگی بر دوشش بود زود از پا در آمد  15 ساله بودم  که مادرم را از دست دادم. با پدر زندگی میکردم.  در این زمانه سخت  اقوامان  خجالت میکشیدند  حتی ما را به خویشاوندی بپذیرند  تا کمک کردنشان پیش کش.  بر اثر سختیهای که متحمل میشدیم  یک روز ضعف همه وجود پدرم را گرفت و بیهوش شد به چه سختی  پدر را به بیمارستان بردم. خدایا پول نداشتیم  از آنجایی نجات جانپدر برایم مهم بود  ظهر وقتی به بیمارستان رفتم و پدر را بستری کردم.  راه به جایی نمی بردم  رفتم نماز خانه نمازم ظهر و عصر و دو رکعت نماز استغاثه به حضرت زهرا خواندم  بعد از نماز گفتم  خدایا خودت  به حق حضرت زهرا کمکم کن  و با حضرت زهرا قراردادی بستم که  مشکلم را حل کند  تا عمر دارم هر روز زیارت بی بی  و دو رکعت نماز استغاثه برایش بخوانم . با خود گفتم: به اولین مردی که از نماز خانه بیرون آمد  حاجتم را میگویم. مردی 50 ساله  بود قصه را برایش گفتم  و از بس از اقوامان خیری  ندیده بودم گفتم من حتی برای هزینه پدرم حاضرم  خودم را صیغه کنم.  مرد نگاهی به من کرد  گفت بیا برویم جایی  پدرت . وقتی پدرم را دید  گفت همین جا بنشین من الان می آیم . رفت  چند تا کمپوت و مبلغ 100هزارتومن پول داد و  به من گفت  تو دختر من هستی.  من  هزینه عمل پدرت را به خاطر خدا میدهم و اگر هرچه خواستی به این شماره تماس بگیر  من میدهم. پسرم  تصادف کرده در اتاق عمل است اگر خوب شد و خودت خواستی من تو را به عنوان عروس انتخاب میکنم. خدا کمک کرد و پسرش خوب شد و   پدر م هم ترخیص شد. این مرد  ماهیانه به ما کمک میکرد بعد از  دو ماه  با پسر و همسرش به خواستگاری ما آمد. ایشان  تنها یک پسر داشت که مهندس برق است  و اموال فراوانی دارد و بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی بود.  بهترین خانه و جهیزیه را برایمان خرید و حتی ماشین  صمندی کادو به من داد و به من گفتب به تمام اقوامی که از شما خجالت میکشیدند بگویند  خویشاوند شمایند دعوت کن . همه را دعوت کردند . وقتی خانه و جهیزیه و  شام عروسی و هدیه مرا دیدند  انگشت تعجب به دندان گزیدند.  مادر شوهرم  که سیده است در نزد اقوامان گفت خدا را شکر میکنم که بهترین دختر دنیا را عروس من کرد و من تا عمر دارم کنیزش هستم. از شوهرم هرچه از فضایلش بگویم کم گفته ام.  خداوند سه فرزند به ما عطا کرده  و پدرم  در خانه ما زندگی میکند  و شوهرم اینقدر احترام پدر را دارد. درعید غدیر   شوهرم تمام اقوامان را دعوت میکند و  به هر کدام یک اسکناس  10000تومانی عیدی میدهد  حتی اگر مشکل مالی هم  داشته باشند حل میکند . من از  خوشبختیم را مدیون  حضرت زهرا و  اعتقاد به عقد موقت  می دانم.  به جان حضرت زهرا شوهرم را قسم دادم که اگر  بخواهید زنی را عقد موقت  کنید من حاضرم شوهرم قبول نمیکرد  حتی من در روز  ولادت حضرت علی  علیه السلام  یکی از همسایگان که شوهرش مرده  به خانه آوردم و  به خاطرثواب عقد موقت او را راضی کردم  او را صسغه و او قبول کرد. از شما برادر بزرگوار آقای تقی نژاد هم تشکر میکنم  که چنین پستی را گذاشتید وقتی پروفایلتان را خواندم   به فاطمه زهرا اینقدر خوشحال شدم  که اندیشه احیای  فرهنگ جعفری را در سر می پرورانید  تو را به این  ماه عزیز خواهرتان را از دعای خیر فراموش نکنید  التماس دعا.



  144. عقد موقت خوب بود من سوءاستفاده کردم  و تاوانش را پس می دادم.  من زنی هستم که چند سال پیش  زن پسر همسایه مان شدم از آنجایی که در خانه مان ماهواره بود من به زندگیم قانع نشدم  خیال زندگی رویایی ماهواره را در سر میپروراندم.هر شب با شوهرم که کارگر شهربانی بود بحث می کردیم و زندگی را به کامش تلخ کردم.  به هر جور بود  با داشتن یک بچه طلاق گرفتم  والدینم مرا سر زنش کردند  از خانه فرار کردم و دو روز بعد از دروغ  به خانه پدر زنگ زدم گفتم من کاروانی  به عنوان کمک آشپز به مشهد آمدم. البته با اینک 5 روز طلاق گرفته بودم و در عده شوهرم بودم  آمدم به کنار مسجد ابوالفضل مهریز یزد  رانندگان مجرد و تنها را شناسایی میکردم  و برای خودم حجابی خوبی درست کردم و محترمانه صیغه میشدم  حتی همراهشان یکی دو روز  می رفتم  باور کنید شاید روزی 10 بار صیغه ساعتی میشدم.  در مدت کمتر 6ماه توانستم در شهر مهریز خانه و ماشینی بخرم البته  خانه خشتی بود  پناهی بود  . قانع نشدم بعد  قناعت نکردم شب ها خودم را در اختیار افغانیها میگذاشتم شبی 500000 تومن میگرفتم  تا توانسنم خانه ای را در یزد و ماشین 206 بگیرم.  تیپ لباس و مد آرایشم را مثل سرمایه دارها  درست کرده بودم  و خودم را در اختیار بچه اربابها میگذاشتم.  با بچه اربابها به کیش و قشم یک هفته میرفتم و هفته ای 10000000 تومن پول میگرفتم  در یکسال نزدیک 500/000/000 1تومن پول پیدا کردم . یک پسر خوش تپی آمد گفت بیا با هم ازدواج کنیم  و محبت زیادی به من کرد بعد از چند روز که با هم بودیم تمام پولها را از حساب خالی کرد و معلوم نشد که کجا رفت؟ خبری از ایشان ندارم . از ناراحتی که میرفتم متوجه نشدم  زدم به یک  ماشین پراید که  زن و شوهری کشته شدند و گواهی نامه نداشتم و مقصر من بودم. منزل را فروختم بابت دیه دادم.  الان همه چیزم را از دست دادم  فقط تنها چیزی که دارم بیماری ایدز. منتظر مرگ و آتش جهنم و عذاب وجدان. شوهرم بعد از طلاق   با یک خانم معلم ازدواج میکند  زندگی خوبی دارند و صاحب ماشین و خانه دارند و یک پسر از زن دومش دارد. و من خجالت میکشم حتی به خانه پدر برویم  چند روزی در یک ساندویجی کار میکنم  صاحبکار خوشحال هست  فروشنده زن در مغازه هست و مشتری زیادی داشته باشد .و من هم در آرزوی مرگ  شما را به خدا نظرم را تایید کنید تا دیگران اشتباه نکنند و گول  امثال مرا نخورند و به زندگیشان قانع باشند. و دنبال هوسرانی نباشد   و به ماهواره  دل نبندند. به خدا 6 سال است توفیق پیدا نکردم دو رکعت نماز بخوانم.

  145. عقد موقت بهترین لحظات عمرم بود.  نزدیک 8سال پیش  یک شب تنها میهمان خواهرمان در شهر بودم    آن شب خواهرم با شوهرش  به میهمانی رفته بودند.  چون منزل پدردامادمان در روستا بود خواهر شوهر  خواهرم  که نوبت دندان پزشکی گرفته بود    برای اینکه دیر وقت شده بود به خانه برادرش آمده بود.  ایشان یک سال با شوهرش زندگی کرده چون شوهرش معتاد و دزد بود طلاق گرفته بود. وقتی ایشان داخل خانه آمد  و دید که من تنها هستم اول جا خورد گفتم بیا داخل   برادرت شبی میهمان  رفتند  آخر شب میآیند  . او شروع کرد  از درسم پرسید  کم کم خودمونی شد  اتفاقا کار خدا  من همان روز در خانه خواهرم رساله آقای  مکارم را راجع به عقد موقت  خوانده و در دستم بود.  رفتم رساله را آوردم  به ایشان نشان دادم گفتم نظرت چیه ؟ گفت بهترین کار است  گفتم آیا اگر شرایطی فراهم شود آیا تو حاضری صیغه بشوید گفت به شرطی که طرف قسم بخورد به کسی چیزی نگوید.  من 18 سال بودم و او 21 ساله.  گفتم پس خطبه را بخوان گفت باشد  من  شبی صیغه تو میشوم  به شرطی که رابطه جنسی نباشد گفتم باشد.  وقتی با هم شوخی میکردیم ایشان گفت من راضیم به رابطه جنسی. بعد از غسل تا ساعت 10 کنار ایشا ن بودم  بعد به بهانه ضبط درست کردن بیرون حیات خودم را مشغول کردم . وقتی خواهرم  آمد  دید بیرون  بودم  به شوهرش گفت ببین برادرم شبی سرما بیرون  به خاطر گناه نشسته است. گفتم عیب ندارد. این رابطه سبب شد تا با ایشان در  ارتباط باشم به ایشان گفتم  اگر شوهر خوبی برایت پیدا شد ازدواج کن وگرنه من بعد از خدمت سربازی با تو ازدواج میکردم.  تا پایان خدمت سربازی هر وقت می آمدم  قراری میگذاشتیم و  به هم رجوع میکردیم  . بعد خانواده ما مخالف بودند  از آنجایی در اطراف تهران  که خدمت میکردم با یکی از بچه های آنجا  آشنا  بودم کاری برایمان پیدا کردم  یک شب آمدم دختر را برداشتم و رفتم تا یک سال و نیم کسی خبری از ما نداشتند  بعد از یکسال به خواهرم زنگ زدم گفت بیا دلمان برایت تنگ شده  آن وقت با زن و بچه ام آمدیم ما مورد استقبال قرار دادند حتی گوسفندی برایمان ذبح کردند. الان دومین بچه را داریم و صاحب زندگی خوبی هستیم  فکر میکنم خوشبخت ترین شخص روی زمینم اینقدر زنم را دوست دارم حاضرم جانم را فدای یک تار مویش بنمایم میخواستم بگویت عقد موقت  باعث شد در جوانی پاک باشم.  به نظرم من سن ازدواج ملاک نیست عشق ملاک است.

  146. بچه بودم پدرم را از دست دادم  یادم هست که مادم صیغه   شوهر عمه ام بود . او همه چیز را برایمان  می آورد و میگفت صیغه ثواب دارد. شوهر عمه خدا بیامرزم  هر چه میخواستم برایم  میخرید.  از آن جایی که من  تنها فرزند بودم  عمه ام  مرا برای خواستگاری   پسرش  قرار داد.  خیلی ناراحت بودم که زن شوهر دار از نعمت صیغه محروم میشود از  همسر روحانی که برای تبلیغ آمده بود  سوال کردم دلم میخواهد به ثواب صیغه دست یابم و شوهرم را دوست دارم و نمیخواهم طلاق یا مرگ شوهر را طلب کنم ایشان فردا  جواب سوالم را داد گفت اگر کسی دو نفر مسلمان را از راه حلال  به وسیله عقد موقت به هم برساند  و واسطه این امر خیر شود  مشمول ثواب میگردد. به فاطمه زهرا من ماهی دوتا زن بیوه  برای شوهرم صیغه میکنم و به خانه دعوت میکنم.

  147. عقد موقت هدیه ای از طرف خداست. اگر ناشکری و حقیقت را کتمان کنیم در همین دنیا تاوانش را باید پس دهیم.

    شوهر من کارگر خوش نشین و بیمه کشاورزی اربابی بود. زن اربابم بیوه بود  زنی مومنه و پرهیزگار بود.از آنجایی که  شوهرم از ظاهر خوبی برخوردار بود  به من گفت  برای اینکه من راحتر باشم  با شوهرت صیغه محرمیت بخوانم  تا  به گناه نیافتم در عوضش مخارج خانه و هرچه تو لازم داشته باشی برایت تهیه میکنم . حتی کتابی در مورد ثواب صیغه و واسطه  برایم خواند  و روایتها را نشان داد  و به من گفت من جوانم نمی خواهم گناه کنم تو به خاطر خدا اجازه بده به عقد موقت شوهرت شوم . حسادت و تعصب مرا کور کرده بود و عقل مرا گرفت به او ناسزا گفتم  او به من گفت امیدوارم به درد من گرفتار شوید. چند روز بعد شوهرم را وادار کردم که کاری دیگر پیدانماید شوهر از ترس آبرو قبول کرد و خانه ای را کرایه کردیم و به  کار روزمزدی سر گذر زندگی  را ادامه دادیم.  تا اینکه یک روز برای آزاد کردن لوله فاضلاب آشپزخانه مقداری اسید  ریختم نمی دانم چطور شد که به طرف بالا پاشید و صورتم را  سوزاند کار خدا چشمهایم سالم ماند.  چند روز بعد شوهرم که برای ترخیص  من رفته پول بیاورد  ماشینی به او میزند و فراری میشود معلوم نشد که چه کسی بود  از آنجایی که کار دائمی را رها کرده بودیم و بیمه ما  از بین رفته بود  .خلاصه شوهرمان را ازدست دادم  الان یک زن تنها با دختری  8 ساله . از آنجایی که زیبایی صورتم را از دست دادم هیچ پیرمردی حاضر نیست یک لحظه به صورتم نگاه کند حتی دخترم از من میترسد  نه حقوق و در آمدی   به خدا پول کرایه خانه را نمیتوانم  پرداخت کند هرجا برای کار میروم هیچ کس کاری به من نمیدهم. با این حال زن ارباب ماهیانه برای رضای خدا پانصد هزار تومان پول صدقه به کارتم میرزد  او  کسی را گرفته نماینده اش هست و صیغه او شده و من  غریزه جنسی  مرا اذیت میکند و هیچ کس حاضر نیست توی صورتم نگاه کند . الان با دخترم در خانه خشتی مخروبه ای  زندگی میکنیم  با یارانه و پولی که زن ارباب میرزد زندگی میکنیم. دخترمان مدرسه نمیرود  میگوید خجالت میکشد که بچه ها مادرشان را این طوری ببینند. من میدانم دارم  تاوان مخالفت با دستور خدا و عقدموقت را پس میدهم. اگر آنروز  من تعصب غیرتی نداشته بودم  هم خدا راضی بود وهم شوهرم بالای سرم بود و هم کار و زندگی خوبی داشتیم و هم از ثوابهای صیغه بهرمند میشدم. و الان هم از ثوابها بی بهره شدم و هم  در سخت ترین شرایط باید زندگی کنم. مجبور خودم بچه امر ا درس یادش بدهم.  جناب تقی نژاد  شما را به خدا کن گرفتارم  سختیهای دنیا را تحمل میکنم   دعا کن در آخرت  عذاب نکشم من این خاطره را نوشتم  تا کسی کفران نعمت نکند و این سنت حسنه را اجرا کند که ظلم جهان را فرا نگیرد خواهش میکنم به جان امام صادق نظرم  با متن کامل تایید نما  و ما را از دعای خیر محروم مکن متشکرم

  148.  گرچه  من عقد موقت را تجربه نکردم و از خدا میخواهم که هیچ وقت تجربه نکنم. در ثواب آن شریک بوده ام.  یکی از همکارانم  که حدود سه سال است  بیوه شده با داشتن فرزندان بزرگ  ازدواج دائم برایش میسر نیست  من برای رضایی خدا او را به شوهر خودم عقد موقت یکساله بستم و بعد یکسال دختر عمویم را به عقد شوهرم  5 ساله در آورده ام کسی از این موضوع خبر ندارد.  من فقط  با خدایم  عهد کرده ام  خدایا من داغ شوهر را نمیتوانم تحمل کنم   به خاطر رضایی تو   دوتا زن بیوه برای شوهرم صیغه میکنم  تا  من پیش مرگ شوهر بشوم.  باور کنید  برای اینکه شوهرم ضعیف نشوند  مخارج خانه ما را تامین میکنند خانواده ما از نیابت شوهر به نوایی میرسیم و در رفاهیم و خدا راضی است.
  149.  بنده اهل  شهرستان انار چند  سال پیش  در جاده نوق ساعت 9 شب  از محور جوادیه انار  در حال حرکت بودم   دیدم ماشن پراید خانمی پنجر شده بود.   که  کنارش ترمز زدم  با کمکش  زاپاسش را عوض کردم  ایشان اهل انار بود وبا مادرپیرش به زیارت شهید حاج علی محمدیان آمده بود.. در بین تعویض لاستیک اطلاعاتی از ایشان گرفتم  فهمیدم ایشان یکسال بعد از  عقد  از شوهرش طلاق گرفته  و از غریزه جنسی رنج میبرد. و در دوران عقدش  به تصرف  شوهر در آمده بود.  ومن هم قصه سفرم را گفتم.شماره تلفنش را گرفتم   از آنجای که پدرش مرده  و زن بود همان شب در منزلشان  بدون اینکه مادرش متوجه شود. ایشان را عقد موقت بستم  یک ماهی با ایشان رابطه داشتم  بعد وقتی اخلاق و خانواده اش را شناختم  و او را عقد کردم باور کنید فرشته نجات من بود. من از او  پسری دارم که اسم شهید عارف را علی گذاشتیم. میخواستم بگویم واقعا شهدا حاجت میدهند  . آن شب اینقدر غریزه جنسی مرا آزار میداد  از خانه حرکت کردم و گفتم می روم پیش شهید محمدیان  و به شهید  گفتم  شبی مرا از حلال سیر کن  و از طرفی همان شب همسرم به خاطر همین کار   به شهید توسل جسته بود و خواسته مرا داشته است.  ما  ماهی یکبار به زیارت شهید حاج علی محمدیان می آییم.  شما که اهل نوق هستید چقدر به زیارت می روید.  از شما آقای تقی نژاد میخواهم به احترام شهید نظرم را تایید نمایید.

  150. سلام جناب آقای تقی نژاد من این 3نظر  را بابیان  خاطراتی که در پست شکست حرمتها بوسیله ازدواج موقت برایتان قبلا ارسال شده بود  در این پست میگذارم  تا دوستانی که آن پست را نخوانده اند این خاطرات را بخوانند.
  151. معظمه
  152. سلام دارم خدمت برادربزرگوارم ضمن قبولی طاعات و عبادات.

     گرچه عقد موقت  واسطه فیض است درشرایط فعلی  انجام آن  باید مخفیانه صورت بگیرد. من برای ثواب بردن این سنت حسنه  دختر خواهرم  که از شوهرش طلاق گرفته بود  به عقد  دائم شوهرم در آوردم  و با هم زندگی میکنیم .  و به نظرم اگر موقت بود  نظر مردم به شوهر و  خواهر زاده ام بدبین بود.  عقد موقت خیلی ثواب دارد به شرطی  غیر از خدا کسی با خبر نشوند.

  153. حکمت
  154. سلام علیکم 
    درپاسخ خانم منیژه همین که شما پی به اشتباه بردید وپشیمانید کافیست خداوند عالم بسیار بخشنده ومهربان است 
    اما... در پاسخ به مشکل شما بنده فردی سراغ دارم که شما راصیغه کند برای رضای خدا درصورت تمایل شماره خود را از طریق پیام خصوصی به مدیریت سایت اعلام کنید باتشکر
  155. م.س
  156. خدا را شکر گزارم که بوسیله  عقد موقت  خودم را از حرام نجات دادم. حدود 15 سال پیش مجرد بود  گرچه خدا مرا نجات داد و باهیچ کس از راه حرام ارتباطی نداشتم.   الحمدلله  وضعیت مالی ما خوب بود  بااینکه  23 ساله  بودم شوهرم را از دست دادم.  چون از پدرم  یک دانگ و 3000 قصب زمین پسته ای برایم.  رسیده بود  . در یکی از روستاهای نوق ظرف پسته و خانه ای داشتیم .  من یک کارگری گرفته بودم آبیار و کارهای کشاورزیمان را انجام میداد . از آنجایی که مجرد بود من به بهانه سر زدن به نوق می آمدم  و کارگر جوان را به بهانه ای به خانه  می آوردم  و خودم را صیغه ایشان کرده بود. فقط او را قسم دادم که به هیچ وجه به کسی چیزی نگوید او هم قبول کرد . حدود 8 سال پیش او ازدواج کرد و کار ما را رها کرد بدون اینکه در این مورد به کسی چیزی بگوید . شش ماه  بعد خودم را صیغه یک تاجرپسته در رفسنجان کرده ام  با ایشان در ارتباط هستم و خودم را از گناه نجات میدهم.  به نظر من عقد موقت بهترین راه نجات برای زنان بیوه می باشد به شرطی که مدت عده را نگه دارند و  کسی را خبردار نکند.
  157. عباس
  158. در  زمانی که هوای نفس بر من غالب بود و در آستانه هلاکت بود عقد موقت  چون نسیمی آرام بخش روح مرا  جلا بخشید و به کمال رسانید . بعد از  مرگ خانمم در زجر بودم  باور کنید نمی توانستم تا حداقل چهلم  همسرم صبر کنم  از آنجایی  در همسایگی ما بیوه زنی فقیر  که زن دایی ام بود به بهانه انجام کارهای خانه  به خانه رفت آمد میکرد بعد از هفتم  همسرم  با ایشان پیمان موقت بستم بدون اینکه کسی متوجه شود .  الان ده سال  از آن ماجرا میگذار فقط عقد موقت را تمدید میکنم. همه مردم میگویند عباس چه قدر وفادار به  خانمش بوده که تا به حال  زن نگرفته  و بچه ها میگویند چقدر پدرم به مادر وابسته است که  دوست ندارد  هیچ زنی جای او را پرکند. در حالی من  نتوانستم یک هفته بعد از مرگ همسم طاقت بیاورم.   زن موقت من از همسر قبلیم کوچکتر  است  و بعضی از شبها  کلید خانه را به من داده تلفنی قرار میگزاریم ساعت 12 به بعد به هم رجوع میکنیم و خدا را شکر حتی بچه هایم متوجه نشده اند.

  159. ض...
  160. به نظرم اگر کسی  با چشمانش مرد و زن مسلمانی را از حلال بوسیله عقد موقت  دید با هم در ارتباطند  آن را افشا کرد نمی میرد تا  مجازتش را بکشند.   من مردی بودم تقریبا امکانات زندگی جور بود هیچ کاهستی نداشتیم.  چند سال پیش دیدم  زنی  صیغه کسی هست  به زن پیشنهاد دادم اگر با من  ارتباط برقرار نکنی میروم آبرویت را می برم. او قبول نکردم گفت من صیغه هستم الان تا چند ماه در عده هستم صبر کن عده ام تمام شد  تا هر وقت خواستی به عقدت در می آیم. قبول نکردم  . گفتم من نقد را رها نمیکنم دنبال نصیحه بروم. گفت  من تا زمان عده به عقدت در نمی آیم . گفت  من بدون عقد قبول دارم.  گفت خجالت بکش من به خاطر خدا این کار را انجام  دادم و خودش از من حمایت میکند.نیت داشتم بروم بگویم در  صانحه تصادفی که رخ داد پایم تا دو ماه  در گچ بود  چون به  زنم گفته بودم فلانی با فلانی صیغه هم شده بود . زنم همجا پخش کردند. زن از ترس آبرو از آن محل رفت. چندی بعد  دخترم در دبیرستان که به منزل می آمد چند تا جوان او را اغفال کردند  و بی صورت کرده بود. خودم  بر اثر تصادف  از مردی افتادم و معتاد شدم.  و زنم با مردان در ارتباط است اگر چیزی بگویم  مرا رها میکند و مهرش را اجرا میکند  پسرم معتاد و دزد شده  چون کار و کاسبی ندارم خانه ما شده خانه تیمی  مردم می آیند اینجا تریاک میکشند با زن و دخترم   را معتاد کردند  و او را به فساد کشاند   دختر دوم به بیماری ایدز مبتلا شد  پسر اولم  در زندان است. .تمام گرفتاریهایم به خاطر مخالفت با دستور خدا و آه مظلوم بود. آن زن  خانه اش را فروخته و به مشهد می رود  و منش دکتری میشود بعد از چند زن دکتر می میرد با دکتر ازدواج کرده و زندگی خیلی خوبی دارد.  این پیام را دادم در جمع شما بگویم که من غلط کردم  ..... خوردم  . زندگی من  از هم پاشید. اگر کسی را دید صیغه کسی شده  به مردم اعلام کردید. بیچاره میشود.

  161. حدیث
  162.  سلام آقای  تقی نژاد  ضمن قبولی طاعات و عبادات

    من  زنی هستم که در نهایت فقر زندگی میکردم  وقتی سیکلم را گرفتم  پدرم مرا برای کار به  مغازه ساندویجی  فرستاد و آنجا کار میکردم  . در این مدت خیلی  از جوانان پشنهاد عمل منافی عفت را دادند به خاطر خدا به همه آنها جواب رد دادم. تا اینکه  پسر صاحبکارم وقتی پاکدامنی مرا دید  از من خواستگاری کرد خانواده ما موافق بودند  و مادر شوهرم مخالف بودند.  پسر  با پدر به خواستگاریم می آید  و در عقد او بودیم . و شبها در همان مغازه ساندویجی  شبها استراحت میکردیم بعد از مدتی احساس کردم  که حامله هستم. شوهرم خواست  بچه را سقط کنم   او به زور بر خلاف میلم  اینکار را کرد و خیری ندید.  . چند روز بعد  در حادثه تصادف  شوهرم را از دست دادم.  پدر شوهرم  مغازه ساندویجی را به جای مهریه به من داد . در مغازه کار میکردم تا یک روز یکی از مشتریها ی 50 ساله که زنش حامله نمیشد و پولدار  بود به من گفت   مغازه ات را بده کرایه  و بیا  سه سال صیغه من بشو من از تو بچه ای بیاورم  وقتی او را از شیر گرفتی  به من بده  من به جایش یک خانه  سند شش دانگ به اسمت میکنم  در این سه سال  خرج و خوراکت را تامین میکنم.   در یکی از محضرها عقد موقت را خواند  و مرا صیغه کرد  بعد از حاملگی دیگر به من سر نمیزد فقط خانمش می آمد و هرچه میخواستم برایم فراهم میکرد . وقتی بچه به دنیا آمد   هفته ای یک روز به من سر میزد  او تمام اموالش را به نام بچه کرده بود فقط خانمش خبر دار بود.   بچه یکساله شد ایشان سکته میکند و می میرد  خانمش مرا به خانه می آورد از آنجایی که پسر من بر خانم او محرم بود .  دو ماه بعد خانم بچه را میگیرد و خانه را به من تحویل میدهد در ضمن یک مغازه و یک ماشین و مبلغ 20000000 تومن به من میدهد.  و ازمن میخواهد برای همیشه پایم را از زندگیشان بکشم. . یک ماه بعد از تمام شدن عده ام  به عقد  دائم پسر عمویم که جوان متدینی بود و سه سال از من کوچکتر بود در آمدم  ایشان مهندس ساختمان و خوش اخلاق است . با ایشان بهترین زندگی را شروع کردم و از ایشان صاحب یک دختر و یک پسر هستم. من این خوشبختی را به برکت عقد موقت و از عنایت خدای مهربان میدانم  و او را از جان و دل سپاسگزارم .

  163. فرزانه
  164. سلام  ضمن توفیق درک شب قدر برای شما برادر گرامی

    من پدرم فوت کرده بود با مادرم زندگی میکردیم. با دختر همسایه ام دوست بودیم   با اینکه هر دو دانشجو بودیم و در شهرمنزل شخصی گرفته بودیم. و از طریق ماهواره  هر دو از خدا غافل شده بودیم. دیگر  مقید به نماز  و طاعت نبودیم.  شبی   آرایش کرده در خیابانها پرسه میزدیم.  ماشین پاترولی  کنار ما توقف کرد  به ما گفت شبی بفرمایید منزل ما   برای اولین بار با هم سوار شدیم.  رفتیم منزلش  او تنها بود  گفت هرچه میخواهید بخورید من بروم برایتان شام بیاورم.   خودمان را به خوردن تنقلات مشغول کردیم.  تا دور خودمان را نگاه کردیم دیدیم  13نفر  شدند.  آنها شروع به تریاک کشیدن کردند . به دوستم گفتم بیا فرار کنیم  او قبول نکرد  گفت مگر ندیدی چه لذتی  در ماهواره داشت. من به بهانه ای فرار کردم . و آن شب دیگر خانه نرفتم  به خانه خاله ام در شهر رفتم  . آن شب خاله و با شوهرش میهمانی رفته بودند  به پسر خاله گفتم شبی تنها بودم آمدم خانه شما.و بعد از مدتی شروع به نماز خواندن کردم  . و از خدا خواستم مرا نجات دهد.  پسر خاله ام رشته الهیات درس میخواند. به او گفتم  یکی از دوستانم سوالی کرده  که از شما بپرسم.. گفت بپرس   شخصی  بوسیله ماهواره با خدا قهر کرده اگر برگردد و توبه کند  آیا خدا دست او را می گیرد.  گفت بله خدا مهربان است.  صحبت از دین و دیانت به میان آمد . گفتم خدا را چقدر دوست دارید آیاحاضرید به خاطراو دست کسی را بگیرید. گفت من دختری هستم که غریزه جنسی مرا اذیت میکند میترسم به حرام بیافتم آیا راهی هست که زودتر  به مقصد برسم و گناه نکنم. اتفاقا ایشان گفت از آنجایی که شما پدر و پدر بزرگت مرده و عمو و جد پدری ندارید میتواند با اجازه خودت صیغه بشوید . اگر پدر و جد پدری داشتی و دختر بودی   اینکار صورت نمی گرفت. آن پسر خاله قرآنی را آورد و گفت به این قرآن از این راز به کسی چیزی نگو شما بیا صیغه من شو من هم درسم را میخوانم تو هم درست را بخوان بعد از اتمام درس و خدمت سربازیم با هم ازدواج میکنیم.  همان شب به عقد موقت یکسال در آمدم  و خطبه جاری شد . و به او  رجوع کردم. گفتم من در اتاقی که زندگی میکنیم  دختران دیگرماهواره دارند  دیگر نمی توانم درس بخوانم  گفت فعلا درس را تعطیل کن . سال آینده حوزه امتحان بده اگر قبول شدی به حوزه بیا.  یکماه بعد او  رسما به خواستگاریم آمد  و مرا عقد دائم کرد. به هرحال با دادن کتابهای دینی در خانه خود و خاله درسم را خواندم و امتحان دادم و به حوزه آمدم  پس از مدتی ازدواج کردم او استاد حوزه و من مربی  قرآن شدم.  و یک فرزند صالحی داریم. آن رفیقم  که شب آنجا مانده بود به راه فساد کشیده شد و هروینی شده و من اطلاعی از او ندارم.

  165. کاظمی
  166. وقتی که دختر خاله ام از  شوهرش به خاطر  بچه دار نشدن طلاق گرفت  بعداز اتمام عده اش    او به من پیشنهاد عقد موقت داد. دختر خاله من  کارمند و وضع مالی خوبی داشت. منتهی خانواده شوهرش به  خاطر  عقیم بودن  با دادن مهریه او را طلاق دادند. با اینکه من 6 سال کوجکتر بودم و دانشجو بودم  بدون اینکه کسی متوجه بشود  او را عقد موقت  بستم. کار خدا دو ماه بعد از انعقاد عقد ایشان حامله میشود  .از آنجایی که زن خوب و مومنی بود بعد از حاملگی ما رفتیم رسما عقد کردیم.  او قبل از عقد به من گفت  من خوشگل  ترین دختر را برایت خواستگاری میکنم.  این ازدواج باعث شد  که  زندگی ما رونق بگیرد  و در دانشگاه درس بخوانم  ایشان اینقدر درکش بالا بود  خودش یکی از  شاگردانش  که خیلی زیبا و محجه بود برای من خواستگاری کرد  در عوضش زن دومم  قادر به بچه دار شدن نیست. فقط از دختر خاله ام دو تا پسر دارم که زن دومم با او مثل دو تا دوست و در یک خانه زندگی میکنند.  اینقدر خدا را شاکرم که زندگی شیرینی دارم این شیرینی فقط به خاطر عقد موقت است.



  167. خانم ا
  168. سلام آقای تقی نژاد   شما نمی توانید نظرات را حذف کنید. عقد موقت مثل سفره انداخته شده است   اگر به کسی چیزی نرسد کینه  میآورد.  در ضمن در گناه کسانی که نیاز عقد موقت دارند  شریک میشوید شما نظرات را میخواهید تایید نکنید نکن ولی این خاطرات شیرینی که بیان شد. عدم نمایش نزن.بنده 4 سال پیش  شوهرم  را از دست دادم   شش ماه بعد اینقدر فشار روحی داشتم به جوان مجرد و مومنی  بنام محمد پیشنهاد عقد موقت دادم ایشان خوداری کردند . از دست این جوان ناراحت بودم  حتی از تمام جوانان مذهبی  بدم می آمد. مجبور شدم به حرام بیفتم  و از حرام خودم را ارضا میکردم  تا چند وقت بعد  محمد به خواستگاری آمد و با ایشان ازدواج کردم. از ایشان پرسیدم چرا به خواستگاری من آمدید  گفت بعد از اینکه  دست رد به سینه شما زدم  یک شب خوابت را دیدم در شرایطی سختی بودم و به من گفتند  فلانی تو در در گناه زنا فلانی  با فلانیها شریک هستید.  من هم  برای اینکه جبران نمایم حاضر شدم  بر خلاف میلم با تو ازدواج کنم.
  169. خانم.....
  170. سلام آقای تقی نژاد نمایش ندادن نظرات این پست بی احترامی به بازید کنندگان و موجب نارضایتی خداوند است.

    عقد موقت خوب است تا زمانی هیچ کس از این ماجرا خبر دار نشوند. من معلمی هستم  که چند سال پیش بین من و شوهرم  جدا یی افتاد  و او رفت .  بعد از تمام شدن عده من صیغه مستخدم مدرسه شدم.  هم مستخدم کلید مدرسه را دارد و هم من در روزهای تعطیل قرار میگزاریم و به هم رجوع میکنم. اگر نکاح موقت نبودجهان برایم زندان بود. خدا را شاکرم  که عقد موقت را به ما هدیه داده لطفا نظرم را  به حق این ماه پر برکت منتشرفرما

  171. لیلا
  172. سلام  آقای  تقی نژاد یادتان باشد. این پست شما مرا نجات داد. شوهرم سال گذشته به رحمت خدا رفت . من دوتا  بچه کوچک دارم   برادر شوهری دارم حدود 19 ساله است من 21 ساله هستم دلم خیلی میخواهد با ایشان ازدواج کنم  چون دوتا دختر کوچک دارم گهگاهی  به منزل ما سر میزند . دیرشب  وقتی منزل ما آمد  من پست شما را برایش در لب تاب گذاشتم و خودمان مشغول فیلم دیدن بودیم. . تمام نظرات را خواند  .خودش به من گفت پست خوبی است  آیا شما این پست را  تایید میکنید گفتم بله. وقتی بچه ها  خوابیدند من صیغه ایشان شدم و ایشان قسم خورد  من تا زمان  بعد از خدمت تو را عقد موقت میبندم و بعداز  اتمام خدمت عقد دائم میبندم  من به ایشان گفتم اگر خواستید داماد هم بشوید من زن خوبی برایت میگیرم  .وقتی دیرشب غسل کردم  برای شما خیلی دعا کردم.  شما را به  همان امام صادقی که آن را محبوب خدا میدانید این نظر را تایید کن  و نظرات تایید شده قبلی را  عدم نمایش نگذار . وقتی من آنها را میخوانم لذت میبرم.
  173. انیسه
  174. سلام آقای تقی نژاد

      شما حق ندارید با احساسات مردم بازی کنید  تنها جایی که ما میتوانیم عقده دلمانرا باز کنیم و  آزادانه حرفمان را بزنیم اینجاست  همینکه مردم از عمرشان هزینه کرده اند  و  شما را امین دانسته و تجربیات خودشان را در اختیار شما گذاشته   که اطلاع رسانی شود تا دیگران بتواند خودشان را حفظ کنند  این نظرات  همچون درس عملی است مثل داستان طوطیهای هندوستان به طوطی بازرگان است. اگر کوتاهی کنید پیش خدا مسئول و مدیون ماهستید. شما میتوانید نظراتی که با شرع مبین اسلام و عقل مطابقت ندارند حذف کن . ولی نظراتی که  راه را به مردم نشان میدهند حق ندارید نمایش ندهید. و اگر فرصت خواندن نظرات را ندارید  نظردهی را غیر فعال کنید ولی نظرات داده شده را  نباید حذف کنید. این نظر مرا باید تایید کنید تا  کسی قصد خیانت نداشته باشد. دیگر اینکه شما  این سایت را به خاطر  احیای نام مادر ارجمند گذاشتیدو  این سایت مادر ماست. شما نام خود را خادم گذاشته اید خادم وظیفه اش خدمت است نه نظارت. فقط نظاره گر واقعی خداست.

    حدود 7سال پیش  شوهرم از دنیا رفت  من کسی را نداشتم در همسایگی  ما پیرزنی زندگی میکرد  که تنها پسرش گاهی به او سر میزد  من از آنجایی که کار و  پول اجاره خانه نداشتم و پدر و مادرم از دنیا رفته بودند کارهای پیرزن را انجام میدادم در عوضش جا و مکانی خوراک و لباسی داشتم. او اینقد به من اطمینان داشت تمام حقوق بازنشستگیش را به دست من میداد. خیلی پیرزن برایم دعا ی خیر میکرد. پسر  پیرزن  بادختر پولدار و بلند پروازی  ازدواج کرده بود  هیچ وقت  حاضر نبود به خانه مادر شوهر بیاید  .  من دلم برای پیرزن میسوخت به خاطر  رضای خدا   خیلی هوایش را داشتم نمی گذاشتم دست به سیاه و سفیدی بزند. یک روز پسر مرا دید و تشکر کرد  و مبلغ پولی داد  من گفتم فقط برای خدا اینکار را انجام داده ام.  پسر از من خوشش آمد  کم کم  با ایشان آشنا شدیم   او با اینکه از لحاظ مالی کم و کسری نداشت از زندگیش راضی نبود . از طرفی من  نمیتوانستم  بی شوهری را تحمل کنم  .خودم را صیغه یکساله او کردم و ایشان مبلغ 10 میلیون تومن برایم سپرده کرد. او هفته ای  دوبار می آمد  کسی هم شک نمیکرد.  بعد از مدتی همسرش  با اینکه  هفت سال ازدواج کرده بودند بعد از هفت سال که میخواست   زایمان نماید سر اولین زایمانش  از دنیامیرود  . او بیشتر به من سر میزد  تا اینکه یکسال بعد از مرگ همسرش  رسما از من خواستگاری و مرا  عقد دائم کرد.  شوهرم  صاحب بنگاه ماشین  میباشد و از او دو فرزند دختر و پسر دارم  و مادرش با ما زندگی میکنم من با جان و دل  تمام کارهایش میکنم  او خیلی مرا دعا میکند . خوشبختی من در سایه دعای خیر مادر شوهر و عقد موقت بود.  میخواستم به میهمان مادر ارجمند بگویم اگر انسان کاری را به خاطر خدا انجام بدهد خدا تنهایش نمیگذارد و دستش را میگیرد.

  175. جعفری نسب
  176. نمی دانم چطوری خدا را به خاطر این حکمش سپاسگزار باشم. بعد از مرگ همسر بیمارم  نمی توانستم  با غریزه جنسی  مبارزه کنم  و از طرفی در شهر ما رسم بود مرد حداقل تا 1سال بعد از مرگ زنش  صبر کند  به هر طریقی بود تا 10 روز صبر کردم.  از آنجایی که خاله کوچکه همسرم  به ما سر میزد و  بیوه بود او بچه هایم را تر و خشک میکرد با اینکه  حدود 5 سال از من بزرگتر بود و فرزندانش  جز پسر آخری که سربازی بود  همه را به خانه بخت فرستاده بود و کسی شک نمیکرد . با ایشان صحبت کردم گفت اگر  پسرهایم بفهمند سرم را می برند چون این عمل بد جا افتاده است. بلاخره  او را راضی کردم   گفت به شرطی کسی متوجه نشود . شبها به ایشان  وقتی که برای خوابانیدن پسرکوچکه ام  می امد  رجوع میکردم.  چون دیدم  زن خوب و دوست داشتنی است   گفتم پسرت بیا دختر من را بگیرد  بعد  از مدتی شما را عقد موقت 99 ساله میکنم  رفتم  نقشه ای کشیدم  به دوتا عروسهای  آن زن هر نفری 500000 تومن هدیه دادم گفتم شما پسرها را راضی کنید  که  مادرشان را  صیغه من شود عوضش   شما از شر  سخت گیریهای مادر شوهر راحت میشوید. آنها گفتند ما چیز دستی به شما میدهیم فقط شرط کن که زیاد به خانه ما نیاید و گیر بدهد . خلاصه عروسها همکاری کردند  با او ازدواج کردم حتی یک پسری هم از او دارم زندگی خیلی خوب داریم. باور کنید از آن وقتی این زن به زندگی من آمده مزه زندگی را میچشم. حال با حقوق بیمه شوهر قبلی و بازنشستگی من اموراتمان را میگذرانیم و  به زندگیمان راحتر ادامه میدهیم  الان  فقط دوتا بچه داریم  یکی بچه از زن قبلیم و یکی از مشترک. این خوشبختی را خود در عقد موقت به من داد.

  177. اویس
  178. تازه به سن بلوغ رسیده بودم  در خانه مادر بزرگم  زن دایی من زندگی میکرد بعد از مرگ دایی ام زن دائی با پسر کوچکش  از آنجایی که تنها بودند به منزل مادر بزرگم آمده بودند.  از آنجایی که من نوه  بزرگ مادربزرگم بود خیلی مرا دوست میداشتند.  من بیشتر خانه مادر بزرگ مادریم بودم. من جای خودم را همه جا باز کرده بودم.  من با عقدموقت آشنایی نداشتم یک روز کسی در خانه نبود و فرزندش خواب بود زن دایی من خودش را صیغه من کرد  برای اولین بار که رجوع کردم  از اینکار خوش آمدم  هفته ای دو سه بار اینکار را انجام دادم.  تا اینکه  زن دایی ام حامله شد.  قصه را به من گفت :  من  با مادر بزرگم گفتم اتفاقا مادر بزرگم خوشحال شد و گفت  اینکارت باعث میشه من بعد از مرگت دیگر غصه بی سرپرستی عروسم را نخورم.  با اینکه زن دایی من 6 سال بزرگتر از من است ما هیچ مشکلی در زندگی ندارم. و خدا را شکر میکنم که از دورانی که به سن بلوغ رسیدم  حتی فکر گناه را در سر نداشته ام.  و به شکر خدا  من 3تا دختر دارم.

  179. کبری
  180. دختری بودم سنم به 31 سال رسید  و کسی به خاطر اعتیاد پدر  و نداشتن وضع مالی و بیماری مادرم  به خواستگاری نیامد در همان سال پدرم  از دنیا رفت با مادر بیمارم در منزل قدیمی خوش نشینی زندگی میکردیم.  سه ماه بعد از مرگ پدر همان ارباب که خوش نشینش بودیم . مقداری پول  و کفاره روزه را به ما داد  و به من گفت اگر کاری داشته باشید به من بگویید و شماره تلفنش را به من داد. دو سه روز بعد  به ایشان زنگ زدم  من اذیت هستم و مادرم بیمار است اگر از دنیا  برود کسی را ندارم  آیا کسی را سراغ ندارید  برای ازدواچ دائم یا موقت؟. حدا اقل محرمی داشته باشم. فردایش به منزل ما آمد و گفت حقیقت من زن دارم  اگر صیغه بخواهید بشوید من تو را عقد میکنم و هرچه شرط گذاشتی من قبول میکنم. گفتم  برنامه ای برایم درست کن که بعد از مرگ مادرم   سرپناهی  داشته باشم. او گفت من خانمم فلج شده  من تو را عقد موقت میکنم به مبلغ پنجاه میلیون تومن دو ساله  و مخارج زندگیتان را تامین میکنم.تا مادرت زنده هست همین جا کنار مادر باش بعد از مرگ مادر منزل ما بیا و به عنوان مستخدم  کنار خانمم باش و حقوقی هم به شما میدهم. سه ماه بعد از عقد موقت  مادرم به رحمت خدا رفت ایشان تمام مخارج دفن و کفن را دادند و مرا به منزلشان برد و آنجا کارهای خانمش را انجام میدادم  از آنجایی که ایشان فرزندی نداشتند  خیلی دلشان میخواست فرزندی برایشان بیاورم گفت اگر حامله شدید تو را عقد دائم میکنم و منزلی هم برایت میخرم و مهریه ات قرار میدهم. حدود دوماه که در منزلشان بودم آثار حامگی را مشاهده کردم   وقتی مشخص شد حامله هستم او مرا عقد کرد و خانه ای برایم با وسایلش خرید. وقتی که فرزندم به دنیا آمد تمام اموالش را بنام فرزندم کرد. دو ماه بعد از تولد فرزندم همسر اولش به رحمت خدا رفت دو سال در نهایت خوشی و خرمی با ایشان زندگی کردم که  ایشان  در صانحه تصادف می میرد. .فرزند پسرم سه ساله میشود  با دوچرخه بازی میکند  متوجه نبود به یک ماشین تصادف میکند و  از دنیا میرود .  مدتی در ناراحتی و اندوه به سر میبردم . از آنجایی من تنها وارث پسر بودم تمام املاک و دادرایها به من میرسد.  من خودم را به عقد دائم پسرمجرد 28 سال در آوردم که ایشان  سرکارگرما  می باشداشان عهد کرده تا زنده باشد  برایم کار کند و مراتنها نگذارد . از ایشان دو تا فرزند دارم و یک مغازه و ماشین برای او خریدم  و  او جوان پاک و سربه زیر   و پدر فرزندانم میباشد . اینقدر  خدا را شاکرم که با عقد موقت مرا به اوج خوشبختی رساند. به شکر خدا دوتا فرزند سالم و شوهر جوان و خوب و سرمایه ای که محتاج کسی نباشم. و خانه و سرپناهی را خداوندبه وسیله عقد موقت به من اهدا کرد.  حتی به خاطر اینکه در حال حاضر از ثواب عقد موقت بی بهره نباشم.  حدودسه ماه است  زنی که شوهرش بر اثر بچه دار نشدن  طلاق داده بود به صیغه شوهرم درآوردم هم ایشان کارهای مرا انجام میدهد و هم سرپناهی دارد و هم خداوند راضی است.


  181. سلام جناب آقای تقی نژاد من این 4نظر  را بابیان  خاطراتی که در پست شکست حرمتها بوسیله ازدواج موقت برایتان قبلا ارسال شده بود  در این پست میگذارم  تا دوستانی که آن پست را نخوانده اند این خاطرات را بخوانند.
  182. محمد احسان حیدری

    با صلوات بر پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکش که نعمت بزرگی مثل "ازدواج موقت" را به امت خویش ارزانی داشتند .

                                           

    و با عرض سلام و ادب خدمت همراهان کاروان صادقیه (علیه السلام) و خادمین حضرتش

     

    تجربیات و سرگذشت های این دوستان سعادتمند را خواندم و بسیار به حالشان غبطه خوردم . زیرا که با درک صحیح از ازدواج موقت به هدف و نتیجه مطلوب رسیده اند .

    البته کم نیستند سرگذشت هایی که به خاطر عدم شناخت درست از "فلسفه ازدواج موقت" و توقعات بی جا و شکست حریم طرفین ، نتیجه ای جز آبرو ریزی و صدمه به کیان خانواده نداشته است .

     

    من جوانی هستم اهل "شهر تهران" و در آستانه 30 سالگی ، مدتی است خدمت مقدس سربازی را گذرانده ام و هنوز موفق به یافتن شغل مناسبی نشده ام .

    مدتی است خانواده ام برای ازدواج دختری از اقواممان را برایم در نظر گرفته اند ، ولی هیچ دارایی و پس اندازی از خودم ندارم . از طرفی اوضاع مالی خانواده نیز چندان تعریفی ندارد ولی باز شکر گذار خداوند بزرگ هستیم .

     

    این روزها نیاز جنسی بسیار مرا آزار می دهد و به سختی آن را کنترل می کنم . ای کاش تا مشخص شدن تکلیف زندگی ام من هم مانند شما می توانستم از راه حلال نیاز جنسی ام را بر طرف کنم و به فیض عظیم ازدواج موقت برسم .

    از شما خواهران و برادران که مورد عنایت خداوند قرار گرفته اید می خواهم برای عاقبت به خیری من حقیر دعا فرمائید .

     

    التماس دعا- 13 تیر ماه 95 مطابق با 27 رمضان المعظم

    با تشکر از آقای تقی نژاد بابت تایید و نمایش این نظر

  183. ضمن عرض سلام وآرزوی قبولی طاعات وعبادات ،بنده همکاری دارم بسیارمحترمه وپاکدامن وچندین سال است که ایشان رامی شناسم دوسالی است شوهرشان به رحمت خدا رفته ،دریک فعل وانفعالی که به اطلاع خودشان رساندم نام ایشان درذهن آمدبنده بانیت خیرخواستم آدرس سایت رابه ایشان بدهم اماتردیدداشتم روزی برای خرید توقفی داشتم سیدی که بسیاربرحق است آنجامرادیدوطلب پولی ازمن کرد به اودادم وگفت همیشه کارخیرکن وبه راهت ادامه بده ،فردای آن روز برای انجام این کارباعالمی که همیشه برای استخاره مزاحمشان می شوم صحبت کردم وطلب استخاره کردم فرمودندبسیارخوب است انشاءالله نیت خیراست وکاری خداپسندانه است باهمکارم تماس گرفتم وآدرس سایت رادادم ابتدا شوکه وناراحت شد من عذرخواهی کردم وگفتم تمام نظرات را مطالعه کند وبازهم معذرت خواستم ولی خدامی داند نیتم خیر وبه قصد کمک بوده والان هم به عنوان برادردینی اعلام می کنم هرکاری دراین جهت ازدستم برآیدحاضرم برایشان انجام دهم ازشما می خواهم این پست را تایید کنیید تا چناچه ایشان مطالعه نمودند آگاهیشان بیشتر شود وچناچه کمکی خواستند به حقیراطلاع دهند 
  184. فاطمه سادات

    سلام و عرض ادب  دارم خدمتی تمامی میهمانان محترم سایت مادر ارجمند  خوشحال و تشکر میکنم از این نام زیبایی که مختص مادر امام صادق علیه السلام  میباشد گرامی داشتید. و التماس دعا دارم از شما خواهر و برادری این امر خیر شامل حالتان شده. و امیدوارم که تمامی مشکل ازدواج جوانان ما چه از راه عقد دائم و موقت از راه حلال تامین گردد تا دامن کسی به گناه آلوده نگردد.

    من زنی هستم از سادات طلبه که مربی قران میباشم  یک فرزند خردسال داشتم.  4سال پیش شوهرم بر اثر ایست قلبی به رحمت خداوند رفت.  پسرخاله ای داشتم  ازمن  خواست که مدتی صیغه ایشان بشوم و  تا به حرام نیافتد.  حقیقت امر  خیلی ناراحت شدم از ته قلبم راضی بودم و به خاطر  ترس از حرف مردم  از اینکار خوداری کردم و ایشان را دعوا کردم.  ایشان  از دین زده شده  حتی ترک نماز کرد  چند مدت   بعد خواب دیدم برای من گناه زنا نوشته شد. و مرا مجازات میکنند  به من گفتند تو میتوانستی پسر خاله ات را از گناه پاک کنی وقتی تو فرزند پیغمبر و طلبه این کار را انجام نمیدهید از مردم عادی دیگر توقعی نیست. تو با اینکارت باعث شده که پسر خاله ات به اعتقاداتش پایبند نباشد با فلان زن شوهر دار  در حال حیض زنا بکند . و تو در گناهش شریک هستید.  فردای آن روز از خواب بیدار شدم و باایشان تماس گرفتم  دقیقا  ایشان همان کار را انجام داده بود.  از ایشان خواستم  به شرطی به کسی چیزی نگوید  من 6ماه به عقد موقتش دربیایم و دنبال گناه نرود. ایشان قبول کرد و سه روز به تمام شدن مدتم بود که پسرخاله در صانحه تصادف از دنیا میرود.  یک شب درعالم خواب ایشان را میبینم که به من گفت به خاطر  عقد موقتی که با هم داشتیم  خداوند تمام گناهان مرا بخشید حتی گناه زنا را.  بعد از تمام شدن عده ام  به عقد موقت طلبه جوانی که امام جماعت بود شدم  شش ماه از عقد موقت نگذاشته که ایشان از من خواستند به عقد دائمشان دربیایم. از آنجایی که فرزندم را به خواهرشوهرم داده بودم  چون ایشان قابلیت بچه دار شدن نداشتند.  . روحانی از من خواست به خانواده ایشان نگویند که من بیوه هستم و بچه دارم. من به شهر ایشان رفتم  و زندگی خیلی خوبی را شروع کرده ایم شوهرم روحانی طرح هجرت است برای تبلیغ به روستا در خانه عالم زندگی میکند.من هم همانجا درس قرآن می دهم و خداوند پسری به من داده که نام جدم  مصطفی گذاشتم. واقعا چه لذتی دارد زندگی کردن در روستا  هرشب دعوت مردم هستیم از جایی که سیده هستم نذورات مردم شامل حالمانشده و بهترین زندگی را خدا برایمان فراهم کردم. میخواهم پیامی به خواهرانم بدهم به جدم پیامبر اگر بنا به دلائلی  بیوه شدید گرد گناه نروید با عقد موقت بدون اینکه کسی متوجه شود  مشکلتان را حل کنید  و از زنان شوهر دار  خواهش میکنم  برای ثواب هم شده اجازه بدهید حداقل سالی یکبار شوهرتان یک زن ولو یک ساعت صیغه کند تا ثواب عقد موقت شامل حالتان گردد.  به جدم زهرا  من خودم در روستا  سه تا زن هستند که شوهر ندارند و رنج می برند و  ده روزی یکی از آنان را به عقد موقت شوهرم در می آورم تا مشمول ثوابش گردم. و هیچ کس شک نمیکند عزیزان اسلام راه باز گذاشته که گناه نکنند. و از برادر بزرگوارم جناب آقای تقی نژاد مدیر پایگاه هم تشکر میکنم وقتی پروفایلت را خواندم به حال شما غبطه میخورم  وقتی جریان حفظ حدیث کساء را در عالم رویا دیدم.  از شما میخواهم به روح جدمان پیغمبر ما را از دعای خیر محروم نفرماید و نظرم را تایید کنید  . تا شاید خواهری از تعصباتش دست بکشد و مانعی از سر راه جوانان برداشته شود. و سنت جدم پیامبر اجرا گردد.

  185. دختری بودم که در زلزله  بم  والدینم را از دست دادم  در منزل مادر بزرگم زندگی میکردم  خداوند  خیری به دولت بدهد  خانه ای بهتر از قبل برای ما ساختند اصلا من حتی خواب چنین خانه ای را در خواب نمی دیدم.  . چون زمانی که والدینم زنده بودند در ایام پسته چینی به شهرستان رفسنجان می آمدیم  و در ترمینال ضبط پسته مشغول کار بودیم و با  زنان رفسنجانی دوست بودیم بعد از مرگ والدینم  با اینکه نیاز به کمک  ندارم برای تنوع و تجدید خاطر به رفسنجان می آمدم . در آنجا با پسری که نگهبان بودآشنا شدم که ایشان زنش طلاق داده و تمام مهریه اش را داده بود در نهایت فقر زندگی میکرد  با ایشان آشنا شدم  و قرار ملاقاتی گذاشتم و  ایشان انسان متدینی بود. خودش خطبه عقد را خواند  . فرصتی پیش آمد که به ایشان رجوع کردم  وقتی او دید من دختر  هستم . به من گفتم آیا حاضر هستید زنم شوید. من هم از خدا خواستم گفتم تو در رفسنجان چیزی ندارید به بم بیا در خانه مادر بزگمان زندگی میکنیم و خانه خودمان را  برای سرمایه زندگی می فروشیم بعداز اتمام پسته چینیبا او به بم آمدیم و خانه را فروختم  یک مغازه و مقداری جنس خریدیم و با او ازدواج کردیم و در منزل مادر بزرگم زندگی میکردیم  با گرفتن وام ازدواج ماشینی هم خریدیم  و خدا به ما برکت داد چندی بعد وقتی مادر بزرگم از دنیا رفت  دارایی او از باغ خرما و... به ما رسید الان زندگی خیلی خوبی داریم و صاحب دوتا پسر سالم میباشیم. و من از رفسنجان شهر شما خاطره خیلی خوبی دارم رفسنجان به من زندگی دوباره ای بخشید میخواستم بگویم آفرین بر غیرت و مردانگی جوانان رفسنجان.. من قبل از ازدواج اصلا نماز نمیخواندم الان حتی نمازشبم ترک نمیشود این به خاطر پاکدامنی شوهرم میباشد. شوهرم شبها بعد از نماز عشاء روزی 10 صفحه قرآن میخواند و قرآن را به من یاد داده. من روزها با جلسات مذهبی و طرح صالحین  خواهران بسجی به آرامش روحی دست یافتم  من این توفیق  را از اخلاص وایمان شوهرم بدست آوردم. و شیرین ترین لحظه زندگیم همان لحظه عقد موقت  بود هیچگاه من این لحظه را فراموش نمیکنم
  186. من زنی هستم که از شوهرم  به خاطر عدم تفاهم طلاق گرفتم.  چون من توان حاملگی را نداشتم ایشان زن دوم گرفته بودند. با گرفتن مهریه از شوهر سهامی از کارخانه سیمان خریدم.  به دین و اعتقادات مذهبی  پایبند نبودم  حتی بعد از طلاق شوهرم  از راه حرام با جوانان خوش تیپ خودم را ارضا میکردیم. پدرم از خوانین  کرمان بود  در روستای از اطراف زنگی اباد کرمان  چندین  رشته قنات حفر کرده وبعداز خشک شدن قناتها با حفر چاه عمیق  به کشت پسته  اختصاص و ادامه میدادند. تا اینکه  بعد از مرگ پدر یکی از این چاهها به عنوان ارث سهم من شد.  در روستا من  یک خط ترمینال برای برداشت پسته راه اندازی کردم. من برادری داشتم که ایشان درحدود ده سال پیش  بر اثر تصادف از دنیا رفتند و چون مادرش عروس شده بود  تنها دخترش به خانه پدرم بودو بعد از مرگ پدر با من زندگی میکرد و من تمام دارایی را قصد داشتم به ایشان بدهم. در روستا  من یک نگهبان گرفته بودم که از پسته ها  نگهداری نمایند   ایشان شبها تا صبح بیدار بود. یک شب بدون اینکه ایشان متوجه من شود. او را زیر نظر داشتم. او جوانی خوش تیپ و مومن بود دیدم حدود دو ساعت نماز میخواند و در قنوتش اذکاری میگفتم که من حوصله ام سر میرفت  بعد از تمام شدن نماز  دیدم مثل کسی که فرزند مرده در درگاه خدا گریه میکرد.  گفتم نکنه قتل یا جنایتی مرتکب شده  . نزدش رفتم  جملاتی زیبایی شنیدم

    بارالها گاهی احساس میکنم که مرا فراموش کرده ای . حس میکنم که صدایم به آسمانت نمیرسد . دوست دارم فریاد بزنم اما غافل از اینکه درست در همان لحظه که من چنین احساسی دارم تو به من نزدیکتر هستی ـ تو برای من نشانه ای فرستاده ای تا به من یادآوری کنی که مرا فراموش نکرده ای اما من به جای آنکه خوشحال شوم وبیشتر از پیش شکر تو را به جای آورم غمگین شده و نقاط ناامیدی درون من بیشتر وبیشتر می شود تا آنجا که به سوی بندگانت می روم واز آن ها یاری می طلبم وپس از اینکه از آنها نیز ناامید گشتم تو خود دوباره چراغ امیدی را در دلم روشن میسازی ومن نیز به سوی تو می آیم ـ تو در تمام این لحظات شاهد اعمال من هستی وضعف مرا در ایمان می بینی

    افسوس که ما چون تو بزرگی را هنوز نشناخته ایم...

    ای کاش قبل از ناشکری به حکمت کار پی می بردیم ...

    ای کاش در طوفان حوادث این نکته را از یاد نبریم که میگویند:

    خدا گر زحکمت ببندد دری                ز رحمت گشاید در دیگری

     مناجاتش مرا از خود بیخود کرد و از خواب غفلت بیدار کرد. از زندگیش پرسیدم فهمیدم جوان یتیمی که پدر ندارد عاشق خداست. وقتی جمال رویش را دیدم شیفته اش شدم  و خواسته که به خواسته من تن بدهد و مرا ارضا کنند  او وقتی فهمید شوهر ندارم به من گفت من به شرطی به خواسته تو عمل میکنم که صیغه من بشوید  او حقیقت و ثواب صیغه را برشمرد و به مدت یکماه صیغه او شدم.  به خداوند قسم  وقتی با ایشان رجوع کردم چنین لذتی را در عمر حس نکردم.   به او گفتم به کسی چیزی نگوید  . در مدت هرشب به او رجوع میکردم و غذاهایی مقوی برایش درست میکردم  حتی کمک خانواده اش میکردم.  بعد از اتمام پسته ها گفتم  به شهر بیا و کارهای خرید را انجام بده.  ایشان نماز را یاد من داد و  از خدا تعریف کرد.  گفتم من ماهی یک میلیون به خانواده ات  حقوق میدهم تو به شهر خانه ما بیا . لحظه ای از او دور نبودم . کسی از این موضوع خبر نداشت . یک روز به او گفتم. من زمینهای کشاورزی و سهام کارخانه را می فروشیم و در ساوه یک موتور کشاورزی  کامل میخریم  و به تهران میرویم زندگی کنیم  ..تو با دختر برادر ازدواج کن  چون  او با من زندگی میکند کسی شک نمی کند و من صیغه99 ساله تو میشوم فقط کسی غیر از من و او خبر ندارد . مقدمات ازدواج او با برادرزاده ام را فراهم کردم   رنگ و روی خانه تهران  برادرم را عوض کرد و  با برادر زاده ام ازدواج کرد از او یک پسر دارد که اسم برادرم را برایش گذاشته و من هم صیغه او هستم  او هفته ای یکبار به من رجوع میکند.  ایمان او باعث شد که من و دختر برادرم شیفته او بشویم و او صاحب همه چیز بشود و من هم خودم را از حلال سیر کنم. این شیرین ترین  خاطره ای که از عقد موقت دارم . به خدای مهربان  من و شوهرو خواهر زاده ام هر چهارشنبه  به مسجد جمکران  میرویم و در تهران غیر از نماز صبح تمام نمازها را به جماعت میبندیم. ناگفته نماند ما با باتمام اقوام ما قطع رابطه کردیم چون انها  ارباب منش هستند و رعایت محرم و نامحرم را به جا نمی آورند. به جرات قسم میخورم من اولین نمازم را بعد از عقد موقت خواندم  حتی ماهواره را جمع کردیم. و پدر و خواهر و اقوامان را حتی یکبار ندیدم که نماز بخوانند. خدایم تو را سپاس که مرا به حق هدایت کردی و از حلال سیر. من اسمم را از آتوسا  به فاطمه تغییر دادم.


  187. بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

    من زنی  اهل ****** هستم که 10 سال پیش همسرم به رحمت خداوند رفت . دو فرزند دارم که الان هر دو ازدواج کرده اند. اگر من ازدواج میکردم بچه هایم مرا دعوا میکردند   وخواهرشوهرهایم مرا مورد حمله قرار میدادم.  با توجه به این درد ** *****  **** مرا گرفته بود  در ایام ماه مبارک از روحانی سوال کردم و مشکلم را در میان گذاشتم. ایشان مسئله عقد موقت را مطرح کرد گفتم  اگرکسی بفهمد آبرویم می رود و زخم زبان و تهمت می شنوم گفت نیاز نیست کسی بفهمد اگر نیاز مالی ندارید مهریه خود مخفی کردن  عقد  را به عنوان شرط مهریه قرار بدهید  اول می ترسیدم ایشان یکی از جوانان مومن را به من معرفی کرد  در  یکی از پارکها   قرار ملاقات گذاشتیم  آن شخص صیغه را خواند  با اینکه ایشان 18سال از من کوچکتر است  هفته ای دوبار با ایشان رجوع میکنم و این جوان پدرش مرده و سرپرست خانواده است  و توانایی ازدواج دائم را ندارد خداوند را شاکرم که اسلام دین کامل و آینده نگراست و. به نظر من مرد زندار نباید صیغه کند  . به خداوند من ماهی بیشتر از 500000تومان کمک مالی این جوان هم مینمایم  چون حقوق بیمه شوهر و بازنشستگیم  بیش از دومیلیون و پانصد هزارتومان و فرزندانم  ازدواج کرده اند و وضع خوبی دارند.

  188. زمانی که حامله بود شوهرم را از دست دادم  مدتی بعد  فرزندم به دنیا آمد. یکسال بعد از تولد فرزند  پسر خواهر شوهرم که   به منزلمان می آمد و با پسرم بازی میکرد و او را خیلی دوست داشت.  او شانزده ساله بود  یک شب وقتی به خانه من آمد مادر و پدرم نبودند  من هم خیلی از غریزه جنسی رنج میبردم . به او پیشنهاد عقد موقت دادم  او اول میترسید گفتم کسی خبرندارد  بین خودمان و خدا کسی خبر دار نیست. او راضی شد من خطبه را خواندم  او خیلی خوشش می آمد  تا اینکه  یک سال بعد به خانواده شان فشار آورد که من زن دایی را میخواهم گرچه اول مخالف بودند با تهدیدهای او  موافقت کردند ما صیغه 99 ساله شدم که  بتوانم از حقوق بیمه شوهرم استفاده کنم.  او مدرسه میرفت و در خانه ما زندگی میکرد از آنجایی که من پرستار بودم و حقوق بیمه شوهر قبلی داشتم او دغدغه  مخارج زندگی نداشت با خیال راحت درس و دانشگاه و خدمتش را  تمام کرد  و بعد مدتی در شرکت ساختمانی  شروع به کار کرد  و  او مدت را بخشید و رسما مرا به عقد دائم خویش درآورد او 5 سال از من کوچکتر است من 15 ساله بودم عروس شدم.. از آنجایی که ما در عقد موقت  از حاملگی جلوگیری میکردم  امکان فرزند دار شدن را ندارم. با او زندگی خوبی را دارم  یکسال پیش  دادشم که در  عقد   بود که  به رحمت خدا رفت من  شش ماه هست که  زن او را به عنوان همسر دوم و هویم انتخاب کردم او دختر خاله من است. فعلا او حامله است ما هیچ مشکلی نداریم.  خدا را شاهد میگیرم لذتی که در عقد موقت  دیدم حتی در شب عروسی بدست نیاوردم.. خیلی خوشحال که سایتی را به نام مادر ارجمند  راه اندازی شده و خاطرات عقد موقت را نمایش میدهد خداوند از شما قبول نماید. اگر صلاح میدانید این نظر را تایید نمایید با تشکر
  189.  وقتی خاطرات را خواندم حیفم آمد که خاطره ای از پدر مرحومم  راجع به عقد موقت برایت تعریف نکنم  پدرم تا عمرداشت شاکر خدا بود  همیشه میگفت: نمی توانم چطوری شکر خدا را بجا بیاورم.  بچه یتمی که حتی یک دست لباس اضافه نداشت  اگر لباسهایش چرک میشد  تا زمان خشک شدن لباسها میبایستی سرما بخورد.

    خداوند را سپاسگزارم که بوسیله عقد موقت به من عزت داد. از آنجایی که پناهی نداشتم  پیرزنی 60 ساله  در  روستایی  در استان کرمان زندگی میکرد این  پیرزن در خانه مخروبه زندگی میکرد و  از آنجایی که کسی را نداشتم  رفتم نزد او و گفتم من جایی ندارم شبها اجازه میدهد کنارت باشم در عوضش من کارهای شما را انجام میدهم. آب شیرین از آب انبار می آورم و..... او قبول کرد  شب به من گفت من از  یکماه بعد از عروسیم بیوه شدم و شوهرم مغنی بود در چاه غش میکند وخفه میشود . من بچه ای ندارم حتی اقوامان به ما سر نمیزنند و خجالت میکشند  مرا جز خویشاوندانش محسوب نمایند. خواهشی دارم  مرا صیغه کنید  به جایش تمام زندگی من بعد از مرگم برای توباشد.  از رساله آقای بروجردی دستور صیغه را پیدا کردم  یک شب به او رجوع کردم. اینقدر دعا کرد  و گفت امیدوارم خدا به شما آن قدر مال بدهد که نتوانی حساب کنید .  چون پیرزن فقیر بود و شناخته شده بود  سالهای قبل ازانقلاب  کمیته امدادی نبود زکات فطره  تمام مردم  به او میدادند  در سالی بیش از یک صدهزارتومن پول غیر از اجناس برایش جمع میشد . به اندازه  6نفر کار کنند به این پیرزن  مردم صدقه میدادند.  من به امورات پیرزن رسیدگی میکردم  و در شهر  دوتا ساختمان  خریدم. موتور و مغازه ای خریدم.  با این حال هر روز به پیرزن سر میزدم با اینکه داماد شده بودم ماهی یکبار  به پیر زن رجوع میکردم.  با پیروزی انقلاب اسلامی  در روستا هاچاه کشاورزی میزدندمن چون پول داشتم    4 موتور  در روستاهای مختلف زدم  و موتورها را به کشاورزان میدادم میگفتم  نصف نصف . کشاورزان تمام مخارج موتور را میدهند و زمین را درخت میکردند وقتی پیوند میخورد درختان هفت ساله میشد  نصف زمینها را به آنها میدادم ونصف برای خودم میماند و ار درآمد گندم و جو و خربزه و هنداونه و یونجه نصفش را برای من حساب میکردند. خلاصه روز به روز بر درآمد افزوده میشد . با پول  پسته ها تمام سهم کشاورزان را میخریدم  .و توانستم هر چهار حلقه چاه را به نام خودم کنم.  از موتورهای دیگر میخریدم به آنها میدادم. روز به روز بر مالم افزوده میشد. توانستم برای بچه هایم سهام کارخانه   و زمینهای تجاری  برای مغازه  و....خریداری نمایم.

    پدرم  بهترین  مجلس ختم را برای پیرزن گرفت.  و همیشه تا زنده بود از او یاد میکرد و میگفت  این همه مال به برکت دعای خیر پیرزن و صیغه کردن او بود.  من و برادرم با اینکه هیچ کمبودی نداریم  هر کدامان همیشه دوتا زن صیغه ای داریم البته زنان مسن و فقیر فقط آنها را به خاطر دعای خیر صیغه میکنیم.  من خودم دو تا  زن که شوهرانشان مرده اند یک باب خانه به دستشان داده ام  و مخارج زندگیشان را میدهم ماهی یکبار رجوع میکنم به خدا تمام جهیزیه دخترانشان را تهیه کردم.. نه بخاطر هوا و هوس . حتی خواهران من  زنان بیوه  فقیر را برای  انجام امور خانه  دعوت میکنند و مخارج زندگی و جهاز دخترانشان را تامین  و زنان پیر را به صیغه شوهرانشان در می آورند.بدون اینکه کسی متوجه گردد. این بود حکایت زندگی پدرم.

  190. عقد موقت   سفیر نجات من بود . من دختری سنی مذهب به امامت امام اعظم ابوحنیفه و ساکن زاهدان بود و در  دانشگاه درس میخواندم.  با یکی از دختران کرمان که تشیع بود دوست شدیم.  با ایشان در ارتباط بودم .  دو سال که درس خواندم پسر خاله ام به خواستگاریم آمد  بر خلاف میلم  با او ازدواج کردم.   و درس را رها کردم. شوهرم قاچاق فروش بود از بسکه نفرین مردم پشت سرش بود  در صانحه تصادف از دنیا میرود . چون در مذهب ما زن  هیچ اختیاری از خود ندارد  5ماه بعد از مرگ شوهر   پدر شوهرم مرا به زور میخواستند  به عقد عموی شوهرم که 58 ساله بود دربیاورند.   و نصف پول مهریه را از او بگیرد.  حتی پدر و برادر موافق بود.  من به دوست کرمانیم زنگ زدم . به آدرسی که داده بود آمدم  جریان را به دوست گفتم  دوستم گفت زن داداشم مرده بیا صیغه برادرم  بشو  بعد از یکسال اگر تفاهم داشتی عقد دائم ببندید.  از آنجایی که چاره ای نداشتم  قبول کردم  در دوران عقد موقت خیلی برایم خوش گذشت بعد از چهار ماه به  مذهب تشیع  مشرف شدم.و رسما زن دائمش شدم.  با شوهرم زندگی خوبی  دارم و دو فرزند پسر دارم. الان با شوهرم در تهران کار میکنیم.  میخواستم بگویم  در مذهبهای اسلامی هیچ مذهبی مثل شیعه جعفری و در مذهب شیعه هیچ چیز شیرین تر از عقد موقت نیست.
  191. عقد موقت شیرین ترین خاطره  دور مجردی من بود. پدرم بیمار بود  جهت مداوا او را به تهران بردم شبها در میدان راه آهن به  مسافرخانه امید می آمدم. در مسافرخانه خانمی بود به قول خودش مطلقه بود. مرا صدا زد و گفت بیا  پنکه را خاموش کن  . او سریع درب را قفل کرد به من گفت اگر مرا ارضا نکنید جیغ میزنم میگویم میخواسته  به من تجاوز کند.  من هم بد میلی نبودم گفتم باشه صیغه عقد را خواندم . بعد از نزدیکی   خودش را معرفی کرد  وقتی شنیدم خواهر رفیقم می باشد  حتی در شهر مان  به او مراجعه میکردم. ایشان گفت من هیچ نیاز مالی نداشتم  قبلا از گناه خودم را ارضا میکردم  ولی الان از صیغه و حلال . بعد از مدتی از اخلاقش خوش آمد و از آنجایی وضع مالیش خوب بود  با او ازدواج کردوم و زندگی خوبی را داریم. من این خوشبختی را  از عقد موقت میدانم. و از زندگیم راضی.

  192. بی زحمت این را 4نظرتایید کنید تا دوستان نظرات پستی قبلیان را بخوانند. متشکرم چون در یک نظر به خاطر طولانی بود نشد برایتان بفرستم در 4 نظر فرستادم 



  • پاسخ:

    سلام آقای زارع از پیشنهادتان  تشکر میکنم  فکر خوبی بود   اتفاقا چند تا از دوستان در نظرات خصوصی چنین پیشنهادی دادند  در فکرش بودم که شما زحمتش را کشیدید از لطفتان بی نهایت سپاسگزارم .سال گذشته من این پست را گذاشتم  متاسفانه دوستان این سایت را با سایتهای همسریابی اشتباه گرفنه بودند  آدرس و شماره تلفن میفرستادند  هر چه توصیه کردم   برایشان اثری نداشت من  دیگر نظرات آن پست را نمایش ندادم .
  •  سلام آقاسید  خداقوت .
    چند سال پیش خانم کارمند32  در پارک پیشنهاد   صیغه به من داد میگفت  شوهر م 8سال مرده است. من یک بچه  مدرسه ای  دارم  من نیاز جنسی دارم من هم قبول کردم . صیغه 5 ساله اش کردم  خودش شبهای دوشنبه  به بهانه شیفت  کاری در مسافرخانه  به هم رجوع میکردیم. تمام مخارج را خودش تامین میکرد.  آن شب به خودش میرسید و من هم حسابی او را ارضا میکردم. 6ماه  که به تمام شدن صیغه تصمیم به ازدواج دائم با  دختر ی را  گرفتم . دوماهی با این دختر از طریق دختر خواهرم در ارتباط تلفنی  داشتم او همکلاس خواهر زاده ام بودند و من فقط عکسش را دیده بودم. شب که به اتفاق خانواده به خواستگاری به منزل دختر رفتیم . همان خانم صیغه ای را دیدم جا خوردم  بعد معلوم شد که این مادر دختر می باشد . چون از نظر شرعی نمی توانستم با این دختر ازدواج کنم و حرام ابد بود. خیلی ضدحالی خوردم   هیچ بهانه ای نتوانستم جور کنم  عطسه ای زدم و گفت  صبر آمد   من دیگر با این دختر ازدواج نمیکنم  باید صبر کرد این کار حکمتی دارد. خدایی مادره از دختر خوشکل تر بود . همان جاگفتم  من این مادر را میخواهم و دختر بچه هست. پدرم  به خاطر اینکه خانم خانه و حقوق دارد و کم خرج است موافقت کرد  هرچه شما بخواهی مادرم ناراحت بود ولی از ترس پدر حرفی نزد البته این خانم6 سال از من بیشتر بزرگتر نبود  .من مدت را بخشیدم و با او ازدواج دائم کردم و از او یک پسر دارم  ولی خانمم به من گفت اگر با هر دختری  که  خواستی  ازدواج کنی من موافق توپیدا کن  مهریه اش با من و  من خودم خواستگاری میکنم. از آنجایی که خانم با معرفت و نجیب و دل چسب و فهمیده است من حاضر نیستم به هیچ دختری فکر کنم  .چندی پیش دخترش را به عقد پسر برادم  در اوردم.  الان زندگی خیلی خوبی داریم و از کارم راضی هستم. 
  • عقد موقت باعث شد به مذهب شریف تشیع مشرف گردم. بنده زرتشتی و اهل یزد بودم  در 16 سالگی پدرو مادرم  در اثر تصادف از دنیا رفتند . من  برای کار سر میدان می رفتم  یکروز خانمی که برای  بیل زدن باغچه اش  مرا به منزل برد . باغچه کوچکی بود  کارش 3 ساعت تمام شد . خانم در خانه تنها زندگی میکرد شوهرش او را  به خاطر نازا بودن طلاق داده  و او دختربچه ای از پرورشگاه آورده بود . چون زیبا بودم  آن روز بعد از اتمام کار پیشنهاد صیغه را به من داد من متوجه نشدم  برایم واژه صیغه را معنا کردم خوشم آمد  قبول کردم . او خودش را آرایش کرد و در اختیارمن گذاشت من اولین بار که چنین لذتی را حس کرده بودم.  بعد از اتمام کار مبلغی بیشتر به من داد و گفت هر هفته روزهای زوج من   به اینجا بیا  من مزد هرماه حقوق یکماه بهت میدهم. من خوشحال شدم و رساله امام خمینی رابهم داد . من به مذهب شیعه علاقمند شدم  دو روز بعد که نزدش رفتم  و از مذهب خود برایش گفتم و گفتم میخواهم شیعه بشوم کمک کن. گفت تو هر روزاینجا بیا من احکام دینی و نماز یادتان میدهم. و اگر شیعه بشوید  من صیغه 99 ساله ات میشوم و 7 سال دیگر که که دختری از پرورشگاه آورده ام  او را به عقدت در می آوردم و تمام دارایی ام را بنامت میکنم. من از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. با عشق و علاقه آموزه های دینی را یاد گرفتم در کمتر یک هفته نماز را یاد گرفتم .ولی غیر من و او کسی خبردار نبود . هفته ای  سه چهار مرتبه به او مراجعه میکردم . وقتی دخترش 13 سال بود  به من بیا او را نامزد کن. در محضر او را بهعقد دائم من در آورد و گفت وقتی 18سال شد ازدواج کنید . از آن روز من همیشه جایم منزل او بود . دختر وقتی مدرسه بود با مادرش درارتباط بودم. در  4سال بعد که در ایام عید نوروز به بندرعباس برای تفریح رفته بودیم مادره در خیابان متوجه ماشین نشده بود که تصادف میکنند و از دنیا میرود .خیلی ناراحت شدم .  یک هفته بعد از مرگ او بدون جشن  با دختره ازدواج کردم. این را میخواستم بگویم . لذتی که در عقد موقت  زن 45 ساله دیدم  در بکارت دختر 16 ساله ندیدم. و خدا را هر روز شکر میکنم با تشرف  به مذهب تشیع  صاحب همه چیز شدم. 
  • گول بعضی سایت های همسریابی را نخورید .


    با تشکر از مطلب زیبایتان                     
    من شدیدا به ازدواج موقت نیاز داشتم.

    در اینترنت یک سایت ازدواج موقت پیدا کردم.

    من در شهر سمنان بودم.

    عضو ساده سایت شدم.

    دیدم در شهر سمنان زنها و دختران زیادی در این سایت برای من پیام علاقمندی می دهند.

    تعجب کردم که چطور در سمنان این همه زن و دختر جوان علاقمند به ازدواج موقت هستند؟

    عضویت ویژه آن 90000 (نودهزار) تومان بود که واریز کردم و عضو ویژه شدم.

    از این به بعد برعکس شد و کسی به من پیام علاقمندی نمی داد!
    بدتر اینکه هرچه پیام علاقمندی می دادم کسی جوابم را نمی داد.
    این باعث شد که به این سایت شک کنم.
    روشی به فکرم رسید که سایت را امتحان کنم.
    از بیشتر کسانی که از سمنان بودم پرسیدم نام بومی فلان میوه و ... چیست و در سمنان به آن چه می گویند؟
    دریغ از یک جواب!
    بدین ترتیب فهمیدم که این سایت کلاه بردار است و خودشان نام افرادی را در شهرها اضافه کرده و از طرف آنها پیام علاقمندی ارسال می کنند تا آقایان تحریک شده و با واریز پول عضویت ویژه خریداری کنند!
    آری این روش کلاهبرداری این سایت از من و امثال من است.
    این هم تجربه تلخی در مورد ازدواج موقت من.
    اطلاع رسانی فرمایید تا دیگران فریب این سایت را نخورند.
    موفق باشید.

  • عقد موقت باب نجات من و گرویدون به مذهب  تشیع گردید.

    من  اهل سیستان و بلوجستانم سالها قبل به یکی از شهرهای استان کرمان  در ایام برداشت پسته آمدم. یک روزنماینده اربابی  امد و ما 7نفر بودیم برای پسته چینی  به نزد اربابی رفتیم ارباب خانم بود  من که از همه خوش تیپ تر بودم را برای داخل خانه و پای دستگاه و 6نفر را صحرا  برای پسته چینی برد.  خانم از قیافه من خوشش آمده بود  چون میدید که اول وقت نماز میخوانم و  حافظ  نیمی از قرآن   بودم بیشتر تحویل میگرفت و من را به عنوان ناظر کار انتخاب کرد.کارم راحت بود . خانم بیش از 50 سال داشت ولی قیافه اش 20 سال جوانتر به نظر می امد. یک روز که مشغول خواندن  قرآن بودم کنارم آمد و گفت چقدر قرآن را قبول دارید. گفتم قسم و عهد راستم   قرآن است.. گفت اگر حرفی به تو بگویم که به کسی نگویی قول میدهید. گفتم به قران به هیچ کس نمی گویم . گفت من چندین سال که شوهرم مرده بچه های  بزرگ دارم حتی داماد دارم که دکتر است. نیاز جنسی مرا اذیت میکند آیا قبول میکنی که صیغه شما بشوم. گفتم به مذهب ما صیغه روا نیست . ولی اگر شما میخواهید اینکار را به خاطر شما می دهم. گفت 500 هزارتومان بیشتر به شما میدهیم  و مرا صیغه کن  شبی یکساعت پیش من بیا  و به جای مهریه  تا زمانی صیغه تو هستم  هر روزیک جز قرآن بخوان.من قبول کردم. والله به احدی تا به غیر از همسرم بعد از مرگ آن خانم  که خودش فهمید نگفتم. ماه رمضان بود هرشب با او از روستا به شهر به بهانه خرید میرفتیم  و خود را ارضا میکردیم. اینقدر که برایم خوش گذشت که باورکردنی نیست.  ولی زن باخدایی بود یادم هست در ماه رمضان روزه میگرفت. و نمازش را به اول وقت میخواند و انسان محجبه ای بود. .بعد از تمام شدن  پسته ها من خواستم که دوباره او را صیغه کنم او شرطی گذاشت . و از من خواست که شیعه شوم  و مهریه اش را شیعه شدن  من قرار داد.من قبول کردم. من هم مخفیانه شیعه شدم حتی بعد از برداشت پسته ماهی دوبار از سیستان به مرکز کرمان می آمدم و آن خانم از شهرستان به کرمان می آمد در یک  مسافرخانه ای دو روز با هم بودیم . او مبلغی به من میداد. حتی ماشینی برایم خرید .ومن هم  به شهرم میرفتم. اینقدر این زن به خودش میرسید و دلبری میکرد من را شیفته خودش کرد که من حاضر نشدم ازدواج کنم.  مدتی را اینطور سپری میکردیم تا اینکه چند سال پیش  او به رحمت خدا رفت  مرگش  کمرم  را شکست حتی فرزندانش از صیغه بودن اوخبر نداشتند. بعد از مرگش من تغییر عقیده دادم  و به مذهب ابوحنیفه درآمدم.  سه شب پشت سر هم خواب  خانم دیدم که صحرای محشر شده و خانم  س یقه ام را گرفته میگوید من مهریه ام را میخواهم . گفتم کدام مهریه . گفت اینکه شما شیعه بشوید من صیغه شما بشوم. من نداشتم مهریه را بدهم مرا به جهنم بردند که امیرالمومنین نجاتم داد.چون پدر ومادرم از دنیا رفته بودند حتی خواهر و برادرانم مکانم را نمیدانند. البته اینقدر گرفتاری خودشان داشتند که فرصت یادکردن ما را نداشتند..تصیم گرفتم شیعه شوم  ماشین را فروختم و به تهران آمدم  با خودم عهد بستم  برای همیشه به مذهب شیعه  مشرف میگردم خدایا خودت گزینه ای مثل خانم س پیدا کن . هر روز در حرم امام خمینی بودم هر شب دعا میکردم و خدا به حقانیت علی بن ابیطالب قسم دادم  همسر خوبی برایم مقدر نماید . یکروز داخل حرم نشسته بودم و قرآن میخواندم که خانمی کنارم آمد و گفت   شیعه سیستان آقای مالک  شماهستید گفتم بله  گفتم دیشب در عالم خواب امیرالمونین علی (ع) مرا برایت خواستگاری کرده است.  اشک از چشمانم جاری شد. او گفت من دختری بودم که معلم هستم خواستگارانی برایم پیدا شدند والدینم به بهانه های مختلف  آنها را رد کردند تا اینکه آنها مردند و من هم سنم بالا رفت  متوسل به حضرت زهرا شدم . در عالم خواب دیدم که در محضر امیرالمونین و حضرت زهرا شرفیاب شدم که امیرالمونین اشاره به من کرد و به حضرت زهرا گفت  صدیقه متوسل به شما  شد و  مالک که متوسل به ما شد  هر دو لایق یکدیگرند.. شما را درعالم خواب  دیدم و به من گفت  به شما بگویم خانم س که صیغه شما بود خداوند تمام گناهانش را بخشیده  چون فکرش بالا بود او مهریه خویش را شیعه شدن مالک قرار داد .من مالک را برای شما تضمین میکنم.. من با ایشان ازدواج کردم و از  صاحب دو فرزند  هستم. و مهریه اش را خواندن سوره یس برای حضرت زهرا در هر روز قرار دادم.و الان در یکی از شهرهای تهران ساکن هستم و وضع معیشتیم عالی است و دیگر به زادگاهم سیستان نرفتم  من با خانواده در سال  1393به کربلا رفتیم واز همان جا با سیمکارت عراقی به منزل برادرم زنگ زدم و گفتم من از ایران رفته ام و دیگر هرگز به سیستان نمی آیم انتطار مرا نکشید من شیعه شده ام. فقط چند بار به  استان کرمان  با خانواده  جهت فاتحه به قبر خانم س رفتم . من سوره یس را به حضرت زهرا هدیه میکنم  و ثواب آن را به  خانم س و شما  مدیر سایت مادر ارجمند که این نظر را نمایش  میدهید  و هر کسی  قصه شیعه شدنم را  به افتخار ولایت امیرالمونین علی ع انتشار دهد شریک میکنم. خداوند مرا نیامرزد که اگر بخواهم چاخان و تملق بگویم.که بیهوده وقت شما را بگیرم . خداوند را شاکرم که محبت علی ع را در اعماق قلبم جای داد.و به برکت شیعه شدن صاحب همه چیز شدم و افتخار میکنم که امیرالمومنین مرا تضمین کرده است.  . بنده خاک پای شیعه علیم. 

    ..


  • داستان "شیعه شدم" بسیار زیبا و تکان دهنده بود . میشود گفت یکی از زیباترین خاطرات مطرح شده در این پست .

    واقعاً اگر کسی "حقیقت ازدواج موقت" را درک کند و قصد سوء استفاده از آن را نداشته باشد ، اینگونه مورد عنایات حق تعالی قرار می گیرد .

    خوش به سعادت این برادرمان و خوش به سعادت شما سید عزیز

    سلام و درود بی کران الهی بر مولای موحدان ، حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) و بی بی دوعالم حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها)

    این ماجرا در وبلاگ حضرت صدیقه (سلام الله علیها ) نیز منتشر کنید .
    یاعلی
    • پاسخ:

       سلام تشکر از راهنمایتان  اوامر شما اجرا و  این خاطره را در وبلاگ حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) منتشر گردید.
  •   خانواده ما تعصبی و سخت گیر بودند.  بعد از مرگ پدر بر اثر  سختگیریهای برادرم از منزل فرار کردم . قبل از فرار مقداری پول و طلارا برداشتم و به ترمینال آمدم و به شهر تهران آمدم  و دنبال کار گشتم کاری پیدا نکردم روی بازگشت به خانه را نداشتم. در مسافرخانه امید تهران در میدان راه آهن اتاقی یکماه اجاره کردم.  روزها به پارک میرفتیم و با پسرها آشنا میشدم و با آنها نشست وبرخواست داشتم .  برخلاف میلم کم کم به تن فروشی روی آوردم.  یک هفته به ماه رمضان بودم که در میدان فلسطین بود  یک طلبه جوانی را دیدم و گفتم من پدرم مرده و بیوه هستم اگر موردی برای صیغه داری مرا معرفی کن . آن روحانی گفت بیا 40 روزه صیغه من بشو  من مجردم  یک هفته دیگر میخواهم به مناطق محروم برای تبلیغ بروم شما هم همراه من بیایید.  بینی بین الله هرچه تبلیغ گرفتم نصفش را به شما  به عنوان مهریه میدهم.من هم خوشحال شدم. خودش صیغه را خواند و در یکی از محضرها ثبت نمود. با او به مسافرخانه آمدیم . آن شب را بدون ترس و نگرانی  رابطه برقرار کردیم  لذت این عمل خیلی بیشتر از رابطه با پسرها بود.موقعی که رابطه تمام شد آقا گفت  پیامبر فرمود زن و مردی که صیغه میکنند بعد از نزدیکی وقتی که غسل میکنندتمام گناهانشان بخشیده میشود. گفتم حتی گناه زنا . گفت بله . گفتم قبول داری که من پاک هستم گفت بله گفتم آیا حاضر هستید که با من ازدواج کنید گفت بعد از تمام شدن صیغه اگر با هم تفاهم داشته باشیم بله. این کلامش به من روحیه داد. فردا رفتم چادر و مقنعه و لباسهای سنگین خریدم و رساله را گرفتم گفتم چندتا مسئله یاد داشته باشم. یک روز به ماه رمضان با هم به یکی از شهرهای استان یزد رفتیم. مردمان میهمان نوازی بودند افطار هر شب ما را دعوت میکردند و سحر برایمان سحر می آوردند و در یک خانه عالم زندگی میکردیم. خیلی خوش برایم گذشت  با زنان روستا دوست شده بودیم. در شبهای قدر از خدا طلب آمرزش و مغفرت کردم و خواستم که صیغه موقت ما را به دائم تبدیل نماید. ماه رمضان که تمام شد  اهل روستا میگفتند حاجی برای محرم هم با خانم بیایید. روز عید با گریه از مردم روستا خداحافظی کردیم. سه روز بعد از عید صیغه ما هم تمام میشد. آقا به من گفت من از تو راضی هستم و جز خوبی چیزی ندیدم آیا شما حاضرید به عقد  دائم من در بیایید. گفتم بله تا عمر دارم کنیزتان هستم. هردو به زیارت فاطمه معصومه آمدیم و خطبه در در حرم خواندیم. و با آقا به منزلشان رفتیم اینقدر خانواده خوبی بودند و به من محبت کردند که هرچه بگویم نتوانستم جبران محبتش نمایم. بعد ازیک هفته به خانه مادرم زنگ زدم اول ناراحت شد و تلفنی دعوایم کرد و بعد وقتی فهمید که با روحانی ازدواج کردم از خوشحالی داشت بال در می آورد . به شهرمان آمدم جلویمان گوسفند زبح کردند تمام اقوامان آن شب دعوت کردند و کلی کادو و هدیه دادند. و سهم الارثی که به من تعلق میگرفت برادرم خریدو با پول آن آپارتمانی در قم خریدیم و  مادرم جهاز خوبی همراهمان کرد زندگی خویش را در جوار فاطمه معصومه شروع کردیم  که حاصل این ازدواج دختری که نام او را فاطمه گذاشته ایم.
    میخواستم پیامی به بازدیدکنندگان بدهم . که بزرگترها هیچ وقت دنباله بهانه و سختگیر نباشید و کاری که در شان هیچ مسلمانی نیست مرتکب شود.دیگر اینکه انسان هرچه گنهکار باشد خدا مهربان هم آمرزنده است.درگاه خدا ناامیدی نیست. و هرچه اسلام گفته به نفع انسان است. به خدای مهربان  اگر شوهرم بخواهد که هرتعداد زن صیغه کند من حرفی ندارم. و از شما سید بزرگوار هم تشکر میکنم که با خاطرات عقد موقت بزرگترین آلبوم را در فضای مجازی درست کرده اید. وقتی پروفایلتان را خواندم که از نسل سیدکافی هستید من به جد شما ایمان دارم  چون در آن سالی که به یزد برای تبلیغ رفتیم  امامزاده سیدکافی رادر خضرآباد   هم زیارت کردیم. التماس دعا  آقاسید.

  •  سلام و صلوات بر پیغمبر 
    عقد موقت باعث رسوایم شد ولی خدا کمک کرد.
    من در سن 15سالگی عروس شدم  11 سال بعد از ازدواج به خاطر نازا بودن شوهرم مهریه راداد و طلاقم داد . 5ماه  بعد از طلاق با پدر و مادرم به مشهد رفتیم   یک شب به دور از چشم آنها  با یک مرد مجردی یرای اولین بار صیغه 4 ساعته شدم دو سه ساعتی با او بودم دلی را از عزا در آوردیم و جلوگیری نکردیم . چند ماه بعد آثار حاملگی را در خود دیدم  آزمایش گرفتم  گفتند  مثبت است دو ماهه میباشد. خیلی ناراحت شدم  اول میخواستم از ترس آبرو ریزی خودم را بکشم  و یا بچه را سقط کنم استخاره قرآن گرفتم که خیلی بد آمد . بعد گفتم  گناه دارد فرار میکنم و به خدا پناه می برم. 25میلیون پول جور کردم   اندیشه کردم که به یک بهانه ای میگیرم   و دعوایی راه می اندازم و قهر میکنم . دعوایی سوری با مادرم راه انداختم و به شهر شیراز رفتم در یک هتلی یک خوابه ماهی 300هزارتومان اجاره کردم  . هر روز به حرم احمد بن موسی میرفتم و به او متوسل میشدم. تا اینکه خانمی گفت من بچه دار نمی شوم   یک ماه پیش شوهر قهر کرده رفته و در خانه تنها هستم. قصه زندگی را به او گفتم. او گفت نگران نباش بچه را بدنیا بیاور و به من بده من 50میلیون بدهت میدهم اگر خواستی نگه داری من برایت بزرگش میکنم .او مرا به منزلش  عوض کرد و در جای دیگر خانه کوچکی اجاره کرد.  آنها وضع مالیشان خوب بود ماهی 5میلیون سود بانکی داشت. تمام مخارج من را میداد و من هم تنها نبودم و دفترچه بیمه اش رابه من داد. و من با شناسنامه او پرونده تشکیل دادیم  تا نوزاد متولد شد و نوزاد را بنام او شناسنامه صادر کردیم . من تمام کارهایش را انجام میدادم و نقش یک خدمتکار را بازی میکردم. او 50میلیون  پول برایم سپرده کرد  . دو ماه بعد تولد پسرم  به شوهرش اطلاع داد و مرا به عنوان خدمتکار معرفی میکرد. به من ماهی یک میلیون  حقوق میداد . وقتی بچه دو سال شد  به من گفت زنگی به خانه خود بزنید من شماره را به آنها دادم . او به مادرم زنگ زد و گفت خوب یادی از دخترتان نمیکنید 2سال و نیم پیش من کار میکند . آنها به شیراز آمدند  خانم هم از من تعریف کرد . و از من خواست  6ماه دیگر هم دربزرگ کردن بچه کمکشان کنم. چند روز بعد یکی از همسایگان در شیراز که زنش مرده بود . با او عقد موقت کردم و یک ماه بعد ازدواج دائم کردم او مغازه دار و وضع مالیش خوب است و یک دختر 5 ساله دارد و از او حامله شدم و فرزند پسری به دنیا آوردم. و زندگی خیلی خوبی دارم. میخواستم به خواهران عزیزم بگویم که اگر خواستید عقد موقت ببندید حتما شاهد و در محضر ثبت نمایید. دیگر اینکه اگرتمام غمهای عالم به سراغتان آمد و دنیا برایتان تنگ شد یادت باشد که خدای مهربانی هست که هوایتان را دارد و فکر خودکشی و سقط   جنین را هیچ وقت به سر نزنید که مورد خشم خدا واقع میگردید. 
  • خانواده ما  عاشق ماهواره بودند  تنها فرزند خانواده بودم   برنامه های ماهواره  خیلی ما را بی بند و بار کرده بود   با دیدن فیلمها خود را ارضا میکردمخودارضایی در من عوارض بسیاری را در پی  داشت مانند هر اعتیادی،روح و جسم و روان مرا  به هم می ریخت و زمانی که اقدام به خودارضایی می کردم  خیلی سریع فاز هیجان جنسی اتفاق می افتد و جنبه های مهم و عاطفی در یک ارتباط صحیح جنسی را دریافت نمی کردم و دچار خلاء عاطفی، افسردگی، اضطراب و عدم اعتماد به نفس می شدم  .

    تااینکه  یک پسر پولداری به خواستگاری ما  آمد بعد از عقد از رابطه زناشویی لذت نمیبردم.بعد از ازدواج  رابطه زناشویی دیگر تحریک نمی شد و در به ارگاسم رسیدن دچار مشکل می شد چرا که با خودارضایی شرطی شده است تا در یک وضعیت خاصی که خود را تحریک می کند به ارگاسم برسد و به هنگام نزدیکی به همسر خود به یاد رفتارهای خود می افتد و گمان می کردم تنها در آن شرایط می تواند به ارگاسم برسد. و به شوهر نمی تواند مرا را ارضا کند .  از هم طلاق گرفتم  .چندی بعد خواستگار دیگری آمد  او هم نتوانست نیازمرا برطرف کند از او هم جدا شدم.. تصمیم گرفتم که عقد موقت شوم.  غروبها موقع نماز  خودم  را به نزدیک مساجد میرساندم و بعد از نماز جوان خوبی را میدیدم پیشنهاد عقد موقت میدادم.  او را به طور می انداختم. اتفاقا  یک شب در محله صیغه یک شبه  جوان درشت هیکلی شدم . لذت خوبی بردم . من به نگه داشتن عده پایبند نبودم . فردا شب  در یک محل دیگر رفتم  اتفاقا شخص که دیشب صیغه اش بودم  مرا دید  گفت تو دیشب صیغه من بودی می بایستی عده نگه دارید  گفتم عده کیلویی چند گفتم شبی هم بیاگفت باشه  چون شب قبلش برایم خوش گذشته بود قبول کردم .  صیغه اش شدم  او  به خانه ای رفت و دو تا پتو و چند تا نان خشک  و یک سطل  زباله به همراهش برداشت و گفت امشب جایی میرویم تا عمر داشته باشید لذت را فراموش نکنی.  مرا  به  یک زیر زمین  دور ازشهر  در یک مزرعه کشاورزی   آورد  وقتی آنجا رسیدیم به من گفت من زن داشتم دیشب  به خاطر ثواب تو را صیغه کردم نمی دانستم که تو جنده هستی.گوشیم را گرفت .  چند تا کشیده در گوشم زد گفت تا دو ماه و ده روز تو را زندانی میکنم  تا عده ات تمام شود بعد تو را آزاد میکنم .دو تا پتو و چند تا نان خشک  و یک سطل که برای دسشویی کردن گذاشت  آنجا گذاشت و درب را قفل کرد گفت سه روز دیگر می آیم.  هرچه التماس کردم  افاغه ای نداشت. زمستان سرد  اتاق تاریک واقعا جهنمی بود . هیچکاری از دستم بر نمیآمد اگر گریه هم میکرد کسی زمستان در بیابان کاری نداشت.  خیلی سختی کشیدم به خصوص  روز بعد که حیض شدم  یک پارچه نتوانستم پیدا کنم و خودم راخشک کنم.  بعد از سه روز آمد چند تا نان خشک آورد   هرچه گریه کردم قبول نکرد  گفت میروم چند تا پوشک برایت می آورم.  رفت  و بعد از یک ساعت آمد .این بار او را به خدا قسم دادم  که مرا رها کند  خیلی سختی کشیدم  گفت به یک شرط  تو هم به خاطر خدا گناه نکنی.  خوشحال شدم  گفتم خدایا غلط کردم.  من هم از آن شب دیگر از  رابطه جنسی بدم امدم . طبق قولی بهش دادم  تا دو ماه عده نگه داشتم. و کم کم توبه کردم با جوان متدین ازدواج کردم و از زندگیم راضی هستم. اول از دست آن جوان خیلی عصبی بودم  الان میگویم خدا  خیرش بدهد او با اینکارش زندگی را به من برگرداند .  سختیها بعضی جاها لازم است.  انسان را ادب میکند . همیجا میخواهم به آن جوان بگویم خدا خیرت بدهد  سه روزی که مرا حبس کردی  آنجا زندان نبود معراج بود . به خدا قسم وقتی که به خانه پدرم آمدم اول کاری که کردم  ماهواره را خرد کردم  و دیگر اینکه در زندگیم جلو اسراف و تبذیرها را گرفتم و به فقرا کمک میکنم.  من تک فرزند خانه بودم هرچه میخواستم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد والدینم برایم فراهم کرده بود . الان حتی نماز شب  هم میخوانم قبلا در خانه چه بگویم در طایفه ما هیچ کس قبله را نمیشناخت تا چه برسد به نماز.  میخواهم به آن جوان بگویم مرا از قید و بند آزاد کردی خدا از گرفتاریهای دنیا و آخرت آزادت کند .
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    بنده دانشجوی  یزدی هستم  که در یکی از دانشگاههای ******  درس میخوانم چند روز پیش یکی از استادهایم که خیلی با بچه ها گرم میگرفت. به من گفت:  چرا همیشه در خودت هستید  و گوشه گیری؟ میدانم  دارید استمناء میکنید در حالی که استمناء هم گناه بزرگی است.  گفتم چه کنم گفت  عقد موقت ببندند.  گفت در اینترنت بزن تجربیان عقد موقت مادر ارجمند  . به یک جایی میرسد .وقتی سرچ کردم سایت شما بالا آمد  اول پروفایلتان را خواندم  فهمیدم که از این سایت های کلاه بردار همسریابی نیست. دانه به دانه خاطرات را دنبال کردم. شیفته سایت شما شدم. تا اینکه سه شب پیش دل زدم به دریا .گفتم بادا باد. من در منزل  خانم 55 ساله ای یک اتاق کرایه کردم وقتی من خانه را کرایه کردم به من شرط کرد  حق نداری دوست و یا فمیلهایتان را دعوت کنید من اتاق را به شما اجاره دادم.آن خانم دو تا فرزند داشته هر دو ازدواج کرده اند و به منزل بچه هایش نمی رود با عروسهایش همیشه مشکل دارد. سه شب که شب ولادت امام حسین ع بود  تاریخ تولد من هم بود  کیکی را گرفتم و دوتا پیزا سفارش دادم و آن زن را  برای اولین بار به منزل دعوت کردم.  بدنم داشت مثل بید می لرزید . دل زدم به دریا  . اول قرآن را آوردم و به زن گفتم  به این قرآن  هرچه میخواهم بگویم دروغ نیست. یکی از نظرات شماکه آقای خراسانی  راجع به ثواب ازدواج موقت  گفته بود برایش خواندم  دیدم بدش نمی آمد چند تا خاطره خواندم  که به من گفت منظورت اینه که میخواهی صیغه ات بشوم  سکوت کردم .گفت به همین قرآن این مطلب را جایی نگویید . من هم قسم خوردم که چیزی نگویم . او قبول کرد . به منزلش رفت و بعد از یک ساعت آمد چنان به خودش رسیده  مثل یک نوعروس  .  آن شب با او همبستر شدیم لذت بردم  مهریه اش را هر شب خواندن نماز شب گذاشت.  که  آن شب برای اولین بار موفق به خواندن نماز شب بعد از آن غسل شد. به من پیشنهاد داد تا دو سالی که در آنجا درس میخواندم  صیغه ات میشوم و کرایه هم از شما نمی گیرم و هرشب شامت با من باشد. این بهترین جشن تولدی که درطول زندگی داشتم. به خدا قسم اولین مومنی که در نماز شب نام بردم  نام شما سید احمد و نام استاد دانشگاههم  بردم. حتی آن خانم نام شما  و استاد را جز مومنین نماز شب برد و دعای خیرتان کرد.  . شب گذشته  او مرا دعوت کرد جایتان خالی یک چلو گوشتی بار گذاشت که هنوز تو عمرم نخورده بودم.  از او پرسیدم که آیا اجازه میدهید خاطره ام را در سایت مادر امام صادق بگذارم  گفت به شرطی بگذار که اسم من و اسم خودت برده نشود و از ناحیه من از آقا سید تشکر کن. من هم اطاعت امر کرده ام .خدا خیرتان بدهد که مرا از گناه نجات دهی  امیدوارم که خداوند از هر بلایی نجاتت بدهد.  در ضمن وقتی در پروفایلت دیدم  که از نسل امام زاده کافی هستید عهد کردم هر وقت که به شهرمان یزد آمدم به اشکذر زیارت جد شما هم بروم . چند سال پیش یکبار رفتم. آن وقت زائر سرا نداشت  و خیلی منطقه کم آبی است. 
  • من جوانی بودم که ریش میگذاشتم  و خودم را حزب اللهی جا زده بودم و به بهانه خواستگار   به دختران مردم تجاوز میکردم و حتی از بعضیهایشان اخاذی هم میکردم. شاید ده تا دختر را بکارتشان از آنان گرفتم و بی صورت کردم. از بعضیها فیلم میگرفتم و آنانرا  به تن فروشی وادار میکردم.  یادم هسته در شب قدر خانمی که برای احیا به مسجد میخواست برود  توقف کردم گفتم خواهر کجا تشریف می برید   گفت مسجد او را سوار ماشین کردم و بیرون شهر بردم و به زور به او تجاوز کردم زن شوهرداری بود  در همان بیابان  پیاده اش کردم  و خودم برگشتم . او مرا نفرین کرد گفت امیدوارم که به حق این شب در دنیا خدا سزایت را بدهد. 
    زمانه گذشت. تا اینکه شب عروسی دختر خاله ام بود  در تالار شهرمان دعوت شام بودیم.  من حوصله ام سر می آمد  با ماشین سوار شدم و بیرون تالار  گوشه ای در ماشین نشسته  و چشم چرانی میکردم  به برادرم  گفتم هر وقت که  سفره را خواستند بیاندازند  تک زنگی بزن . پس از نیم ساعت خانم جوانی کنارم  ایستاد گفت صیغه میخواهید گفتم بله صبر کن من سویچ ماشین را به پدرم بدهم.  بلا فاصله  سوئیچ  را به او دادم و گفتم یکی از دوستانم تنها هست شبی پیش او میروم شما خودتان به خانه بروید و منظر من نباشید. خانم از خودش ماشین  پژو آردی داشت داشت . وقتی سوار ماشینش شدم  خیلی گرم گرفت گفت جایی دارید گفتم بله منزل خودمان  تا سه  ساعتی عروسی طول میکشد  بیا منزل پدرم برویم. گفت چه خوب من صیغه 3 ساعته میشوم.  گفت من مهریه هم نمیخواهم. از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم.  لحظه شماری میکردیم.  تا به منزل رسیدیم.   با ماشین داخل ساختمان آمدیم. وقتی داخل رفتم  به من گفت باید ریشت را بزنید  من از انسان ریشی بدم می آید تو  برو تو حموم ریشت را بزن و با شلوارک بیا. من بر خلاف میلم ریش خود را برای اولین بار  با تیغ زدم  خودش به داخل حمام آمد و مرا مثل زنان آرایش کرد. من از  خوشحالی چیزی سر در نمی آوردم . تا دور خود پیچدم  مثل نوعروس مرا آرایش کرد.  گفت  من خودم را آماده میکنم  لخت شو بیا . وقتی داخل حال آمدم خبری از ان زن نبود دیدم دو تا مرد که صورت خود را پوشانده بودند جلوم ظاهر شدند و به همدیگر تعارف میکردند  . اولی آمد و به زور به من تجاوز کرد و دومی بدتر از اولی دهانم را بستند و از درد به خود می پیچیدم  اینها داروی دیر ارضایی مالیده بودند و از هوش رفتم . وقتی که به هوش آمدم  دیدم پدر و مادرم  و برادرم مرا بیدار میکنند در حالی که من لخت و آرایش کرده و  پشتم آغشته به خون بود  و هرچه اسباب قیمی در خانه بود دزدیده بودند. اینقدر برادر و پدرم مرا کتک زدند آنها فکر میکردند که من  از راه لواط پول در می آورم . اینها جای خود از همه بدتر مرا مثل زنان آرایش کرده  لبهایم پاک نمیشد و  ابروهایم را زده و .....
     فردا خانمی با شماره ایرانسل  به من زنگ زد و گفت مرا شناختیکه دیشب با دو نفر از محل خودتان  به سراغت آمدیم من دو نفر را در صندوق عقب گذاشته بودم   با تو چه کردیم  من همان خانمی بودم که در شب قدر  به من رحم نکردید. تازه از شما فیلم هم گرفتم  اگر درشهر باشی بین گروهها پخش میکنیم. اگر میخواهی درامان باشی باید از استان فرار کنید. من دزد نیستم آنچه را که دزدیدند همان همسایه های  محله ات   حق الزحمه گرفتند. همانطوری که حق الزحمه از دختران بی گناه میگرفتید.
    تا چند روز جرات بیرون رفتن را نداشتم نمی دانستم که کدام جوان مرا به این صورت در آورده است. از همه شرمسار بودم . مجبور شدم از استان خود مهاجرت کنم  و به دیار غربت  به کاری بپردازم در شان خانواده ما نبوده است . این را نوشتم تا شاید کسی به سرنوشت من گرفتار نشود و  تا از عذاب روحیم کاهسته شود. چند سال است که خانواده ام مرا یاد نمیکنند و برادرانم در ناز و نعمت من هم مثل  گداها زندگی میکنم.  از مال دنیا فقط یک گوشی دارم و لباسهایم. 
  • عاشق دختر عمو

    خدا را شکر که حداوند  مرا به آرزویم رسانید.

    دختر عمویی داشتم که او را خیلی دوست میداشتم  چون برادر بزرگم ازدواج نکرده بود خجالت می کشیدم که به خانواده چیزی بگویم. وقتی که به خدمت سربازی رفتم فهمیدم که  او عروس شده بود.   اینقدر ناراحت شدم که غمهای عالم به سراغم آمد . تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم چون در این دنیا تنها ملکه خوشبختیم دختر عمو می دانستم. تمام برادر و خواهرانم ازدواج کردم . خداوند به دختر عموی  یک دختر داد. با خود گفتم صبر میکنم دخترش بزرگ شود با او عروسی میکنم.  دخترش 9 ساله میشود  که شوهر دختر عمویم از دنیا می رود . تصمیم گرفتم با دختر عمو ازدواج کنم . یکسال بعد مرگ داماد عمویم  برای اولین بار  حکایت عشق  و پیشنهادم را دختر عمویم دادم  دختر عمویم گفت . خانواده شوهرم  به من گفته اند که اگر بخواهید عروس بشوید من دخترت را از شما میگیریم. من هم به خاطر دختر اینکار را انجام نمی دهم. به او پشنهاد عقد موقت دادم .  او قبول کرد  او را صیغه 5 ساله کردم  و قرارمان را در خانه مادر بزرگ پدریمان میگذاشتیم. دختر عمو مهریه را خواندن نماز شب قرار داد   دختر عمو  به بهانه اینکه مادر بزرگم تنهاست وسایلش را جمع کردو به خانه مادر بزرگ برد و با مادر بزرگ زندگی میکرد.  من هم شبها به بهانه کمک و خرید خانه مادربزرگ میرفتم و مادر بزرگ از صیغه ما خبر داشت. نمیگذاشت کسی خبر دارشود. هیچ لذتی در دنیا مثل رسیدن به معشوق نیسته.  دخترش که 13 ساله شدم با پسر خواهر صحبت کردم که دختر دایی اش را بگیرد و او قبول کرد . دختر دختر عمویم با پسر خواهر  ام عقد کردند. بعد از عقد  آنها من با دختر عمویم ازدواج کردم و از او دوتا پسر دارم. خداوند را بی حد سپاسگزارم که  مرا خوشبخت کرد و به آرزوی دیرینه ام رسانید. آقا سیدبی زحمت خاطره مرا نمایش بدهید  تا دختر عمویم بداند چقدر دوستش دارم.  و من خوش بخت مرد جهان هستم.التماس دعا  
  • در خانواده ما به حلال و حرام  پایبند بودیم ولی هیچ یک از اعضای خانواده به چادر و حجاب اهمیتی نمیدادیم. میگفتیم زن  هم مثل مرد باید آزاد باشه.در شهریورماه 1395 وقتی که دوستانم را در پارک دیدم برای پوز دادن به آنها  بدون اجازه, ماشین پدرم را برداشم  داخل خیابان شدم حواسم نبود به ماشین جلویی زدم  گرچه ماشین من خراب نشد ولی ماشین طرف مقابل خراب شد و مقصر من بودم چون از عقب زده بودم. جوان به من گفت حواست  کجا بود زنگ میزنم پلیس بیاید  من از ترس خواهش کردم که به پلیس زنگ نزند چون گواهی نامه نداشتم  می ترسیدم ماشین را به پارکینگ ببرند و پدر دعوایم کند .به جوان گفتم خودت خسارت را بهت میدهم  و جبران میکنم  هر کار بخواهی انجام میدهم. . او شماره تلفنم را گرفت و پلاک ماشین را یادداشت کردو رفت.  فردای آن روز زنگ زد در پارک قرار گذاشتیم . او به من گفت  من هنوز با هیچ دختری ارتباط نداشتم  تو چند وقتی باهم باشیم  قول میدهم که برایت خوش بگذرد.   اگر هم پول هم خواستید بهت میدهم  . او مرا به خانه ای برد . لباسهای مرا بیرون آورد  من گفتم من دخترم  آبرویم را مبر اگر میخواهی از عقب  خودت را ارضا کن. او قبول کرد. اینقدر درد داشت هر وقت یادم می آید بدنم می لرزه. گفت یک جلسه دیگر بیا من دیگر  کاری به کارت ندارم. من هم قبول کردم. او خیانت کرد .سه روز بعد تماس گرفتم من هم سرقرار رفتم  . او لباسهایم را در آورد  من از ترس درد مقعد گفتم هرکار میخواهی بکن بکن کارت به کار مقعد نباشد گفت باشه. او  این بار از  داروی دیر ارضایی استفاده کرد و بکارتم را گرفت  از تاب درد چشمهایم را بسته بودم وقتی کارش تمام شد همین که چشمانم را باز کردم  دیدم دو تا پسر از من فیلم گرفته بودند. به من گفتند اگر با ما راه نیایید  من فیلمت را توی گروهها میگذارم.. مجبور شدم با آنها هم راه بیایم . روز خیلی بدی را پشت سر گذاشتم . آن پسر دیگر کارش به کار من نبود ولی آن دو نفر مرا رها نکردند  دو سه روزی میبایستی   هر جا که میگویند بروم. به خاطر اینکار تابستان حتی همراه خانواده ام مشهد نرفتم گفتم من درس دارم.چندین بار قصد خودکشی داشتم اما منصرف میشدم.  وقتی پدرم ده روزه  به مشهد رفتند  برای اینکه راحت تر باشم آدرس خانه را به آنها دادم  آن دو نفر  به خانه ما آمدند  روز بعد یکی آمد و یکی گفت من بروم  نهار بیاورم  یک موقعی دیدم او رفته شش نفر دیگر را آورده و میگوید باید حالی بهمه شان بدهید.  در  روز بعدش دیدم 10 نفر آمدند دیدم اگر به این وضع ادامه بدهم آبرویم در محل می رود . عصرش رفتم به مسجد و حکایت کارم  را از اول تا آخر روحانی  محل گفتم.  حاجی  گفت: ان شاءالله  من نجاتت میدهم  به شرطی که قول بدهی توبه نمایید و گرد اینکار نروید. گفت برو غسل کن و توبه کن و درب را به روی کسی باز نکن و گوشیت را خاموش کن  و سیمکارت را عوض کن و فردا از تلفن منزل به من زنگ بزن. فردا زنگ زد گفت من پسر خاله ام دکتر و مجرده  هسته  او دو تا مطب داره یکی در تهران و دیگری در استان اصفهان  هفته ای 4 روز اصفهان هسته و  یک روز تهران.  تو همراه او به اصفهان برو  من سفارش میکنم که در منزلش به شما جایی بدهد و منشی اش باشی  یعد از70 روز من  شما را به عقد موقت و دائم او در می آورم فقط چیزی به او از زندگیت نگو. من رفتم برای اولین بار چادر و مقنعه خریدم فردا   نزد حاج آقا رفتم  زنگ زد  پسر خاله اش امد  به او گفت  این خانم از دخترهای محجه و خوب محله ماست  از زندگی کردن در شهر رنج می برد میخواهد در شهری آرام و بی دغدغه زندگی کند  به خاطر اینکه والدینشان  نمیگذارند چادر سر کنه برای تنبیه اش او را با خود به مشهد هم نبردند.او   میخواهد به جای امنی برود و خوش بخت بشود.  او مرا تحسین کرد. به همراه او رفتم  تا وقتی که حاج آقا به او  نگفت  با من هیچ   حرفی جز رابطه کاری نگفت. به خدا قسم در خانه تنها بود او در اتاق دیگری ومن در یک اتاق حتی یکبار به من چیزی نگفت.  بعد از 70 روز حاج آقا به اضفهان آمد   از من پرسید آیا از اخلاق و رفتارش راضی هستی آیا میخواهی شما را به عقد موقتش در  بیاورم.  گفتم اختیارم دست شماست.  او به پسر خاله اش گفت  این خانمی که من میشناسم به خاطر حیایش ازنامزد قبلیش که صیغه محرمیت من خواندم جدا شده  او برای اینکه بدون اذن پدر بتواند خودش تصمیم بگیرد با نامزد یکبار نزدیکی کرده  بیوه باشد. من او را به عقد موقت  10 روزه شما میکنم اگر راضی شدید با او ازدواج دائم کنید و اگر نخواستید تاهر وقت خواستید عقد موقت ببندید.  با او صحبتهای خصوصی کرد و به من هم گفت : بعد از اینکه خطبه عقد موقت را خواندم  برو آرایشگاه  یک آرایش غلیظی بکن و بیشتر به او محبت کن و هرکار  خواست برایش انجام بده  .  من به توصیه او عمل کردم و مهریه را حاج آقا به مبلغ 10 میلیون تومن قرار داد.. عصرش من آرایشگاه رفتم  ودر منزل خودم را با لباسهای بدن نما  خودم را در اختیار دکتر گذاشتم  آن شب چندین بار دکتر از من بهره برد. هرکار میگفت برایش انجام دادم  تا اینکه بعد از ده روز به من پیشنهاد عقد دائم کرد. من گفتم ببین من بیوه هستم به شما هر دختری که بخواهید میدهند  من لایق شما نیستم . گفت هیچ دختری جای شما را نمی گیرد  من بیوه بودن شما با هیچ دکتر باکره ای عوض نمی کنم. . دکتر مرا به عقددائم خود  به مهریه114 سکه بهار آزادی  در آورد. با او زندگی راحتی را  شروع کردیم. و یک هفته به عید نوروز بود که دکتر باخانواده ما تماس گرفت و از آنها خواست که به اصفهان بآیند  وقتی خانواده به استان  اصفهان آمد  اینقدر دکتر آنها را تحویل گرفت  فقط من به مادرم گفتم مادر شما خواستید بیاییدحتما با چادر بیایید دکتر از انسانهای بی حجاب بدش می آید.  الان هم خدا راضی است و هم بنده خدا .

    میخواهم به میهمانان سایت عرض کنم اول هیچ وقت در گرفتاریهاو نا امیدیها  فکر خودکشی نکنید و دیگر اگر اشتباهی مرتکب شدید و یا نقطه ضعفی داشتید هیچ وقت اشتباه را با گناه جبران نکنید و صداقت پشتوانه زندگی است.  در پایان از شما سید بزرگوار میخواهم همانطوری که در پروفایلتان نوشته بودید یکشبه در عالم رویا حافظ حدیث کسا شدید  فیلمش را اگر امکانش است  نمایش میدادید تا همگان حقانیت اصحاب کساء را  درک کنند و به مقام شامخ ولایت ایمان بیاورند. و صداقت شما را تایید نمایند. التماس دعا 

  • عقد موقت زیباترین هدیه ای که خداوند در معراج به پیامبر داد. خداوند رحمت کند مرحوم پدرم  آقا سید محمد  وقتی که من به سن بلوغ رسیدم . یکروز مرا صدا زد گفت پسرم هر وقت در خواب محتلم شدی به من بگو .   من خجالت میکشیدم بگویم. یکروز خودش متوجه شد  او با من صحبت کرد  ای پسر تو اگر بخواهید ازدواج دائم کنید شرایط مهیا نمی باشد   شاید تا 10 سال دیگر نشود ولی من زنی برایت صیغه میکنم  ولی به کسی چیزی نگو حتی مادرت نمی خواهد از این موضوع بویی ببرد..  از آن جایی که مادر بزرگم تنها بود  خانم بیوه ای  را گرفت  که  پرستار سوری برای  مادر بزرگم باشد  او پرستار 28 ساله بود که دوتا پسر  زیر 10 سال داشت.    پدرم باهاش صحبت کرده بود او قبول کرده بود فقط میگفت کسی متوجه نشود . من بعد از ظهرها  هر وقت که در بیمارستان شیفت نبود می رفتم   هفته ای سه روز  به او رجوع میکردم  و پدرم ماهی 100هزارتوان مهریه قرار داده بود  حدود 8 سال  صیغه را تمدید کردیم فقط غیر از مادر بزرگ و پدر و آن خانم کسی خبر دار نشدند  بعد از 8 سال ازدواج کردم .  بعد از تمام شدن عده من  آن خانم را صیغه عمویم که زنش مرده کردم. و در زندگیم موفق بود . به خدا هیچ دغدغه ای نداشتم در درس هایم موفق بودم و در دانشگاه رتبه برتر داشتم و الان هم دبیر آموزش و پرورش شدم.  میخواستم به پدرها بگویم برای فرزندانتان زن صیغه ای بگیرید تا به حرام نیافتند و خودتان مهریه شان را بدهید  والله اینکار از گذاشتن ارث برای فرزندان بهتر است چون ازدواج موقت ایمانش را نگه میدارد. من با جرات سوگند میخورم  از وقتی که به سن بلوغ رسیدم چون نیازم تامین بود حتی به  زن و یا دختر نگا  بد نکردم حتی فکرش را در سر نداشتم به امید رو.زی که تمام جوانان کشورما از طریق عقد موقت  ایمانشان را حفظ نمایند  و هم زنان بیوه جامعه ما به فساد کشیده نشوند زیرا اگر یک زن فاسد شد میتواند جامعه را به فساد بکشاند .

  • من نمی خواستم  این مطلب را بگذارم فقط برای رضای خدا میگذارم. من همیشه اگر کسی بابت عقد موقت و یا همسر دوم حرف میزد با عالم و آدم  می جنگیدم حاضر بودم بمیرم  ولی اسم هوو را نشنوم. عقد موقت را با  زنا برابر می دانستم.  تا اینکه چند سال پیش شوهرم در ماموریت   بر اثر تصادف از دنیا می رود سه تا فرزند   قد و نیم قد داشتم . با مرگ شوهرم  تنها ناراحتیم بی شوهری بود . چون شوهرم مهندس  و بیمه بود و وضع مالیش خوب بود .از نظر مالی رنجی نمی خوردیم حتی  برای نظافت خانه خدمتکار داشتیم. ضمنا مزرعه کشاورزی هم در روستا  داشتیم.  مادر شوهری داشتم  از زن ابولهب بدتر بود  همیشه با همه در جنگ و ستیز بود. ولی برعکسش پدر شوهری داشتم  از پدرم مهربان تر  اگر از من بپرسند بعد از خدا و رسول و ائمه چه کسی  رااز همه بیشتر دوست دارید میگویم پدر شوهرم. . خدا طول عمرش بدهد.  مردی که در عمرش نماز شبش ترک نمیشد . مردی که حاضره بی شام بخوابه ولی همسلیه اش سیر باشد مردی که حساب بانکی ندارد محصولات کشاورزیش را می فروشد و پولش را قرض الحسنه می دهد حتی دربانک هم نمی گذارد هرچه بگویم کم گفته ام.  بعد از مرگ پسرش هر روز به من سر میزد  درست 5 ماه بعد از مرگ شوهرم خودش به نزد من آمد و گفت مرگ حق است . شما نباید زندگیت را به خاطر نوه های من تلف کنی. اگر خواستی ازدواج کنی من حمایتت میکنم. و اگر به خاطر بچه هایت نمی خواهی من شوهری خوبی برایت پیدا میکنم که شما را صیغه کند  نمیگذارم کسی غیر از خدا خبر دار نشود.  گفتم نمی دانم چه بکنم  فقط  به خاطر ترس از بچه هایم عروس نمیشوم . خدا را شاهد میگیرم فردایش یکی از جوانان روستا که پاک بود و از من 5 سال کوچکتر بود که برایش کار میکرد  آورد  او رو حرف پدر شوهرم حرف نمیزد او مباشرش بود و سوگندش  داد که از این موضوع به کسی چیزی نگوید  . او در خانه روستا می نشست . خودش مرا صیغه 5 ساله  او کرد و مهریه اش را خودش یک سفر کربلای معلی قرار داد. و خودش هزینه سفر را داد. من هفته ای دو یا سه به روستا برای سرکشی از زمینهای کشاورزی میرفتم و ظهر نهار روستا بودم  نیاز جنسیم را برآورده میکنم و بعد از ظهر به شهر می آمدیم.  جوان هم حسابی  به خوش می رسید .هیچ کم وکسری نداشتم. من هر روز پدر شوهرم و دعا میکنم و برای شوهرم فاتحه و خیرات میدهم. . میخواهم به خواهرانم  بگویم که از تعصبات  زنانه خود دست بکشید . اگر ناشکری بکنید خدا قهرش می آید و شوهرتان را از شما می گیرد و در حسرت بی شوهری باید بسازید و بسوزید.  عمرتان را در سختی بگذرانید کمی عاقلانه فکر کنید.

  • به یاد دارم چند سال پیش برای اربابی کار میکردم  من سرکارگرش  بودم .آن ارباب بی ناموس و چشم چران بود  همیشه دنبال ناموس مردم بودپول میداد و با زن کارگرانشان رابطه داشت. و همسرش را اذیت میکرد.  چندی بعد او تصادف میکند و می میرد . از آن جایی که من مجرد بود م  5ماه بعد از مرگ ارباب  به زنش محبت میکردم  تا اینکه یک روز به او پیشنهاد عقدموقت دادم  او قبول کرد و از من خواست به کسی چیزی نگویم . من هم قبول کردم  او از اربابم یک دختر دارد.  4 سال زن ارباب صیغه من بود  بعد از 4 سال قصد ازدواج دائم داشتم به زن ارباب گفتم میخواهم ازدواج کنم اگر تو قبول میکنی زنم بشوید من حرفی ندارم اگر قبول نمی کنید  با دختر عمویم ازدواج کنم. او قبول نکرد و گفت شما ازدواج کن من صیغه شما میشوم چون اگر مردم بدانند با کارگرشان ازدواج کردم  مرا مسخره میکنند.  گفتم باشد  من با دختر عمویم ازدواج کردم  او خواست که صیغه اش شوم  من قبول نکردم او گفت فقط ماهی 5 روز به من مراجعه کن  من 3000000 تومان حقوق ماهانه  اضافه  میدهم  من هم قبول کردم  . میخواستم به دوستان بگویند ارباب من چشم چران بود به ناموس کارگران تجاوز میکرد الان از دنیا رفته زنش به من پول میدهد که نیاز جنسیش را برآورده نمایم.  به نظرم اگر خودش به این خانم زیبایش قانع بود جوانمرگ هم شاید نمی شد.  ای کاش خودش  سر ازقبر بیرون بیاورد و بببیند که زنش چه التماسی میکرد  تا ماهی یک دفعه بیشترش کنم. 
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    خدا شوهر مرحومم  **** *** *** را رحمت نماید اگر  اندیشه و وصیت شوهرم را برایتان بگویم از تعجب دو تا شاخ در می آورید. ولی بد نیست بگویم شاید کسی یاد بگیرد. و ثوابش شامل حال شوهرم گردد.. شوهرم من  سرطان معده داشت خودش خبر از مرگش داشت. او وصیتش را به روحانی  محل کرده بود که 5 ماه بعد از تاریخ مرگش در خانه خواهرش خوانده شود .  شوهرم مهندس ساختمان و  وضع مال خوبی داشت و چند باب مغازه در بهترین جای شهر داشت. من یک دختر از شوهر داشتم .. 5 ماه بعد از مرگ شوهر  خواهرشوهرم من و  هر دو برادر و مادرش  و روحانی محل را  به منزلش دعوت کرد  بعد از شام و طلب فاتحه برای شوهر  آخوند محل  وصیت نامه را خواند  . اول نوشته بود  چون فرزند پسری ندارد. شوهر خواهرش از زمان سن تکلیف تا زمان مرگ 16 سال برایش نماز قضا بخواند  البته او نمازش را اول وقت میخواند او احتیاط کرده بود.  شوهرم در وصیت نامه اش دو باب مغازه از 5باب مغازه را بدست  خواهرش داده بود و شرط گذاشته  اگر همسرش خواست باغریب ازدواج کند از کرایه این دو باب مغازه خواهرش استفاده کند و بچه اش را بزرک کند . اگر شوهر خواهر خواست با همسرم چه دائم  و چه موقت ازدواج کنند  این دوباب مغازه مهریه همسرم باشد. میدانم که همسرم جوان است و نیاز به همسر دارد  از همسر و خواهرم خواهش میکنم بزرگواری کند او را به عقد دائم یا موقت 99 ساله شوهر خواهرم  که مرد خوش اخلاقی است موافقت نماید و دوست دارم در همان جلسه حاج آقا خطبه عقد موقت شوهر خواهر و همسرم را ببندد. و بقیه وصیتنامه گفتنش لازم نیست. آن شب همه شوکه شدند و نتوانستند هیچ حرفی را بزنند  و آخوند صیغه محرمیت ما را خواند . همه آنها آن  شب خانه خواهر شوهر خوابیدند آخر شب  من و همسرخواهرشوهرش که به عقدش در آمدیم به منزل خودمان رفتیم و بعد از 5 ماه  نیاز خود را برطرف کردم. البته اگر مرد زندگی چنین وصیتی بکند  بهترین محبت را به همسر کرده است. آن شب  هیچکدام روی  وصیت برادر مرحومشان چیزی نگفتند .  الان که بیش از 4 سال از عقد ما میگذرد حتی یک مرتبه با خواهرشوهرم کوچکترین اختلافی نداریم یک شب شوهر خانه من است یک شب خانه خواهر شوهر.  و من یک پسر از شوهر دوم دارم.    نثار شادی روح ******   **** *** ***  رحم الله من یقرا فاتحه و اخلاص مع الصلوات
  • بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

    سرکار خانم  فاطمه ح .شب جمعه برای شوهر مرحومتان فاتحه ای طلب کردید  خوشا به حالتان.  

    خدا بیامرز شوهرتان آینده نگر بود .خوب زمانی را برای خواندن وصیتنامه در نظر گرفته بود. می فهمید که شما نمی توانید بی شوهری را تحمل نمایید و  عروس میشوید  اول او یک آخوند را  امین دانست و می دانست آخوند پشتکار داردو تا تنور گرم هست نان را بچسباند . دیگر اینکه خواهر شوهر  خیلی سخت هسته  او را وصی خود قرار داده  که دو باب مغازه که کرایه ماهیانه شان بیش از 2میلیون هسته پولش تو زندگی شوهرش می آید و دیگر جلو جلو پول پیش گرفته . 16 سال نمار را مفتی به شوهر خواهرش نداده .الهی نور از قبرش  ببارد. 

    .گمانم خدا بیامرز از حکایت زندگی من خبر داشت. .من شوهرم آقای **** **** از دنیارفت  سه سال بعد از مرگ شوهر   یک برادر شوهر مجرد داشتم که فقط 2سال از من کوچکتر بود  او خودش پیشنهاد عقد موقت به من داد.من دل چسبمهم نبود و هنوز جوابی هم  نداده بودم  به خدا قسم خواهر شوهرم و مادر شوهرم آمدند مرا لخت کردند  یک میلی را داغ کردند و تنم را سوزاندند گفتند تا تو باشی فکر عروسی را از سرت  بیرون کنی.  موهایم را کشیدند و دخترم را از من گرفتند و گفتند  تو سرخور هستی سر آن برادرم را خوردی و حالا نوبت این برادرمان شده. من نفرینشان کردم.  به فاطمه زهرا  سه روز طول نکشید که نفرینم دامنشان را گرفت آن دو  در زمستان  در خانه خواهرشوهر خواب بودند و شوهرش  شبکاربوده   چراغ نفتی تنوره می کشد مادر شوهرم که خانه دختره  بودند با دخترش که حامله بوده  براثر دود هر دو  خفه شدند تازه برادرشان آش دهن سوزی نبود یک معتاد ولگردی  تمام عمرش یا خمار بود و یا نعشه  که بر اثر تزیق بیش از حد تشریف بردند و آن برادر مجردشان هم یک انسان بیکار و بی عار می باشد... ولی شوهر خواهر شوهرم آدم خیلی خوبی بود . به خدا قسم ده روز بعد از مرگ مادر شوهر و خواهرشوهر  مخفیانه  صیغه شوهر خواهرشوهرم شدم. و بعد از یکسال عقددائم بستیم  اینقدر زندگی خوبی داریم  یک شوهر خوب و خانه و ماشین و زندگی خوبی دارم  خدا را ببین تمام زندگی خواهرش  شده مال من. قدیمی حرف خوبی گفته حسود هرگز نیاسود. من هم شب جمعه میخواهم یک فاتحه ای برای مادرشوهر وخواهرشوم بدهم . ** **** ** **** ***** ***** **** * **** ***********

    • پاسخ:

      با سلام  
      خواهشمندم که نظردهندگان نامی از  اشخاص و  آدرس و شهر شان به میان نیاورند و دیگر  اینکه عفت کلام داشته باشند. 
      چنانچه قوانین را رعایت نکردند  ما قسمتهایی از آن را حذف میکنیم. 
  • سلام آقای تقی نژاد عملتان مقبول درگاه حق باشد.

     من جوانی اهل مهاباد هستم. قبلا اهل سنت بودم.مدتی میباشد  که به  سایت مادر ارجمند سر میزدم. از حق نگذریم نامی خوبی را برای سایتتان  انتخاب کردید که تیری به قلب  دشمنان اهل بیت زدید . نام ام فروه  بانویی که اهل سنت از ناحیه پدر و مادر  منسوب به ابوبکر میدانند و خانمی که تمامی اهل سنت  به او احترام خاصی میگذارند  اهل سنت روایتی از امام صادق (ع) که مضمون «ولدنی ابابکر مرتین» نقل می‌کنند، در این روایت امام خود را دوبار فرزند ابابکر خطاب کرده‌است.گرچه  این روایت از  با توجه به معیارهای حدیثی اهل سنت  قابل اعتماد نیست.به خاطر همین  اهل سنت را به سمت خود میکشانید . علمای ما اینقدر از عقد موقت  بیرازی می جستند  وقتی تمام تمام تجربیات عقد موقت را خواندم و تمام جوانب را در نظر گرفتم  دیدم عقد موقت بزرگترین قلعه حفاظتی انسان در برابر هوای نفس است . دیدم اگر عقد موقت اجرا میشد دیگر هیچ کس به گرد گناه نمی رود . رفتم کتاب شیعه پاسخ میدهد  آقای مکارم شیرازی را چند مرتبه خواندم . دیدم حق با شیعه می باشد . در 13 رجب  که تعطیل بود  در جمع خانواده کتاب شیعه پاسخ میدهد را نشان دادم و داستان  حفظ کردن یک شبه  حدیث  کساء شما را در عالم خواب برایشان نشان دادم  ودعای  حدیث کساء را برایشان معنی کردم دیدم از روی کتاب نمیشود خواند تا چه برسد به حفظ کردن.  آنها قبول کردند که حق با شیعه است. ولی شیعه نشدند .من سه روزبه آنها فرصت دادم  وقتی قبول نکردند  تصمیمم را گرفتم .مخفیانه  تمام پس اندازهایم که 950,000تومن بود به همراه کارت شناسایی را برداشتم به شهر مقدس قم مسجد جمکران  آمدم .با خود عهد کردم اگر مذهب شیعه برحق است و صاحب دارد   تا ده روز دیگر خداوند یک زن صیغه ای برایم پیدا میکند و این زن اسباب موفقیت و زندگیم میشود . غیر از مسجد جمکران جایی نرفتم. .به خدای احد و واحد قسم  شب دهم که شب آخر برابر با شب عید مبعث بود  در عالم خواب  چهره نورانی دیدم  که در بیداری  او را تابحال ندیده بودم مرا صدا زد پسرم  مجید خواسته توفردا ساعت 9 صبح در مقابل دارالشفای حضرت مهدی  عملی میشود . چرا شما از خدا مهلت ده روز خواستید حساب خدا همیشه پر است برای خدا وقت معلوم مکن. به خدا اگر همان ساعت میخواستی برایت فراهم میشد. یادت باشد که طایفه شما هرگز هدایت نمیشوند دورشان خط بکش ودر قم ساکن شو به فراگیری علوم دینی بپرداز سکونت خود را مخفی کن .اگر آنها جایتان را بدانند  شما را از بین میبرند. از خواب بیدار شدم  دیدم ساعت 3بامداد است پرسیدم از خادمین که  دارالشفای مهدی کجاست  آدرس را به من دادند رفتم دیدم آنجا درمانگاه است. فهمیدم  که خوابم بی نتیجه نیست . برای اولین بار نماز را مثل تشیع خواندم  گرچه با وضوی اهل سنت خواندم. گفتم خدایا اگر به مرادم برسم  برای همیشه زیر پرچم علی میروم. نماز  صبح به جماعت خواندم . دیگر صبحانه نخوردم  گفتم صبحانه را با خانم میخورم.  رفتم کنار دارالشفا منتظر ماندم  ساعت 9 صبح دیدم دختری محجبه آمد  گفت سلام آقا مجید  خیلی معطل شدید . فهمیدم مقصودم حاصل شد اشک در چشمانم جاری شد مثل اینکه  کسی بعد از چند سال گمشده اش را پیدا میکند . گفت: بلند شو برویم زیارت فاطمه معصومه و بعد صبحانه بخوریم  همراهش رفتم دیدم ماشین پزو 206 صندوقداری داشت. گفت چون شما به شهر قم آشنایی نداری من رانندگی میکنم. وقتی سوار ماشین شدم   اشکم  خود به خودجاری بود نمیتوانستم جلوگیری کنم او هم چیزی نگفت. به حرم حضرت معصومه آمدیم  به من گفت شما کنار قبر آقای بروجردی منتظرم بمانید  گفتم من بلد نیستم  گفت از خادم ها سوال کنید. اول زیارت فاطمه معصومه رفتم و دو رکعت نماز برایش هدیه کردم و به کنار قبر آقای برجرودی آمدم بعد از 5 دقیقه  دیدم خادمی سوال کرد  آقا مجید خانمتان در شبستان منتظرتان است بیا برویم. من همراه خادم به شبستان امام خمینی آمدم و   رفتم کنار خانم نشستم . فقط اشک میریختم از خوشحالی نمی توانستم حرف بزنم. . خانم به من گفت . من دختری هستم از سادات که سیادت ما مخفی است جد ما کافی وما اصالتا یزدی هستیم من هنوز یزد نرفته ام من فقط در عالم خواب از پدرم شنیدم. ولی از بیداری از کسی نشنیده ام.. سالهاپدر و جدمان در استان  تهران زندگی میکرد .8ساله بودم که از ناحیه پدر یتیم شدم مادرم عروس میشود من نزد مادر بزرگ پدری ام زندگی میکردم . 7 سال بعد مادرم به همراه شوهرش در یک تصادفی هر دو میمیرند  مادرم از همسر دومش بچه نداشته بود. من از مال دنیا یک خانه و دو باب مغازه داریم که از اجاره آنها مخارج زندگیم را تامین میکنم. چندین خواستگار برایم پیداشده  انسانهای خوبی بودند شب خواب پدر را میدیدم  میگفت خواستگار شما نامش مجید است عقدشما باید در قم عید مبعث بسته شود او انسان عاقلی است.بعد از ازدواج با او شما در قم زندگی نمایید. من هم خواستگاران را رد میکردم  تا اینکه دو ماه پیش مادر بزرگم به رحمت خداوند رفت . شبی گریه کردم و از تنهاییم شکایت کردم در عالم خواب به من گفتند انشاءالله عقد شما و مجید در روز عید مبعث بسته میشود.تا اینکه دیشب خواب پدرم را دیدم به من گفت دخترم بلند شو برو جمکران ساعت 9 صبح مقابل دارالشفای حضرت مهدی مجید را خواهید دید شمارا در خواب نشانم دادند. و به مجید بگو به عهدی که بسته ای وفادار باشد که به شهرشان نرود که جانش در خطر است. دخترم  شما با مجید آقا خانه  و مغازه هایتان را بفروشید و در قم جایگزینش کنید مجید باید علوم دینی را یاد بگیرد. ازدواجتان را مخفی نمایید. من هم حکایت زندگیم را برایشان تعریف کردم .او هم گریه میکرد  وقتی عکس پدرش را نشان داد دیدم همان شخصی که در خواب دیدم پدرش بوده است..او گواهی فوت پدر را به همراه داشت. او گفت من صیغه 99 ساله شما میشوم به شرطی که هر روز در قم فاطمه معصومه را زیارت نمایید  گفتم اگر چند روز به مشهد رفتیم چطور بخوانم گفت از راه دور بخوان.من قبول کردم  یک روحانی سیدی در حرم مشغول  تلاوت قرآن بود از او خواستیم که خطبه عقد موقت ما را بخواند او گفت دختر اذن پدر میخواهد گواهی فوت پدر را نشان داد  سید  صیغه را خواند و 50,000 تومن من به عنوان شیرینی  به آن سید دادم .و عقد وقت ما در عید مبعث بسته شد. میخواستم به شیعیان بگویم  مذهب شیغه برحق است  من که این مذهب را با تحقیق بدست آوردم قدرش را میدانم .این را بدانید در زمانه ما تنها مذهبی که در همه جوانب نیازهای انسان را تامین میکند و جانع است  مذهب شیعه جعفری است. . دیگری خواهشی از شما آقای تقی نژاد دارم حتما فیلم خواندن حدیث کساء را در پروفایلتان بگذارید . مطمئنم که حدیث کساء عالم را تسخیر میکند . در آرزوی خیر  و سعادتمندی تمامی جوامع بشری به سوی مذهب حق  

  •  سلام  در یکی از نظرات شخصی بنام سید حمید چنین پیشنهادی داده بود((میخواستم به پدرها بگویم برای فرزندانتان زن صیغه ای بگیرید تا به حرام نیافتند و خودتان مهریه شان را بدهید  والله اینکار از گذاشتن ارث برای فرزندان بهتر است چون ازدواج موقت ایمانش را نگه میدارد))

    میخواستم تشکری از سید حمید بکنم که با درس عملیش زندگی من را نجات داد. من از 15 سالگی محتلم میشدم و نیروی جنسی مرا اذیت میکرد  حواسم را پرت کرده بود  وضع  مالیمان بد نیسته حتی 5 سال پیش پدرم  یک واحد آپارتمان برایم ثبت نام کرده وتحویل گرفته و آن را اجاره  داده بودیم. من این آپارتمان را به یک خانم بیوه ای که کارمند بود و یک فرزند داشت اجاره داده بودیم  ماهیانه 600,000 تومن و پولش را پدرم به عنوان پول جیبی به من داده بود.  به خدا من با هیچ  زن و دختری  از حرام رابطه نداشتم و به خاطر گناه استمناء هم نمیکردم فقط رنج میبردم   حتی به چند سایت همسریابی رفتم پولی خرج کردم چیزی دستگیرم نشد.  وقتی نظر سید حمید را خواندم  با خودم فکر کردم  من که پول دارم به پدرم نظر سید را نشان میدهم  میگویم به جای کرایه این خانم را صیغه من نماید .  من نظر سیدحمید  را نشان پدر دادم . پدرم گفت بابا به فضای مجازی نمیشود اعتماد کرد  گفتم می دانیه این سایت راچه کسی مطلب میگذارد  ؟ گفت  یک حقه بازی مثل بعضیها  . پروفایل شما را نشان دادم  گفت من اشتباه کردم  بگو چی میخواهی ؟ الان هدفت را بگو  . گفتم حقیقت من میلم جنسیم بالا هسته تا چند سال دیگر آمادگی ازدواج دائم را ندارم میشه از شما خواهش کنم با این خانم مستاجر صحبت کنی به جای کرایه صیغه من بشود.گفتم نمیدانم صبر کن ؟ من هم ثواب عقد موقت را برایش گفتم  گفت پسر میشه تا صبح صبر کنید. فرداصبح خودش تلفنی با خانم صحبت کرده بود خانم گفته من من حرفی ندارم  این بچه بازی نیسته  میترسم مردم بفهمند و آبرویم رفته شود  . پدرم گفته بود پسرم  بچه فهمیده ای است خودش به خاطر خدا و ترس از گناه  اینکار را کرده وگرنه مثل بعضیهامیرفت با دخترها دوست میشد و از حرام خودشان را ارضا میکردند. بلاخره  وقتی پدرم حامیم بود راضی شده بود .دیروز عصر وقتی که از سرکار آمد . بعد از صرف نهار مادرم را به بهشت زهرا برد و خودش با من به خانه خانم  رفتیم و پدر رساله را آورد بود و او را صیغه 5 سال کرد و مهریه اش 5 سال کرایه خانه نگیرد ولی قبض آب و برق را او بپردازد.  چون او دختر دو ساله داشت و خوب و بد را تشخیص نمی داد. من همان جا شب  شام میهمان آن خانم شدم و  خانم هم به خودش رسیده بودتا صبح در خدمت خانم بودم  . موقع اذان صبح در خانه خانم غسل کردم و نماز صبح را خواندم گفتم خاطره خودرا برایتان نقل کنم و تشکری از آقای سید حمید به خاطر  پیشنهاد خوبش کرده باشم. و  به جای تشکر از شما  دعای خیرتان میکنم و میخواستم به جوانان عزیزبگویم ببیند چرا اینقر جوانان مرگ زود هنگام دارند فقط به خاطر جنایت و گناه هسته بیاید خودتان را پاک کنید به خدا اگر پدر شما با یک بیوه ای صحبت کند و هزینه او را بدهد و شما را حمایت کند خانم هم قبول میکنه . این کار هم ثواب داره هم دو نفر درد نمیکشند. یک سوال شخصی از شما دارم میخواستم  بپرسم در پروفایلتان دیدم که نوشته بودید در سال 92 در عالم خواب یک شبه حافظ حدیث کساء شدید و چند نفر گفته بودند که فیلمی از خواندن حدیث کسا  بگذار  شما نه جوابی دادید و نه فیلمی گذاشتید  بینی و بین الله   آیا شما حدیث کساء  را حفظ هستید  یا بازار گرمی  میکنید؟ که بازدید کننده جمع کنید؟ لطفا به همان امام صادقی که سنگش را برسینه میزنید  سوال مرا حذف نکن .
    • پاسخ:

      با عرض سلام و تحییت. 
      اگر خدا قبول نماید از فضل خدا تا به حال  همیشه مشمول عنایت پروردگارم بوده ام و میخواهم همیشه لطفش را شامل حال  این بنده روسیاه گرداند. 
  • عقد موقت چنان مرا به اوج خوشبختی رساند که حتی باورش را نمی توان کرد. من دخترروستایی بودم  وقتی وارد دانشگاه وشهر شدم از ترس مسخره کردن دوستانم مجبور شدم  خودم را  به شکل آنها در بیاورم..کم کم توسط  یک دختر همکلاسیم به انحراف کشیده شدم  وقتی که به خود آمدم  که دیگر دختر نبودم   ما دو دختر همدیگر را با موز یا  خیار ارضا میکردیم.  بعد از اخذ مدرک کارشناسی با یکی از هم بحث هایم  عقد دائم کردیم  و بعد از چند روز عروسی گرفتیم  شب زفاف وقتی داماد  فهمید باکره نیستم  از من خواست که طلاق بگیرد   بعد از غسل کردم به قرآن قسم خوردم که با هیچ مردی رابطه نداشتم توسط دوستم سمیه با مصاحقه بکارت برداشته شده  شما  آبرو ریزی نکن  فقط یک هفته دیگر توافقی به بهانه عدم تفاهم طلاق میگیریم و هرچه آوردی بهت پس میدهم . ولی داماد انسان با شعوری بود  .عیب را به گردن خودش انداخت و گفت خانم مرا نمیخواهد و من هم گفتم من مهریه و آنچه برای خریدند پس میدهم  ولی مرا توافقی طلاق بدهد.  او هم قبول کرد توافقی طلاق گرفتیم و او راجع به من به هیچ کس چیزی نگفت هرکه از او سوال میکرد میگفتم من زنم را دوست داشتم خانم گفته تفاهم نداریم.  واقعا یک مرد بود. شرافت داشت. یک سال گذشت  یک روز دادیی ام که اهل شهرستان دیگری و یک فرزند داشت به خانه ما آمد  و گفت پسرم حرف گوش نمی کند   معتاد و سگ باز است در کار خرید و فروش سگ می باشد و ما را کتک میزند و  اذیت میکند.ما روزی هزار بار آرزوی مرگش را میکنیم  من مخفیانه با دایی گفتم من او را رام میکنم.  گفت چه طوری گفت من که ازدواج کردم و طلاق گرفتم  و بیوه هستم  به بهانه کارکردن در کارگاه شما به شهر شما و شبها خانه تان  می آیم . کم کم بهانه که من نامحرم پسرتان میثم هستم . صیغه موقت محرمانه میخوانم بعد از چند وقت او را شیفته خود میکنم کم کم به راه می آورمش مثل موم تو دستم نگهش می دارم  هر جور گفتی تربیتش میکنم.. البته زن دایی ام خیلی نجیب بود.  او با زن دایی صحبت کرد و زن دایی هم حرفی نداشت. من به شهر دایی رفتم. اینبار  فهمیدم چه کار کنم . با چادر و مقنعه و حجاب خانه دایی رفتم.  با پسر مودبانه صحبت میکردم  او به من احترام میگذاشت و من با حیا و عفت با او برخورد میکردم . یکروزر سفره بودیم بعد از نهار  همگی نشسته بودیم گفتم دایی اگر اجازه میدهید من خانه ای کرایه کنم اینجا اذیت میشوم هوا گرم است  و هم میثم راحت نیست. دایی گفت این چه حرفیه. دایی بیا صیغه محرمیت را با میثم بخوان تا وقتی که اینجا هستید هر دو راحت باشید .هر وقت درستان تمام شد بروید . من گفتم نمیدانم زن دایی اسرار کرد بعد از اسرار گفتم من از  صیغه  حرفی ندارم  نفقط مشکل من نگه داشتن سگها میباشد میثم گفتم یک روز صبر کن  سگها را می فروشم. .گفتم فردا که سگها را فروختی  من رساله رامی آورم و صیغه میشوم. همان عصر سگها را فروخت  و سگدانیها را خراب کرد. صیغه یک ماه اش شدم .به خودم می رسیدم و آرایش میکردم  ولی به او نزدیک نمی شدم  بعد از سه ازروز من خواست رایطه داشته باشیم  گفتم به شزطی دود را کنار بگذارید گفت باشه از دایی پولی گرفتم 20 روز  به  شیراز رفتم  در هتلی  اقامت کردیم هوایشان را داشتم از طریق داروهای ترک اعتیاد کمک حالش بود  خیلی درد داشت  ولی تشویقش کردم تا  از اعتیاد پاک شود. اگر پول کم میکردیم به دایی زنگ میزدم به کارتم میریخت  از خوراکهای مقوی استفاده میکردیم.  بعد 20 روز به شهرشان آمدیم  . بعد چند روز مدتم تمام شد. از من خواست دوباره تمدیدش کنم  گفتم به یک شرط که سیمکارتت را عوض کنی و از رفقایت فاصله بگیری او قبول کرد. در این یکماه باهم تفریح میکردیم  خیلی برایم خوش گذشت . بعد از تمام شدن یکماه  خواستم به شهرمان بروم گفت به تو  وابسته شدم  گفتم  باید نماز بخوانی و ظاهرت را آراسته کنید  قبول کرد. نماز را یادش دادم  و او  قیافه اش را مثل جوانی مذهبی   کرد. در این یکماه هر روز غروبها به مسجد میرفتیم و روزها به امامزاده میرفتیم  ولی با شوخی و خنده او را به سوی دین کشاندم . وقتی مدت تمام شدم باز خواستم ازهمدیگر جدا شویم  گفتم من از  انسان بیکار  خوشمم نمی آید  بیا باهم در کارگاه پدرتان کار کنیم.  قبول کرد به همراه هم وارد کاره تولیدی لباس که مال پدرشان بود رفتیم نگذاشتم که برایش سخت بگذرد  به دایی گفتم به کارگرها بگو بهش احترام بگذارند  آقای مهندس بگویند  با اینکه مدرکش سیکل بود.و به دایی گفتم هرکاری که شما میخواهید به او بگویید به من بگو من او را رام میکنم.  هرچه دایی گفت من بهش میگفتم و او عمل میکرد از طرفی کارگرها احترامش بهش میگذاشتند  خیلی دلش میخواست روز بعد زودتر به سرکار میرفت کم کم دایی مسولیت را بهش میداد.   بعد از تمام شدن عده   گفتم من میخواهم به شهرم برگردم خسته شدن از صیغه بودن او گفت من عقد دائم میکنم . گفتم من بیوه هستم به درد شما نمیخورم شما باید با یک دوشیزه ازدواج کنید  گفتم من دلم پیش شماست  خلاصه بعد از 4 نوبت تمدید یک ماهه عقد موقت به عقد دائم او به مهریه نصف کارگاه بافندگی و نصف خانه و 14 سکه بهار آزادی در آمدم و زندگی خویش را شروع کردم و الان بهترین زندگی را داریم و یک فرزند پسر هم خدا بما داده است و خدا را بی نهایت شکر میکنم.  او اینقدر آرام شده که بدون اجازه من آب نمیخورد.  و زن دایی  و دایی ام اینقدر مرا دوست دارند عزیزترین کسشان هستم میخواستم به دختران بگویم هیچ وقت به خاطر حجاب از خود خجالت نکشید و دیگر اگر شوهر معتاد دارید با دلبری و تشویق ترکش کنید . التماس دعا 

  • اینقدر فشار جنسی داشتم حاضر بودم تمام هستی ام را بدهم و یک زن صیغه کنم  به یکی از دوستان گفتم زن صیغه ای میخواهم گفت به مشهد بروید از راننده ناکسی ها جوان بپرسید . آنها برایتان پیدا میکنند. من عصر به مشهد رسیدم در ترمینال  من از یکی از راننده ها پرسیدم من نیاز به زن صیغه ای دارم  به من گفتند بروید مشهد و از راننده ای جوان بپرسید  زن صیغه میخواهم آنها برای شما جور میکنند.  گفت داداش قیمت بالایه گفتم چقدر  گفتی شبی 500,000  غیر از کرایه من گفتم کرایه چقدر است گفت 200,000. گفتم مشکلی نبست  گفت پول نقد دارید گفتم  تو کارت بانکی  دارم  .بیا برویم پرینت بگیرم  ببینم که راست میگویید. با هم به عابر بانک رفتیم  از کارتم موجودی گرفت دید  تومن هسته گفتم مشکلی نیست 1,700,000 به دوستش زنگ زد گفت  یک خانم خوبی برای رفیق ما پیدا کن ما  تا نیم ساعت دیگر آنجاهستیم.  200,000 تومن  حق الزحمه اش را گرفت .من را  در یک کوچه ای  رفیقش سر کوچه منتظر بود پیاده کرد و   سفارش مرا کرد و خداحافظی کرد . آن شخص گفت پول را رو کن گفتم در کارتم است  گفت مشکلی نیسته . مرا به داخل خانه ای برد که یک زن معتاد بود میگفت خانه خواهرم هست. زن معتاد گفت  پول بده  من زنگ زدم که طرف داره میاید باید پول جا رابدهید. 50000 از من گرفت.بعد از نیم ساعت درب خانه زده شد گفت طرف آمد.   برو داخل اتاق لخت شو  کارت بده من بکشم  دیگر بعد از پایان کار حیران نشوید. کارت و رمز مرا گرفت .سریع خودش را به من رساند گفت برو تو انباری پنهان شو که شوهرم آمد  اگر بفهمد که من در خانه ام   زن صیغه ای می آورم مرا میکشد او یکساعت دیگر میرود. گوشی مرا گرفت گفت صدایش بلند نشود. درب اتاق انباری بست. شوهرش گفت خانم من خسته ام  من میخوابم  یکساعت دیگرمیهمان میرسند برو میوه بگیر بیا    وقتی آمدی مرا بیدار کن .او خوابید بعد از 5 دقیقه صدای خورخورش بلند شد.  بعد از یکساعت خانمش آمد و او را بیدار کرد و میهمانهایشان سر رسیدند . من هم آنجا دستشویی داشتم نمی توانستم چکار کنم راه فرار نداشتم.  من از بسکه فشار داشتم  داخل یک شیشه  سرکه دستشویی کردم  خلاصه تا صبح  گرسنه و از سرما لرزیدم. و خودم را نفرین میکردم . فردا ساعت 10 میهمانان رفتند .خانم آمد درب را باز کرد و کارت و گوشی مرا داد . یک چایی جلوی من گذاشت  و زنگ زد مردی گوشی را برداشت به خانم گفت من را مسخره کردی  تو که نمی توانی جا پیدا کنید چرا ما را بدقول میکند من دوبار خانم را آوردم شما از دروغ  گفتید   میهمان دارم   این رسمش نیسته خدا لعنت کند تو و برادرت را. .دیگر کارتان به کار من نباشد. گفت من شرمنده شما هستم . شما صبحانه تان را بخورید من زنگ بزنم آژانس بیاید و  شما ببرد.. شیطان بر من غلبه کرد و گفت خانم شما خودتان نمی توانید یک کاری بکنید . گفت از دست من چکار برمی آید من کسی را ندارم من فقط مکان دارم. گفتم خودت نمیتوانید یک حالی به من بدهید . گفت من شوهر دارم ودر  عادت ماهیانه هستم. گفتم یکارش بکن.  چیزی نگفت من لباسهایم را در آوردم فکر کردم  او میخواهد خودش را آماده کند  یک مرتبه بعد از ده دقیقه شوهرش آمد و مرا با آن وضع دیدید اینقدر کتک زدند و گفت من تو را سنگسار میکنم  اینقدر التماس کردم و بعد کارتم را خالی کردند و از خانه بیرون کردم.  تازه  خوشحال شدم که از مرگ نجات پیدا کردم.  این هم خاطره من از عقد موقت تا زنده باشم از آن بیزارم   

  • چند سال پیش  برادر خانمم به رحمت خدا رفت  او یک پسر 5ساله داشت از آنجایی که همسر برادر خانمم تنها فرزند بوده و پدر و مادرش از دنیا رفته بودند  من آنها را به خانه خود آوردم.  6ماه به آنها محبت میکردم بعد از 6ماه  یک روز  مخفیانه  من به آن خانم پیشنهاد عقد موقت دادم  او  گفت من خیلی راضی هستم  ولی میترسم همسر شما ناراخت بشود . گفتم ناراحت نباش من راضیش میکنم  آن روز همسرم  به مدرسه  رفته بود  من از فرصت استفاده کردم و او را صیغه یکماه  کردم  هر وقت فرصتی میدیدم  به او رجوع میکردم و به او گفتم کاری میکنم که خانمم  خودش پیشنهاد  صیغه را بدهد فقط  هر وقت خانمم در عده ماهانه هست به او محبت بیش از حد بکن که دلتنگت بشود.    چند روز بعد  زمانی که همسرم در عده ماهانه بود  وقتی که بچه خوابیدند . به خانمم گفتم  خانم من دیگر اینجا زندگی نمی کنم شما با زن داداشت زندگی کنید  من از این خانه میروم . زن داداشت به من نامحرم هست و مردم پشت سرم حرف میزنند. گفت چکار داری به حرف مردم. گفتم من خیلی هم کار دارم. به خدا قسم  یا من شما را رها میکنم و از اینجا میروم  و یاحداقل با زن داداشت صیغه محرمیت بخوانم  هر کلام حرفی آدم با نامحرم بزنه گناه دارد.گفت این حرفها را نزنید زن داداشم کجا داره بره  گفتم بنا نیسته از اینجا بره صیغه من بشه . من همیشه پیش تو هستم فقط  وقتی که تو در عادت  ماهانه هستی  شاید یک مرتبه به او مراجعه میکنم.  زن داداش گفت  آقا دعوا نکنید من میروم همش تقصیر کم شانسی من بود و گریه میکند  خانم دلش میسوزد و رضایت میدهد. من او را صیغه کردم گرچه قبلا دستم را جلو  انداخته بودم  آن شب به او رجوع کردم و گفتم شبی جلوگیری نکنید . کار خدا  همان شب خانم حامله میشود من مدت را بخشیدم  او را عقد دائم بستم  وقتی که عقد دائم بستم  گفتم از این تاریخ هردو مثل یکدیگر هستید  از آن شب یک شب در میان بین خانمها به طور مساوی بودم.  الحمدلله هیچ دعوایی نداشتیم  جالب اینجا هست  من دخترم را به پسر برادرخانمم که 17 ساله عقد  دائم کردم . من از خانم یک پسر بعد از ازدواج آوردم و از زن برادر زنم یک دختر . خدا را گواه میگیرم لذتی که من در صیغه با بیوه دیدم از دوشیزه دائم ندیدم.
  • بعد از مرگ پدرم . مجبور شدم به خانه برادرم بروم چون مادر بیماری روانی بود در تیمار خانه بسر میبرد.  برادرم معتاد و زن ذلیل بود .  اگر زنش میگفت بمیر باید می مرد.  زن  به حجاب پایند نبود  و رعایت محرم و نامحرم را نمی کردند . پدرش از قاچاق فروشان حرفه ای بود که اکثرا در زندان بود. برادرم بی غیرت شده بود . حتی زنش بدون روسری  و با بلوز شلوار جلو میهمانها حاضر میشد و  این جوری که زن برادرم  می گفت برادر م یکسال است که غریزه جنسی ندارد بر اثر مصرف زیاد  میلی جنسیش خشک شده حتی هیچ احساسی ندارد.  برادرم در حال هرویین می کشیدید جوانها با زن  برادرم رابطه داشتند برادرم به خاطر بدست آوردن مواد هیچ اعتراضی نداشت. یک روز برادر خانم برادر به خواهرش گفت باید حنانه را برای من جورکنید   من قبول نکردم . فردایش زن برادر  داروی بیهوشی به من داده بودند و بیهوش شده بوده نمیدانم که چند نفر به من تجاوز کرده بودن میدانم دوشیزگی را از دست داده بودم و از راه مقعد هم به من تجاوز کرده بودند و دچار خونریزی شده بودم. . وقتی فهمیدم که چنین بلایی به سرم آمده . دو سه روز صبر کردم  تا دردم آرام شود و زخمم درمان گردد  مقداری پول جمع کردم و  با توکل به خدا از شهر خود فرار کردم و به مسجد ابولفضل مهریز آمدم .  گفتم یا ابوالفضل من تو پناه آوردم خودت دستم را بگیر.یک هفته  آنجا بودم شبها در مسجد  نماز و دعا میخواندم و همان جامیخوابیدم و روزها مسجدرا تمیز میکردم و با مسافرهای خانم  نماز خوان همکلام بودند  با نان خشک و غذای نذری  خودم را سیر میکردم  یک روز داخل مسجد شدم  دیدم یک راننده ای جوان مشغول مناجات هست خیلی گریه میکرد . بعد از تمام شدن  نمازش  او را زیر نظر داشتم  کنارش آمدم گفتم برادر اینجا بیا کارت دارم. گفت امری باشد  او را به مسجد کشاندم  و گفتم به این قرآن من مشکل دارم  فکر کرد مشکل مالی دارم 10000 تومن پول به من داد  گفتم من گدا نیستم وقتتان را میخواهم  بگیرم گفت من در خدمتیم.  قرآنی را آوردم و قصه زندگی را گفتم و گفتم آنچه میگویم به همین قرآن دروغ نیسته. او گفت من هم پدرم مرده برای دایی ام کار میکنم و خانه اش دستم است او تهران می باشد   میخواهم ازدواج کنم ولی شرایطتش جور نیسته .تو حاضری عقد موقت من بشوی گفتم اگر نشوم چکار کنم.   سه ماهه عقد موقتش شدم او مرا به خانه دایی اش برد و خرجیم را می داد . من هم حسابی به خودم میرسیدم  وقتی حجاب و ایمانم را دید  بعد از سه از من خواست که عقد دائمش بشوم  بااو ازدواج کردم خودش تمام وسایل خانه را فراهم کرد و جشن عروسی هم برایم گرفت . و اینقدر خوش اخلاق میباشد که هرچه بگویم کم گفته ام  و از او دوتا دختر دوقلو مثل دسته گل دارم . و خدا را شاکرم. واقعا ابوالفضل دستم را گرفت  این را بدانیدهرکه از گناه فرار کرد و به خدا پناه آورد خوشبخت خواهد شد. 
  • دوستی  به نام مستعار  سحرداشتم (چون سحر خیز بود من این نام را ایجا گذاشتم البته نامش چیز دیگری است.) که در دوران راهنمایی همکلاسیم بود اینقدر دوستش داشتم که حاضر بودم جانم را برایش فدا کنم.  در دوران دبیرستان از او جدا شدیم  آنها از محل ما رفته بودند . من دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه تهران شدم  چون بچه شهرستان بودم  ومیخواستم بهتر درس بخوانم تنهایی اتاق گرفتم و در خوابگاه نرفتم.  چون اخلاقم با دختران جور نبودند اکثرا دوست پسر داشتند و بی حجاب بودند.  یک روز در مسیر برگشت از دانشگاه  تصمیم گرفتم به زیارتامامزاده صالح بروم. به طور اتفاقی سحر را دیدم . شوکه شدم  او آشفته بود چون فرصت داشتم  ساعاتی در نزدش بودم او گریه کرد و از رنجهای خود برایم تعریف کرد. گفتم پدرم بر اثر بی تجربگی  ورشکست شد و چندی در زندان باکار  بود که بر اثر فکر زیادی یک شب در منزل سکته کرد و از دنیا رفت.  برادرم با چند تا رفیقایش دنبال شیشه رفته بودند که  نمدانم چطور شدند فقط  جسدشان را بعد از سه روز زیر پل پیداکرده بودند . ما هم از بی کسی جویای مرگش نشدیم. مادرم  صیغه یک مرد میشود  آن مرد هوسران چند وقتی با مادرم بود  همینکه مادرم مریض شد او هم مدتش را بخشید و او رها کرد. من برای درمان بیماری مادرم مجبور شدم که صیغه پیرمرد  55 ساله بد اخلاق  بشوم  گرچه نقدا 2,000,000 مهریه را گرفتم و مادر را عمل جراحی کردیم بعد از 7ماه مادرم بیشتر دوام نیاورد و به رحمت خدا رفت. مرد 55 ساله  ایمانی نداشت  وقتی که عقد یکساله کرد و مبلغ 2,000,000 داد  برای اینکه من زیر قولم نزنم از من سفته بدون مبلغ  گرفت. من چیزی سر در نیاوردم  او مدت سررسید را موقع یک هفته به تمام شدن عده قرار داد.  یک روز به تمام شدن  عده که نیروی انتظامی آمدند و مرا زندان برد او رفته  یعنی ده برابر اصل پول20,000,000 نوشته بود  . به من گفت یا باید صیغه 99 ساله بشوید یا باید زندان  بروید. من چون جایی را نداشتم زندان را قبول کردم  یک سال زندان بودم که از طریق کمکهای حمایت از زندانیان  سه روز آزاد شم در زندان به دلم برات شد چون جایی را نداشتم  به  زیارت امامزاده صالح آمده بودم  بعد از سه روز شما را دیدم..او را به منزل بردم  برایش دودست لباس خریدم . گفتم من تنها هستم   تو کنار من باش من خرجت را میدهم تا اینکه کاری پیدا نمایید. او را به خانه بردم  اینقدر خوشحال شدم که گمشده ام را پیدا کردم.  روزها وقتی از دانشگاه می امدم غذایم آماده بود لباسهایم را میشست. من با خود اینکار را به خاطر خدامیکنم  . چون رشته پزشکی میخواندم با یکی از اساتیدم که جراح زنان و زایمان بود صحبت کردم که رحم دوستم را بدوزد و به شکل دوشیزه در بیاید.  برادری داشتم 5سال از من بزرگتر بود و وکیل بود که زنش سال گذشته طلاق داده بود  انسان آرام و سربه زیر بود.  یک روز دعوتش کردم به منزلم بیاید  قبلا لباسهای قشنگ و سنگین برای دوستم خریدم  وقتی برادرم  آمد  و دوستم را دید  با او خلوت کردم گفتم  برادر این دوست من  همکلاسی دوران راهنمایی ام بوده  پدر و مادرش از دنیا رفته اند  از وقتی یتیم شده چون به من انس داشته او را نزد خود آوردم  الان چندتا خواستگار دارد  من خیلی دلم میخواهد  که عروس ما بشود  او گفت میداند که من زن طلاق داده هستم . گفتم به من بسپار.  همانجا صیغه ده روزه  کردم  گفتم  برادر یک قصد روزه مشهد کنید با خانم بروید اگر اخلاقتان خوب بود و تفاهم داشتید. با هم ازدواج کنید  برادرم از خوشحالی در پوستش نمی گنجید.  هردو به نفر مشهدرفتند در مشهد خودشان حرفهایشان را زده بودند و حتی خرید عروسیشان را کرده بودند . به مادرم گفتم دوستم چند سال برای من زحمت کشیده جهیزیه عروسیش با من است  آنچه شما برای من میخواهید بدهید به ایشان بدهید. عروسی خوبی برایشان گرفتیم آنهاباهم ازدواج کردند  الان دوتا فرزند دارند.  اینقدر من با دوستم صمیمی هستیم که اگر یک روز به هم زنگ نزنیم  از ناراحتی دق میکنیم.  خدا را شکر میکنم.  خداوند هم دست مارا گرفت من شوهر خوبی که دکتر و استاد دانشگاه و سهامدار کارخانه میباشد از همه مهمتر  خوش اخلاق و مومن میباشد. و از طرفی پدر و مادرم اینقدر مرا دعا میکنند میگویند تو فرشته ای را به خانه ما آوردید او تمام کارهای پدر ومادرم را انجام میدهد  و آنها او را از من هم بیشتر دوست میدارند خدا را شکر. 

    من به خاطر رضای خدا  وقتی دیدم دوستان تجربیات عقد موقت را ارسال  و تقدیم به سایت مادر ارجمند میکنند    تا درس عملی داده بشود و با کمک تجربیات یکدیگر بتوانندآنچه که مورد رضای خدا باشد  اجرا نمایند.  بنا به وظیفه  این تجربه ای که جز زندگیم بوده  را نوشتم. امیدوارم که قبول حق واقع گردد.  از همه دوستان التماس دعا 

  • به اتفاق 4نفر از دوستانم از استان همدان به استان کرمان در سالهای دهه 70 جهت کار آمدیم. کار ما گچکار ی ساختمان بود. آن زمان مثل الان  بازار کار کساد نبود کار فروان بود این قدر ساختمان رو دستمان مانده بود که شاید 6 ماهی یکبار به شهرمان میرفتیم. بچه ها داخل شهر در محله نوساز  یک زیر زمینی زیر یک ساختمان نوساز اجاره کرده بودیم. با یک راننده تاکسی  آشنا شده بودند که منزلش نزدیک آن محله بود  اگر جایی میخواستم  در دسترس بود مثل الان موبایل نبود. راننده علاوه بر مسافرکشی  توکار خلاف و بی ناموسی هم بود . سه روزی یک خانم جنده و یا دختر دانشجو می آورد تا صبح در زیر زمین بود فردا صبح  قبل از طلوع او را میبرد. با بچه های کرمان هم دوست شده بودیم. شاید شبی ده تا از بچه های کرمان میهمان ما بودند. تنها کسی که با هیچ زنی در ارتباط نبود  و لب به شراب نزد من بودم. چون پدر مرحومم سرطان داشت من 13 ساله بودم که یتیم شدم در لحضه آخر عمرش گفت پسرم  اگر میخواهید از دستت راضی باشم ودعای خیرم بدرقه زندگیت باشد 4سفارش میکنم . نمازت را ترک مکن.دروغ مگو . زنا مکن . دنبال اعتیاد و شراب مرو. 
    به خدا قسم در داخل ساختمان با پلاستیک یک اتاقک 2در2 درست کرده بودم  شبها در همان جا میخوابیدم  و نماز میخواندم  ان سالها تازه مجمع های عزاداری در کرمان  تاسیس شده بود . هر شبی به یک مجمع  که برنامه داشت میرفتم  وقتی که آخرهای شب می آمدم دوتا پتو روی خود میکشیدم سردم میشد ولی به خاطر خدا اینکار را انجام میدادم. به من میگفتند تو ننگ و طمعکاری املی  دهاتی و احمق هستی  شبها از سرما می لرزی و ما در ناز ونعمتیم خیلیها چنین جایی را آرزو میکنند. روزها کار میکردیم مرا مسخره میکردند . من میگفتم من از خدا حلال را میخواهم نه حرام  آنها میگفتند احمق کی نقدرا رها میکند و دنبال نسیه میگردد. گفتم من نسیه کاری نمیکنم هر وقت خواستم خدا خودش جور میکنه من توکلم به خدایه..یک شب در کوه مسجد صاحب الزمان رفتم  گفتم یا صاحب الزمان . من به عشق تو  آمدم  من با نام  تو و جلسه های اجداتان لذت میبرم   و عشق میکنم. تو مرا نجات بده  و نیاز جنسی مرا از حلال تامین کن . به والله که اسم جلاله هست سوگند در هنگام برگشت مثلی که کسی منتظرم بود دوتا خانم همزمان  مراصدا زدند  گفتند  علی شبی بیا به خانه ما برویم که سرما نخوری. گفتم شما از کجا مرا میشناسی و از کجا میدانی که من سردم میشود .  آنها مادر و دختر بودند دختر گفت با اجازه مادرم من صحبت میکنم  : پدرم   مرحوم سید.....آقاگفته .  من تنها دختر خانواده هستم که با مادرم زندگی میکنم  پدرم فوت کرده  همیشه از خدا یک همسر خوب را طلب میکردم . دیشب پدرم در خواب  حکایت زندگی شما را به من گفت  آقا علی .......  از  استان همدان در کوه مسجد صاحب الزمان از مولایش صاحب الزمان همسری شایسته ای را میطلبد. و شما رابه من نشان دادند.  نگذار که منتظر بماند هر شرطی که خواست قبول نما. آنها مرا با ماشین پیکان سواری به منزلشن بردند و او دو برادر کوچک هم داشت که خواب بودند. مادرش گفت پسرم ما چندتا خواستگار برای دخترم پیدا شده وقتی استخاره میگرفتم بد می امد قبول نکردیم. ما دختر مان فاطمه سادات را به خاطر خواب پدرش به تو میدهیم هر شرطی که گذاشتی قبول میکنیم. اگر میخواهی فکر کنی فکر کن ما حاضریم او را صیغه یکهفته شما بشود  بعد از یکهفته  اگر فکرهایت را کردی و تصمیمت را گرفتی  اگر خواستی عقد ببند وگرنخواستی هیچ مشکلی نیست. ما فقط بنا به خواب دخترم عمل میکنیم. گفتم صیغه یک هفته میخوانم  و مهریه اش را یک هفته شب زنده داری میگذارم. فقط شبها برای عبادت به منزلشان میرفتم. آنها کلید خانه را داده بودند شبهابعد از تمام شدم مراسمهای مجمع به منزلشان میرفتم و نماز شب و دعا و... احیا میگرفتم . بعد از نماز  صبح تا ساعت 7 در منزلشان خواب بودم  صبحانه را میخوردم و ساعت 8 سرکار میرفتم.وقتی دو روز مانده که یک هفته تمام شود. از منزل آنها زنگ زدم  با مادرم صحبتی بکنم که مادرم  گفت پسرم بی اجازه ما ازدواج میکنی مبارکت باشد بی بی فاطمه .گریه کرد و گفت دیشب خواب دیدم سیدی بزرگوار  به من گفت چرا شما هم به همراه علی به خواستگاری بی بی فاطمه نمی آیی. گفتم آقا من خبر نداشتم گفت این خبر  ببینم که چکار میکنید.  گوشی روی آیفون بود گوشی را به مادر خانمم دادم که آنها پس از احوالپرسی آدرس را به او داد ند. هنوز صیغه محرمیت ما تمام نشده بود  که مادر و خواهر و دایی ام به استان کرمان  آمدند و خواستگاری کردند و با هم ازدواج کردیم و به برکت آن ازدواج چهار تا فرزند داریم  سه تا دختر که هرسه ازدواج کرده اند و مربی قرآن هستند و پسرم حوزه درس میخواند و مجرد است..
    دیگر لازم نمیدانم که وارد جزییات زندگیم بشوم فقط سفارشی به جوانان بکنم  در جوانی پاک بودن شیوه هر پیغمبری است ورنه هر گبریبه پیری میشود پرهیزگار . من این تجربه شیرین را هدیه میکنم  به حضرت ام فروه سلام الله علیها صاحب این پایگاه  وکسانی در راه پاکی و صداقت و حیا و عفت گام بر میدارند. التماس دعا 
  • چه بگویم اگر  هرچه از لطف  خدا بخواهم بگویم زبانم قاصر است و شرمنده خدایم. خدایا ممنونم که به من عزت دادی. ومرا از سیاه چال زندگی نجات دادی.

      مادر خدا بیامرزم  انسان با خدایی بود همیشه اهل نماز و دعا و دل رحم بود . عوضش پدرم طعمکار و سخت دل و رباخوار .آنها قابل قیاس نبودند. من تنها فرزند خانواده بودم  همیشه مادرم مرا به نماز اول وقت و پرهیز از دوست ناب سفارش میکرد. شکر خدا محبت اهل بیت در دلم همیشه لبریز بود. 15 ساله بودم که مادرم به رحمت خدا رفت  پدرم انسان چشمچرانی بود. او به مردم پول  بهره ای  میداد و از آنها چک میگرفت وقتی آنها نمی توانستند پس بدهند  از آنها میخواست که ناموسشان را در اختیارش بگذارند بعضیها که به خدا اعتقادی نداشتند  اینکار را میکردند. یادم هست  بعد از مرگ مادرم همسایه ای داشتیم که بچه اش مریض بود و میخواست پسرش را عمل جراحی کند  5میلیون به او قرض داد گفت باید تا یکسال هفته ای  یکبار دخترت  را در اختیار م  بگذارید آنها وضعشان خوب نبودو دخترشان سنش بالا بود مجبور شدند  صیغه پدرم شود.. ای کاش صیغه میکرد  فقط خودش استفاده میکرد آن شبی که دختر می آمد   چند نفر دیگر را شریک میکرد و پول از انها میگرفت . آن دختر آبرویش توی آن محل میرفت.. یک روز خانم بیوه ای که میخواست دخترش را عروس کند و پول نداشت پولی را قرض میخواست پدر گفت باید صیغه من بشوید تا یکسال من این پول را میدهم زن مجبور شد و شرط کرد که کسی نفهمد قرار گذاشت هفته ای دوبار بیاید  پدرم آن شبی که خانم میداد چند تا جوان مجرد دعوت میکرد و میخواست که زن با آنها رابطه برقرار کند  زن هرچه گریه و التماس کرد   او رحم نکرد وزن را کتک زد . اینجا بود که دلم سوخت رفتم مقداری پول و کارت شناسایی و شناسنامه ام را برداشتم داخل گاوصندوق هرچه چک و سفته پدرم از مردم داشت با تمام سندها و صیغه نامه هایشان را سوزاندم   و خاکسترش را نشان پدر داد پدرم دنبالم کرد گفت اگر تو را بگیرم میکشم.  به چند نفر از بچه ها که نوکر پدرم بودم گفت که مرا بگیرند من فرار کردم و خودم رساندم به ماشین ده چرخ که کود حیوانی بار زده بودرفتم زیر چادر کنار کودها مخفی شدم. فصل پاییز بودکامیون پنجر شده بود  هیچ کس مرا ندید.  ولی خیلی سرد بود گفتم خدایا خودت کمکم کن نجاتم بده از این زندگی جهمنی. بعد از مدتی ماشین حرکت میکند  و در کمربندی اردستان  برای نماز و شام  توقف میکند.    آنزمان من 18 سال یودم. . آن شب در شستن ظرفهای رستوان کمک کردم و همانجا خوابیدم  تا یکماه آنجا بودم گفتم  خرجم را میدادند در رستوران کار میکردم. در این مدت با یک مشتری که سید بود و راننده آشنا شدم و از او سوال کردم  که شما شاگرد نمیخواهد  او قبول کرد  جاده بندر تهران کار میکرد.   آن روز به همراه او رفتم به من گفت قصه زندگیت چیست؟ من قصه زندگیم را گفتم گفت اگر راست باشد من تو راکمک میکنم و اگر دروغ باشد  با شما کاری ندارم. گفتم من آدرس خانه را به شما میدهم تو برو از مردم آن محله  راجع به پدر و من سوال کن و گفت پدره میخواهد داماد بشود چه طور آدمی هسته . سید و قتی آدرس را دادم گفتم من مشتری دارم زنگ میزنم و می پرسم.گفت بپرس ولی به جدت آدرس مرا نده.  او بعد از نماز به آشنایش زنگ زد او گفت من برادرم از آن محله زن گرفته می پرسم به شما خبری میدهم . بعد از 2 ساعت زنگ زد    گفت به او زن ندهید من از هرکه پرسیدم گفتند مرد بی ناموسو چشمچران ورباخور هسته . خدا خیری به پسرش بده که اخلاقش به مادر خدابیامرزش رفته  او هرچه چک و سندو سفته از مردم پیش بوده همه را آتش زده و فرار کرده مردم همه دعایش میکنند. گفت ببین پسر  حالا که صداقت برمن معلوم شد بگذار چیزی به شما بگویم گفت ما یک خواهر و برادریم  پدر و مادرم فوت کرده و خواهرم در خانه ما زندگی میکند او 16 سال دارد  سال گذشته عروسی کرد همینکه فهمید شوهرش معتاد هسته طلاق توافقی گرفتن. الان هم عده اش تمام شده . من یک شرط میگذارم یک ماه او را صیغه شما میکنم  سما هم یکماه همراه من کار میکنی اگر اخلاقتان خوب بود عقد دائم کنیدو اگرتفاهم نداشتید از هم جدا بشوید .  گفتم هرچه شمابگویید.  بعدمدتی کنار پمپ  گازوئیل بدون اینکه من متوجه بشوم  به  همسرش زنگ زد گفت ان شاءالله فردا میهمان دارم  او خواستگار خواهرم هسته . فردا ظهر به منزلشان رسیدم .وقتی دختر را دیدم اینقدر این دختر مهرش به دلم نشست که در خواب هم تصورش را نمیکردم. سید خودش عقد موقت یکماهه  ما را خواند. بیحد خدا را شکر کردم . آن دختر هم مرا پسندید و قبول کردند  بعد از مدتی به عقد دائم در آمدیم   یک سوم  املاک و ماشین سید مال خواهرش بود باهم  مثل دو برادر زندگی میکنیم  حتی زمانی که من به خدمت سربازی رفته بودم بعد از آموزشی در همان شهر خدمت میکردم   تمام مخارج زندگیم را میداد و از فضل خدای مهربان صاحب همسر خوب و یک فرزند سالم و  خانه  و ماشین و .... شدم. سال گذشته پدرم از دنیا رفت من به آن محل رفتم  آنچه از پدر رسیده  بود و میدانستم که حق مردم هست برگردانم و یک سومش را به هئیت امنای مسجد دادم گفتم برای امور خیریه خرج نمایند و 30 سال نماز و روزه برای پدر گرفتم و  باقی مانده  اش را فروختم  و یک خانه خیلی خوبی برای خودمان خریدم. میخواستم به شما مدیر سایت مادر ارجمند بگویم موضوع جالبی را مطرح کردید  من را تجربه از زندگیم که با  تلخی و شیرینی همراه بود  به روح بزرگ حضرت ام فروه هدیه میکنم و امیدوارم  اگر کسی در زندگیش شرایط مرا داشت و تجربه من به دردش میخورد استفاده نماید . فقط میخواهم به میهمانان مادر ارجمند بگویم  عزیزان اگر میخواهید عزیز باشید فقط خدا را در نظر بگیرید و به او فکر کنید نه هیچکس زیرا او هست که خوش بختی را تضمین میکند.  همینجا برای شادی روح مادرم مرحومم فاتحه ای طلب میکنم. رحم الله من قرآ فاتحه و صلوات 

  • خدارا شکر که بوسیله عقد موقت  از گناه نجات پیدا کردم. 
    بنده جوانی 19ساله خیلی تحت فشار بودم و زجر می کشیدم.  که قبلا خودم را از طریق لواط گاو به گاو  ارضا میکردم  خدا را شکر  یکماه پیش از تجربیات عقد موقت سایت شما  استفاده کردم  و زن دایی را راصیغه کردم  به  منزل دایی  مرحومم رفتم .  چون کسی آنجا نبود از فرصت استفاده کردم  و پیشنهاد عقد موقت را به زن دایی دادم . او سکوت کرد  گفتم سکوت علامت رضاست .گفتم امشب صیغه من بشو من فاتحه ای برای دایی میخوانم.  او قبول کرد و صیغه من شد  بعد از اینکه به همدیگر مراجعه کردیم. او خودش گفت من حاضرم  تا هر وقت بخواهی  صیغه شما بشوم و مهریه صلوات باشد.  من هم دنبال چنین فرصتی بودم قبول کردیم. خوشبختانه  منزلشان  کنار منزل  پدری ما است و من از بچگی آنجا بزرگ شدم و باپسر عمه   که  معلولییت ذهنی دارد. انس دارم. هیچ کس شکی نمی کند.  من حاضرم با اینکه آن خانم 18 سال از من بزرگتر و 37ساله  هست  او را به عقد دائم در بیاورم و پرستاری از فرزند بیمارش را مهریه قرار دهم . لطفا نظرم را تایید نمایید که میخواهم امشب نظرم را نشانش بدهم .
  • سلام بر مادر ارجمند بی بی ام فروه سلام علیها 
    نمیدانیم چطور خدا را شکر کنم  از لطف بزرگی که شامل حال خانواده ما کرد . 
    من تنها فرزندم پسری 17ساله میباشد او  خیلی من و پدرش را اذیت می کرد.  او سرو کاری عجیب به اسب داشت   دوتا اسب داشت   و اسبها مخارجشان خیلی بود   فقط ماهی یک میلیون میبایستی پول  کارگر نگهداری اسبها  به یک نفر بدهیم  غیر از خوراکش.  البته ما هیچ کم و کسری برایش نگذاشتیم.. پسرم گوشه گیر  و کم حوصله بود  اعصاب نداشت  نمیشدبا او حرف زد .  از مشاورسوال کردم  گفت  پسر شما دچار بلوغ زود رس شده  اگر بتوانی  خانمی برایش  به طور موقت پیدا کنید   و یا اگر آمادگی ازدواج دائم را داشته باشد برایش زن بگیرید. با شوهرم صحبت کردم  و  گفت دائم   برایش زود است ولی عقد موقت اگر کسی پیدا شود  موردی نیست. در اینترنت راجع موقت تحقیق کرد چند سایت بالا آمد  از سایتهای همسر یابی چیزی  متوجه نشدیم.  با دقت حدود 4ساعت تمام تجربیات  عقد موقت مادر ارجمند را خواندیم  بدین نتیجه رسیدیم  که با پسر صحبت کنیم اگر قبول کرد  دوتا اسب را میفروشیم و با فروش اسبها  خانه ای برای پسر میخریم. و حقوقی که برای تیمار و نگهداری اسبها  میبایستی پرداخت کند  پسرم خودش خرج نماید.پسرم قبول کرد و گفت باید کسی نفهمد اگر بچه ها بفهمند مرا مسخره میکنند البته خانه باید دور باشد. همسرم    آن دو اسب را فروخت  و یک آپارتمان نوسازی در شهرک ...... خریدم او اجاره  یک خانم مطلقه ای  از فامیلمان که  دو سال پیش از شوهرش جدا شده و یک دختر 2ساله دارد  و به خاطر فرزندش قصد ازدواج دائم ندارد. دادیم و به جای کرایه او را صیغه 5 سال پسرم کردیم  ولی او هم خواست کسی نفهمد . خدا را شکر الان یک هفته میباشد که پسرم او راصیغه کرده و روحیه اش فرق کرده است.  البته پسرم  به طورکامل با آن خانم زندگی میکند من به خانم گفتم  هوای پسرم را داشته باشد در درسها کمکش کند و نگذار معتاد بشود  من تمام مخارج زندگیتانرا میدهم او هم زن فهمیده ای است  به خدا من حرفی ندارم که پسرم او را عقد دائم نماید.  ولی هنوز زود است شاید خدا خواست برنامه خدمت و کار پسرم روبرا شد  شاید هم قسمت بشود. البته آنها فاصله سنی زیادی ندادرند دختر 3 سال از پسرم بزرگتره.
    دیگر اینکه من همیشه از عقد موقت برداشت بدی داشتم وقتی از ثواب عقد موقت  اطلاع یافتم تصمیم گرفتم برای شوهرم خانمی صیغه کنم  دختر خواهرم که از من 7 سال کوچکتر بود و شوهرش به خاطر نازا بودن طلاق داده بود  شب گذشته او به منزلم دعوت کردم و او راصیغه شوهرم کردم.  این جور خیلی خوب شد چون پسرم شبها پیش ما نیسته شوهرم اکثرا دیر وقت از کارخانه می آید حوصله سر رفته وقتی خواهر زاده ام با من باشد نه من تنها هستم و نه خواهرم بزرگم غصه او را  میخورد. بنا دارم اگر قبول نمایداو را به عقد دائم شوهرم دربیاورم . میخواستم از مدیریت محترم سایت مادر ارجمند و کسانی که تجربیات خوب خود را در اختیار این پایگاه حفظ حیاوعفت قرار میدهند تشکر میکنم. امیدوارم که خاطره من هم سبب خیری برای دیگران  گردد تا من در ثواب این سنت حسنه سهیم گردم. . 
  • در دوران دانشگاه با دختری محجبه و نجیب  آشنا شدم و بعد از اتمام دانشگاه او را برای برادرم خواستگاری کردم  برادرم با او ازدواج میکند و ده سال زندگی کردند  در سفری که برای تفریح به شمال میروند  بر اثر تصادف همسرو فرزندش از دنیا میرود. با او همیشه در ارتباطم حتی خودم پیشنهاد دادم که اگر بخواهد ازدواج کند من خوشحال هم میشوم او قبول نکردند و گفت من خاک برادر شما را به هزار مرد عوض نمیکنم. تا اینکه دو سال پیش  من هم به خاطر اعتیاد و بد اخلاقی شوهرم از او توافقی جدا شدم فقط به جایی مهریه سرپرستی تنها فرزندم را به عهده گرفتم. من با زن داداشم  بعد از طلاق از همسرم  بیشتر  وقتها با او بودم به منزل او سر میزدم.  یک روز وقتی که به خانه  آمدم  دیدم پسر 16 ساله ام  با یک خانم که سریدار آپارتمان بود  رفیق و در ارتباط بودند  بدون اینکه خودم را نشان بدهم  از آن محل رفتم  . شب که به خانه امدم  به پسرم گفتم  من  تو را خیلی دوست دارم  وحاضرم هرچیز بخواهی از حلال برایت فراهم نمایم.پسرم تو امروز دیدم با خانم خدمتکار  همبیستر بودی و سریع برگشتم طوری رفتم که شما متوجه حضور من نشدید. اینکار شما زنا محسوب میشود خانم خدمتگار  شوهر دارد او گفت مادر به خدا قسم خیلی من زجر میکشم و اذیت میشوم دست خودم نیسته گفتم اگر یک خانم جوانتر و خوشگل تر از او برایت صیغه چندین ساله کنم  حاضری دنبال هیچ زن و دختری نروید کاری میکنم که هیچ کس از این موضوع بویی نبرد.  گفتم اگر اینکار را بکنی تا عمر دارم نوکریت را میکنم.  گفتم  نوکریم را نمیخواهم فقط میخواهم دنبال زنا نروید  و نمازت را بخوانی گفت به خدا اگر تو اینکار را کردی هرچه بگویی بی چون و چرا  اجرا میکنم. گفتم: فردا عصر برو  آرایشگاه و به خودت برس .من خبرت میکنم . من فردا وقتی اداره رفتم به زن دادشم.  یک کاری ازت میخواهم میخواهم نه نگویید. گفت هرچه چه بخواهی من در خدمتم.  قضیه پسر و خانم خدمتکار را گفتم و خواستم که صیغه پسرم شود او اول قبول نمیکرد بر اثر اسرارهایم مجبور  شد که جواب مثبت بدهد. عصر موقع تعطیلی اداره  او را به خانه آوردم و خودم  زن را آرایش کردم و لباسهی جذابی پوشاندم  که حتی پسرم به سختی  زن دایی اش را شناخت وقتی بهش گفتم باور نمیشد. من را بوسید من آنهارا صیغه 10 ساله کردم و مهریه را نماز اول وقت فرزندم قرار داد.  آن شب تا صبح  فرزند 16ساله ام با خانم 38ساله در کنار هم بودند و فرزندم از فردایش مقید به نماز اول وقت شد.  زن داداشم چنان پسرم را رام کرده  که دست از تمام شرارتهایش برداشته است. و ادب و معرفت پیدا کرده است.  خداوند هم لطف مرا بی پاسخ نداد  چند وقت بعد معاون اداره مان که زنش فوت کرده   پیشنهاد عقد موقت داد و من هم به عقد 99ساله اش در آمدم.  حتی دوستم از این موضوع اطلاعی ندارد.  من این خاطره را نقل کردم که پیامی برای پدران و مادران باشد  که اگر اشتباهی از فرزندتان دیدید آنها را سرزنش نکنید دوستانه رفتار کنید و بعد دوستانه  مشکلشان را حل نمایید. تا فرزندنش تربیت اسلامی گردند
  • عقد موقت   سند آزادی من از زندان بود 
    چند سال پیش بعد از پایان خدمت سربازی  با ماشین رد میشدم  با یک موتور تصادف کرد موتور سوار از دنیا رفت . چون من گواهی نامه نداشتم و مقصر شناخته شده بودم   مرا راهی زندان کردم و بد شانسی ماشین بیمه نبود.   خوشبختانه مقتول فرزندی نداشت و یک همسر داشت و پدرش هم از دنیا رفته بودند.  یکماه زندان بودیم  دیه را به من گردن من بود.  مادرم مقتول رضایت داد  به من گفت دیه نمیخواهم شما هرچه خواستید  به عروسم بدهید  چون او مهریه اش را میخواهد . عروس هم  یکروز  بدون اینکه کسی متوجه شود به زندان آمد  و با من صحبت کرد .گفت شوهرمن  معتاد و عقیم بود  من هم در آستانه طلاق بودم که خوشبختانه  شما کار مرا راحت کردید.  اینکه من گفتم مهریه را میخواهم  به این دلیل که او رضایت خودش را به من واگذار بکنند. آیا شما حاضر هستید با من ازدواج کنید. من خانه و ماشین هم دارم  فقط یک شرط میگذارم که مردانه به من قول بدهید  تا آخر زندگی پایم بایستید.  گفتم باشد  گفت من حرف شما را سند قرار میدهم شما  هستید و قولتان. بعد از تمام شدن عده به خواستگاریم بیاید  من به کسی چیزی نمیگویم فقط خدا را شاهد گرفتم.   او رفت و گفت من رضایت میدهم. من هم از زندان آزاد شدم . متاسفانه مادر و خواهرم قبول نکردند  گفتند تو میخواهی با یک سرخور ازدواج کنید .وقتی که مدتش تمام شد . من به نزد دختر رفتم و گفتم ببین من به شما قول دادم  ولی مادر و خواهر ناراضی هستند  من حاضرم برده شما باشم  ولی ازدواج نکنم. گفت  شما با من ازدواج نکن  ولی مرا  صیغه 99 ساله بکن و شرطش این است که هفته ای یکروز پیش من بیایی به هیچ کس چیزی نگو گفتم باشد.  در یک محضر رسمی رفتیم و صیغه99 ساله اش کردم . و قرار شد هفته ا ی یک شب نزد او باشم.من شبهای جمعه به او رجوع کنم  او کارمند بود.  آدرس منزل را به من داد . من غروب پنج شنبه به منزلش رفتم او چنان به خودش رسیده بود  که من هیچ دختری مثل زیبایی او ندیده بودم  آن شب در کنارش بودم . فردا صبح گفتم آیا میتوانیم هفته ای دوبار بیایم گفت مشکلی نیست.  خلاصه من شیفته او شدم تا دور خودم به هم گشتم دیدم زنم حامله بود  کم کم از  خانواده ام جدا شدم با او زندگی میکردیم یک ماه به زمان تولد بچه بود که مدت را بخشیدم و به عقد دائم درآوردم  اینقدر زن نجیب و مهربانی هست که حتی فکرش را نمیکردم بعد از تولد فرزندم مادر و خواهرم هم آشتی کردند الان زن من پیش خانواده ام از دیگر عروسایشان عزیزتر است خیلی فهمیده و با شعور میباشد.  الان هم شغل خوبی دارم و هم خانه و زندگی و هم از پرداخت دیه  معاف شدم میخواستم همینجا از همسرم تشکر نمایم و بگویم مرضیه خانم خیلی دوستتان دارم  تو فرشته نجات من درزندگی بودی و همیجا تولدش را بهش تبریک میگوییم.  با تشکر از شما برادر بزرگوار  
    برای افتخار  مقام مادر امام صادق علیه السلام  که این پایگاه به نام او زینت شده صلوات 
  • با سلام و صلوات بر پیامبرو خاندان پاکش 
    خانواده ما از بچگی اردات خاصی به امامزاده سیدجلال الدین اشرف داشتند  ما هرسال ماهی یکبار از رفسنجان به زیارت امامزاده سیدجلال الدین اشرف می آمدیم. سال 1392 پدرم به رحمت خدارفته بود  دوتا  تا خواهر داشتم  که هردو عقد بسته بودند  و چون کارهای سنگین انجام میدادم دیسک کمر پیدا کردم  توان کارکردن  و هزینه درمان  را نداشتم.  نمیدانتستم خودم به چه دری بزنم من در روز دوشنبه   از میدان امینی رفسنجان  قصد زیارت امامزاده  سیدجلال الدین اشرف را داشتم  منتظر بودم که  توسط شخصی بنام مهدی محمدیان که از رفسنجان به جوادیه نوق می رفت وقتی متوجه شد به زیارت امامزاده میروم  او  مرا تا امامزاده رساند و خودش هم یکساعتی زیارت کرد و به جوادیه رفت  و نیت کردم شبی میهمان امامزاده هستم  تنها به زیارت امامزاده آمدم  خیلی گریه کردم  از امامزاده خواستم که خودش هرجور هسته مشکل خانوادگی ما را حل کند لااقل غصه مادرم کمتر بشود.مدتی با امامزاده درد دل کردم و آرام نشسته بودم  دیدم که چند نفر آمدند  یک خانمی50ساله با لهجه یزدی  مرا صدا کرد و گفت حسین آقا بیا کارت دارم به نزدش رفتم . به من گفت من دختری داشتم  که سرطان دیابت داشت  دکترها ی یزد از علاجش ناتوان مانده بودم  یک روز به رفسنجان آمده بودیم  از آنجا  زیارت امامزاده آمدیم و از او شفا خواستم  و عهد کردم اگر دخترم شفا بگیرد  هرکار امامزاده بگوید انجام میدهم  آن شب به منزل  رفتم و خوابیدم  در عالم خواب دیدم که امامزاده شاخه گلی به دخترم داد و گفت این هدیه از طرف حسین آقا میباشد  گفتم کدام حسین گفت روز دوشنبه  اول اردیبهشت ماه 1393 ساعت 9 شب داخل صحن من بیا او با من درد و دل میکند. اگر او را دیدید  گرفتارهای او را حل کند جوان مومنی است که دختر شما را خوشبخت میکند. که اشکم جاری شد گفتم آقا ممنونت هستم.  به خدا قسم این موضوع را به هیچ کسی تا حالا نگفتم. . به خانم گفتم ببین خواهر  من پدر ندارم و دیسک کمری هستم حتی هزینه درمان خود را ندارم تازه آمده بودم امامزاده کمکی بکند تا دو تاخواهر عقد کرده م به خانه بخت بروند . مادرمن شما مرا اشتباه گرفته ای من آه ندارم  با ناله سودا کنم. . گفت  درست آمدم. ما وضع مالیمان خوب هسته  هم جهاز خواهرانتان را میدهیم و هم هزینه درمان بیماریت  و خرید خانه برایتان.  آن شب میخواست مرا باخود ببرد . گفتم من عهد کردم شبی همین جا بمانم  آنها گفتند ما هم همینجا می مانیم.  به خدا قسم اتاقی گرفتیم  شب در محضر امامزاده پدر دختر  او را به عقد موقت من درآورد. و گفت میخواهم صیغه محرمیت دخترم در همین شب و همین جا خوانده شود. . من گفتم من شرطی دارم که شما راجع به این موضوع چیزی نگویید و خواهرانم  احساس یتیمی نکنند و احساس حقارت پیش همسرم که دختر شماهست  نکند و غرورشان خدشه دار نشود گفتند هر جور راحت هستید. در کنار امامزاده پدرش عقد موقت یکساله من و دخترش را خواند و قرار شد تا عروسی خواهرانشان  از عقد موقت چیزی نگوییم.. آنها قبول کردند. .پدرشان شماره کارت مرا گرفت  و فردایش مبلغ 50,000,000 تومن به حسابم ریخت و در ماه رجب در ظرف یک هفته دوتا خواهرانم ازدواج کردند و آنها را به عروسی دعوت کردند و  البته با هم در ارتباط تلفنی بودیم بعد از عروسی خواهرانم  من به یزد رفتم و  کمرم را عمل نمودم به یاری خدا خوب شدم. بعد از عمل جراحی یک ماشین پژو پارسی که خودشان پول داده بود خریدم  به خواستگاری آن دختر  رفتیم و ان دختر رابه مهریه 114 سکه بهار آزادی عقد کردم و  در خانه ای که پدرخانمم خریده بود در عید غدیر زندگی خویش را شروع کردیم و به برکت امامزاده سیدجلال الدین اشرف رفسنجان صاحب همه چیز شدم و هرساله 10میلیون تومن را نذر امامزاده کرده ام که از نیابت آقا به پسران یتیمی که مستخق هستند کمک میکنم. گفتم حالا که چنین فضایی ایجاد شده  این پیام را به دوستان بگویم عزیزان امامزاده سیدجلال الدین اشرف ما رفسنجانیها امامزاده  واجب التعظیمی است که هرکه با عقیده خالص به او رجوع کند دست خالی بر نمیگردو خدا را شاکریم چند سالی برایش در روز شهادت امام صادق علیه السلام  همایش بزرگداشت  میگیرند .به افتخار امامزاده واجب التعظیم ما آقای  سیدجلال الدین اشرف صلوات . با توجه به اینکه ما در یزد زندگی میکنیم  ماهی یکبار به امامزاده میرویم بنا دارم هرساله در همایش بزرگداشتش شرکت نمایم
  • پدرم  تعریف میکرد که من  قبلا از اهل سنت  و ساکن زاهدان بودم. بعد از انقلاب از زاهدان به  سیرجان برای کارکردن و پسته چینی  می آیند . آنجا برای اربابی کار میکرده. آن موقع امام خمینی فرموده بود شیعه و سنی برادر هستند.  می گفت :ارباب ما  احترام خاصی به ما داشت . من هم گفتم بعد از پسته چینی همینجا کار میکنم . آن موقع گندمکاری هم بود  در منطقه زید آباد  کار میکردم . تصمیم گرفتم کار اجاره ای بکنم تا بیشتر پول بدست بیاورم   از آن منطقه به نیریز میرود . اتفاقا  به پست یک خانمی  می خوردم گفت گندم بکار نصف ای  من هم قبول کردم  منزلی در اطراف فارس  به من داد و من گندمکاری میکردم  او تمام مخارج را میداد  فقط موقع فروش گندم مخارج را کم میکرد و آنچه که بدست می آمد تقسیم بردو میکرد. از آنجایی که من مجرد بودم  بیشتر با او نشست و برخواست میکردم  . از من خوشش آمده بود  و به من گفت فلانی من 8حبه و 6هکتار  زمین به تو میدهم  که برایت پسته کاری کنید  و شما شیعه بشوید و من خودم صیغه ات میشوم به شرطی کسی نفهمند. پدرم میگوید من شب نیت  میکنم و اگر خواب خوبی دیدم شیعه میشوم.  آن شب پدرم خواب میبیند  که این خانم لیوان آبی از دست امیرالمونین  علی ع میگیرد و  و نصفش را به او می دهد و او سیراب میشود  و تمام اقوامشان از عطش تلف میشوند  من میخواهم آبشان بدهم مولا میگویند اینها مرا قبول ندارند و لطف من شامل حالشان نمیشود.. فردا خواب خود را میگوید. آن خانم میگوید  حالا که چنین گفته اید. من قبول میکنم صیغه 99 ساله شمامیشوم پدرم از خوانین سیرجان بود  من دختر و پسر بزرگ دارم.  من دختر یکی از کارگرهایمان که نجیب بوده برایتان عقد میکنم  با او زندگی کن و هفته ای دو روزپیش من بیا و من خرج زندگیتانرا میدهم و در منزل ما زندگی کن. و بعدها خانه را برایتان میسازم . اینجور کسی شک نمیکند و قسمم داد که این موضوع را به کسی مطرح نکنم. خودش به دختر کارگر که مادر من بوده گفته و او هم قبول کرد و مادرم به هیچ کس نگفته بود فقط به من که پسرش بودم گفت. آن خانم خدابیامرز همه جوره هوای زندگی پدرم را داشت . ازماشین گرفته تا خانه و زمین مسکن و آب و زمینی کشاورزی و حتی مغازه در مهیا شهر و.... الحمدلله پدرم وضع مالیش خوب شده است .تمام بچه هایش ازدواج کرده و خودش هم  سه وعده نماز را در مسجد میخواند  ولی عموهایم اینها فکرمیکنند که پدرم مرده و خبری ندارند.و الان چون بچه هایش همه مهندس و دکتر شده به یزد رفتیم و ساکن یزدیم  فقط موقع برداشت پسته ها به نبریز و سیرجان میرود پدرم نماینده گرفته که کارهایش را انجام میدهید. مبخواهم  اززبان پدر بگویم  حداوند رحمت کند آن خانمی که سبب خیر شد  و در هر دو دنیادستم را گرفته و جادارد به افتخار ولایت امیرالمومنین صلواتی بفرستیم و این خاطره شیرین را به پایگاه حفظ حیا و عفت مادر ارجمند بی بی ام فروه س هدیه میکنم. 
  • سلام بر همه کسانی که جویای  حق و حقیقت هستند. اما حقیقت صیغه چیز دیگری است. صیغه مخصوص زنان و مردان با ایمان است نه  مردان و زنان هرزه.
     خانمهای  عزیز  تو را به خدا این  مطلب را بخوانید . اول صیغه جوانان هرزه نشوید  دوم صیغه مردان متاهل هوس باز نشوید  این تجربه ای که من در عمرم بدست آوردم.  اول قسم میخورم که حرفم را باور کنید  به قرآن قسم  من تا قبل از اینکه صیغه بشوم با هیچ مرد نامحرمی حتی یک شوخی نکردم تا بخواهم ارتباطی داشته باشم.
    من15ساله داشتم که  ازدواج کردم و دوسال بعد  شوهرم سکته کرد. یکسال  بعد از مرگ شوهرم  جوانی  از محله یمان بود به من پیشنهاد عقد موقت داد و ثوابش را برایم برشمرد. و من به خاطر ثوابش قبول کردم به مدت یک روز و مهریه 1000تومان. این هم به خاطر ثواب.  چون من نیاز مالی نداشتم.  او مرا به خانه ای برد  و خیلی تعارف کرد و شربتی به من داد وداروی خواب آور و بیهوشی در آن ریخته بود من   متوجه نشدم و  خواب آلود بودم  و هیچ چیز نفهمیدم  آن نامرد رفته بود چندین بچه های زیر 20 سال را آورده بود و با من تجاوز کرده بودند و فیلم گرفته بودند.  به خدا قسم من وقتی که از هوش رفتم هیچ چیز به یاد نیاوردم. بعد از ساعتها که به هوش آمدم  دیدم که  ساعت 12 شب بود.  چون دیر وقت بود مجبور شدم همانجا خوابیدم . او  فردایش  که مدت صیغه تمام شدفیلم را نشانم  داد. دیدم که بیش از 20 نوجوان  که از آنها حالم به هم میخورد  به من تجاوز کردند  تمام لباسهایم حتی لباس زیر بیرون آورده بودند  و مرا لخت کرده بودند و اکثرا با گوشی از من فیلم گرفته بودند. نشانم  داد و گفت یا باید 100,000,000 تومن به من بدهید   یا به بچه ها میگویند فیلمها را پخش کنند. اگر پول نمیخواهید باید تا یک سال پیش من بیاید . من چنان سیلی تو گوشش زدم که که با صورت به زمین خورد  گفتم بی غیرت  من محرم تو شدم ناموس تو شدم  تو ناموست را فروختی  . امیدوارم به حق پیغمبری که صیغه را حلال کرد  تا صبح زنده نمانی. تمام خیانتکاران به سزایشان برسند  به والله قسم   او و دو تا از همان جوانها   همان روز تصادف کردند و سقط شدند و به جهنم رفتند . من نمیدانم  فقط چند تا از آنها که مرا دیدند  از من حلالیت طلبیدندو گفتند من فیلم را حذف کردم  آن شب خواب وحشتناکی دیدیم  و توبه کردیم. دیگر هیچ کدام از آنها فیلم مرا پخش نکردند.  البته من گول ظاهر آن جوان را خوردم. 
    اگر خواستید صیغه بشوید صیغه کسی بشوید که خدا را درنظرداشته انسانی که نمازنمیخواند و شراب میخورد فقط از ثوابها صیغ هرا قبول دارد  این انسان نیست این حیوان است. یک سال بعد از این ماجرا گذشته بود یک مرد 40 ساله متاهلی بی نمازی  به من گفت من زنم بیماره  و نمیتوانم به او رجوع کنم ثواب داره  مراخام کرد  من هم قبول کردم  تا زمانی که شهوتش خالی نشده بود  برده  و مطیع من بود وقتی که شهوتش دفع شد هنوز من ارضا نشده بودم  چنان مشتی بر ران پایم زد  و گفت  بی شرف جنده خجالت بکش. برخیز خودت را جمع کن.  من این خاطره را هیچ وقت فراموش نمیکنم.   عهد بستم  که دنبال یک ازدواج دائم بگردم   بعد از مدتی با برادر شوهر خواهرم که خانمش فوت کرده بود  ابتدا تا یکسال  عقد موقت مخفیانه و بعد از یکسال عقد دائم بستم و یک فرزند سالم دارم.  من این خاطره را برای سایت مادر ارجمند میفرستم تا خواهران بیوه من  گول انسانهای منافق را نخورند. و تجربه تلخ من زندگیشان را تلخ نکنند و با دقت و هوشیاری به این موضوع توجه کنند.
  • با اینکه من عقد موقت را تجربه نکرده ام ولی خاطرات خوبی از عقد موقت بیاد دارم. بعد از مرگ پدرم  به خاطر زیبا بودن  خواستگاران زیادی برای مادرم پیدا شد مادرم به خاطر حرف مردم آنها را رد کرد. حتی پسران مجرد از خود کوچکتر .
     من تنها فرزند خانواده بودم البته برادری داشتم که در 7 سالگی در دریا غرق شده بود.  ولی مادرم مخفیانه صیغه شده بود.  یکی از تجار پسته که همسرش از دنیا رفته بود  و او هم به خاطر حرف مردم  قصد ازدواج دائم نداشتند  آنها هفته ای یکی دوبار که من در مدرسه میرفتم  به هم رجوع میکردند.  اکثرا روزهای یکشنبه و چهار شنبه بود. ولی آن طرف وضع مالیش خوب بود و دوتا دختر و یک پسر داشت پسرش معلم بود ازدواج نکرده بود. یک روز چهارشنبه که در مدرسه استاد  نداشتیم  به خانه آمدم  دیدم یک کفش مردانه می باشد  آهسته آهسته  رفتم از پشت شیشه نگاه کردم دیدم مادرم خودرا آرایش کرده مثل قرص ماه  هنوز چنین مادر را زیبا ندیده بودم. و با مردی صحبت میکردند . من برگشتم و درب ورودی را محکم به هم زدم  و سریع وارد شدم. و درب را باز کردم  آنها جا خوردند. همانجا به مادر و آن آقا گفتم خجالت نکشید . کار حرامی که انجام ندادید  اتفاقا ثواب هم داره  اگر میدانستم  مزاحم نمیشدم.  مادر به خدا من خیلی خوشحال هم هستم اگر شبها هم حاجی میخواهد بیاید  مشکلی نیسته  من میخواهم شما راحت باشید و از شما تشکر میکنم به خاطر من خواستگارانتان را رد کرده اید.  آنها را قسم دادم که امروز نهار همیج جا بمانند. .او مرد خوبی بود من به داخل آشپزخانه رفتم و آنها هم به اتاق خواب رفتند. مادرم  به بهانه ای به آشپزخانه آمد .مادرم را بوسیدم  و گفتمادر ببخشید گفت اتفاقا کار خوبی کردید. گفتم مادر این آقا فرزندش معلم هسته خیلی انسان پاکی هسته یک جوری  او را راضی کن که پسرش با من ازدواج کند آن وقت شما در منزل پسر به اینجا می آید هروقت که حاجی خواست بیاید کسی هم شک نکند نگو که من گفتم.  و او را امروز در منزل نگه دار.  من نهار خوبی درست کردم  . بعد از اینکه آنها حمام کردند لیوان شربت خنکی برای آن آقا بردم  گفت پدرم خیلی خوش آمدی . من سالها در حسرت پدر بودم خوشحال شدم که یک آقای محرمی امروز خداوند نصیبم کرد و چون من شرعا محرم شده بودم. گرفتم دستش را بوسیدم و گفتم پدرجان دوستتان دارم . آنچنان محبت کردم و گفت من خیلی خوشحال شدم و امروز خوشحال ترین روز زندگیم هست گفتم هر وقت خواستید بیاید. چنان خودم را در دلش جا زدم . که ده روز بعد  با پسرش به خواستگاریم آمد . من با پسرش ازدواج کردم  و با پسر شرط کردم که من نمیتوانم  دوری پدرتان را تحمل کنم  باید پدرتان با ما زندگی کند .کم کم پدرش با مادرم ازدواج میکنند و از برکت ان ازدواج خداوند پسری به آنها میدهند که او هم برادر من است و هم برادر شوهر. من احساس میکنم که خوشبخترین خانواده جهانم. و اینقدر این  شوهر و پدر شوهرم را دوست دارم که نمیتوانم بیان کنم. 
  • من یک برادر شوهر داشتم که خیلی عقب مانده  و ساده لوح و ده سال از شوهرم بزرگتر بود . مادر شوهرم  تمام تلاشش این بود تا زنده هسته یک زنی برایش بگیرند و از او بچه ای بیاورد.  او خودش راجع به غریزه جنسی اطلاعی نداشت.  همسایه ای داشتیم قریب 45 سال داشت  خواهر شوهرم او را دید و گفت من یک میلیون  مهریه صیغه یک روزه شما برای برادرم  میکنم  یک روز او پیش شما می آید شما راجع به ارضا غریزه جنسی یادش بده اگر متوجه شدیم که غریزه جنسی دارد ما او را داماد کنیم ولی اگر ندارد  ما به فکر داماد کردنش نباشیم آن خانم هم قبول کرد  او میل به غریزه جنسی داشت و  میلش بالا بود.  آن خانم نمی دانم چه طور او را آموزش داده بود  که بعد از تمام شدن صیغه هوایی شده بود.  روز بعد که من وارد خانه مادر شوهرم شدم.  او در مقابل چشم  مادرشوهرم به من تجاوز کرد .مادر شوهرم گفت هیچ چیز نگو گفتم باشه. یک ساعت بعد خواهر شوهم آمد و او اطلاع نداشت  به او تجاوز کرد او از من خجالت میکشید  مادرش میگفت دیروز چند بار به من تجاوز کرده بود . شوهرم  قصد ادب کردن او را داشت  او میله آهنی به سر شوهرم  میزند و او را میکشد.  . بعد از مرگ شوهرم دوسال صبر کردم خواستگاری پیدا نشد   مجبور شدم که صیغه بشوم من صیغه پیرمرد 60 ساله ای شدم  که همسن بابایم هسته. 
    میخواستم به تمامی بازدیدکنندگان سایت مادر ارجمند بگویم  هیچ وقت به فکر ازدواج دیوانه نباشید . دیوانه را باید به تیمارستان برد. 
  • خاله من منبع در آمدی برای  دایی علی ام  بود . من خاله ای  داشتم که ازدواج کرده بود و بچه دار نمیشد شوهرش او را طلاق داده بود.  دایی علی من معتاد بود که زنش  از او صلاق گرفته بود   خاله من یائسه بود  . دایی علی خاله را به نزد خودش برده بود  او خاله را صیغه  یکروزه و یا ساعتی  میکرد  و پولش را مواد میگرفت دود میکرد.  بعضی اوقات  خاله مظلوم ما را در هر زوز صیغه  صبح و عصر دونفر میکرد میبایستی دو مرتبه بدنش را غسل کند برآثر رابطه بیش از حد با انواع و اقسام مردها  از نوجوان 15 ساله گرفته تا پیرمرد 60ساله دچار بیماری ایدز گرفت و چندماه بعد از دنیا رفته بود.  چند روز بعد از مرگ خاله  برآثر نداشتن مواد خودش را با ملحفه خفه کرده بود.. میحواستم خدمت زنان یائسه هم بگویم درسته هست که صیغه زنان یائسه عده ندارد  ولی نزدیکی بیش از حد دچار بیماری رقابتی واگیردار  و ایدز میگردد.  خدالعنت کند کسانی که مواد را تولید میکند و کسانی که می فروشد و کسانی که مصرف میکند. من هم پارسال از شوهرم به خاطر اعتیاد طلاق گرفتم  .از نداشتن همسر رنج میبرم  ولی از صیغه شدن میترسم. خدا را قسم میدهم به حق این ماه شعبان از غیب الهی یک شوهر خوب  و خوش تیپ و سید وجوان  دائم  نصیب من نماید . به قران اگر خدا پسری به من داد و  اسمش را سید مهدی میگذارم. و اگر دختری باشد اسمش را رقیه سادات میگذارم. ای خدای مهربانم مرادم بده . تا این باشه همسایه ما   نتواند داماد سیدش را به رخ ما بکشد. 
  • خدا رحمت کند همسر مرحومه ام  خیلی زن خوبی بود  هرچه از خوبیش بگویم کم گفته ام. خانمم هنگام زایمان دوم  از دنیا رفتند 
     خانواده همسرم   خیلی سخت بودند تا یکسال می بایستی پیرهن سیاه بپوشید  ازدواج نکنندو..... 
     من میلی جنسیم بالا بود . هرچه فکر کردم  گفتم بلاخره  حداقل تا سالگرد خانمم باید صبر کنم.  من هم نمیتوان تحمل کنم. من دختر دو ساله ای از خانمم داشتم . ازطرفی پدر ومادر پیری داشتم که خودشان نیاز به پرستار داشتند . خواهری داشتم که شوهرش بد اخلاق بود حتی حاضر نبود یک مرتبه بچه مرانگه دارد. از طرف دیگر  خانم من تک دختر بود و مادر خانمم بر اثر سکته یک قسمت از بدنش فلج شده بود. 
    هرچه فکر کردم دیدن میانبر ترین راه  اینه خاله خانمم که پانزده سالی از من بزرگتر بود و به خاطر نازایی همسرش طلاقش داده بود. باید مخش را بزنم و او راضی کنم  هم بچه ام را بزرگ کنه  و هم  صیغه ام بشود و نیاز جنسیم را تامین میکند.  تا هفته اول  خانمم صبر کردم در کنار قبر خانمم  او را صدا زدم  و به دروغ  به او گفتم: خاله خانم  چقدر زینب خدابیامرز به شما وابسته بود دیرشب خواب خدابیامرز را دیدم گفت  بچه ام را بده به خاله فرخنده  نگذار بی مادری را  تحمل کند.  او خیلی حساس بود  بچه را از من گرفت  و برد  بچه بعد از ساعتی بهانه بابا را میگرد او با من تماس گرفت گفت شما را میخواهد. گفتم من الان می ایم. رفتم منزلشان تعارف کرد که به داخل بروم  اول احساس شرم کردم  بعد به خاله گفتم خاله ببین تقدیر کجاست. خدابیامرزم زینب بمیرد  شما به خاطر بچه دار نشدن همسرتان طلاقتان بگیرد و تنها باشیدو زینب سفارش کند که بچه من فقط مادرش باید خاله فرخنده باشد. ولی حیف که شما برای من نامحرم هستید. او سکوت کرد  گفتم خاله آیا نمیشود فقط  شما را صیغه محرمیت  یکساله بکنم که به هم محرم بشویم  بعد یکسال عقد دائم ببندیم  من که بچه ای دارم چه عیب داره تازه قیافه شما جوانتر از زینب هم هسته  خاله سکوت کرد . من هم از اینترنت گوشی سرچ کردم  خطبه خواندن عقد موقت پیدا کردم  . همان شب او صیغه یکساله کردم و همان جا خوابیدم  قرار شد به کسی چیزی نگوییم.  خاله فرخنده آرایشگر ماهری بود که رو دست نداشت.چندین وقتی با هم خوش بودیم  اما خوشی دوامی نیاورد.گرچه کسی  نفهمید  موقعی فهمیدند که فرخنده  حامله شده بود.  مجبور شدم که او را عقد دائم کنم  فرخنده  زرنگ تر از من بود مهریه را شرط کرده بود که من دیگر با هیچ کس ازدواج نکنم. فرخنده  خوشحال شده بود.هم شوهر جوانی پیدا کرده بود و هم بچه. از شانس بد ما دوقلو زائید.  بچه ها خیلی ما را اذیت میکردند . گفتم من چه دروغی گفتم که(( دیرشب خواب خدابیامرز را دیدم گفت  بچه ام را بده به خاله فرخنده  نگذار بی مادری را  تحمل کند.))بلاخره باید تاوان گناهم را پس بدهم . من از بزرگ کردن یک بچه واهمه داشتم  خدا دوتا بچه دوقلو . از بچه ها می نالیدم تازه فرخنده محرمی نداشت که کمک حالش باشد یکماه بعد از زایمان از پله ها می افتد  هر دو پایش میشکنند  و میبایستی پلاتین بگذاردو تا دوماه در گچ باشند.
    من  با خواب دروغم جهنمی خودم برای خودم درست کرده ام.  نه نیاز جنسیم برطرف میشد  و می بایستی  سه تا بچه  را بزرگ کنم و پرستار فرخنده هم باشم.  ولی فرخنده شعور داشت و مرا درک کرد  زنگ زد به یکی از شاگردانش   که از شوهرش به خاطر اعتیادطلاق گرفته بود  و تنها هسته از او خواست که صیغه من شود  او هم قبول کرده چون جایی را ندارد با مازندگی میکند و پرستار بچه هایم شده. فعلا عقد موقت دوباره آرامش را به خانه ما برگردانده است . البته بچه هایم خیلی ناز  و دوست داشتنی شده اند. میخواهم خاطره زندگیم را به مادر ارجمند هدیه کنم  و به دوستان بگویم: در هیچ شرایطی دروغ نگویید راستش را بگویید. دروغ از گناهانی است که خداوند وعده عذاب داده است. دیگر سفارشم اینه که هم خوشیها میگذرد و هم ناخوشیها  انسان باید کاری کند که عذاب وجدان نداشته باشد.  با تشکر از مدیریت سایت جناب آسید احمد تقی نژاد 
  • عقد موقت اگر به موقع بسته شود و شرایطش فراهم باشد عالی است ولی اگر بی موقع  واقعا فاجعه است. من زندگی خوبی داشتم چشم هم چشمی زندگیم را از هم پاشاند.  با دختر عمویم همکلاس بودم وقتی  که او ازدواج کرد من هم یکسال بعدش  ازدواج کردم. او 5سال بعد او  از  شوهرش طلاق گرفت و صیغه یک تاجر فرش شده بود چون خانمش فوت کرده بود خیلی هم شوهرش هوایش را داشت. در عوضش من شوهرم خوب بود و از او یک پسر داشتم . به خاطر چشم هم چشمی از شوهر خوبم طلاق گرفتم  او اینقدر خوب بود حتی مهریه من را داد و طلاق گرفت ولی پسرم  را از من گرفت.و 3 روز بعد از طلاق من همسرم با دختر عمویش ازدواج کرد و از او الان یک دختر دارد. من بعد از تمام شدن عده منتظر بودم که یک تاجری هم نصیب ما بشود  اما کسی پیدا نشد . به یک نفرسفارش کردم که اگر زن صیغه کسی خواست  من را معرفی کند. کسی نمی آمد  یک روز صیغه یکروزه میشدم تا سه ماه دیگر میبایستی عده نگه دارم. عده ام  تمام میشد باز یکی دیگر می آمد  روز بعد باید در انتظار تمام شدن عده باشم. آنچه از مهریه گرفته بودم  در ظرف 3 سال از دست دادم . چون بعد از طلاق تمام خانواده ام من را طرد کردند. من احساس میکنم که نفرین شوهرم  زندگیم را تباه کرد. اینقدر در شرایطی سختی بودم  حتی بعضی از شبها بی شام میخوابیدم.  ولی به فاطمه زهرا  از راه حرام با هیچ نامحرمی دریک جا جمع نشدم. اگر میخواست شرایط بود . تصمیم گرفتم به حرم امام خمینی بروم  به آنجا رفتم  با زائرهای خانم گرم میگرفتم بعضیها پولی کمکم میکردند . روزگار سختی را داشتم  شبها در حرم امام خمینی میخوابیدم .یک روز دل زدم به دریا یک روحانی که از سادات بود که به برای زیارت به حرم امام شرفیاب شد . جریان زندگیم را گفتم. گفت خواهرم اگر بخواهید به زندگی قبلیتان برگردید شماره و منزل شوهر را به من بدهید من راضیش میکنم که شما را عقد کند و اگر عقد موقت خواستی من حاضرم شما را به عقد موقت دربیاورم چون خانم من  بچه دار نمیشود  من وضع مالیم خوبه شما صیغه من بشو  من خانه ای برایت اجاره میکنم و خرجت را میدهم  هفته ای 2 روز به شما مراجعه میکنم  اگر حامله شدید و برایم فرزندی آوردید  من شما را به عقد دائمم در می آورم.. به او گفتم من خجالت میکشم توی چشمهای شوهر قبلیم نگاه کنم. ولی در مورد صیغه با شما حرفی ندارم. من نمیخواهم برایم خانه ای کرایه کنی اگر یک اتاق در مسافرخانه ای هم بگیرید من قانع هستم. او مرا به قم برد و یک اتاقی در مسافرخانه کرایه کرد و مرا صیغه 3 سال کرد که به جای مهریه کرایه و خرج و خوراک و لباس مرا بدهد. من از تهران به قم آمدم و در حرم فاطمه معصومه آمدم روزها در حرم و سه وعده نماز جماعت  کم کم به عبادت عادت کرده بودم  و بیش از نیمی از قرآن را حفظ کردم.  تا اینکه حامله شدم  وقتی حامله شدم سید در پردیسان یک واحد آپارتمان خرید و مهریه من کرد و مرا به عقد دائم در آورد  وقتی که فرزندم به دنیا آمد سید به تمام اقواممان زنگ زد و آنها آمدند و جشن تولدی برای پسرم سید محمد مهدی گرفت.  حتی همسر قبلیش هم دعوت کرد اینقدر این خانم نجیب است که من کنیزش هستم او از سادات هستند من همیشه دستشان را میبوسم و او هم آمده پیش ما زندگی میکند. میخواستم تجربه عقد موقتم را در اختیار میهمان سایت مادر ارجمند قرار دهم و به آنها بگویم هیچ وقت به خاطر چشم هم چشمی زندگی خود را نابود نکنید و دیگر در سخت ترین شرایط به حرم امامزاده ها بروید و آرامش روحی خود را در آنجا بدست بیاورید. در همیجا  از همه دوستان بزرگوار میخواهم در این ماه شعبان  برای احترام مادر ارجمند حضرت بی بی ام فروه صلواتی بفرستید. 
  • عقد موقت بهترین هدیه خداوند در دوران مجردی بود. بعد از مرگ برادرم در سن 16 سالگی زن داداشم را که 17 ساله بود صیغه کردم و با او عهد کردم تا پایان خدمت این موضوع را مخفی نماید. بهترین لذت  زندگیم را در عقد موقت بردم بعد از خدمت سربازی  با او ازدواج کردم. و از او دوتا پسر دارم. خدا را شکر در مجردی با عقد موقت دامنم به گناه آلوده نشد. به نظرم جوانها قبل از ازدواج چند سالی زن بیوه ای از فامیل یا اهل محل که شناختی  نسبت به آن زن دارند دارند و امین میدانند. صیغه نمایند  هم دامنشان به گناه آلوده نمیشود و هم تجربه زندگی موفق برایش حاصل میشود. 
  • خداوند لطف خویش را از طریق عقد موقت شامل حالمان کرد. پدرم در چند سال پیش ورشکست شده بود 

    . ما یک خواهر و دو برادر بودیم. مادرما  چندی بعد  به رحمت خداوندرفت . 

    بعد از فوت مادرم  خواهرم  نزد پدر زندگی میکرد و ما دوبرادر  کارگر سر گذر بودیم. 

    ما دو برادر  از نعمت زیبایی خاصی برخوردار بودیم.و با هم 7 سال فاصله سنی داشتیم. من بزرگتر بودم   ما کار میکردم و خرج پدر را میدادیم.  

    یک روز که سر گذر منتظر کار بودم  خانمی 35 آمد   و یک کارگر خواست  او مرا انتخاب کرد و خواست در خانه تکانی تنهایی 3 روز  به تنهایی به  او کمک کنم.. 

    اودر بین راه گفت من شوهرم مرده است چند سال است که بیوه شدم خیلی برایم سخت است. من یک دختر و پسر دو قلوی سیزده ساله  داشتم که پسرم دو سال پیش تصادف میکند و جوانمرگ میشود. سال گذشته هم حوصله خانه تکانی را نداشتم. امسال هم  به تنهایی از عده خانه تکانی بر نمی آمدم میخواهم چند روزی تنهایی به کمکم بیایید.  دخترم در مدرسه درس دارد و مادرم هم حوصله خانه تکانی را ندارد . 

    او مرا به خانه برد و گفت ببین  من با شما نامحرم هستم  سه روز صیغه شما میشوم  تا با هم محرم شویم و راحتر  بتوانیم کار کنیم . چون جابجایی بعضی از وسایل به تنهایی ممکن نیست. من گفتم هرجور راحتر هستید.   او صیغه سه روزه من شد.  با کمک هم خانه را تمیز میکردیم.  کم کم او به خودش می رسید  روسری خودرا بر میداشت.  و بعد از نماز قرآنی را آورد گفت به این قرآن من بعد از مرگ شوهرم  با کسی ازدواج نکردم  اگر تورا ممکن میشود این سه روز شبها همین جا بمانید  و هرچه خواستید برایتان فراهم میکنم و حقوق خوبی بهت میدهم. . 

    من از فرصت استفاده کردم. و قبول کردم. عصر که دخترش امد   او را دیدم. گفتم   شبی  اگر خدا بخواهد کاری میکنم که خودمان را از بیچارگی نجات دهم. .  به من گفت لباس  نمیخواهی شب عیدی  برایت بخرم گفتم کار خیر و پرسش .گفتم من خجالت می کشم  همراه شما بیایم شما با دخترتان بروید من خانه را تمیز میکنم. آنها رفتند لباسهای زیر و پیراهن وشلوار راحتی برایم خرید ند.  فهمیدم که آن زن شبی  با من کاری دارد این لباسها را خریده    خودم را آماده کردم.  اتاق من جدا بود .  شام را زود  در کنار مادر و دخترش خوردیم.  به من گفت شما خسته هستید  برو استراحت کن که فردا خیلی  کار داریم  . من داخل اتاق رفتم  بعد از ساعتی  دیدم که زن  با آرایش  غلیظی به نزدم آمد . گفتم ببین  من قبل از اینکه با شما  ارتباطی داشته باشم چند سوال میکنم  اگرسوالات مرا پاسخ دادید من  در خدمت شمایم  اگر پاسخ ندادید من مزد امروز را نمیخواهم و  به خانه  مان میروم . گفت با گوش و جان در خدمتیم.  حکایت زندگیم را برایش تعریف کردم. . گفتم  اگرشما قبول کنید به عقد دائم من در بیایید  و مادرتان را به عقد پدرم در می آورم و دخترتان رابه عقد برادرم که از من من 7 سال کوچکتر است . من با شما ازدواج دائم میکنم. هم شما از بی سرپرستی نجات می یابید و هم ما از فقر   گفت من حرفی ندارم اما  دختر و مادرم آنها خودشان باید تصمیم بگیرند . ولی من با کمال میلم در خدمت شمایم.  مطمئن هستم کم کم  آنها راضی میشوند.. گفتم یک شرط دیگری هم دارم که شما وضوبگیرید میخواهم با وضو باشید و من از شما فرزند میخواهم   ان شب به او رجوع کردم  خیلی راضی بودم و او هم راضی بود به من  گفت لذتی که شبی دیدم  در شب زفاف ندیدم. من به دلم برات شده بود که آن شب حامله شده است. و همین جور شد خداوند به ما دوتا پسر دوقلو داد   . روز بعد گفتم  من امشب پدر و برادر و خواهرم را در فلان رستوان می برم  و شما هم بیایید.   اگر شما ما را پسندکردید. به من خبر کنید.. آن شب من پدر و برادر و خواهرم را  به آنجا بردم  آنها هم آمدند   من به او پیام دادم  او را در بیرون رستوان قرار گذاشتم  گفتم تو اول موضوع مادرت را بگو ولی با دخترت چیزی نگو  من  میدانم که  پدر م  حرفی ندارند. . گفت باشد  گفتم اگر قبول کرد . پیام بده . بعداز نیم ساعت گفت سکوت کرده و چیزی نگفته  من تنها  به پدرم گفتم   حکایت دیر شب را گفتم  او تعجب کرد  ولی خیلی مرا دوست داشت به پدر گفتم فعلا چیزی به برادر نگویید . فعلا نوبت شماست . به خانم گفتم من فردا که بچه ها نیستند پدرمرا به تنها می آورم.  فردایش صبح زود بعد از اینکه خواهرم به دبیرستان و برادرم  به سرکار  رفت. من  پدر را با خود به منزل خانم  بردم  .آنها قبل از ظهر عقد کردند. مادرخانمم  را پدرم به  خانه خودش که نزدیک خانه  خانمم بودبرد و زندگی خویش را با او شروع کردند. بعد دو ماه برادرم دختر خوانده مرا به عقد خود در آورد و در خانه پدرم زندگی میکنند و  یکسال بعد  یکی از دوستانم با خواهرم ازدواج میکند . از انجایی که خانواده  خانم من وضع مالی خوبی داشتند و  نزدیک دو هکتار زمین کشاورزی داستند که به خاطر  طرح و بلوار آنها قیمت پیدا کرده بود و آنها  تمام اینها را در اختیار من گذاشتند و ماهم دوستانه بین خود تقسیم کردیم. و توانسیم یک کارخانه    را بزنیم الحمدلله من از لطف خداوند و از طریق  عقد موقت صاحب همه چیز شدم . خدا را بی نهایت شکر میکنم . البته گرچه فاصله سنی من و خانمم 8 سال میباشد ولی ما تفاهم داریم و مشکلی ندارم . خانمم به من پیشنهاد داد که اگر زن دیگری را  عقد موقت بخوا هید من برایتان پیدا میکنم. من گفتم تا شما باشید من نیازی نمی بینم.

    من در این روز نیمه شعبان شیرین خاطره زندگیم که عقد موقت هستم تقدیم میکنم  به مادر ارجمند تا  جوانانی که در فقر زندگی میکنند شرایط ازدواج با دوشیزه را ندارند  میتواند با بیوه ای که صاحب همه چیز است ازدواج کند هم نیاز جنیسش تامین گردد و امکانات رفاهیش فراهمگردد. چه عیب دارد خانم از مرد 10 بزرگتر باشد هرچه بزرگتر باشد عقلش هم بیشتر است. 

  • همسایه ما زن بیوه 50 ساله بود که همسن  مادر بزرگم بود.وضع مالیش خوب بود  به بهانه خرید وسایل خانه  از من میخواست کمک حالش باشم . من هم هرچیزی که سفارش میداد  برایش میخریدم او پول تو جیبی مرا میداد. ان زن همسر خدا بیامرز  ارباب پدرم بود  که دختر و پسرش ازدواج کرده بودند و در خارج از کشور زندگی میکردند.  یادم هسته تازه به سن بلوغ رسیده بودم  اوائلی بود که محتلم میشدم  بعد از اینکه ثواب صیغه را شنیدم  بیشتر  با او بودم  و بهش محبت میکردم  تا اینکه  احساس کردم که اگر پیشنهاد عقد موقت را بدهم  راضی است.  یک روز  لباس شیکی پوشیدم و ظاهر خود را آراستم  به بهانه ای  گفتم  اگر مزاحم نیستم شبی اینجا بمانم. و رساله امام را آوردم و موضوع عقد موقت را مطرح کردم  دیدم بد میل نیست  او را یک روز عقد موقت کردم و ساعتی پیش او بودم  بعد از اینکه میخواستم  جا بشوم او از من خواست  که این موضوع را به کسی نگویم و خودش شرایطی فراهم نماید که هر شب من در نزدش بمانم. ساعت 8 شب به منزل ما زنگ میزند  و میگوید من شبها تنهایی می ترسم پسرت را  بگذار به منزل ما بیاید و نگهبان من باشد من میترسم  که تنها باشم  من حقوق یک کارگری را ماهیانه به شما میدهم. مادر خوشحال شد  از آن شب  تا زمانی که  در قید حیات بودند. او را صیغه کردم و تمام کمبودهایم را جبران میکرد هم نیاز مالیم را برطرف میکرد و هم نیاز جنیسم تااینکه سه سال پیش از دنیا رفت  او قبل از مرگش رفته بود خانه و ماشینش را بنام من کرده بود و بچه هایش هم علاوه بر خانه و ماشین  یک باب مغازه هم به من دادند. من بعد از خدمت سربازی  ازدواج کردم و با فروش خانه زن ارباب توانستم یک واحد آپارتمان چهار طبقه بخرم که 3تای آن اجاره و در یک واحد زندگی میکنم الحمدلله  خانه و زندگی خوبی دارم من خدا را شکر میکنم که در طول عمرم یک مرتبه فکر زنا را به سر نزدم و  با ازدواج موقت ایمانم را حفظ کردم و سرمایه زندگیم را تامین کردم.

  • پدرم یکی از سرمایه داران تهران بود او انسان یک دنده و لجبازی بود  در سن 15 سالگی  مرا به زور به عقد پسر  یکی  از شرکای تجاریش  درآورد.  در حالیکه ما اصلا از روحیه این خانواده هیچ اطلاعی نداشتیم. آنها خانواده بهایی بودند و بهائیت خود را مخفی میکردند. گرچه خانواده ما هم اهل نماز و طاعت نبودند و به حجاب و عفاف اهمیتی نمیدادند.  .موقعی فهمیدم که بهایی هستند که کار از کار گذشته بود.  شب عروسی که تمام شد  بعد از شام که به خانه بخت رفتیم من با داماد به حجله رفتیم  او گفت  ما به رسم خانوادگیمان عمل میکنیم.  داماد از حجله بیرون آمد  مدتی بعد دیدم پدر شوهرم به سراغم آمد  او مرا بوسید  و به من تجاوز کرد  گرچه من در دوران راهنمایی دوشیزگی ام را از دست داده بود.  هنوز خودم را نشسته بودم  که برادر شوهر بزرگم آمد  او هم به من تجاوز کرد. مرحله سوم دیدم شوهرم آمد  ناراحت شدم  گفتم این چه کار که شما کردید  او گفت ما تا زمانی که پدر و برادر بزرگم  زنده باشند  من قصد جسارت ندارم  تا وقتی آنها کام نگیرند من چنین بی احترامی به آنها نمی کنم.  گفتم این چه رسمی است گفت ما بهایی ها بی اجازه پدر و بزرگترها آب نمی خوریم.  گفتم مگر شما بهایی هستید . گفت بله.  گفتم ازدواج مسلمان با غیر مسلمان حرام است. من به تو رجوع نمیکنم.  او گفت شما هم بهایی هستید ولی خبر ندارید او  دست و پای مرا بست   و ازطریق مقعد  به من تجاوز کرد و باعث پارگی رکتوم شد و نیاز به عمل جراحی پیدا کردم. فردایش به بیمارستان رفتم  بعد از عمل جراحی  وقتی  که از بیمارستان مرخص شدم خواستم که  توافقی طلاق بگیرم  آنها هم قبول کردند و قرار شدکه من از اعتقادات بهایی بودن چیزی نگویم.  با هم به محضر رفتیم و توافقی طلاق گرفتیم و به منزل پدر رفتم . وقتی که قصه را به پدر گفتم  پدر گفت دخترم ما هم بهایی هستیم   ولی بهائیت خود را مخفی میکنیم.  با اینکه تازه از بیمارستان آمده بودم  وقتی که فهمید طلاق گرفته بودم چند تا سیلی تو گوشم زد و گفت  از فردا بیچاره میشویم  من از آنها پول نزول کرده ام پیش آنها چک و سفته دارم شما باید فردا پیش آنها بروید.  من از ترس قبول کردم گفتم سه روز به من مهلت بده تا  زخم های  من خوب شود . تا او آرام شد . من فردا  تمام طلا و جواهرات خود و مادر و خواهرم  با فاکتور خریدشان  و کارت شناسایی  و شناسنامه  و ماشینم را برداشتم  و ازتهران فرار کردم و به مشهد اردهال کاشان  آمدم  در یک هتلی در  کاشان  را ده روزه اجاره کردم.  و تصمیم گرفتم که شیعه بشوم . گرچه من در مدرسه اسماً شیعه بودیم  و ازبهایی بودن خبر نداشتم  و نماز شیعه و احکام را در مدرسه یاد گرفته بودم. در بازار طلا فروشان رفتم و درهر مغازه  قطعه ای را می فروختم  نزدیک 300 میلیون تومن طلا و پول داشتم  پولها را به حساب کارتم ریختم و به شهر مقدس قم آمدم   در یکی ازمحله های خوب  شهر  یک ساختمان دو طبقه ای به قیمت 160 میلیون خریدم  و حدود 30 میلیون اسباب منزل را خریدم . به منزل خودم آمدم و چند روزی در منزل زندگی میکردم  تا اینکه چندروز بعد یک مغازه به قیمت 95 میلیون تومن خریدم  که آن مغازه ماهی یک میلیون تومن اجاره بود   با اجاره او  از نظر مالی تامین بودم . من هر روز به حرم معصومه و مزار شیخان میرفتم. بعد از 5 ماه    یک روز در مزار شیخان در مقبره میرازی قمی در سمت خواهران  بودم  که صدای مردی رامیشنیدم . این مقبره حدود 25 متر زیر بنا دارد.  شنیدم صدای جوانی  که دعا میکرد  و از میرزا کمک میخواست  میگفت  من طلبه فقیری هستم پدرم از دنیا رفته  چند وقتی نتوانستم کرایه خانه را بدهم و هزینه درمان مادر و تحصیل خواهرم را ندارم.و.....

    وقتی مناجات جوان را شنیدم بیرون آمدم و در قسمت برادران رفتم دیدم یک نفر جوان طلبه ای از سادات است. او را صدا زدم  وقصه زندگیم را به او گفتم  و گفتم اگر با من ازدواج نمایید  من تمام دارایی ام را در اختیارت میگذارم . او هماز خوشحالی اشک شوق از چشمانش جاری شد . با هم به صحن حضرت فاطمه معصومه رفتیم و در شبستان امام خمینی او صیغه موقت ما را خواند  و به منزلشان رفتیم و بدهی  صاحب خانه را پرداخت و خانه را تخلیه کردم و وسایل را به منزل خودمان آوردیم  طبقه پایین را به مادر شوهرم دادیم و خودمان در طبقه بالا که وسایل کامل داشت  به خودمان برداشتیم .و به عقد دائم همدیگر در آمدیم.  زندگی خوبی را در زیر سایه حضرت معصومه شروع کردیم و مادر شوهرم را به یاری خدا درمان کردیم و زندگی خیلی خوبی داریم و خدا را شکر میکنم که زیر بیرق ولایت زندگی میکنم. الان هم خدا دختری به ما داده که نامش را فاطمه سادات گذاشتیم  و خواهر شوهرم هم با پسرعمویش که طلبه است  ازدواج کرده و نزد مادر شوهرم زندگی کند .میخواهم پیامی به بازدیدکنندگان این پایگاه بگویم. اسلام دین کاملی است  اگر انسان هرچه از خدا بخواهد خداوند برایش تامین میکند  بیایید از خدا خیر دنیا و آخرت را طلب کنید. 

  • خداوند را شکرگزارم که در نوجوانی عقدموقت  را روزی من کرد تا فکر گناه بسرم خطور نکند. 
    من سیزده  ساله بودم که عمویم به رحمت خدا رفت  و شش ماه بعد از مرگ عمویم  زن عمویم با پسر خاله اش  که زن مرده بود ازدواج میکند . 
    عمویم دختری داشت  که ده ساله بود  از انجایی که مادر بزرگم تنها بود  دختر عمویم را به نزد خود آوردو با او زندگی میکرد. 
     من هم  هر هفته  یکبار به مادر بزرگ سر میزد م. مادر بزرگم به من توصیه کرد که  در آینده من با دختر عمویم  ازدواج کنم.  وقتی که من 15 ساله بودم با مادر بزرگم صحبت کردم و گفتم  که دختر عمو را به عقد من در بیاورد چند سالی بوسیله عقد موقت  با هم باشیم و بعد از خدمت سربازی و گرفتن کار با هم ازدواج کنیم. او هم دختر عمو را راضی کرد  او سه سال از من کوچکتر بود  . پسر خاله مادر بزرگم عاقد و دفتر ثبت داشت   او بین من و دختر عمویم   عقد موقت  پنج ساله بست. من از آنروز  راحتر به درس و مشقم رسیدگی میکردم و بهترین لذت زندگی را می چشیدم   و مخارج ما را مادر بزرگ تامین میکرد  ما هردو با هم  در عشق و محبت بزرگ شدیم  تا اینکه هیجده ساله شدم  مادر بزرگم از دنیا رفت  ما در خانه مادر بزرگ زندگی میکردیم  و به تحصیل خود ادامه میدادیم  زندگی خیلی خوبی را داشتیم  یک هفته بعد از مرگ مادر بزرگم  زن عمویم که ازدواج کرده بود از شوهرش به خاطر اعتیاد طلاق گرفته بود به نزد ما آمد و با ما زندگی میکرد  چون کارمند بود مخارج ما را تامین میکرد  زمانی که من در خدمت سربازی  بودم او مخارج ما را تامین میکرد  بعد از اتمام خدمت در شرکت زن عمو استخدام شدم  و زن عمویم بازنشسته شد  تا اینکه  شش ماه قبل مادرم از دنیا رفت  دو ماه  بعد زن عمویم را به عقد پدرم در آمدند . الان خداوند یک پسر به ماداده که نام عمویم را برای او انتخاب کرده ایم.  و زن عمویم با بابایم زندگی میکنند.  پیشنهادی به جوانان میدهم اگر  وقتی به سن بلوغ رسیدید دختری از فامیل را عقد موقت کنید و نیاز جنسیتان را تامین کنید و مخارجتان راپدران تامین کنند و وقتی که شرایط اقتصادی تامین گردید ازدواج دائم نمایید.  دیگر نه گناه میکنید و هم از راه   حلال  لذت زندگی را خواهید چشید. چون  چنین نباشد اکثر دختر و پسرها از راه حرام خود را ارضا میکنند و فساد جامعه را میگیرد. 
  • سلام بر ام فروه بنت القاسم   مادر امام صادق علیه السلام

    بعد از اینکه پدر بزرگم از دنیا رفتند  پدرم مرا فرستاد در نزد مادر بزرگم در شهر مادر بزرگ زندگینمایم حتی پرونده مدرسه ام و گرفت در شهر  مادر بزرگ درس بخوانم.  البته خانواده ما از لحاظ مالی  تامین بودند.  من اینقدر به مادر بزرگم وابسته بودم  او را محرم اسرار  خود می دانستم.  دو سال که در نزد مادر بزرگ زندگی میکردم  به سن تکلیف رسیدم و محتلم میشدم.  چون غذاهای مقوی برایم درست میکرد یک شب در میان در خواب جنب میشدم  حکایتم را به مادر بزرگم گفتم  . و از او خواستم که زنی را برایم صیغه کند. مادر بزرگم خانم پرستاری که از شوهرش طلاق گرفته بود و در خانه پدرش زندگی میکرد  و حدود 22 سال داشت  را برایم پیدا کرد.  او رفته بود با مادر پرستار صحبت کرده بود که شبهایی که شیفت نیسته به خانه من بیاید و پرستار خصوصیم گردد.  او قبول کرده بود . وقتی که پرستار آمد مادر بزرگم  گفت من نیاز به پرستار ندارم میخواهم که شما صیغه نوه من بشوید . به هرحال با زبان نرمش او را راضی کرد.  او دو شبی یکبار می آمد و به خودش هم می رسید . مدتی بعد خانم پرستار گفت من حامله شده ام . من 16 ساله بودم و او 22 ساله.  مادر بزرگم گفت پسرم شما او را به عقد دائم ببند ولی به کسی چیزی نگو . او خانه ای را در مشهد که دو  ساعت به شهر ما فاصله داشت کرایه کرد و خرجش را میداد  ماهم دو سه روزی یکبار به نزدش میرفتیم  او یکسال مرخصی گرفته بود.  وقتی که ماه وضع حملش بود مادر بزرگم همیشه با او بود تا بچه به دنیا آمد  . مادر بزرگ بچه را نزد خود آورد . و او هم سرکار میرفت   وقتی بچه دو ساله شد مادربزرگم خودش تمام کارهایش را میکرد و آن خانم هم مثل قبل به خانه ما می آمد . وقتی که من 19 سال شدم قصه زندگیم را برای پدر گفتم . پدر هم خوشحال شد وقتی که فهمید  نوه دارد.  البته برای دومین فرزندم که پسر بود  پدرم در جشن تولدش تمام اقواممان را دعوت کرد. تا اینکه یکسال بعد از تولد دومین بچه ام مادر بزرگم از دنیا رفت  . خدمت سربازی را با پول خریدیم و الان در خانه مادر بزرگ زندگی میکنیم با اینکه من و خانمم 6 سال تفاوت سنی داریم و من از خانم کوچکترم و خانمم قبلا بیوه بوده  هیچ مشکلی ندارم و به او افتخار میکنم .چون خانم با محبتی است و مرا درک میکند.  به نظر من اگر یک پسر 20 ساله با یک بیوه 30 ساله ازدواج کنه چه اشکالی دارد بهتر این است که مجرد بماند و گناه کند چون پیامبر فرموده بدترین مردگان انسانهای مجرد هستند.

  • در دوران دبیرستان از روستا راهی شهر کرج شدم  در شهر یک اتاقی را از یک خانم51 ساله ای که معلم بازنشسته بود و بچه هایش ازدواج کرده بودند و در تهران کار میکردند و شوهرش سالها به رحمت خدا رفته بود اجاره کردم.
     این خانم  زن مهربانی بود  . یک روز مریض شد  به من گفت تو کارهاو خرید مرا انجام بده و  من دیگر اجاره خانه از شما نمیخواهم.  شبی   من در خانه اش رفتم گفت برای اینکه من راحتر باشم و اذیت نشوم صیغه محرمیت  با شما میخوانم تا هردو نفر آزاد باشیم. او صیغه یکساله شد.  از طرفی من هم دوسالی بود که از غریزه جنسی رنج میبردم. دلم میخواست  به او رجوع کنم ولی می ترسیدم . تا اینکه  یک شب خودش  به بسترم آمد من خودم را به خواب زدم  بعد از ساعتی بدون اینکه چیزی بگویم به او رجوع کردم  ولی او هم چیزی نگفت و به روی خود نیاورد.  تا چند روزی این گونه رفتار میکردیم  تا اینکه یک شب خودش رفته بود  آرایشگاه و به خودش رسیده بود  و بدون حجاب  به اتاقم  آمد  از آن شب  مثل زن و شوهر در یک بستر میخوابیدیم  و از هم لذت میبردیم.  بعد از چندماه علائم حاملگی در او ظاهر شد . او گفت نترس بگذار بچه به دنیا بیاید کاری بکارشما ندارد.  او بدون اینکه به بچه هایش بگوید منزلش را فروخت و در محله  دیگری  خانه ای  خرید  من هم نزدش بودم  تا دخترمان به دنیا آمد  او سه ماه پرستاری گرفت تا در بزرگ کردن بچه به او کمک کند.  او  یک روز به من  گفت  من دوتا بچه هایم خانه و زندگی مرفعی دارند و نیاز به ارث  من ندارند . من این خانه و سپردهایم را بنام این فرزند میکنم   اگر من از دنیا رفتم تو برایش پدری کن. من یک پیشنهادی دارم  تو بیا با این خانم پرستار که مجرد هسته ازدواج کنید این خانه و زندگی من مال شما باشد و شما هم بچه مرا بزرگ کنید. گفتم هرچه شما بگویید. از آنجایی که پرستار یتیم بود . من او راصیغه کردم و چند ماهی با هم زندگی کردیم با اینکه او 5سال از من بزرگتر بود  با هم تفاهم داشتیم بعد از تمام شدن عده  با او بدون مراسم ازدواج کردیم . چند ماه بعد از ازدواجمان  خانم مریض شد و از من خواست که بعد از مرگ به بچه هایش  جریان را بگویم. من وقتی که خانم  در بیمارستان بود من بدون اطلاع او  با دخترش صحبت کردم  و قصه زندگیم را برایش تعریف کردند . دیدم خیلی خوشحال شد .  از من آدرس خواست  او با برادرش آمدند  مادر را در بغل گرفتند. خیلی گریه کردند  چون چند سالی بود از مادرشان دور بودند. وقتی فرزند دو ساله مرا دیدند  اینقدر او را نوازش کردند  و پسرش خواهش کرد چون بچه دار نمیشدند  او را ببرد و  بزرگ نماید . آن دختر و پسر  از من خواستم بچه را به آنها بدهیم و دیگر کاری به کار بچه نداشته باشم . در عوضش  نمام زندگی و حقوق بازنستگی مادر و سپرده های مادر برای من و خانمم باشد.  ما هم قبول کردیم . آنها بعد از مرخص کردن  مادر ,  بچه و مادرشان  را  با خود به تهران بردند  و ما دیگر از انها  اطلاعی ندارم و آنها را ندیدیم . الان من و خانمم  در ان منزل زندگی میکنیم و ماه به ماه از حقوق بازنشستگی خانم  و سود سپرده هایش  استفاده میکنیم و خداوند دختری دیگر به من داده است. که به زندگیم شور و نشاط را آورده است.  الان احساس میکنیم  خداوند به وسیله این خانم خوشبختی را به من هدیه  کرده است. میخواهم  از فرزندان  این خانم که بزرگواری کردند و مرا مورد لطف قرار دادند تشکر کنم و تشکری ویژه ای از همسر مهربان و عزیز تر از جانم را داشته باشم.خاطره شیرین خود از عقد موقت را به  مادر ارجمند هدیه کنم تا درس عملی باشد برای جوانهای مجردی که چنین شراطی را دارند.  با تشکر از شما مدیر سایت و بازدیدکنندگان سایت که وقتشان را برای  زندگی نامه صرف نمودند از همگی التماس دعا  خیردارم. 
  • من بچه یکی از روستاهای کرمان  بودم.  چند سال پیش من در رشته پزشکی دانشگاه تهران  قبول شدم. البته من وضع مالی ام  خوب نبود. در تهران  مجبور بودم  هفته ای دو سه روز در قالیشویی کار کنم .  . از انجایی که رانندگیم خوب بود  مسئول نقل و انتقال  فرشها من بودم. فرشها را تحویل میگرفتم بعد ازشستن در منازلشان تحویل میدادم.  یک روز برای تحویل فروشهای یک خانمی من رفتم  خانم به من گفت  آیا در خانه تکانی میتوانی یک روز کمکم بیایید من گفتم من دانشجو هستم اگر خواستی من فقط   شبها میتوانم.  گفت مشکلی نیست.  قرار گذاشتم فرداشبش  به منزل او  رفتم و در کمتر از 2 ساعت  فرشهای خانه را پهن و خانه را مرتب  کردم  . پدر آن خانم یکی از کارخانه داران تهران بود. خانم سال پیش که از شوهرش طلاق گرفته بود و 21 سال بیشتر نداشت . و بیوه بود  شام هم نزدش میهمان  بودم. او به تنهایی زندگی میکرد . او از من درخواست رابطه داشت. من هم صیغه را به او پیشنهاد دادم.  گفت من از صیغه چیزی متوجه نمیشوم  هر جور که شما  صلاح بدانید من حرفی ندارم.  گفتم اگر صیغه بشوید دیگر نمیتوانید با هیچ  مردی دیگری رابطه داشته باشید  و بعد از تمام شدن مدت صیغه باید عده نگه دارید . گفت مشکلی نیست.  او گفت تو شبها پیش من بیا من چند برابر انچه در قالی شویی به شما میدهند  پرداخت میکنم. . برای اولین بار او را صیغه 3ماه کردم . چند ساعتی بااو بودم.  او کلید خانه را به من داد و گفت هر وقت خواستی بیا  . من فردایش با قالی شویی تسویه حسلب کردم . و گفتم دیگر نمیتوانم اینجا کار کنم .  در روزهای که بیکار بودم به منزلش میرفتم منزلش را مرتب میکردم  آشپزی میکردم  او را در حمام ماساژ میدادم . خلاصه خیلی به من وابسته شد. گفت شما که درس دکتری را میخوانید من هم وضع مالیم خوبه بعد از تمام شدن عده مرا عقد دائم کن  . من خانه و زندگی و ماشین و سرمایه دارم  تو فقط به خودت برس من  میخواهم یک شوهر دکتر داشته باشم.  او ماشین خوبی برایم خرید  و ماهی یک میلیون تومن به حساب کارتم میریخت . من در ناز ونعمت بودم  در این سه ماه بهترین لذت زندگی را می بردم .بعد از تمام شدن عده  از من خواست به خواستگاری او بیایم.  من هم بهترین لباسهایی که برایم خریده بود پوشیدم با ماشینی که او خریده بود به منزل پدرشان  رفتم و او خیلی از من تعریف کرده بود   آنها هم وقتی قیافه مرا دیدند مرا پسند کردند . من گفتم من بچه روستا هستم پدرم چند تا بچه دارد و....

    آنها گفتند نیازی نیست که  واقعیت را بگویید فقط شما  همین که دکتر هستید کافی است. آنهابدون سختیگری  دخترشان را به عقد من در آوردند و جشنی گرفتند  فقط به من گفتند شما پدر و مادرت را دعوت کنید در این مراسم شرکت کنند . من هم با خانم  لباسهای شیکی برای پدر و مادر و خواهر و برادرانم خریدم وبه کرمان رفتیم  و بلیت هواپیما گرفتیم  آنها را دعوت  کردم  و به خیر و خوشی  مراسم عروسی برگزار شد و الان زندگی خیلی خوبی دارم  و از زندگیم راضی هستم و به عنوان پزشک خانواده در یکی ازروستاهای  اطراف تهران هفته ای سه روز مشغول خدمتم هستم. 

  • سلام و خسته نباشید  میخواستم خاطرهرا برایتان تعریف کنم .

    گرچه خاطره من از عقد موقت خنده دار هست اما چه خوب است این خاطره را در این ماه شعبان تقدیم شما ها نمایم.  12 سال پیش  من 20ساله  بودم تازه دو ماه ازدواج کرده بودیم که شوهرم بر اثر تصادف دار فانی را وداع کردند. و عمرشان را به شما بخشید.   از آن جایی که میخواستم آزاد باشم دیدم  هیچ راهی بهتر اسم نویسی برای شورای روستا نیسته . اسمم را نوشتم  دومین نفر ی که با رای بالا  انتخاب شدم.  چون بیکار بودم آن دو نفر دیگر مرا به عنوان رئیس شورا انتخاب نمودند . در هر اداره ای که می رفتم  زودتر کار مرا انجام میدادم. کار خداوند  یکی از کارکنان بخشداری زنش حامله بود  از من خواست تا به دنیا آمدن بچه اش صیغه او باشم من هم قبول کردم. چند ماهی  صیغه اش بودم  اتفاقا زنش سر زایمان از دنیا رفت   دوباره مدت را تمدید کرد و بعد از یکسال از مرگ همسرش مرابه عقد دائم درآورد.  با او زندگی خوبی را شروع کردیم . وقتی که 4سال عضویت شورایم تمام شد دیگر نام نویسی نکردم.  درحال حاضر دوتا بچه سالم خداوند به ما داده  و از زندگیم رضایت کامل دارم. پیشنهاد من این است که زنان بیوه اگر عضو شورا باشند فرصتی برایشان پیدا میشود تا ازدواج مجدد نمایند این فرصت را از دست ندهید. 

  • با سلام و تشکر
    بعد از مرگ پدرم مادرم عروس شد ناپدری مرا خیلی کتک میزد.  و مادرم هم جرات مخالفت با او را نداشت. حتی همیشه با مادرم دعوا میکرد او آدم بد اخلاقی بود حتی به دختر خودش که تنها فرندش بود رحم نمیکرد اکثرا او را کتک میزد . یکروز من از زرند به امامزاده سیدجلال الدین مشرف شدم و از آقا خواستم مرا از دست این ناپدری نجات دهد . چند روز به ناپدریم در اثر سکته عمر مبارکش را به شما ببخشید. بعد از چهلم ناپدری مادرم مهریه و ارثش را گرفت چون ناپدری بیمه بود از مزایای حقوق بیمه به مادرم و دخترش میرسید از آنجایی که دخترش با مادرم انس داشت هیجده ساله بودم که مادرم دخترش را به عقد موقت من درآورد. من بدون هیچ دغدغه ای به تحصیل خود ادامه میدهم و نیاز جنیسم هم برطرف کردم . الان تمام حقوق بیمه رامادرم به ما داده است و خودش صیغه عمویم که زنش شش ماه پیش از دنیا رفت شده است. و در کنار عمو زندگی میکند. الان به برکت امامزاده سیدجلال الدین خداوند بهترین زندگی را برای من مقدر کرده است.
  • سلام من تا 6 سال پیش بهایی بودم  در مراسم جشن قرة العین  وقتی مجبور شدم با پدرشوهرم  زنا کنم. از مذهب بهایی  بیراز شدم  فردای آن روز با فروش طلاهایم و گرفتن سپرده هایم از خانه خود فرار کرده و به شهر قم رفته و شیعه شدم   5ماه بعد از شیعه شدن  به عقد موقت یکی از بنگاه دار معاملاتی مسکن    درآمدم . از آنجایی که او از همسرش بچه دار نمیشده  و من بچه ای برایش آوردم او مرا به عقد دائم در آورد و با همسر او یکجا زندگی میکنم. و هوی من جای مادرم حساب میشود 25 سال از من بزرگتر است بچه مرا مثل نوه اش میخواند . ومثل مادر و فرزند زندگی میکنیم. 

     میخواستم از از فرقه بهاییت برایتان نقل نمایم تا قدر مذهب شیعه را بدانید. به خدا قسم  فرهنگ حیوان به فرقه گمراه بهائیت  شرف دارد  البته با سند میگویم.

    در آموزه‌های بهاییت تنها زن پدر است که محرم شناخته شده و بهاییان حق ازدواج با او را ندارند و مابقی مانند دختران، خواهران، خاله‌ها و عمه‌ها برای ازدواج و رابطه جنسی حلال هستند!

    . فرقه هایی که پشتوانه الهی ندارد، برای جذب پیرو و افزایش جمعیت، مجبورند برای هر گروهی از مخاطبان، جاذبه ای فراهم سازند. برخی را که در پی خدا و دین هستند، با ظاهری دینی و مذهبی جذب کنند و بعضی را که در پی آزادی و اباحه گری هستند با برداشتن قید و بندها و نمایش آزادی های کاذب.

    بهائیت نیز از این مقوله خارج نیست. ابتدا با تعالیم دوازده گانه خود جلو می آید تا برخورد مخاطب را ببیند، اگر در پی معارف الهی بود، از توحید  و نبوت دم می زند و اگر در پی آزادی از قید و بند احکام بود، آزادی های جنسی را نشان می دهد.

    در این نوشته، به قسم دوم، یعنی ترویج اباحه گری در احکام بهائیت می پردازم و به نمونه هایی اشاره می کنم:

    حسین علی نوری، درباره احکام همجنس گرایی، ازدواج با محارم و زنا می نویسد:

    ۱. لواط: «انا نستحیی ان نذکر حکم الغلمان اتقوا الرحمن یا ملا الامکان و لا ترتکبوا ما نهیتم عنه فی اللوح و لاتکونوا فی هیماء الشهوات من الهائمین؛ ما حیاء می کنیم که حکم پسرها را ذکر کنیم. از خدا ای جماعت ممکنات پرهیز کنبد و آنچه را که در لوح (اقدس) از آن نهی شده اید مرتکب نشوید و در بیابان شهوت رانی از جمله متحیرین نباشید.»۱

    خدای بهائیان خجالت می کشد درباره همجنس بازی سخن بگوید. روشن نیست حکم لواط خجالت آورد است یا دور اندیشی بهاء الله؛ بعید نیست که حسین علی بهاء پیش بینی همجسگرایان را می کرد و می خواست آنان را هم جذب بهائیت کند.

    ۲. ازواج با محارم: «قد حرمت علیکم ازواج آبائکم؛ زن های پدرانتان بر شما حرام شده اند.»۲
    بهاء در بحث ازدواج، تنها ازدواج با زن پدر را حرام می کند؛ پس ازدواج با دیگر محارم حرام نیست، همانگونه که برخی از بهائیان چنین می کنند؛ مانند بهائی ای که در مشهد با دختر خود ازواج کرده بود.

    ۳. زنا: «قَد حَکَم الله لِکُل زان و زانیه دیه المسلمه الی بیت العدل و حی تسعه مثاقیل من ذهب و ان عادا مره اخری ادوا بِضعف الجزاء هذا ما حَکَم بِهی مالک الاسما فی الولی و فی الخری قدر لهما عذاب مهیمن؛ خدا برای هر مرد و زن زنا کاری حکم کرده است که دیه أی به بیت العدل بپردازند و آن مقدار ۹ مثقال طلا است؛ جریمه او برای بار دوم دوبرابر می شود؛ این است آنچه که مالک اسماء در دنیا بدان حکم کرده است.»۳

    جالب است که خدای بهائیان، تنها به زر اندوزی بیت العدل و تشکیلات بهائی چشم داشته است و هیچ اهمیتی به کانون خانواده و حرمت این نظام مقدس نداده است که می گوید: هر که زنا کرد ۹ مثقال طلا به بیت العدل بدهد و اگر تکرار کرد دو برابر می شود. این جمله، یعنی هر که پولدارتر است، آزادیش بیشتر است و به هر کس بخواهد می تواند تجاوز کند. شاید به همین خاطر است که عبد البهاء مجبور شد از ترک تعصبات جنسی سخن بگوید، زیرا حکم زنا در بهائیت، با تعصبات جنسی سازگار نیست؛ اگر یک بهائی تعصب جنسی داشته باشد دیگر نمی تواند تحمل کند که کسی به خانواده اش تجاوز کند و او هیچ چیز نگوید

    همچنین در گنجینه حدود و احکام می نویسد: «و اما مسئله زنا، این مسئله تعلق به غیر محصن (کسی که زن ندارد) دارد نه محصن؛ و اما محصن حکمش راجع به بیت العدل است.»۳

    پس اگر مردی با زن شوهرداری در مسلک بهائی زنا کرد، باید به بیت العدل مراجعه کنند تا جریمه رانقدی حساب کنند.

    هر انسان روشن فکری، با نگاه به این احکام متمدنانه، از الهی بودن یا نبودن یک فرقه و مسلک آگاه می شود، از این رو ما به خرد خوانندگان احترام می گذاریم تا خود تصمیم بگیرند.

    پانوشت:
    ۱. اقدس، حسین علی نوری، ص ۶۴.
    ۲. پیشین
    ۳. پیشین، ص۲۱.


  •  بعد از مرگ همسرم من با پریسا  در شمال آشنا شدم. یک سال و نیم با هم در ارتباط بودیم تا اینکه او را صیغه کردم و برای زندگی با خودم و بچه ام به قزوین  آوردم.3 ماهی از زندگی مان می‌گذشت که متوجه شدم او معتاد به کراک است.

    چند سال  پیش وقتی به خانه برگشتم دیدم که او خانه نیست .قبل از آن هم چند باری پدرم به من تذکر داده بود که مراقب رفتارهای او باشم .آن روز از او پرسیدم کجا رفته بود اول طفره رفت و جواب نداد بعد گفت برای دیدن کسی به اسم ناصری رفته بود.

     وقتی پرس و جو کردم فهمیدم که پریسا از ناصری 25 میلیون پول گرفته بود تا بچه ام را به او بفروشد.وقتی به او گفتم که موضوع را فهمیدم اول انکار کرد ولی بعد از چند سیلی که به او زدم اعتراف کرد که این کار را کرده است.

     دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم آن قدر او را کتک زدم که دیدم دیگر تکان نمی‌خورد.به همین خاطر به پدرم زنگ زدم و موضوع را گفتم آن روز پریسا از خانه بیرون رفته بود.وقتی برگشت هر چه از او پرسیدم کجا بودی جواب درست و حسابی به من نداد. من هم او را آزاد گذاشتم  و برای درست کردن کباب به پشت بام رفته بودم  بعد از چند لحظه دیدم سر و صدای عجیبی از خانه می‌آید. وقتی به  پایین آمدم  دیدم پریسا به خاطر کشیدن مواد تعادلش را از دست داده و از پله ها افتاده و به در و دیوار خورده تا حدی که نمی‌توانسته از جایش بلند شود.و از دنیا رفته بود. چند سالی  از عمرم را  در زندان و دادگاه سپری کردم تا اینکه  خدا کمک کرد و از این مهلکه نجات پیدا کردم این بار با خانمی که شوهرش مرده و از فامیلهایم بود   او صیغه کردم و بعد از سه ماه وقتی خوب با اخلاقش آشنا شدم با او ازدواج دائم کردم و هم اکنون از او یک فرزند پسر دارم. و زندگی خوبی دارم .

    پیشنهادی دارم هیچ وقت با زنان خیابانی   و زنانی که شناختی ندارید ازدواج موقت و یا دائم نکنید  و برای خودتان دنبال درد سر نگردید. 

      


  •  

    در سال 1390 من از طرف دانشگاه   به مشهد  رفتم  در آنجا با یکی از استیادمان که از شوهرش طلاق گرفته بود  در اتوبوس همسفر او بودم  و با هم آشنا شدیم تا اینکه یک روز  بعد او به من پیشنهاد عقد موقت را داد او را عقد موقت کردم   و این مدت چندین بار تمدید شد تا چند سالی که در دانشگاه درس میخواندم  او را صیغه کردم  و با او زندگی میکردم او در این مدت تمام مخارج زندگی من را میداد. وقتی که درسم تمام شد من مدت عقد را بخشیدم  و به خدمت سربازی رفتم  او پس از تمام شدن عده عقد موقت من  با پسر خاله اش ازدواج میکند  . آنها تفاهم نداشتند بعد از یکسال    از هم جدا میشوند  . وقتی که خدمت من تمام شد او از من خواست که باهم  ازدواج کنیم و تمام مخارج مرا بدهد و من از جایی که وضع مالی خوبی نداشتم  قبول کردم . با اینکه 7 سال از من بزرگتر بود  با او ازدواج کردم  وچون حقوق او بالا بود  من اکثرا در منزل بودم و کارهای خانه را انجام میدادم  . از آنجایی که او به خودش میرسد   قیافه اش از سنش کوچکتر است   حتی خانواده ام از بیوه بودن و سنش خبر ندارند . من هم هیچ گونه مشکلی  با او ندارم.  من از عقد موقت راضی هستم. 

    از او یک پسر دارم  که نمی توانم شکر خدا را بجا بیاورم. 

  • من 13 سال داشتم که پدرم به رحمت خدا رفت  و تک فرزند خانه بودم  از عقد موقت اطلاعی نداشتم   بعد از مرگ پدرم  عمویم  گاهی به ما سر میزد زمانی که 17 ساله  بودم یک روز سرزده به خانه آمدم  وقتی که درب را باز کردم  عمو و مادرم را برهنه و تنها دیدم. عمویم گفت  من دو سال  بعد از مرگ  پدرت  به محضر رفته و مادرت را صیغه کرده ام و صیغه نامه  را از مادر خواست که بیاورد. گفتم عموجان شما آیا صیغه را قبول دارید گفت بله.  گفتم آیا  شما دخترت را صیغه من میکنید  و من بعد از خدمت و  پیدا کردن کار باهاش ازدواج کنم . گفت باید فکر کنم. بعد از چند روز با دختر صبحت کرده بود و دخترش را صیغه من کرد  من شبها خانه عمو می رفتم و عمو هم شبها به خانه ما می آمدند چون زن عمویم یک قسمت بدنش فلج شده بود  با صیغه شدن مادرم مشکلی نداشتند.  . بعد از اتمام درس و دانشگاههم به خدمت سربازی رفته و بعد از خدمت ازدواج کردم و کارمند آموزش وشدم و با دختر عمویم همکار هم هستیم  . خداوند یک پسری به من عطا کرده که مادرم از او نگهداری  میکند. 
  • سلام من خاطره ای از زندگیم را به سایت مادر ارجمند تقدیم میکنم  و از شما التماس دعا دارم.

    15 ساله بودم که مادرم گفت پسردایی‌ام به خواستگاری‌ام آمده.

    از شنیدن این خبر ناراحت شدم چون پسر همسایه‌مان به خواستگاری‌ام آمده بود و او را دوست داشتم اما خانواده‌ام به دلایلی که برای من غیرمنطقی بود او را رد کرده بودند. همه‌چیز از روزی شروع شد که پسردایی‌ام با خانواده‌اش به خانه‌مان آمدند.

    آن روز پسردایی‌ام با اطلاع پدر و مادرم به اتاقم آمد و به من تعرض کرد. من در جواب اعتراض به این حرکت از خانه فرار کردم و به خانه مصطفی رفتم. اما خانواده او هم من را طرد کردند و مجبور شدم به خانه خودمان بروم. وقتی به خانه برگشتم پدرم کتکم زد و مادرم سرزنشم کرد. تصمیم گرفتم خودکشی کنم. مقداری قرص را با شکر مخلوط کردم و می‌خواستم بخورم اما پدرم به موقع متوجه شد و لیوان را از دستم گرفت.

    بعد از مدتی مجبور شدم با پسردایی‌ام ازدواج کنم. از ازدواج با او یک بچه معلول به دنیا آوردم.  که بعد از چندی از دنیا رفت .از زندگی خسته شده بودم تا اینکه یک روز به خانه پدری‌ام رفتم و داوود  پسر همسایه را دیدم. شماره‌های‌مان را به هم دادیم و رابطه‌مان شروع شد.

    قرار شد با هم فرار کنیم. با هم به خانه‌ای در شهر ساری رفتیم. چند روز آنجا زندگی می‌کردیم تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم که داوود نیست. ناگهان در اتاق باز شد و چند مرد وارد شدند و به من تعرض کردند.  از آن جا  فرار کردم  آن روز به یکی از دوستان مدرسه ام  زنگ زدم و سوال کردم  و از اوضاع خانه سوال کردم  گفت.  تو کجایی   چه کسی تو را برده؟  گفتم چطور ؟ او  من شنیدم شخصی آمده شما را دزدیده  و شوهرت از غصه خودکشی کرده و مرده است  دیروز او را دفن کردند.  او را قسم دادم که از تماس تلفنی به کسی چیزی نگوید  گفت خودم تماس میگیریم . سیمکارتم را عوض کردم.  از آنجا حرکت کردم و به حرم امام خمینی آمدم  . خیلی پشیمان شدم  از نامردی داوود و خودکشی پسر دایی اش  . آمدم توبه کردم  و از یک شیخی مشورت خواستم او گفت  یا برو به شهرت و همه چیز را بگو  و خودکشی نکن . و یا اینکه  برو یک روزنامه  بگیر  به عنوان یک خدمتکار در یکی از منازل کارکن  خدا را چه دیدی شاید زندگی خوبی برایت رقم خورد ولی اگر خودت را بکشی هم دنیایت را خراب کردی و هم به آتش جهنم میسوزی .  من نذر کردم که اگر کار خوبی برایم پیدا شود ده روز روزه بگیرم.رفتم چند تا روزنامه گرفتم  که خدمتکار میخواستند  به یکی زنگ زدم  خانمی گوشی را برداشت و گفت   من و شوهرم  20 روز دیگر میخواهیم برای ماموریتی  و کار شوهرم در شرکت نفت به خوزستان برویم مادرم تنهاست دنبال یک خانم میگردیم  که همه وقت پیش مادرم باشد و کار خاصی را ندارد ماهی 500 هزارتومن به شما میدهیم و خرج زندگیتان  از خوراک و لباس و...را میدهیم که مادرم تنها نباشد و کارهایش را انجام دهد  . من قبول کردم  و آدرس را گرفتم به منزلشان رفتم .  دیدم خانه خیلی خوبی دارند و وضعشان خوب است . از ترس اینکه  از زندگی شخصیم سوال نکنند. قرآنی را طلب کردم و گفتم به این قرآن  من به شما خیانت نمیکنم و شما هم به این قرآن  از زندگی خصوصیم سوال نکنید. مهر آنها به دلم نشست . چند روز تمام کارهایش را انجام میدادم  و به آنه محبت بیش از اندازه میکردم  آنها از من راضی بودند  من هم قبلا نذر داشتم   اگر آنها قبول کردند 10 روز روزه بگیرم.  از روز اولش من روزه بودم.  آنها دو ماهی یکبار به تهران می آمدند  با هم خوب بودیم  مثل خواهر زدگی میکردیم. تا دو سال با خوبی و خوشی گذشت هر روز مادر را به زیارت  شاه عبدالعظیم می بردیم و استغفار میکردیم از جلسات مذهبی استفاده می بردیم تا اینکه دختر آن خانم  در یک تصادف   از دنیا می رود آنها یک بچه 6 ماه داشتند مادرش گفت من بچه را بزرگ میکنم  چون دامادشان پسر خواهرش بود خیلی   دوستش میداشت. . حقوق مرا زیاد کرد که در نگهداری بچه کمک کنم. من هم قبول کردم . من سعی کردم که محبتم را به این مادر بیشتر کنم  تا جای خالی دخترش را پر کنم او هم مرا مثل دخترش دوست میداشتم  و من از آن روز او را صدا میکردم مامان.  بعضی اوقات  دو ماهی یکبار داماد برای دیدن بچه اش می آمد  مادر زن به من گفت تو بیا صیغه داماد من  بشو وقتی اینجامی آید محرم شما باشد  . من سکوت کردم  و گفتم مامان من در این دنیا غیر خدا کسی را ندارم هرچه شما بگویید.   آن روز به دوستم در شهرستان زنگ زدم  و اخبار را گرفتم  به من گفت  پدر و مادرت هر دو مرده اند   من باورم نشد  او عکس  قبر پدر و مادر و پسر دایی ام  را برایم فرستاد  بعد از شش ماه من صیغه موقت دامادش  شدم  از آن جایی که من زیبایی خاصی  داشتم  در همان اولین رابطه که با او داشتم از من خواست  که به عقد دائمش در بیایم .  من گفتم  من پدر و مادرو شوهر داشتم  یک روز یکی مرا  دزدید شوهرم از غصه دق کرد و مادر و پدرم هم  از دنیا رفتند  کسی را ندارم و من شایسته شما مهندس نیستم. من به عنوان خدمتکار شما حاضرم صیغه بشوم.  وقتی که صیغه اش شدم حسابی به خودم میرسیدم.  او شیفته من شد  . با او ازدواج کردیم   و شرط گذاشتم که از اینجا نرویم و پیش مادر زندگی کنیم.  دو سال در ارتباط بودیم که مادر از دنیا رفت  و الان با مهندس  زیر یک سقف زندگی میکنیم و یک پسر سالم از او داریم  و خدا را شکر میکنم که خدا مرا هدایت کرد و از منجلاب فساد نجات داد و از همبن جا از آن بزرگواری که مرا از خودکشی منصرف کرد تشکر میکنم و جا دارد برای شادی روح  مادر و دختری که به من پناه دادند فاتحه ای طلب نمایم و از شما  مدیریت محترم  سایت ام فروه  آقای تقی نژاد هم تشکر میکنم  که پست جذابی را انتخاب نمودید  پیامم این است هیچ وقت دنیا به آخر نرسیده تا خدای مهربانی داریم  نباید نگران باشیم چون فقط خواست که از همه کس به انسان مهربانتر و نزدیکتر است. خدایا تو را بیحد سپاس میگویم.   

  • از وقتی که دست چپ و راستم را شناختم  مادر و خاله ام می گفتند شما و مجید  پسرخاله قسمت همدیگر هستید و عقد شما در آسمانها بسته شده است.  یک روز مادرم گفت امروز خودت را آماده کن که پسر خاله مجید   به دنبال شما می آید تا به میهمانی برویم.
     آن روز مجید درب زد  درب را باز کردم  مجید داخل آمد  من فورا طرف اتاقم رفتم در نیمه باز بود ، روسری و مانتویم را در آوردم موهایم را شانه زدم و لباسم را از تنم در آوردم تا لباس میهمانی را بپوشم که یک دفعه مجید در را باز کرد و داخل شد .
    حسابی ترسیده بودم خودم را در لباس پیچیدم و از او خواهش کردم بیرون برود تا لباسم را عوض کنم . مجید تبسمی کرد و در اتاقم را محکم بست ! جلو آمد دستم را گرفت و گفت : (( من و تو محرم و همزاد یکدیگریم ، پس دلیلی ندارد از یکدیگر حجاب بگیریم ! ))
    وقتی یاد حرف های او افتادم حق را به او دادم ، نمی خواستم با مخالفت هایم او را ناراضی کنم . حرف هایش را قبول کردم و برای اولین بار در چند لحظه کوتاه خود را در اختیار لذت مجید قرار دادم .
    بعد از آن فوراٌ لباسم را پوشیدم و با ماشین مجید به خانه خاله رفتیم . مجید قبلا همه برنامه ریزی خاله را کرده بود چون به مامان و خاله گفته بود قبل از آوردن من به میهمانی باید یک معامله را انجام دهد و بعد مرا به میهمانی بیاورد .
    آن روز مجید در کوچک ترین موقعیت که پیش می آمد شروع به حرف های نامربوط و عاشقانه می کرد . روزها گذشت و من و مجید هم چنان به رابطه با یکدیگر تمایل داشتیم . دیگر برایم موضوع محرمیت و حجاب معنایی نداشت و کم کم رابطه نامشروع با مجید برایم عادی شد .
    هر چند روز یک بار با مجید به گردش می رفتم ، مجید مرا با دوستانش آشنا کرده بود و در تمام مهمانی ها و مجالس آن ها همراه مجید شرکت می کردم . با دوست های مجید حسابی صمیمی شده بودم . به طوری که خیلی راحت از موضوعات بین یک دختر و پسر صحبت می کردیم . یک روز مجید از من خواست تا به خانه شهرام یکی از دوستانش برویم . وقتی وارد خانه شدم دود سیگار و صدای نوارهای مبتذل فضای اتاق را پر کرده بود ، پنج نفر از دوستان مجید آنجا جمع بودند و مشغول تماشای فیلم های مبتذل بودند مجید از من خواست تا بنشینم و خود در اتاق را قفل کرد . کمی ترسیده بودم مجید کنارم نشست و دوستانش یکی یکی کنار من جمع شدند اولین باری بود که چند پسر بدون حضور هم جنسی از خودم حضور داشتم .
    شهرام دستش را پشت گردنم انداخت و شروع به بیان حرف های نامربوط کرد مجید هم سعی داشت مرا به ارتباط نامشروع با دوستانش تشویق کند . آرش یکی دیگر از دوستان مجید به آشپزخانه رفت و با لیوان های مشروب بازگشت .
    بعد از نوشیدن دیگر متوجه نشدم این بار در دست شش پسر قرار گرفته بودم هنوز هم باور نمی کنم به این راحتی به موجودی بی ارزش تبدیل شدم که در دست لذت هر پسرس قرار گرفت .
    اوائل فکر کردم می توانم این موضوع را حل کنم اما نتوانستم ، دیگر دیر شده بود ، من باردار شده بودم بی آن که بدانم فرزندی را که با خود حمل می کنم از خون و رگ کدام پدر است .
    از خودم بیزار شده بودم ، ترس تمام وجودم را گرفته بود . حالا دیگر راه فراری نداشتم ، وقتی موضوع را با مجید در میان گذاشتم او با بی اعتنایی گفت : (( به ما ربطی ندارد خودت کردی ! دیگر هم حق نداری سراغ ما بیای ! دور ما را باید خط بکشی ! ))
    باور نمی کردم مجید این حرف ها را بزند با خود می گفتم : یعنی واقعا مجید همان کسی بود که می گفت جز من کسی را برای زندگی قبول ندارد ، وای ! خدای من تازه فهمیدم مجید مرا بازیچه دست خودش و دوستانش قرار داده بود .
    مجید پسر خاله ام  با طرح مسئله ازدواج فقط می خواسته به هوس ها و لذت های خودش برسد . دنیا دور سرم می چرخید ، مرگ برایم شیرین ترین هدیه بود دیگر امیدی به زندگی برایم نمانده بود . اگر خانواده ام می فهمیدند مرا با دست خود نابود می کردند . بارها سعی کردم خودکشی کنم اما جرأت نداشتم فقط خود را لعنت می کردم که به این آسانی فریب مجید را خورده بودم .
    مجید در نظرم پست ترین موجود روی کره زمین بود او حتی به همخون و فامیل خود رحم نکرده بود اما ای کاش هیچوت حرف ها و علاقه او را باور نمی کردم .
    پشیمانی فایده ای نداشت هرکاری کردم نتوانستم بچه را از بین ببرم ناچار کلاس ورزش رفتم تا کسی متوجه رشد بچه نشود . در این مرحله موفق بودم چون کسی نفهمید و شاید اصلا فکر این را نمی کردند که من باردار باشم . چندین خواستگار با بهترین امکانات برایم فراهم شد ، اما دیگر برای شروع یک زندگی خیلی دیر بود .
    روزها گذشت ، یک روز با مادر در خانه بودم ناگهان در وجودم احساس درد عمیقی کردم نتوانستم طاقت بیاورم . مادر بیچاره ام بی خبر از همه جا با دلسوزی مرا به بیمارستان رساند وقتی آنجا رسید تازه فهمیده بود من باردار هستم . باور نمی کرد اما وقتی جواب ازمایشات را به او نشان دادند از حال رفت .
    اجازه دادند تا نوزاد به دنیا آمد ، بعد از آن از من اعتراف گرفتند من همه چیز را گفتم . تصمیم گرفتند آزمایشات لازم را انجام دهند تا بفهمند کودک برای چه کسی است و من با او به اجبار ازدواج کنم .
    بعد از آن معلوم شد کودک برای مجید بوده مجید اول همه چیز را انکار کرد و بعد همه جریان را به گردن من انداخت اما به زور مجبور به ازدواج با من شد . مجید از من نفرت داشت چون دیگر برای او لذتی نداشتم همه ماجرا را فهمیده بودند ف دیگر آبرویی برای من و خانواده ام نمانده بود .
    پدرم مرا از بچه ها و خانواده خود جرا کرد و تهدید کرد دیگر حق ورود به خانه و بیان اسم انها را نخواهم داشت . خانواده ام از آن شهر رفتند . من و مجید هم در یکی از شهرستان ها شروع به زندگی نفرت انگیز خود کردیم . شب و روز کارک گریه و ناله بود ، شب ها تا صبح بالای سر کودکم می نشستم و گریه کی کردم و از خدا می خواستم این کودک را از ما بگیرد ، مطمئن بودم او در آینده فاسدترین فرد جامعه خواهد شد .
    روزها وشبها گذشت و من فقط دعایم مرگ خودم و کودکم بود ، مجید بعد از مدتی بی تفاوت نسبت به همه چیز مرا در شهری غریب رها کرد و رفت . چیزی برای خوردن نداشتم ضعف و بی حالی تمام وجودم را گرفته بود . خوشبختانه دو روز بعد از رفتن مجید ، کودکم بیمار شد ، من هم پولی برای معالجه او نداشتم ، دعایم اجابت شد و او از دنیا رفت .
    به او عادت کرده بودم اما مرگش برایم شیرین تر بود ، خوشحال بودم . همه چیز را فروختم و بعد از دفن او تقاضای طلاق کردم . مجید توسط نیروی انتظامی در یک مجلس دیگر که برای بدبخت کردن دختر دیگری بر پا کرده بود دستگیر شد .
    با خوشحالی طلاقم را گرفتم و در شهر غریب سرگردان شدم . در حال حاضر کوچک ترین امیدی به زندگی نداشته و جرأت برگشت به شهر خود را هم ندارم . از خالق خود که با وجود تمام گناهان من ، باز هم لطف خود را از من قطع نکرده بود شرمنده بودم .
    بالاخره در یک شرکت مشغول به کار شدم و  تنها در خرابه ای زندگی را می گذراندم  تا یکی از همکارانم که همسرش از او طلاق گرفته بود  پیشنهاد عقد موقت داد  چند ماهی  در عقد موقت او بودم  تا اینکه با او ازدواج کردم   در این ازدواج  چون خیلی سختی کشیده بودم  خیلی به همسرم محبت کردم حتی به مادر شوهرم خدمت میکردم  چون یک اتاق در خانه مادر شوهر داشتیم  او هم مرا از همه بچه هایش بیشتر دوست میداشت.  از شوهرم یک پسر آوردم  که مادر شوهرم از او نگهداری میکند  . تا اینکه چندی پیش پدرم از دنیا رفت و ارثی که به من رسیده بود فروختیم و با آن خانه و ماشین خریدیم و الان مستقل شدیم. خدا را شکر میکنم که دوباره خوشبختی را به من بر گرداند . نصحیتی دارم  که دختران عزیز تا وقتی که کسی شما را عقد نکرده  با او گرم نگیرید. من از بچگی پدر و مادرم میگفتند تو و مجید قسمت هم  هستید  خدا شما را برای هم آفریده که این چنین  روزگار سختی را گذراندم . از آن روزی که توبه کردم و  از خدای مهربان کمک خواستم دیگر دنبال هیچ بی عفتی  نرفتم  و خداوند زندگی خوبی را برایم مهیا کرد.  از اینکه خودم را معرفی نکردم  دلیش این بوده که خانواده شوهرم مرا نشناسند . با تشکر از مدیر  و میهمانان سایت ام فروه (س)
  • چندسال  پیش در راه مدرسه با پسر ۱۹ ساله‌ای به نام «فاضل» آشنا شدم. او بارها سد راهم شده و به من درخواست دوستی داده بود.

    .. دوستی ما آغاز شد. فاضل می‌گفت بزودی همراه خانواده‌اش به خواستگاری‌ام می‌آید. دانشجوی رشته حسابداری بود و می‌گفت پس از گرفتن مدرکش جشن عروسی را برپا می‌کند. یکی از روزها فاضل با من تماس گرفت و مدعی شد که پدر و مادرش می‌خواهند عروس آینده‌شان را ببینند و به این بهانه مرا به خانه‌اش دعوت کرد آن روز به خانه فاضل که در منطقه.

    شمیرانات بود، رفتم. خودش تنها بود با یک آبمیوه از من پذیرایی کرد و گفت بزودی پدر و مادرش می‌رسند. پس از نوشیدن آبمیوه بیهوش شدم و وقتی به خود آمدم متوجه شدم که فاضل مرا تسلیم نیت شوم خود کرده است، .به دادگاه مراجعه کردم و از دستش شکایت کردم .

    پس از شکایت قضات دستور بازداشت فاضل را صادر کردند و با راهنمایی‌های من،  فاضل بازداشت شد. این پسر ۱۹ ساله وقتی در برابر قضات ایستاد خود را بی‌گناه دانست و مدعی شد که این دختر را به عقد موقت خود درآورده است.

    وی با صدور قرار قانونی بازداشت شد تا اینکه براثر خواهش و تمنای پدرش  پس از ۲۰ روز خانواده ما به دادگاه رفته و با اعلام رضایت اظهار داشتنیم که این دختر و پسر به صورت موقت به عقد یکدیگر درآمده‌اند. برگه صیغه‌نامه سند آزادی فاضل شده و این پسر پس از ۲۰ روز از زندان آزاد شد و قضات دادگاه کیفری وی را از اتهام تجاوز به عنف تبرئه کردند.

    فاضل پس از آزادی پای سفره عقد نشست و با 80سکه مرا را به عقد دائم خود درآورد.

    من یک ماه پس از عقد به دادگاه مراجعه کردم و از شوهرم به خاطر شکنجه و عدم پرداخت نفقه شکایت کردم. وگفتم: وقتی با فاضل آشنا شدم به بهانه اینکه خانواده‌اش می‌خواهند عروسشان را ببیند مرا به خانه‌شان دعوت کرد و با آبمیوه مسموم مرا بیهوش کرد و

    وقتی به اتهام تجاوز به عنف از این پسر شکایت کردم، خانواده‌اش نزد پدر من که معلم است، رفتند و مرا خواستگاری کردند، با چرب‌زبانی رضایت پدرم و مادرم را جلب کرده و برای حفظ آبرو خواستند از شکایتمان صرفنظر کنیم و به دروغ بگوییم که صیغه‌نامه داریم. ما هم فریب حرف‌های آنان را خوردیم و رضایت دادیم.

    فاضل پس از ۲۰ روز از زندان آزاد شد و ما با هم عقد کردیم. می‌خواستم در کنارش زندگی کنم اما خانواده‌اش مخالف بودند. پس از مدتی هم اخلاق و رفتار فاضل تغییر کرد. با من بدرفتاری می‌کرد و می‌گفت تو دختری نیستی که بتوانم در کنارت خوشبخت باشم. من به اجبار با تو ازدواج کرده‌ام و رویای چنین زندگی‌ای را نداشتم. مرتب از این حرف‌ها می‌زد. بعد SMSهای تهدیدآمیز می‌فرستاد، می‌گفت مرا می‌کشد و اگر از او جدا نشوم بر سر و صورتم اسید می‌پاشد تا اینکه فهمیدم درخواست طلاق داده.

    وقتی برگه احضاریه به دستم رسید، سراغش رفتم. او هم در خیابان مرا به باد کتک گرفت و به من تهمت‌های ناروا زد. نتوانستم این وضع را تحمل کنم برای همین تصمیم گرفتم از این پسر شکایت کنم که اینچنین زندگی مرا به بازی گرفت.

    فاضل عقد و ازدواج را بهانه کرد تا از زندان آزاد شود و حکم تبرئه بگیرد. او از سادگی من سوءاستفاده کرد و فریبم داد. حالا تنها کسی که در این بازی باخته منبودم که در سن ۱۷ سالگی بیوه شده‌ام. برای اینکه به این  زندگی خاتمه بدهم  توافقی طلاق را گرفتم و  چون وضع مالیشان خوب بود مهریه را تمام  و نقدا پرداخت کردند.  چون در خانه پدرم  خیلی زخم زبان می شنیدم و آرام نبودم . مخفیانه  تصمیم گرفتم مهاجرت کنم   با پول مهریه ام  آپارتمان دو طبقه ای  را در مشهد خریدم   یک طبقه دست مستاجر بود و طیقه دیگر دستم خودم بود  تا اینکه برادر مستاجرم که مهندس ساختمان بود  را در خانه برادرش دیدم   او ازمن خواستگاری کرد اینبار چون ترسیده شده بودم  پیشنهاد عقد موقت 3 ماه دادم.  در این 3 ماه او اکثرا کنارم بود وقتی دیدیم که تفاهم داریم با هم ازدواج کردیم   بعد از ازدواج بعد از چند ماه به خانواده ام زنگ زدیم در جشن تولد دخترم آنها را به مشهد  دعوت کردیم  و برادر شوهرم که مستاجر بود خانه اش  را تحویل گرفته  و خانه ما را تحویل داده است. و الان پدر و مادرم که با زنشسته هستند در طبقه پایین ما زندگی میکنند .  پیامم به تمام دختران میهمنم اینه که به هیچ وجه  به وعده های پسران نامحرم  دلخوش نکنید  پسران تا قبل از رابطه  حاضرند پست ترین کارها را به خاطر  لذت پرستی  انجام بدهند ولی وقتی که ارضا شدند به تمام وعدههایشان پشت پا میزنند.  و انکار میکنند. خیلی مواظب باشید. 

  • سلام و اظهار ارادت نسبت به خادمین اهل بیت 

       بخشی از خاطرات زندگیم که با سختیهای زیادی  بدست آمده برایتان نقل میکنم و تقدیم به مادر امام صادق ام فروه می نمایم.

    زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. مادرم را  کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

    بابام آدم آرومی بود. از اون وقتی  که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

    من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه،  از درودیوار بالا میرفتیم.

    ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. 
    تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

    اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود
    ۳۰ تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

    یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی!

    گفتم من دختر باهوشی هستم. از ده سالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم.

    گفت: وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

    آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

    گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!

    نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم.

    گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه.

     یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم او برادر یکی از همکلاسیم بنام محمود  بود  من یک همکلاسی داشتم بنام مرضیه  که دو سال پیش از دنیا رفته بود  محمود میگفت خواهر خدا بیامرزم به من میگفت  تو با مریم خوشبخت میشوید  خیلی خوش تیپ بود  میگفت خاله اش در امارات مغازه دارند  به من گفته  ازدواج کن  و با خانمت بیایید دبی پیش من کار کنید اگر چند سال آنجا باشید  وضعمان توپ میشود   فقط پولی که تا به دبی برویم نداریم. .

    یکبار گفت:
     مریم میخواهم  منو بفرستند  امارات  پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

    بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

    سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش.
    آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاقچی که قرار بود من و محمود را ببره.

    شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
    برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

    آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی ، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم… .
    البته پدرم موقع خداحافظی محمود را دیده بود و مرا به عقد موقت او در آورده بود. و خودش خطبه عقد را خواند  محمود  هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، 

    خدا را شکر وقتی در کرمانشاه  اولین شبی که با محمود  در اتاق هتل  بودیم من با اینکه عاشقش بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به امارات  برسیم عروسی کنیم.
    ولی محمود  میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو امارات  بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم و بکارتم را به شوهرم دادم. 

     وقتی که به اماران رسیدیم  تو امارات قاچاق چیها  اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند.  چون من و محمود دستمان در دست هم بود  آنها جلوی چشمم محمود را کشتند  و مرا دزدیدند .اونجا دو ماه زندانی بودم.  چون زیبا بودم رییس شون منو برای خودش نگهداشته بود. همش بهم تجاوز میکرد مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند،
    زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد  و حلال باشه نه اینکه مجبور باشد.

      نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم..

    البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا.!
    !چون محمود سربازی نرفته بود  پدرم موافقت کرد که قاچاقی برویم


      کار خدا توانستم به هر سختی بود  از آن زندان خلاص شوم  در کشور امارات  احساس غریبی میکردم  همیشه خدا را صدا میکردم و میخواستم که خدا مرا نجات بدهد  با خود عهد کردم اگر به کشورم برگردم  حجاب را رعایت میکنم و عابد میشوم.    تا اینکه  همان روز  یک جوان ایرانی را دیدم و  زندگیم را برایش تعریف کردم  او مرا صیغه سه ماهه کرد و مهریه اش را شرط  کرد  مخارج مرا تامین کند و مرا قاچاقی به ایران ببرد او بعد از دو ماه اقامت در دبی  مرا با خودش به ایران آورد. من در امارت اول چیزی که  از او خواستم یک چادر و لباس سنگین و مقنعه  او هم برایم فراهم کرد او عرب اهواز بود ولی بزرگ شده تهران بود پدرش یکی از تجار تهران  شده بود. . خیلی ادم خوبی بود  وقتی با او به تهران  آمدیم به منزل رسیدیم  سراغ پدر را گرفتیم گفتند او  دو ماه از دنیا رفته است  به مزار پدر رفتیم . چون هنوز من یکماه   در عقد موقت او وتنها بودم   با هم در هتل رفتیم  و گفت من در این یکماه تو را تنها نمی گذارم . یکماه او مونس و غمخوار من بود مبلغی را به من  می داد و دو  روزی یک شب کنارم می آمد   من در این مدت کاره شده بود زیارت امامزاده صالح  و زیارت و توسل. بلاخره نتیجه توسلاتم بی ثمر نماند  و وقتی که  میخواست  مدت صیغه تمام شود از من خواست که به عقد دائمش در بیایم   و به من گفت به خانواده ام  راجع به سفر دبی و  بیوه بودنم چیزی نگویم.  او جشن عروسی خوبی برایم گرفت و منزلی در شمال تهران  که پدرش خریده بود نیمی از آن را مهریه ام قرار داد  واینقدر به من محبت میکند  که نمیتوانم شکر گذار خداوند باشم.  و از برکت این ازدواج یک پسر داریم که نام محمد  نام پدرم را بر او انتخاب کرده ایم.  او بهترین سالگرد را برای پدرم در بهشت زهرا گرفت.  میخواهم در همین سایت از او تشکر نمایم لطفا نظرم را تایید کنید تا خلایق بدانند انسان تا وقتی که به خدا وصل باشد هیچگاه تنها نیست.  از  نظر  مدیر و بازدید کنندگان سایت  ام فروه میخواهم  حداقل با یک صلوات روح پدرم را شاد نمایید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

  • بنام خدای یکتا  با سلام و صلوات بر پیامبر رحمت  و با قبولی طاعات و عبادات شما  . خاطره زندگیم را به مادر ارجمند تقدیم میکنم امیدوارم که این خاطره  وقتتان را هدر ندهد. و خدا از ما راضی باشد .

    18ساله بودم که یکی از دوستانم مرا به کیوان که اصالتاخوزستانی بود  معرفی کرد. بلافاصله عاشقش شدم ؛ او پسری 21 ساله خوش هیکل و  با معرفت.

     یکی از مهربانترین و دست و دل بازترین پسرهایی بود که تا کنون دیده بودم . ما از نظر اخلاقی و احساسی بهم شباهت داشتیم. به خاطر همین عاشق همدیگر شدیم.  یک سال بعد ما با هم ازدواج کردیم. 

    سال‌های سختی داشتیم ، هر دو ما جوان بودیم و در بسیاری موارد بی تجربه ؛ کیوان ساعت‌های زیادی در طول روز کار می‌کرد ، او در فروشگاه لوازم خانگی فعالیت می‌کرد . من هم در حال تمام کردن درسم بودم بنابراین نمی‌توانستیم وقت زیادی را با هم بگذرانیم. 

    اختلافات ما مثل تمام زندگی‌های مشترک با شروع زندگی مشترک شروع شد اما با باردار شدن من رابطه ما بهتر شد .

    من و کیوان تمام انرژی مان را برای بزرگ کردن مونس اولین فرزندم گذاشتیم ، الان مونس 13 ساله است. همچنانکه روابط مان بهتر می‌شد ، خانواده مان گسترش پیدا کرد و الان سه فرزند داریم.  فعلا در  تربیت فرزندانم مشغول هستم و زندگی ام را دوست دارم ،.

    بعد از اینکه آخرین فرزندم بدنیا آمد ، ناگهان متوجه شدیم که اوقات سختی را پیش رو داریم. کیوان بد اقبالی آورده بود مشتری پولش را نداده بود  ورشکسته شد و  صاحب مغازه  به خاطر کرایه عقب افتاده  باقی مانده اجناس را گرفته بود . او آدم مسولیت پذیر بود  مجبور شد برای تامین مخارج خانواده در یک کوره آجر پزی  مشغول بکارگری شود ،‌ کاری سخت با حقوق ناچیز؛ بنابراین من هم  برای اینکه کمک خرج خانه باشم در یک  کارگاه خیاطی  به طور نیمه وقت مشغول  بکار شدم تا درآمدمان را افزایش بدهم. و کم نیاوریم . در این برهه زمانی بود که از لحاظ مالی در موقعیت بسیار بدی قرار داشتیم ، بچه‌ها نمی‌توانستند در جشن تولد دوستان شان شرکت کنند چون پولی برای خریدن هدیه نداشتیم و آنها هم نمی‌توانستند بدون هدیه به جشن دوست شان بروند. اوضاع بد اقتصادی روی روابط ما هم تاثیر بدی گذاشت، اما هیچ چیز باعث نمی‌شد که کیوان از رابطه زناشویی اش دست بردارد. 

    کیوان در روابط زناشویی یک ماجراجوی پرهیجان بود، همیشه دوست داشت موقعیت‌ها و روش‌های جدید را بر روی من  امتحان کند. من تسلیم کیوان می‌شدم ، به خاطر اینکه ناراحت نشود چون اگر نیاز جنسیش تامین نمیشد به سرش میزد و جنون او را میگرفت. درخواست‌های کیوان را رد نمی‌کردم. البته اگر درخواست‌های کیوان را رد می‌کردم او به طرز دیوانه واری عصبانی می‌شد. بنابراین من سعی می‌کردم که آرامش را در خانه برقرار کنم و با او مخالفت نکنم.

    بعضی اوقات با اینکه پول زیادی در خانه نداشتیم برای بچه‌ها کفش و لباس جدید می‌خریدم. هیچ وقت به کیوان چیزی نمی‌گفتم ولی او از طریق چک کردن حساب‌ها متوجه می‌شد ، و آن وقت بود که داد و فریاد می‌کرد. جالب اینجاست که بعد از دعوا از من تقاضای رابطه زناشویی داشت.

    درخواست‌های غیرمنطقی و زیاده روی بیش از حد  رابطه زناشویی کیوان و عصبانیت‌هایش تبدیل به مشکلات بزرگ زندگی ما شده اند. در مقابل فرزندانم چیزی بروز نمی‌دادم اما در درونم از این زندگی خسته شده بودم خستگی کار و فقر مالی  از یک طرف و  از طرفی تقاضاهای بیش از حد زناشویی همسرم از من  زندگی را به کامم تلخ کرده بود . حاضر بودم  در خیاط خانه شب تا صبح کار بکنم ولی به منزل نیایم.  شوهرم اینقدر فشار جنیس  اش زیاد بود  که در هفته 6بار به من رجوع میکرد و در دوران عادت ماهیانه من  میبایستی  از طریق استمناء او را ارضاء میکردم. اگر شهوتش دفع نمیشد به جنون می افتد. . یک روز به صاحبکارم که خانم بود حکایت شوهرم را بهش  تعریف کردم.  او خانم سرمایه داری که چندسال پیش از شوهرش طلاق گرفته بود  او به من گفت  من حقوقت را دوبرابر میدهم به شرطی که تو راضی باشید شوهرت مرا صیغه نماید و نیاز ی  نیست شما به سرکار بیایید. شما  به خانه داری و بچه هایت برسید.من نیاز شوهرت را برطرف میکنم. به شرطی که کسی از این موضوع خبر دار نشود.  اوگفت آزمایشی  بگو یک ماه مرا صیغه کند   من قبول کردم او گفت به شوهرت بگو دیگر فردا نمیخواهد به کارگری و سرکار برود . او حسابدار و راننده  ما باشد ما بیش از حقوق کارگری بهش میدهیم. شب وقتی پیشنهاد را به شوهرم دادم کیوان  داشت از خوشحالی بال در می آورد   دست و پای مرا میبوسید. اینقدر خوشحال بود من هیچ وقت او را این چنین  خوشحالی ندیده بودم. همان شب به خانم زنگ زدم  و جریان را گفت : به شوهرت بگو فردا یک ساعت زودتر بگو بیاید.   شب تا صبح شوهرم از خوشحالی خوابش نمی برد فردا صبح شوهرم به کارگاه خیاطی  رفته بود  او مبلغ پولی داده بود که به آرایشگاه برود و خود را آرایش کند  و لباسهای شیکی برای خودش بخرد. او ماشین خودش را به شوهرم داده بود . و از من خواست که دیگر به هیچ وجه به خیاطی و فروشگاهها نروم .  تاکارگرها شوهرم را نشناسند. او صیغه شوهرم شده بود  و اکثر شوهرم با او بود هفته ای یک شب پیش من می آمد  ولی مخارج زندگیمان را تامین میکرد و من هم در خانه  کارهای خانه را انجام میدادم و به تربیت بچه هایم میرسیدم . تا اینکه بعد از یکماه  با یک گردن بند طلا و کادو به منزل ما آمد و از من خواست رضایت بدهم که همسر دائم شوهرم شود و مبلغ 10 میلیون تومان پول به من بدهد و یک ماشین پرایدی برایم بخرد. من هم قبول کردم . اینجور راحت بودم خرجی ماهیانه را به من میداد و ماشینی هم داشتم و با 10 میلیون  حساب بلند مدت برایم باز کردم. هرکس سراغ شوهرم را میگرفت میگفتم ماموریت رفته . فقط هفته ای یک شب پیش ما بود همان یک شب هم من را اسیر کرده بود . این خانم  نیاز جنسیش بالا بود وبه خاطر خیانت همسرش طلاق گرفته بود و سنش10سال از من بزرگتر بود و بچه دار نمیشد او بچه های مرا هم بچه های خود حساب میکرد  چون من او را ارباب خود میدانستم و  رعایت حالش را میکردم احترام خاصی بهش میگذاشتم  او هم تمام دارایی خود را بنام شوهرم  و خیاطی را بنام من کرده بود تا اینکه 6ماه پیش بر اثر تصادف از دنیا رفت .

    این ازدواج زندگی خوبی را به ما رقم زد. بعد از مرگ خانم خیلی  رو من فشار بود تقاضای بیش از حد شوهرم  توانم را بریده بود  من  بعد از ده روز  خواهر زاده ام که از شوهرش طلاق گرفته بود و بیوه بود به عقد موقت شوهرم در اوردم تا خودم راحت یاشم و نیاز جنسی شوهرم برآورده شود  و او الان  از شوهرم حامله شده و شوهرم او را عقد دائم کرده است. و خواهر زاده من خود را کنیز من میداند و خدمتگزار من شده البته من او را مثل بچه هایم دوست میدارم و دعا میکنم که او را از دست ندهم. 

    خداوند را شکر میکم که با عقد موقت  بار سنگینی را از دوشم بر داشت .با این سنت خدا پسندانه هم نیاز جنسی شوهرم برطرف گردید و هم نیاز مالی خانواده و زندگیم با آرامش سپری میشود. 

    در اینجا  ادبم ایجاد میکند از شما مدیر یت محترم  و بازدیدکنندگان  سایت ام فروه تشکر کنم که  وقتشان را به خواندن خاطره من هزینه کردند و میخواهم برای شادی  روح  سرکار خانمی که فرشته نجاتم بود  او  تمام دارایی اش   را به ما داد و نیاز های خانواده ما را برطرف کرد   صلواتی مرحمت نمایید اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

  • دوستان داستانک زیر را بخوانید خالی از لطف نیست.  دو روی سکه را نشان میده

    همه چیز رو ردیف کرده بودم برای  معصیت بی سابقه

     بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه

     خونه برای معصیت  با دوست دخترم آماده ی آماده بود

     حساب همه چی رو هم کرده بودم

     رفتم دنبال دوست دخترم

     دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه

     خدائیش دختر پایه ایه

     خیلی دوسش دارم

     من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم

     تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت

     اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....

     احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...

     چون اولین بار بود که می خواستیم این معصیت  رو تجربه کنیم

     هم من و هم اون

     سوار ماشین شدیم

     دربست گرفتم

     رسیدیم در خونه

     با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه

     نکنه کسی خونه باشه !

     دیدم کسی خونه نیست

     با خودم گفتم : ایول

     دیگه دل تو دلم نبود

     می دونستم سه ساعت زمان داریم

     وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد

     در حیاط رو باز کردم

     از راه پله ها رفتیم بالا

     حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن

     سریع دو طبقه رو رفتیم بالا

     نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان

     کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو

     چشمت روز بد نبینه

     خیلی برام عجیب بود

     یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

     یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته

     کلید توی در شکست

     هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

     کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم

     کلی براش فکر کرده بودم

     مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

     لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....

     گفتم عیب نداره

     تو این سه ساعت وقت هست

     می رم کلید ساز میارم

     به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم

     اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم

     وقتی انرژی مثبتش رو دیدم

     انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد

     سریع از پله ها اومدیم پایین

     اومدیم سر خیابون

     روزجمعه

     حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم

     سریع یه دربست دیگه گرفتم

     بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون

     یه کلید ساز پیدا کردیم

     گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته

     گفت : بریم درستش کنیم

     اومدیم در خونه

     به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ

     نزدم نیا

     اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه

     اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :

     اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم

     دردسرت ندم

     کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه

     دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

     اومدیم و قفل رو عوض کردیم

     همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

     مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه

     برو یه سری خرید کن و ....

     ای تف به این شانس

     همه ی نقشه هام نقس بر آب شد

     و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...

     اون روز کلی پول از تو جیبم رفت

     کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

     آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم

     آرزوی اون معصیت  بی سابقه موند به دلمون

     از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :

     من حساب همه چی رو کرده بودم

     چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)

     توی در شکست

     کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم

     ............ .......

     وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم

     بهش گفتم :

     گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام

     مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .

     دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره

     فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه

     یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد

     با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه

     تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود

     پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

     کمی فکر ....

     کمی فکر ����.

     کمی فکر �������..

     آره داداش من

     تو اون لحظه خدا کمکش می کنه تا راهش رو کج نکنه

      خدا همیشه و همیشه ما را به یاد داره

     حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....

    تازه می دونی تو بعضی از تشرفات هست که  امام زمان به خاطر زیادی گناهان ما در پیشگاه خدا گریه می کنند

     راستی داشتی عجب جای خطرناکی می رفتی

    خدا رحم کرد کلید جهنم توی در شکست

      وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش

     روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :

     پروردگارا !

     غلط کردم

     خدایا !

    ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه ی گناه

    تصمیم گرفتم توبه کنم 

    از مادرم خواستم برود به خواستگاری دوست دخترم

     مادر هم قبول کرد با دوست دختر صبحت کردیم که شبی با مامانم به  خانواده ام به خواستگاریت می آییم.

     خلاصه رفتم  رفتم خواستگاری  

    همان شب خواستگاری صیغه موقت  با اجازه پدرش خواندیم 

    آخر شب با دختر همراه خانواده به خانه آمدیم.  

    شب تا صبح کنار هم بودیم البته بدون ترس و اضطراب

    این داستان را نقل کردم  که ببیند گناه چقدر ترس و دلهره دارد

     اما حلال چقدر  شیرین و بدون اضطراب است. 

    پس دوستان بیایید برای همیشه قید گناه را بزنیم.

    زیرا گناه همیشه عذاب وجدان است. 

    ببین همان دختر 

     دو روز پیش با ترس و دلهره  اما امروز با آرامش و خیال راحت 

    دو روز پیش  با گناه و معصیت  اما امروز  با ثواب و سعادت 

    پس بدانید  این که میگن انسان مختار  است یعنی این 

    یعنی ثواب و از گناه تشخیص بده 

    یعنی آرامش بدست بیاورد 

    التماس دعا 

  •  با سلام و خسته نباشید خدمت مدیر سایت  ام فروه . وقتی پروفایلتان را خواندم  به حال شما غبطه خوردم  و از شما التماس دعا دارم. 

    .من تلخ ترین و شیرین ترین خاطره زندگیم را به مادر ارجمند تقدیم میکنم.  

    17ساله بودم در خیابان انقلاب  یک موتورسواری کیفم را دزدیده ‌بود و من خیلی ترسیده ‌بودم و داشتم گریه می‌کردم. چند متری دنبالش دویدم   بلافاصله ماشین پرایدی از راه رسید  به نظر می‌رسید مسافربر هستند. آنها که گریه من را دیدند پرسیدند چه شده ‌است من هم گفتم کیفم  را دزدیده‌اند. مسافر که جثه بزرگی هم داشت رو به من کرد و گفت فکر می‌کند می‌داند سارق کیفم کیست. گفت بیا سوار شو به دنبالش برویم   انها دنبال موتور میرفتند و موتور به طرف بیرون از شهر  و دور از آبادی یک چهار دیواری که چند سال پیش گاوداری بوده رفتند .اول راننده  دزد موتور سوار را گرفت و زد و کیف مرا به من داد.  و آن شخص مسافر بعد با زور مرا به داخل گاوداری بردند  راننده  و موتور سوار رفتند قفل و کلید و پتو  و پیک نیک و پارچ آبی و خوراک  وسایل و .... آوردند   شخص مسافر مرا به یک اتاقی داخل  همان گاوداری که درب داشت   به گمانم کارگر گاو داری قبلا زندگی میکرد برد و مورد آزار قرار دادو بکارتم را برد و  گفت  اگر در برابرمان مقاومت کنی تو را می‌کشیم و نمی‌توانی کاری بکنی. کسی هم متوجه نمی‌شود یک هفته  مرا زندانی کردند  و به من تجاوز میکردند  غذا و خوراک برایم می آوردند . آنها درب را از بیرون قفل کرده بودند  و هرچه صدا میزدیم کسی متوجه نمیشد.  روزها من تنها بودم شبها سه نفر می آمدند.  در این مدت  نتوانستم به حمام بروم حتی دست شویی در یک ظرفی میکردم.   بدنم بوی گندی میداد. بعد از یک هفته  یک شب از آنها خبری نشد  یک شب راتنها بدون روشنایی صبح کردم  من با همان بدن نجس از خدا کمک میگرفتم حتی نمازم را با تیمم میخواندم  و از خدا میخواستم که خودش مرا نجات بدهد . صبح آن روز بعد از  وقتی خورشید طلوع کرد   پسر  صاحب گاوداری   آمد و دید  رد پایی تا اتاق کارگر آمده و بر دربش قفلی زده اند  من از او کمک خواستم او قفل را کشید  من تمام زندگیم را برایش تعریف کردم    وقتی مرا دید  و فهمید که مرا زندانی کرده بودند.  دلش به حال من سوخت  . به من گفت  من مجرد و فرزند  صاحب این گاوداری بودم  چون  پدرم ضرر کرده بود   مجبور شد گاوهایش  را بفروشد  وقرضش را بدهد .  چند سال این گاو داری را رها کرده اند. الان با مادرم زندگی میکنم چون تنها خوهرم زایمان کرده بود مادرم به شهرستان رفته بود  دیشب تنها در خانه بودم  وقتی خوابیدم  خواب پدر مرحومم  را دیدم که به من گفت به گاوداری برو یک بی گناه را نجات بده زندگیت رونق میگیرد. من هم صبحی آمدم و تعبیر خوابم را بدانم که این چنین وضعی را دیدم. .  الان هرکجا میخواهید بروید به من بگویید تا شما را به منزلتان ببرم. می برم.من گفتم که اگر من هم مثل شما پدرم را از دست دادم با برادرومادرم  زندگی  میکنم . اگر آنها بفهمند مرا میکشند .  اگر زحمتی نیست مرا به خانه خودتان ببرید من حداقل خودم را تطیر  و لباسهایم رابشویم تا یک تصمیمی بگیرم.  او  انسان با حیا و پاکی بود .مرا به خانه اش برد  در بین راه از من هیچ چیز نپرسید . من راتنها گذاشت و حمام را به من نشان داد و گفت لباس مادرم را بپوشد بعد لباسهای خودت را بپوش و اگر صبحانه خواستی در یخچال هست.  و به سر کار رفت  کار او عکاسی و لوازم تحریر فروشی داشت .من هم غسل و  استحمام کردم و لباس مادرش را پوشیدم و لباسهای خودم را شستشو دادم بعد از خشک شدن لباسهایم  را پوشیدم و  خانه آنها را تمیز کردم  و نهار قورمه سبزی بار گذاشتم.  وقتی او به خانه امد  دید خانه اش مرتب است از من تشکر کرد. او نمازش را خواند  بعد از صرف نهار گفت  هرکجا که میخواهید شما را ببرم و اگر پول نداری بهت میدهم. .گفتم من جایی ندارم  اگر برادرم را ببینم نمیتوانم جوابش را بدهم . او گفت  اگر اینجا بمانی تو بر من نامحرم هستید  . شما در خانه من بمان من شبها به عکاسی میروم و  70 روز صبر میکنم اگر خواستید شما را عقد موقت میکنم.  ولی من  در این مدت فقط نهار به این خانه می آیم  چون میدانم مادرم شاید تا دوسه ماه هم نیاید  من خودم هفته ای دو روز  به شهرستان میروم.  من در این مدت از خانه بیرون نرفتم  از طریق اینترنت به سایتهای مذهبی سر میزدم  کسی هم در این مدت به خانه نیامد  او خرید خانه را انجام میداد . بعد از 70 روز  از من خواست که اگر راضی باشد یکماه  صیغه او بشوم. من هم  در آرزوی چنین روزی بودم.  بله گفتم . به عقد موقتش در آمدم  حسابی از خجالتش در آمدم و جبران محبتش کردم.  یکماه بهترین خوشی زندگیم را سپری کردم  تا تقاضای  ازدواج دائم کرد  من گفتم تو باید با یک دوشیزه ازدواج کنید من لایق شما نیستم. و از من خواست راجع به بیوه بودن و ربوده شدن چیزی به خانواده ام نگویند  گفت تورا برای من پدرم انتخاب کرده است . او  آدرس خانه را از من گرفت و مادرم را به خانه آورد و مادرم از صبح تا ظهر آنجا بود  تمام ماجرا را از اول تا آخر بهش گفتم و خوشحال شد که چنین دامادی دارد و او برادرم را راضی کرد که مرا سرزنش نکند  و من  روز بعد به خانه پدر رفتم و او با مادر و خواهرش به خواستگاری من آمد و با او ازدواج کردم و از او دوتا پسر دارم.  و برادرم در فروشگاهش کار میکند . چون مادرشوهرم کنار دخترش زندگی میکندو دامادشان نظامی هست. و از آنجایی که خانه شوهرم بزرگ هست  مادرم هم با ما در اتاقی جداگانه زندگی میکند و آن خانه پدریم  را به برادرم داده که با همسرش زندگی میکند. 

  •  سلام

    من اهل استان  کرمان هستم بعد از خدمت سربازی  ابتدا مقداری پسته مدت  دار خریدم  و مغازه ای اجاره کردم  و با ان سرمایه  به خرید و فروش پسته مشغول شدم  چند سالی در آمد خوبی داشتم  سال به سال  پسته های مدت دار را جابجا میکردم از این مدت میگرفتم به آن مدت می دادم  تا اینکه  یکی از مشترهای تبریزی پولم را نداد و من ورشکست شدم  چکهایم برگه شد  در سال 1386 تمام بدهی من حدود 110 میلیون تومن بود  که این مبلغ را به بیش از صد نفر بدهکار بودم  ابتدا قصد خودکشی داشتم . بعد فکر کردم که اگر خودم را بکشم  ایا بدهی هایم ادا  میشود ؟ از خودکشی منصرف شدم  قبل ار اینکه مدت چکهایم برسد  به خانه  خانم اربابم رفتم  که که قبل از خدمت سربازی  برایشان  کار میکردم و شوهرش  اربابمان بود  و قصه زندگیم را بهش گفتم.  او به من گفت تو میدانی  که من تنها زندگی میکنم و شوهرم هم به خاطر  بچه دار نشدن  طلاقم داده است  تو بیا مرا صیغه کن  و تا چند وقتی پیش من باش  تا شاید  فرجی بشود . من هم مجرد بودم و چاره ای نداشتم  به پیشنهادش  جواب مثبت دادم  به منزلش رفتم او خودش خطبه را خواند   و صیغه ام شد من در زیر زمین خانه اش بودم  دربش را از بیرون   قفل زده بود  شبها  به منزلش میرفتم  وقتی روزها که اقوامشان اگر می آمدند  برای اینکه خیالشان جمع شود  درب را قفل میکرد   زیر زمین  یک ساختمانی بود که  قبلا مستخدمش  در آن زندگی میکرد  تمام امکانات زندگی بود . من تمام کارهای خانه را انجام میدادم . او به من گفت  من تمام چکهایت را پاس میکنم به شرطی که دوسال  صیغه شما باشم و از این خانه پایت را بیرون نگذاری . من قبول کردم  او تمام چک های مرا پاس کرد.  تا دوسال بهترین لذت زندگی را با او داشتم . بعد از دو سال گفت اگر دو سال دیگر مرا صیغه کنید  من یک ساختمان و ماشینی برایت میخرم  شما به عنوان حسابدار و  سرکارگرم انتخاب میکنم   به کارگرهایم سر بزنید  و بیرون میتوانید بروید  به خانه تان سربزنید . منهم قبول کردم  . چون بچه دار نمیشد  او تمام دارایی اش را بنام کرد واز من خواست تا زنده باشم صیغه اش باشم و دختر خواهرش را برایم خواستگاری کرد  و بااو ازدواج کردم  و هفته ای دو بار به او مراجعه میکردم تا اینکه در سال 1394 او به رحمت خدا رفت   و تمام دارایی او به من رسید و من از همسرم که خواهر زاده او بود یک  دختر دارم که اسم آن خانم را  انتخاب کردم.  من این خاطره را  نوشتم  تا دوستان بدانند عقد موقت بعضی از اوقات  بهترین سرمایه ای است که خدواند در اختیار یک شیعه مجرد  قرار داده است. 

  •  سلام و وقتتان به خیر 

    چند سال پیش هنوز ازدواج نکرده بود   در عروسی پسر خاله ام شرکت کردم به خاطر اینکه میخواستم خون در دل پسر خاله بکنم در همان عروسی همراه عروس به آرایشگاه رفتم و بهترین آرایش را کردم  فقط لباس عروس به تن نکرده بودم اگر لباس عروس را پوشیده بودم از عروس زیبا تر میشدم. . من هم همرا عروس و داماد  سوار ماشینشان شدیم.  در بین راه ماشین  عروس وداماد خراب میشود   پسر خاله به من گفت  چون میهمانها  منتظر ماهستند  ما با تاکسی میرویم  شما هم با امداد خودرو تماس بگیر  اگر ماشین درست شد با ماشن بیا وگر درست نشد  و ماشین را  جهت  تعمیر به آنها بده و با  تاکسی تلفنی خودت را برسان.

     من هم با امداد خودرو تماس گرفتم  آنها سریع آمدند و عیب ماشین را برطرف کردند و رفتند   چون آرایش غلیظی داشتم  و ماشین عروس گلزده بود  دوتا موتور سوار  جلو من حرکات مار پیچی میزدند  یک مرتبه جلو ماشینم ر ا گرفتند    و من به یک موترسوار زدم  و دست و پایم را کم از دو نفر سوار ماشین شد  و با چاقو تحدید کرد که کنا ر بکشد  بعد  آن رفبقش آمد و  مرا داخل صندوق عقب گذاشت و  وقتی که درب صندوق عقب باز شد  خودم را داخل یک خانه قدیمی دیدیم که چند تا کارگر  در آن زندگی میکردند  مرا تحویل آنها داد و گفت دو روز پیش شما باشد  بعد می آیم تحویلش میگیرم  یک میلیون از آنها گرفت و  خودش ماشین و گوشیم را برد . انها دو روز مرا زندانی کردند و به من تجاوز کردند و راننده هم رفته بود  ماشین  را اوراقی کرده و  قطعه فروشی فروخته بود. .  دو روز پیش آنها بودم تا اینکه یک شب مرا از آنجا به داخل  یک باغی بردند مرا  تحویل دو نفر نگهبان دادند داخل یک اتاق زندانی میکردند  و هر روز چند نفر می آمدند و با من رابطه جنسی داشتند    یک شب  با استفاده از گوشی یکی از بچه ها به خانه زنگ زدم مادرم گفت تو را اگر ببینم میکشم  تو رفتی ماشین را  فروختی و فرار کردید . حقیقت ترسیدم موضوع را به مادر بگویم. گوشی را گذاشتم.   تا اینکه یک شب   یکی از  انها به شهر رفته بود و دیگری   خواب بود  ا و درب ر ا از  داخل قفل کرده بود من   از فرصت استفاده کردم و کلید را از جیبش برداشتم و درب را از بیرون قفل کردم. و فرار کردم  وقتی بیرون آمدم  گفتم خدایا اگر مرا از گناه پاک کنی و من پیمان میبندم برای همیشه باحجاب باشم.   و پاک بمانم   بعد از ساعتی پیاده روی  خسته شده بودم تا اینکه ماشینی نگه داشت  پسر و مادر بیماری سوار ماشین بودند  که مادرش را از دکتر به منزل می اوردند   او مرا به خانه اش برد او تنها با پسرش  زندگی میکرد . من از من خواست چند روزی  پرستار مادرش شوم آن شب پرستار مادر بیمارش شدم و پسرش گفت اگر مشکلی ندارید  ا چند روز تا خوب شدن مادر در آنجا باشم. من کارهای خانه را انجام میدادم.   روزها پسرش به سرکار میرفت  بعد از چند ماهی یک روز پسرش از من  خواستگاری کرد  من گفتم تا یک عقد موقت شما میشوم بعد از یکماه اگر خواستید  من قبول میکنم  بعد از یکماه به عقد دائمش درآمدم و بدون  مراسم  ازدواج کردیم و بعد از یکسال مادرش از دنیا رفت او خانه و مزرعه اش را فروخت و به شهر آمدیم و  ماشین  و خانه خیلی خوبی خریدیم و در شهر زندگی میکنیم  
  •   سلام 

    من پرستار بیمارستان بودم بعد از مرگ همسرم  فرزندم در درس‌هایش ضعیف بود و نمی‌توانست، نمره قبولی را در امتحانات کسب کند مجبور شدم  معلمی  خصوصی برای تقویت درس هایش بگیرم معلمی  مجردی از اقواممان که سرباز معلم  بود ..

     چون من سر کار میرفتم با معلم پسرم صحبت کردم و با او به مدت یک سال قرار بستم، تا در ساعات اولیه شب به منزلمان بیاید و میزان سواد پسرم را در درس‌هایش افزایش دهد.

    درست طبق قرار داد فعالیت و تدریس را آغاز کرد و همه چیز طبق روال عادی می‌گذشت معلم  ساعت اولیه شب به خانه می آمد و پس از 2 ساعت  تدریس می‌رفت. و بعضی اوقات پسرم ساعتها تنها در خانه به سر میبرد .

    پسرم با دوستانش دچار مشکل شده و نیاز به تنهایی دارد و حتی این موضوع را با معلمش نیز مطرح کردم تا شاید او بتواند متوجه مشکل پسرم شود.

    روز‌ها پشت سر هم می‌گذشت ولی پسرم هر روز حالش بدتر می‌شد، آنقدر که تنهایی در اتاقش را به همه کار‌ها و بازی‌ها ترجیح می‌داد و من نمی‌دانستم چیکار باید انجام دهم؟

    دوباره مشکل را با معلمش در میان گذاشتم و از او عاجزانه درخواست کردم تا با صحبت‌هایش دلنشینش پسرم را به زندگی عادی برگرداند، چراکه او مانند یک دیوانه شب‌ها تا صبح به یک نقطه خیره می‌شد و پلک روی نمی‌گذاشت  معلم از او پرسیده بود او گفته من من دلم خیلی میخواهد که پدری مثل شما داشته باشم .  یک روز معلم جریان را به من گفت که پسرت پدری مثل من میخواهد   و من گفتم شما ده سال از من کوچکتر هستید  و خانواده قبول نمی کنند  او گفت بیا فعلا صیغه من بشو من هم قبول کردم من صیغه یکساله اش شدم    چون معلم اکثرا در منزل ما میخوابید  و به بهانه ای اینکه فرزندم تنهاست  و شبها به والدینش میگفت شاگردم شبها مادرش سرکار است  و به خاطر تنها بودن نزد شاگرد هست کسی هم شک نمیکرد و روحیه پسرم خیلی خوب شد  وقتی که از سرکار بر میگشتم معلم تمام کارهای خانه را انجام داده بود .   تا اینکه در یک  حادثه تصادف پدر و مادرمعلم  از دنیا میرود  . چون خواهر و برادرش ازدواج کرده بودند و تنها بود با ما زندگی میکرد  بعد از تمام شدن صیغه  از من خواستگاری کرد و من هم قبول کردم و با او ازدواج کردم و از او یک دختر دارم  و زندگی خیلی خوبی داریم 
  •  ما سه برادر بودیم  هرکدام با فاصله 3سال تفاوتی سنی داشتیم. برادر بزرگترم داماد نمیشد و برادر وسطی هم میگفت تا برادر بزرگم داماد نشود من هم داماد نمیشوم . من از آنها کوچکتر بودم از آنجایی که من نیاز شدیدی به همسر داشتم   ولی می بایستی تا وقتی آنها  ازدواج نکردند من هم ازدواج نکنم. هرچه فکر کردم    به این نتیجه رسیدم که برای اینکه خودم را از گناه پاک کنم  زنی را عقد موقت کنم. . صاحبکاری داشتم که وضع مالیش خوب بود  او دختر بزرگش چند سال پیش بعد از ازدواجشان  بیوه شده و شوهرش   سکته کرده و صاحب خانه و زندگی بود با اینکه 7 سال از من بزرگتر بود و من  19 ساله بودم  او را مخفیانه  یکماه صیغه  کردم  بعد از یکماه او به من گفت اگر من را به عقد دائم نمایید  من تمام خرج زندگیت را میدهم وخدمت سربازیت را میخرم و ماشین برایت میخرم و..... چون معلم بود  و خانه و زندگی داشت.  من هم او را عقد دائم کردند خانواده ام مخالفت کردند و  مرا طرد کردند.  با او زندگی کردم تا اینکه  خداوند از او یک پسر به من داد  در سال بعد هنگام  به دنیا آوردن فرزند دوم  او سر زایمان از دنیا می رود  و به رحمت خدا میرود  خانواده پدر خانمم از آن جایی که من را خیلی دوست می داشتند من در منزل آنها  نزد پسرم زندگی میکردم  آنها بعد از سالگرد همسرم  دختر دومشان  که  15 ساله بود به عقد من در آوردند  و از او هم یک پسر دارم  . من هم صاحب خانه و زندگی و همسر و ماشین و تمام دارایی خانواده همسرم مال من شده است. 

    اما برادرانم ازدواج نکردند  اولی هنوز مجرده و برای من کار میکند  دومی به وسیله تصادف  به رحمت خدا رفته  الان سالار خانواده من شدم  من این عزت را از عقد موقت میدانم .

  •  بعد از مرگ پدرم  در سر مزار پدر  با فاضل  پسر عمه ام  آشنا شدم و با هم دوست شدیم. چندباری که با او ملاقات کردم متوجه شدم که در جیبش سیگار است.    ارتباطم را با او قطع کردم اما دست‌بردار نبود. چندباری خط‌تلفنم را عوض کردم اما شماره‌ام را پیدا و برایم مزاحمت ایجاد می‌کرد تا اینکه روز حادثه بعد از مکالمه‌ای مفصل به من گفت بیا برای آخرین‌بار همدیگر را ببینیم و من دیگر کاری با تو نخواهم داشت به خیال اینکه راست می‌گوید قبول کردم و به خانه‌ای که آدرسش را داد رفتم. برای اینکه تنها نباشم با خواهرش به آن خانه رفتیم. فاضل  به ما گفت برای ناهار دورهم باشیم و به بهانه اینکه می‌خواهد ناهار بگیرد با دوستش تماس گرفت و چنددقیقه بعد دیدیم  او نهار  و رساله توضیح المسائل   و قرآنی  را آورد  . بعد از خوردن نهار  فاضل به قرآن قسم خورد که برای همیشه سیگار را ترک کند  و نمازش را اول وقت بخواند  و مرا به  روح پدرم  قسم داد که قبول کنم صیغه موقت او بشوم  من هم چاره ای نداشتم  از روی رساله خودمان با هم محرم شدیم.  و صیغه دو ساله اش شدم  در این مدت  ضمن اینکه با هم بودیم  من به او نماز و اخلاق یادش می دادم  تا فاضل  اخلاقش به طور کلی عوض شد و فاضل  هم به قولش وفادار ماند  و بعداز مدتی با هم ازدواج کردیم و از ازدواجمان  راضی هستیم حتی فاضل  نام پسرم را نام پدرم محمود انتخاب کرده  و الحمدلله فاضل مثل موم در دستان من است.  من احساس میکنم خوشبخت ترین زن جهان هستم . این خوشبختی به خاطر عقد موقت است. 
  • سلام بر ام فروه مادر ارجمند 

     ضمن قبولی طاعات و عبادات 

    ما دو تا خواهر بودیم   خواهر بزرگم در 16 سالگی عروس شد  و با شوهرش از شهر ما رفتند  و شوهرش با خانواده ما بنای ناسازگاری کرد  و از ورود خواهر به منزل ما جلوگیری میکرد  و خواهرم را کتک میزد  تا اینکه خواهرم از غصه و رنج دق مرگ شد و دخترخواهرم  در نزدش پدرش زندگی میکرد  حتی نمی گذاشتم عد از مرگ خواهرم  خانواده ما نوه اش را بیینند.

    من به همین دلیل هر خواستگاری که می آمد رد  میکردم تا اینکه سنم به 26 سالگی  پدرم رااز دست دادم  بعد از مرگ پدر دو سال با مادر زندگی کردم که مادرم را از دست دادم  چون  من بیمه پدر بودم حقوق بیمه و باز نشستگی مرا کفایت میکرد  در خانه پدر زندگی میکردم  برای اینکه تنها نباشم با یکی از دوستانم که ازشوهرش طلاق گرفته  و از شهر دیگری بود  و جایی نداشت همراه زندگی میکرد یم . البته او پدر و مادرش زنده بود .  اتفاقا دوستم برادری داشت  که به سربازی آمده بود و وقتی مرخصی شهری می آمد  به خاطر خواهرش به منزل ما می آمد  تا اینکه یکروز  خواهرش نبود به من پیشنهاد عقد موقت داد من  یک کشیده تو صورتش زدم  بعد دلم واسش سوخت . او به من گفت  منظور اینه که من اینجا می آیم محرم باشم  خلاصه قبول کردم خودمان صیغه را خواندیم   کاری به کار هم نداشتیم  تا اینکه روزی او کتابی راجع به  ثواب صیغه را آورد و دور از چشم خواهرش به من داد   من   آن را خواندم ولی در دلم  میخواست که لذت عقد موقت را بچشم  تا اینکه یک روز دوستم در خانه نبود خودم را در اختیار برادرش  گذاشتم و برای اولین بار لذت زناشویی را حس کردم  تصمیم گرفتم که همیشه از این نعمت محروم نباشیم کم کم  این عمل به صورت عادی شد  تا اینکه رفتم در محضر عقد موقت  99 ساله بستیم   بعد از اینکه به محضر رفتیم و سند داشتیم من دیگر  از بار دار شدن جلوگیری نکردیدم  تا اینکه حامله شدم  از آنجایی که خواهرش دوستم بود  هوایمان را داشت  با خانواده اش صبحت کرد  مرا به عنوان عروس قبول کردند  وقتی  که دخترمان به دنیا آمد شب تولدش جشنی گرفتند . وقتی خدمت سربازیش تمام شد  ماشینی خریدم و در اختیار شوهرم گذاشتم که کرایه کشی میکند و در شهر ما زندگی میکند  چون عقد موقت بسته ایم حقوق بیمه پدرم قطع نشده  است .  حدود 12 سال شوهرم از من کوچکتر است . تا اینکه چندی پیش شوهر خواهرم از دنیا رفت و دخترش به خانه ما آمد  دختر او 14 ساله بود  من با شوهرم صحبت کردیم و او را به عقد دائم شوهرم در آوردم که دیگر هوس زن جوان به سرش نزد  الان من و شوهر و خواهر زاده ام زیر یک سقف زندگی میکنیم و کوچکترین مشکلی نداریم.  و چندی پیش خواهرش هم  زن پسرعمویش که زنش فوت شده بود  گردید و از منزل ما رفت.  

    .

  • تمام دنیا و آرزوهایم در قاسم خلاصه شده بود و از صمیم قلب دوستش داشتم. من کاخ رویاهایم را با خشت وعده های پسری بنا کردم که حاضر بودم قلبم را زیر پایش بگذارم و جانم را برایش بدهم، اما او خیلی راحت فریبم داد و رو سیاه و بدبخت شدم. من 17سال سن داشتم   مشکل من از 5سال قبل و زمانی که به بهانه درس خواندن به خانه دوستم می رفتم و با او در خیابان ها پرسه می زدیم شروع شد. یک روز با جوانی به نام قاسم آشنا شدم و تعریف و تمجیدهای هم کلاسی ام از تیپ و قیافه این پسر جوان مرا بیشتر شیفته و دلباخته اش کرد. من در مدت کوتاهی به او وابسته شدم و ما تقریبا هر روز همدیگر را می دیدیم و یا با هم صحبت می کردیم. مادر قاسم نیز از رابطه ما خبر داشت و چند بار تلفنی با هم صحبت کرده بودیم، اما یک روز پسر مورد علاقه ام قاسم  گفت خواهر بزرگش از تهران آمده است و می خواهد مرا ببیند. با خوشحالی همراه او به خانه شان رفتم اما لحظه ای که به داخل آپارتمان رفتم متوجه شدم کسی در خانه نیست. قاسم گفت: چند دقیقه منتظر باش الان مادر و خواهرم می آیند، آن ها رفته اند برای تو هدیه بخرند. او با یک لیوان شربت از من پذیرایی کرد و چند دقیقه بعد سرگیجه عجیبی پیدا کردم. پلک هایم سنگین شد و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. وقتی به هوش آمدم متوجه شدم داخل خودرو قاسمهستم و او با گریه و التماس می گفت: تو همسر آینده ام هستی و نگران مشکلی که به وجود آمده نباش ما خیلی زود با هم ازدواج می کنیم. من با توجه به مشکلی که برایم به وجود آمده بود به خانه رفتم و این موضوع را از خانواده ام مخفی نگه داشتم.دو ماه از این ماجرا گذشت و فهمیدم باردار شده ام. من با قاسمتماس گرفتم و گفتم با توجه به وضعیتی که به وجود آمده هر چه زودتر باید به خواستگاری ام بیایی. او هم پیشنهاد داد یک هفته بعد با مادرش در یک پارک قرار ملاقات بگذاریم و در این باره صحبت کنیم. آن ها سر قرار حاضر شدند و مادر قاسمگفت: ابتدا باید بچه ات را سقط کنی چون این بچه آبروی همه ما را خواهد برد. من به تو قول می دهم که خودم در کمتر از دو ماه شرایط ازدواج شما را فراهم کنم. آن ها با این وعده های شوم مرا با خودرو به خانه ای در حاشیه شهر بردند و عمل سقط جنین را انجام دادیم. اما با حال و روزی که داشتم به محض این که به خانه برگشتم مادرم متوجه غیرطبیعی بودن حالم شد و من موضوع را برایش تعریف کردم. ما بلافاصله به سراغ قاسمو مادرش رفتیم، اما آن ها خانه خود را تغییر داده اند و هیچ شماره و نشانی از آن ها نداریم.  آن روز اینقدر مادرم مرا  کتک زد  و گفت اگر برادرت بفهمد تو را میکشد وقتی که مادر برای خرید نان رفت  من هم مدارک شناسایی و طلاهایمان و مقداری پول  را برداشتم و با تاکسی  به ترمینال رفته  و از آنجا به شیزاز رفتم  بعد از چند رور  اقامت در رستورانی به عنوان خدمتکار مشغول به کار شدم   تا اینکه قصه زندگیم را به صاحبکارم گفتم او گفت همسر من نازا و فرمواشی دارد   تو بیا صیغه من بشو اگر بچه ای آوردید تو را عقد دائم میکنم  و اگر نخواستی  بعد از دو سال بچه را شیر دادی 50میلیون تومان بهت میدهم  من قبول کردم   او خانه ای کرایه کرد  و من در آنجا زندگی میکردم  هنوز بچه به دنیا نیامده بود  که همسرش راه قبرستان شد بعد از مرگ او  من  به خانهآمدم و جایش را گرفتم .

     میخواهم پیامی بدهم: از تمام دختران جوان خواهش می کنم از لبخند هوس و قول و قرارهای خیابانی دوری کنند و در هر مسئله ای با پدر و مادر خود مشورت داشته باشند تا دچار مشکلی مثل من نشوند. 

    مادرم فلج شده و پدرم از دنیا رفته  من روی برگشت به خانه را ندارم. روی برگشت به خانه را ندارم فقط از طریق دوستم آمار را می گیرم .

  • سلام من زنی بودم از اهالی  استان فارس. 

      چند سال پیش شوهرم به رحمت خدا رفته بود و با دخترسه ساله ام  نزد مادرم زندگی میکردیم. چون کارمند بیمارستان بود  اکثر اوقات  با بعضی از همکاران مرد  از راه حرام در ارتباط بودیم تااینکه در ایام عید  از طریق  اقوام رفسنجانیمان  با سایت مادر ارجمند آشنا شدم و تمام تجربیات را خواندم  تصمیم گرفتم دیگر گناه نکنم. ابتدا از آن بیمارستان انتقالی گرفتم و در منطقه دیگری رفتم  بعد از چند هفته که در آن بیمارستان بودم حجاب خود را رعایت میکردم  تا اینکه یک پرستار جوانی درخواست عقد موقت کرد مدتی با او بودم که پیشنهاد ازدواج دائم کرد  من گفتم من بچه دارم از شما بزرگترم او قبول کرد  ما هم در نیمه شعبان عروسی گرفتیم اینقدر این جوان  مومن و خوش اخلاق و خوش تیپ هست حتی من تصورش را در خواب هم نمی توانستم بکنم.  به خدا قسم از آن روزی که با این جوان ازدواج کردم و او به خانه من آمده   حتی با اینکه چند سال سابقه کار در بیمارستان داشتم  از کارم دست کشیدم و به خانه داری مشغول شدم و حاضر نیستم که فکر خیانت به سر بزنم  من مدیون شما هستم امیدوارم که خداوند در عوض به شما خیر عطاکند.  که با این پستتان حیات دوباره ای به ما بخشیدید. 

  • خانمی هستم  که منشی یکی از دکترها در استان کرمان  بودم   چند سال پیش از  شوهرم  به خاطر عدم تفاهم طلاق گرفتم  . چند نفر پیشنهاد صیغه را به من می دادند من قبول نکردم   ولی مخفیانه  از راه نامشروع  با دانشجوبان و افراد پولدار  در ارتباط بودم  .از آنجایی که من همیشه آرایش داشتم  دو ماه و نیم  پیش دانشجویی از نوق  به مطب دکتر مراجعه کرد من به او چشمک زدم  او به من گفت  آیا شما  بیوه هستید ؟ و از  درخواست صیغه ساعتی کرد. من گفتم من از محضر و عقد خوشم نمی آید  بدون صیغه در خدمتم. او گفت نیاز به محضر نیست  من خودم یادت میدهم چون دیدم وضع مالیش خوبه  و خوش اندام هست برای اولین بار  قبول کردم او 5میلیون تومن به من داد .  ثواب صیغه را گفت و صیغه را به من یاد داد و صیغه دو ساعته اش شدم.  و گفت باید دو ماه و ده روز عده نگه دارید تا این ثواب شامل حالت بشود من قبول کردم . او سایت مادر ارجمند را به من معرفی کرد من هر روز از طریق گوشیم  خاطرات سایت را دنبال کردم. و تصمیم گرفتم که دیگر تا تمام شدن عده ام  با کسی در ارتباط نداشته باشم و کارم را رها کنم . چند روز بعد از اینکه کارم را رها کردم  در  جایی دیگر در مطب خانم دکتری که متخصص زنان و زایمان بود شروع کردم   در این مطب دیگر آرایش نکردم و با چادر  و حجاب ظاهر می شدم   به طوری که هیچ کس مرا نمی شناخت .این حجابم باعث شد که به نمازم هم پایبند  شوم . دو روز بعد از اینکه عده ام تمام شد یکی از بیماران که خانم با شخصیتی بود از من  برای پسرشان خواستگاری کرد . من گفتم من قبلاشوهر داشتم و طلاق گرفتم  او با پسرش صحبت کرد  روز بعد با پسرش به مطب آمدند  با او صحبت کردیم  و یک هفته پیش با او ازدواج کردم شوهرم  مهندس ساختمان و بنگاه معاملاتی دارد . و بعد از ازدواج به سر کار هم نرفتم و خانم خانه شدم.  خدا را شکر میکنم که بهترین زندگی را قسمتم کرد. میخواستم از شما به انتشار پست سرنوشت سازتان  تشکر بنمایم. این پست شما مرا از منجلاب فساد نجات داد. و دیگر نمی دانستم که این سنت حسنه از آب خوردن هم راحتر هست زیرا  انسان هم نیازش را برطرف میکند و هم ثواب می برد.  ای کاش این سنت حسنه  در بین مردم رایج میشد و گناه کمتر میشد.  

  • بعد از مرگ پدر خدابیامرزم مادرم ازدواج کرد و من با مادرم زندگی میکردم . 
     ناپدری و مادرم هر دو تحصیلکرده بودند. آنها درباره درس خواندن من سختگیری‌های زیادی داشتند و اجازه نمی‌دادند یک لحظه در حال خودم باشم.
     
     این اواخر هم مرا با دخترهای فامیل مقایسه می‌کردند و برایم خط و نشان می‌کشیدند که اگر شاگرد اول نشوم چنین و چنان خواهند کرد.
     
     من جلوی چشم  آنها به داخل اتاق می‌رفتم و مثلاً درس می‌خواندم. اما کتاب‌هایم را که می‌دیدم حالم به هم می‌خورد و خودم را سرگرم گوشی تلفن همراه می‌کردم تا اینکه در شبکه‌های اجتماعی با پسری جوان از شهری دیگر ‌آشنا شدم و وقتی  برایش درد دل کردم پیشنهاد داد از خانه فرار کنم و نزدش بروم او میگفت پدر  و مادرم از دنیا رفته اند و تنها زندگی میکند دنبال یک فرشته میگردد. .
     

     بدون آن که به عواقب این کار فکر کنم با برداشتن یک میلیون تومان پول و طلاهای مادرم  از خانه فرار کردم و  به شهری  که پسر داده بود رفتم او با ماشین به دنبالم آمد  وقتی سوار ماشین شدم آب معدنی تعارفم کرد همینکه خوردم  چیزی نفهمیدم  وقتی چشمم را باز کردم در یک خانه مجلل دیدم   و کاری که نمی بایست رخ دهد انجام شده بود.  وقتی اعتراض کردم مرا صیغه کرد . در آن خانه تمام امکانات بود  فکر کردم  به بهشت  آمده ام  . تا شب با او خوش بودم   بعد دیدم هفت نفر از دوستانش آمدند  خواستند که به من تجاوز کنند گفتم من صیغه  و محرم تو هستم  بر آنها نامحرمم  گفت صیغه کیلویی چند است.  آنها به زور به من تجاوز کردند  و ده روز مرا زندانی و از  از من استفاده جنسی بردند و  در آخر  شب با خوردن داروی بیهوشی مرا به پارکی آورده و مرا رها کردند. پولها و طلاهایم را دزدیدند  وقتی که بیدار شدم  فقط دیدم از سرما می لرزم برای اولین بار با خدا ارتباط برقرار کردم و کمک خواستم که نجاتم بدهند   از پارک بیرون آمدم به سمت خیابانی حرکت کردم که آقایی با خانمش همرا ه بودند  مرا با آن حال دید توقف کرد و به خانه شان آورد  من تمام زندگیم را برایشان از سیر تا پیاز  تعریف کردم آنها خانواده خوبی بودند  . آنها  به من گفتند هر کمکی از دست من بربیاید  از من دریغ نکنند . من خواهش کردم که از درس و خانواده بدم می آیند مرا نزد خودشان نگه دارند و کلفتی آنها را انجام دهم . آنها گفتند  ما بچه نداریم و همسرم تنها و بیمار هست  اگر میخواهی اینجا زندگی کنید باید دختر پاکی باشید من هم قول دادم  و حجابم را رعایت کردم  و از خانه بیرون نروم  بعد از چند روز دیدم که حامله هستم به خانم گفتم  گفت بچه را سقط نکن  اگر سالم به دنیا آمد ما بزرگش میکنیم چون من بچه دار نمیشوم.   آنها بهترین امکانات را در اختیار من قرار دادند  و آموزه های دینی یادم میداد  تا اینکه  در منزلشان  زایمان کردم او بهترین  مختصص زنان و زایمان را آورده بود  بچه ام را به آنها دادم و بنام آنها شناسنامه صادر شد  دو سال شیر دادم  و  در منزلشان زندگی میکردم که خانم بر اثر ایست قلبی از دنیا میرود . من تمام کارهای آن خانه را انجام میدادم تا اینکه یک روز آن آقا پیشنهاد عقد موقت را به من داد  من قبول کردم  وقتی که از او حامله شدم  او مرا به عقد دائم در آورد . چندروز بعد از عقد دائم  با خانواده به پارک رفتیم  که متوجه بچه نبودیم که از  پله ها  میافتد و از دنیا میرود.   گفتیم شاید بچه حرام  را خدا نمی خواهد او را دفن کردیم  . روزها به سختی و درد سپری میشد تا فرزندم  به دنیا آمد با تولد فرزندم  موج خوشبختی در خانه ما حاکم شد . بهترین زندگی برایم رقم خورد . گرچه شوهرم 18 سال از من بزرگتر است  بهترین شوهر دنیاست.  

  • من جوانی هستم اهل راور  به خاطر  فرستادن عکس خواهرزاده هایم عضو کانال  مقدس فیروزه کویر  شدم. این کانال زندگی مرا نجات داد. در این کانال کراماتی از امامزاده و خاطراتی از سایت ام فروه   راجع به عقد موقت  گذاشته میشد.این امر باعث شد از طرفداران کانال فیروزه باشم و آرزو داریم یک روزی به زیارت امزاده سیدجلال الدین اشرف بیایم . سایت ام فروه دستم را گرفت.  من از خانواده کم درآمد بودیم و 26 سال سن داشتم  هرچه فکر میکردم میگفتم آرزوی عروسی   را باید به گور ببرم. نه کار درست حسابی و نه سرمایه و نه خانه و زندگی  خودم را  از طریق استمناء ارضا میکردم.   وقتی تمام خاطرات عقد موقت را خواندم  گفتم چه اشکال دارد که من زن بیوه ای که خانه و زندگی و کار دارد  صیغه نمایم هم گناه نکنم و هم خودم را ارضا کرده و ثواب ببرم.  دختر خاله ای داشتم که از من دو سال بزرگتر بود او شوهرش مرده بود و معلم و خانه و زندگی داشت  به او پیشنهاد عقد موقت دادم  گفت من صیغه ده روزه و مخفیانه  میشوم . تو ده روز با من زندگی کن اگر راضی شدی با من ازدواج دائم کن و اگر نخواستی مرا رها کن لااقل در ثواب اینکار شریک هستم. او خودش صیغه من شد   این امر اینقدر برایم لذت بخش بود نگذاشتم مدت صیغه تمام شوم و مدت را بخشیدم و او را به عقد دائم  در آوردم. و الان با او زیر یک سقف زندگی میکنیم  او ماشینش را در اختیارم گذاشته  که مسافر کشی نمایم . تنها خواسته او از من ترک سیگار و خواندن نماز اول وقت بود که من هر دو را انجام دادم. خداوند  خوش بختی من  با واسطه ای چون کانال فیروزه کویر و سایت  مقدس ام فروه  تقدیر کرد  به رسم ادب  فرض دانستم که از بانیان این کانال و سایت مقدس  تشکر و قدردانی کنم. 
  • من شاگرد معماری بودم  که او چشم چران و   همیشه چشمش دنبال ناموس مردم بود . اکثرا  با زنان شوهر دار در رابطه بود . خانم معمار خیلی باخدا و پولدار و با حیا و معلم بود  و معمار همیشه میگفت حرام  مزه اش بهتر است. او از حرام نیازش را تامین میکرد و به خانمش رغبتی نشان نمی داد و  به این کار زشت ادامه میداد تا اینکه معمار در شبی که برای خلاف شرع از خانه بیرون رفته بود  در یک حادثه تصادف   او و خانمی که همراهش بود هر دو به کام مرگ میروند. . چون من برای حساب و کتاب  به خانه معمار  میرفتم  بعد از 5 ماه   خانم معمار  پیشنهاد عقد موقت میدهد   من هم قبول کردم  تا سالگرد معمار در عقد موقت بودیم بعد از سالگرد معمار او را به عقد دائم در آوردم. خانواده ما در سطح فقر زندگی میکردند  وقتی من با  خانم معمار  ازدواج کردم   خانواده پدریم از فلاکت و بدبختی نجات پیدا کردند .پدر معمار فرزند معمار را از عروسشان  گرفتند    ما  بعد از دوسال اززندگی مشترکمان خداوند  دو پسر دوقلو به ما عنایت میکند  که به زندگیمان شیرینی بخشیده است. الان ما به برکت این ازدواج صاحب خانه و ماشین و زن پاکدامن و .... شده ام. 

  • سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان سایت مادر ارجمند لطفا مرا یاری نمایید.

    من پسری18 ساله هستم و در خانواده‌ای مرفه و ثروتمند زندگی می‌کنم اما چه ثروتی که می‌خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می‌کنند تازه وقتی هم به خانه ‌یند از بس خسته و کوفته هستند که زود می روند و می‌خوابند. اصلاً در طول روز یکبار از خود سوال نمی‌کنند که پسرمان (یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می‌کند؟ با چه کسی رفت و آمد می‌کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه اصلا ًبه من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم تعجب نمی‌کنم بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد.پدر و مادرم بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است دختر عمه ام  را که در خانواده ای متوسط زندگی می‌کرده  به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند (البته لازم به تذکر است که دختر عمه ام از من دو سال کوچکتر است. و پدرش مرده و عمه ام عروس شده  ) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی‌کرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان پست‌تر و گناهکارتر و حرفه‌ای تر است. تنها کارهای دختر عمه ام را در یک جمله خلاصه می‌کنم: «درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره» می دانم که منظور من را حتما فهمیده‌اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می‌برند یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب در منزل نیستند و ما هم از 2 بعد از ظهر  11 شب  تنها هستم .  برای اینکه گناه نکنم  مجبور شدم او را  او را صیغه کنم  وقتی که به او رجوع کردم دیدم که او دختر نیست   یک روز  میخواستم او را امتحان کنم  گفتم امروز من تا ساعت 10 شب به منزل نمی آیم  وقتی3ساعت بعد  به منزل آمدم دیدم او با پسر همسایه در حال ارتباط حرام دیدیم .  وقتی اعتراض کردم  گفت پسر همسایه گناه دارد  او هم دل دارد من صیغه او هم شدم .ضمنا او بی حجاب هم هسته من نمی دانم چکار کنم اگر خودکشی گناه  نداشت  خودم را می کشتم .از شما بازدیدکنندگان سایت مادر ارجمند میخواهم که با نظرات خود مرا راهنمایی کنند. 

  • .در یکی از روزهای سرد دی ماه سال 1386 با مجید که به خواستگاریم آمده بود، نامزد کردیم.

    پیش از آن در مراسم خواستگاری وقتی صحبت‌های اولیه به پایان رسید و قرار بر آشنایی بیشتر شد به خواست خانوا